کتاب دیگری از شیرین سمیعی به نام شاهنشاه

چهارشنبه, ۱۷ام آذر, ۱۳۹۵
اندازه قلم متن

اولین کتاب شیرین سمیعی به زبان فرانسه در سال ۲۰۰۵ توسط انتشارات L’HArmattan در پاریس به نام «در حکومت شاه» منتشر شد. کتاب «شاهنشاه» برگردان کتاب «در حکومت شاه» است که توسط شرکت کتاب در لس آنجلس منتشر شده است. ترجمه از متن فرانسه به فارسی توسط نویسنده ی کتاب صورت گرفته است.

این کتاب به فرانسه و برای کسانی ست که فارسی نمی خوانند و از نویسنده می پرسیدند چرا انقلاب، آن هم یک انقلاب اسلامی در اواخر قرن بیستم ؟! و او هم این کتاب را نوشت به ویژه برای نسل جوانی که در خارج از کشور پرورش یافته اند.

فرانسویانی که این کتاب را خواندند، و دوستان محقق و دانشگاهی اش آن را پسندیدند و حتی یکی از پرفسورهای هاروارد مترجمی یافت و این کتاب به انگلیسی هم توسط آمازون منتشر شد.

اما گروهی از هموطنان و دوستان سخت بر او تاختند که تو حق نداشتی چنین کتابی بنویسی و با این کتابت انقلاب را توجیه کرده ای!! پاره ای هم می گفتند بی جهت به شاه تاخته ای و پاره ای دیگر، تو آن طور که باید خدمتش نرسیدی!

و مؤلف نه قصد تاختن داشت و نه قصد تعریف از کسی، او کوشید هر آنچه را که خود ناظرش بود و دید و شنید و محیطی را که در آن پرورش یافت و کار کرد، شرح دهد. و احساس خودش را از این دیده ها و شنیده ها بر روی کاغذ آورد.

کتاب «شاهنشاه» یکی از آثار بی نظیر شیرین سمیعی در حکومت شاه است. اهمیت کتاب به ویژه در آنست که نویسنده از مشاهدات و شنیده های خود در دوران سلطنت محمد رضا شاه می گوید.

در سر آغاز کتاب «شاهنشاه» می خوانیم:
«من هیچ گاه سعادت آن نیافتم که به نزدیک شاه ایران شوم و به خلوتش راه یابم. همیشه دل به دیدارش از دور خوش کرده بودم و او را در جمع و در میان جمعیت می دیدم… برای بازبینی دوران پادشاهی اش، با بسیاری از دولتمردان زمان او به گفت و گو نشسته ام. نوشته هایش را خوانده و بیشترین کتاب هائی هم که دیگران در باره ی حکومت و سلطنتش نوشته اند، مرور کرده ام. اما مایلم خود نیز در باره ی پادشاهی که سالیان دراز به زیر سایه اش زیسته و به خواست سرنوشت به من تحمیل شده بود، بگویم. او که بود؟ آیا آگاهانه نقشی بازی می کرد یا خود حقیقتاً به آن چه که می گفت و می کرد باور داشت و جداً می اندیشید سایه ی خدا بر روی زمین است و جانشین کورش بزرگ؟…

برای پاسخ به این پرسش ها باید مروری بر سلطنت شاه شاهان کنم، تحول دوران حکومتش را از دیدگاه خود بسنجم و آثارش را بر خود ببینم.»

در پایان سرآغاز می خوانیم:
«و اما همین سروران آن چنان بر من اثر نهادند و نحوه ی حکومت شان به گونه ای مرا در خود پیچید، که تنها امروز، پس از سال ها زندگانی در خارج از ایران، توانستم از قشر سنگین فشارشان بیرون آیم و بندهای سانسوری را که برای محافظتم به دور خود تنیده بودم، پاره کنم و از آزادی به دست آورده ام بهره جویم تا هر آن چه را که بر دل دارم، بی محابا بر زبان آورم و از آن چه در دوران گذشت و من دورادور ناظرش بودم، سخن گویم.

افسوس که شاه خود امروز نیست تا این نوشته را بخواند و اندیشه فردی از بندگانش را دریابد و بداند که برای حاکم، توده ی خاموش، خطرناک ترین است و حکومت بر مردم دهان بسته، برای هر شاهی، فاجعه آفرین. چرا که اندیشه و افکار توده در پس سکوتش نهان می شود و از چگونگی انتقامش بی خبر می مانند. توده منطق خود را دارد و در پی اندیشه های خود است. در سکوت محکوم می کند و در اولین فرصت انتقامش را می ستاند.»

این کتاب شامل یازده فصل است که فصل اول آن مربوط به مشاهدات نویسنده از ایام کودکی و جدایی ملکه فوزیه از شاه تا ازدواج مجدد شاه با ملکه ثریا است. در این فصل نویسنده از شنیده و دیده های خود از جنگ جهانی دوم، زندگی در جوار قشون بیگانه، تسخیر آذربایجان، پایان جنگ و بالاخره سوء قصد به شاه سخن می گوید.
خاطرات شیرین سمیعی با جنگ دوم جهانی آغاز می شود. او در تابستان سال ۱۹۴۱، با مادر و مادر بزرگش به مشهد سفر کرده بود.

وی می نویسد:
«همه جا امن و امان بود تا روزی که ناگهان در شهر خبر پیچید که روس ها در خراسانند و رو به سوی مشهد می آیند. مردم خبر پیشرفت مهاجمین را از روستائی به روستای دگر و از شهری به شهر دیگر می شنیدند و همه وحشت زده بودند و از سرعت حرکت شان در شگفت. سربازان ارتش سرخ، آن چنان که می شنیدی، وحشیانی بودند در کسوت آدم که بی دریغ هر آن چه را که بر سر راه شان می یافتند، نابود می کردند و می سوزاندند، به تاراج می بردند و رحم به پیر و جوان و بزرگ و کوچک نمی کردند.»
فصل دوم کتاب پیرامون مشاهدات و خاطرات نویسنده از ملی شدن صنعت نفت، نبرد ضد استعمار در ایران، فروش و تحریم نفت، تحریم نفت و محاصره ی اقتصادی، فداییان اسلام و بالاخره کودتای سیا می باشد.
نویسنده در این فصل می نویسد:

«مصدق بیشتر به خاطر بی طرفی، دوستی و شرافتش مورد علاقه و اعتماد مردم ایران بود. در طول زندگانی و در تمام مدتی که مصدر کار بود، هیچ گونه فساد و اتهام مالی دامنگیر او و همکارانش نشد. به خاطر مضیقه ی مالی در کشور، در دوران حکومتش، حقوقی از خزانه ی دولت نگرفت و به هنگام سفرهایش نیز بهای بلیت هواپیمایش را از جیب خود پرداخت و ملت نیز تحت تاًثیر چنین منش و کنشی قرار گرفت. ثروتمندش می پنداشتند و می دیدند که از جان و مال برای پیش برد هدف هایش دریغ ندارد. در دو سالی که بر سر کار بود، در آمدش کفاف هزینه اش را نمی داد و ناچار مقداری وام گرفت. پس از کودتای سیا و برکناری از مقامش، مقداری از دارایی اش را فروخت که بتواند وامش را بپردازد. در تمام طول زندگانی خود نشان داد که تنها به فکر منافع ملت است و از بذل جان و مال در راه آرمانش دریغ ندارد.از این جهت در مشرق زمینی که بیش ترین دولت مردانش روح و روان شان را در ازای ثروت و مکنت به شیاطین اجنبی می فروختند و شاهان اش رشوه می گرفتند، او اسطوره ای شد.»

فصل سوم کتاب مربوط است به پس از کودتا، گشایش دروازه های غرب، دادگاه مصدق، اقامت نویسنده ی کتاب در خارج کشور برای تحصیل، حرکت دانشجویی در خارج از کشور، احزاب سیاسی، دولت امینی، انقلاب سفید و شورش ملایان.

شیرین سمیعی در این فصل در باره ی دادگاه مصدق چنین می نویسد:
«پس از برکناری مصدق، دولت کودتا مرتکب خطای بزرگی شد و او را در دادگاه نظامی محاکمه کرد. محاکمه اش، مصدق را به اوج محبوبیت خود رساند. او به مشروعیت دادگاه اعتراض کرد و وکیل مدافعی را که برایش تعیین کرده بودند، نپذیرفت و خود به شیوه ی تحسین آمیزی به دفاع از خود برخاست. در تمام طول محاکمه تکرار می کرد که تنها گناهش ملی کردن صنعت نفت ایران بود و بس. دادگاه، رئیس دادگاه، دادستان و قضات را به بازی گرفت و شاه را سرافکنده ساخت.»

نویسنده در فصل چهارم به سوی تغییرات و دگرگونی ها، دومین سوءقصد به شاه، مخالفان حکومت شاه، نزدیکی دو گرایش مذهبی و غیر مذهبی و تحولات ناشی از انقلاب شاه و شکست اصلاحات او اشاره دارد.

او در این فصل می نویسد: «اصلاحات شاه ایراد و اشکالی نداشت و با برنامه ریزی درستی به ثمر می رسید. مسئله این بود که نه دولت و نه شاه، هیچ کدام شان شایستگی به توفیق رساندن چنین برنامه یی را نداشتند. بسیار سطحی عمل می کردند. و به عمق اصلاحات نرسیدند. دولت نتوانست پیش بینی های لازم را بکند و شاه در انقلابش شکست خورد. کارشناسان دلایل شکست برنامه های اصلاحات شاه را به تفصیل آورده اند و بنا بر گفته ی آنان، اصلاحات به صورتی بی نظم و نامعقولانه انجام گرفت.»

در فصل پنجم، نویسنده در بازگشت به ایران، به نخست وزیری امیرعباس هویدا، جشن تاجگذاری، به سوی تمدن بزرگ و تحول آموزش و پرورش پرداخته است.

در این بخش نویسنده با قلمی شیوا به مسائل اجتماعی اشاره می کند که بسیار خواندنی است.

در بخشی می نویسد: «در مشرق زمین فقیر، کس در ملاء عام ــ مادامی که نمی توانست سهمی از طعامش را به دیگری دهد ــ خوراک نمی خورد. مبادا که اشتهای گرسنه ای تحریک شود. خود نمائی و به رخ کشیدن مال و منال از گناهان بود، در حالی که در تهران، تمام این رسم و رسوم از میان رفته، و به چشم نوکیسه گان، تعبیر به عقب ماندگی می شد. با وجود فقر در جامعه، کم تر کس پایبند به این آداب بود. مردم با اتومبیل هایشان، مقابل اغذیه فروشی ها توقف می کردند و ساندویچ می خوردند، یا در کافه هایی که به تقلید از خارج، کنار خیابان میز چیده بودند، نشسته و بدون کوچک ترین شرمی، در برابر چشمان حسرت زده ی گدایان طعام می خوردند. لابد شاد بودند از این که متجدد شده اند و در قرون وسطی بسر نمی برند.!»

نویسنده در فصل ششم کتاب به مقاومت منفی، اهمیت بازار در جامعه ی ایرانی، جشن های شاهنشاهی، علمای شیعه، جنبش ملایان، کار در سازمان زنان ایران و ریاست عالیه سازمان زنان ایران پرداخته است.

پیرامون جشن های شاهنشاهی در کتاب می خوانیم:
«تاریخ جشن ها نزدیک می شد و بر رقم هزینه ها می افزود. حتی کارمندان دولت نیز به تناسب، مجبور به پرداخت مبلغی از حقوق ماهانه ی خود شدند… فیلم جشن ها بسیار زیبا تهیه شد اما چند روزی بیشتر بر پرده ی سینما نماند و مردم رغبتی به تماشایش نشان ندادند. هنگامی که شاه آن را دید با شگفتی از تهیه کننده اش پرسید: من مردمی در این فیلم نمی بینم. چرا آن ها را نشان ندادید؟ تهیه کننده هم در پاسخش گفته بود: اعلیحضرت من بی تقصیرم، باید از آقای نصیری پرسید که آدم ها به کجا رفته بودند، چرا که من آدمی ندیدم که نشانش دهم.! جشن ها بدون حضور ملت آغاز شد و پایان گرفت.»

شیرین سمیعی در بخش کار در سازمان زنان ایران می نویسد:
«پس از چندی که فرصت یافتی در داخل ایران سفر کنی، در همه جا متوجه تفاوت آداب و رسوم مردم بودی؛ فرق بین مردم شهرستان ها با پایتخت و شهر و روستا و مناطق مختلف با یکدیگر، چشم گیر بود. این تفاوت اندیشه و کُنش، نمایان گر همان دو دنیای جدا از هم بود؛ در یک سو اجتماعی امروزی با بی نظمی خاص مشرق زمین قرار داشت و در سوی دیگر، یک جامعه ی سنتی دست نخورده.»

فصل هفتم و هشتم کتاب اختصاص دارد به سبب نارضایی ها ــ مسکن، به سوی انقلاب، خرید اسلحه، فساد و رشوه، موج دستگیری های ناروا، توطئه های ساواک، تک حزبی در ایران، انتخابات رستاخیز، در کاخ شاه و جنایت بی کیفر.

نویسنده در باره ی فساد و رشوه می نویسد: «ایرانیان، به حق یا به ناحق، چنین می پنداشتند که حکومت و عمالش فاسدند و این طرز تفکر، فضای کشور را مسموم ساخته بود. بازار شایعات داغ بود. اسامی افرادی که رشوه می گرفتند و زد و بند می کردند بر زبان ها می گشت، بیشترین شان وابسته به دربار بودند. شایع بود که قراردادهای مهم با توافق دربار به درباریان و نزدیکان شان واگذار می شود. پای خانواده ی سلطنت نیز به میان کشیده شده بود و اسامی تمام برادران و خواهران شاه و خواهرزاده اش به ویژه، همواره به گوش می خورد. شایع بود که سهمی در امضای قراردادها با کشورهای بیگانه دارند و از آنها حق و حساب می گیرند. از تبعیض در داخل کشور هم فراوان می گفتند که چگونه کنترات های مهم را به دایی و پسر عموی شهبانو ــ گاه بدون مناقصه ــ واگذار می کردند و آن دو، جه سان در اندک مدت، ثروت فراوانی اندوخته بودند… شهبانوکه با یک دو سال آموزش در مدرسه ی معماری پاریس، متخصص ابنیه در کشور محسوب می شد، بر این رشته نظارت داشت و با آرزوهای دور و درازش، آماده ی یاری رسانی به دنیا بود. در رسانه هاخوانده می شد که داوطلب ترمیم ساختمان های تاریخی و نجات شهرهای کهن در جهان است. که البته این نیت خیر او با پول نفت ایران انجام پذیر بود، بدون آن که هیچ زمان از خاطر خطیرش بگذرد که با ایرانیان نیز در این باب صلاح و مصلحت کند. از سوی دیگر، سخت شایع بود که خواهر زاده ی شاه، عتیقه و اشیاء نادر را برای فروش، به خارج از کشور ارسال می دارد. و یکی از خواهران شاه هم پس از آن که همان کاخش را دو سه بار به دولت فروخت، برای کسب اندوخته ی بیشتری، تعداد زیادی از باغ های پرتقال و لیمو را در رامسر از بین برد که خانه سازی کند. شاید بهتر بود که شهبانو در عوض نجات ونیز، از تاراج اشیاء نفیس کهن ایرانی جلوگیری می کرد و مناظر زیبای ایران را از شّر خواهر شوهر طماعش محفوظ می داشت. شاه نیز ناظر این اعمال بود و هیچ نمی گفت و ملت هم خاموش تماشا می کرد. چنین به نظر می رسید که خاندان سلطنت کوچک ترین حرمتی برای کشور و ملتش ندارد.»
در فصل نهم و دهم کتاب سخن از نسیم امید، تغییر دولت، دومین تغییر دولت، جمعه سیاه، پس از جمعه سیاه، اقامت در آمریکا، حقوق زنان و سومین تغییر دولت ــ دولت نظامی رفته است.

شیرین سمیعی می نویسد: «پس از غیبتی طولانی، شاه برای مصاحبه با خبرنگاران ایرانی، بر پرده ی تلویزیون ظاهر شد. چنین به نظر می رسید که اعتماد به نفسش را از دست داده است. دیگر داد سخن نمی داد. پر و بال ریخته بود و به سئوال هایی که پیش ار آن، کس شهامت پرسیدنش را نداشت، با ملایمت پاسخ می داد. صحنه، شگفت آور بود و شباهتی به هنگامی که با اطمینان در باره ی افزایش بهای نفت سخن می گفت و در برابر خبرنگاران خارجی از آن دفاع می کرد، یا زمانی که به سران دولت ها، توسط گزارش گران، درس عبرت می داد، نداشت. بی گمان، این شاه، آن شاه نبود، محسوس بود که شخصیتش دگرگون شده است. چرا؟ هنوز که همه چیز دست نخورده بر جای مانده بود و او هم چنان از حمایت ارتش و پلیس اش برخوردار. پس سبب این دگرگونی احوالش چه بود.؟»

در فصل یازدهم کتاب، نویسنده پیرامون آیت الله خمینی در پاریس، گروه های مقاوم و مخالف در پاریس، آخرین تغییر دولت، پایان حکومت شاه و در راه تبعید سخن می گوید.

شیرین سمیعی در پایان کتاب می نویسد: «برای اولین بار از خود می پرسیدی چرا شاه، این سان منفور بود؟ و چرا تنها او؟ محمد رضا شاه، شاهنشاه ایران بود و تصویر ملتش را منعکس می کرد. نیاز به پدر مقتدری داشتند، او نیز پدر تاجدارشان بود. نیاز به بتی داشتند که پرستشش کنند، او هم به صورت آن بت درآمد و ایستاد تا ستایشش کنند. پس چرا تنها شاه را مقصر بدانیم؟ او هم آدمی بود با تمام ضعف ها و ناتوانی های یک انسان، پیش از آن که سایه ی خدا بر زمین باشد، سایه ی ملتی بود در کشورش. فرزانه ای گفت: ملت ها همواره سزاوار فرمانروایانی هستند که بر آن ها فرمان می رانند. به پایان زندگی شاه رسیده بودی و دانستنی های تو نیز به دور او، پایان یافته بود. احساسی برایش نداشتی که به شرحش پردازی، یاد او در تو نیز چو شمعی خاموش شد و اثری بر جای ننهاد، نه کینه ای و نه رقتی. دیگر به خودکامگی و زبونی اش نمی اندیشیدی. شاه از دنیای تو هم نقش بربست و رفت. پایان داستان پادشاهی او بود و زندگی تو در دوران حکومتش. آیا روزی قصه ی این پادشاه را برای کودکان نقل خواهند کرد: «یکی بود، یکی نبود، پادشاهی بود که بر کشور پهناوری سلطنت می کرد. برومند بود و ثروتمند و برای سعادتش کمبودی نداشت، اما…»
نه، چرا که داستان غم انگیزی است و به کار کودکان نمی آید. خودشان روزی در دبستان یا دبیرستان، شرح حال او و پادشاهی اش را در کتاب تاریخ خواهند خواند و نامش را چو آخرین شاه ایران به یاد خواهند سپرد.»

دکتر پرویز داورپناه
آذرماه ۱۳۹۵ برابر دسامبر ۲۰۱۶
ــــــــــــــــــــــــــــ
معرفی کوتاه نویسنده و ناشر کتاب:
ــ شیرین سمیعی دبیرستان را در ایران و تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته علوم سیاسی در شهر لوزان به پایان رساند. تا آغاز انقلاب در ایران بسر می برد و در سازمان زنان ایران کار می کرد. آخرین سمتش رئیس تحقیقات و امور بین المللی در آن سازمان بود.
سایر کتاب های شیرین سمیعی که به زبان فارسی ست، عبارتند از: در خلوت مصدق، درخت زیتون، گربه ایران، نیلوفر، بی بی و طوطی و مسافر جلد یکم، جلد دوم مسافر هم در ماه دسامبر منتشر خواهد شد. تمام کتابهای فارسی سوای جلد یکم مسافر از انتشارات شرکت کتاب در لس آنجلس است. کتاب در حکومت شاه به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است و درخت زیتون به یونانی ترجمه و هنوز انتشار نیافته است.
ــ نام کتاب: شاهنشاه، نویسنده: شیرین سمیعی، ترجمه از متن فرانسه «کتاب در حکومت شاه»: شیرین سمیعی، چاپ نخست: بهار ۱۳۸۷ هجری خورشیدی ــ ۲۰۰۸ میلادی، ناشر: شرکت کتاب، لوس آنجلس.


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

۳ نظر

  1. ۱٫ چه عجب از اینکه زیر مطلب درج شده در سایت ملیون تعداد کامنتها به دوتا رسید. جای شکرش باقیه. مقایسه ای بفرمایید با سایت رادیو فردا که ذیل اخبار و مقالاتش تعداد کامنتها ونظرات معمولا از صد مورد فزونتره. این آمار خوبی نیست و نشون میده که برند ملیون گویا اونجور که باید کار نمیکنه.
    ۲٫ به خیال خودتون با نسبت دادن عنوان شاهدوست به من ناسزا گفتین؟! من در مجموع شاه رو رهبر موفقی برای ایران میدونم و مزیتم به شما اینه که اگه قرار باشه شاه رو نقد کنم میتونم چندین صفحه در نقد ایشون بنویسم. یعنی برای شاه کارنامه صادر کنم. براش بیلان تشکیل بدم و منفیها رو در یک سمت و مثبتها رو در سمت دیگه بنویسم و دست آخر هم تفاضلش رو حساب کنم. شما چطور؟ توان نقد جبهه ملی و مصدق رو دارین؟ تعصب شما در مورد مصدق کمتر از شیعیانی نیست که در عاشورا سر خودشون رو با شمشیر می شکافند. حکم کسی که مصدق و جبهه ملی رو نقد کنه در نظر شما چیزی کمتر از تکفیر نیست.
    ۳٫ این سوال را از خودم پرسیدم: آیا در ۳۲ تا ۵۷ مصدقیها روی کار بودن یا شاه؟ جواب این سوال را هم دادم. شاه. اما شاه خمینی را آورد یا مصدقیها؟ شاه که رفته بود و فرض کنیم به همان بدی بود که دل شما را خنک کند. چرا شما وضعیت کنونی را پیش آوردید؟ مسئولیت امور بعد از ۲۶ دی ماه ۵۷ و بعدا از ۲۲ بهمن ۵۷ بر عهده شاه بود یا مصدقیها؟ لابد قبل از انقلاب شاه مقصر بود و بعد از آن خمینی و جبهه ملی هم جز معصومیت چیزی در کارنامه نداشت؟ دوست عزیز، عرصه سیاست عرصه مسئولیت و عمل است و جبهه ملی نمی تواند مبرا از مسئولیت تلقی شود و با استناد به اعلامیه علیه قصاص ماجرا را ختم به خیر کند. داستان پیچیده و طولانیست. به این آسانیها نیست که فرمایش فرموده اید. لطفا جواب بدهید آیا شاه مسئول اخراج بختیار از جبهه ملی بود؟ آیا شاه به سنجابی گفت به پاریس برود و با آقای خمینی دیدار کند و سر خود پای یک اعلامیه سه ماده ای را امضا کند که اساس جمهوری اسلامی را تایید و اساس قانون مشروطیت را ویران سازد؟ توجه کنید که شخص شاه یک مقوله است و قانون اساسی مشروطه هم مقوله ای دیگر. مثلا سلطنت قاجار از بین رفت اما مجلس مشروطیت آن را از بین برد و پهلوی را جای قاجار نشاند. پس شاه می تواند بد باشد و قانون مشروطه را هم نقض کرده باشد اما گناه مشروطه چه بود؟ اگر جبهه ملی هم از درک و خرد برخوردار بود اجازه نمیداد بازی به دست دیگران بیفتد و الگوی پیشنهادیش این می توانست باشد که مجلس جدیدی با انتخابات آزاد تشکیل شود و مجلس تعیین شده تکلیف رژیم را تعیین کند. خواه شاه برگردد با محدود شدن برخی اختیارات یا شاه استعفا دهد و ولی عهدش به تخت بنشیند یا سلسله پهلوی با شاهی از قاجار جایگزین گردد که روان آقا محمد خان و مصدق السلطنه باهم به آرامش برسند و یا اینکه حکومت به جمهوری تبدیل شود و نه اینکه شود آنچه که شد؟ یعنی شما اثر بی درایتی و فقدان فهم سیاسی را در رجال جبهه ملی نمی بینید یا تمایلی به دیدن آن ندارید؟
    ۴٫ من مثل آخوندها هستم؟ به این گفته فکر کنید؟ آرام باشید. من در مقام دادخواه هستم که مسئولیت جبهه ملی را در بروز وضعیت امروز به پرسش گرفته ام. شما اگر خود را از جبهه ملی بدانید در مقام فردی هستید که از او شکایت شده و باید پاسخگو باشد. من تحلیل منصفانه و علمی شاه را هم حق خودم می دانم و هم حق شما و این شما هستید که در مقابل به چالش کشیده شدن جبهه ملی و مصدق خود را سپر بلا کرده اید و می خواهید با پرخاشگری بر پرسش طرح شده خط بطلان بکشید. در همین راستا به شما توصیه میکنم شما از حق نقد مصدق و جبهه ملی و تامل کردن در آن برخوردارید. به راحتی این حق را از دست ندهید و از آن استفاده کنید. اطمینان داشته باشید که معصیت نیست و بشر مجاز است به همه چیز فکر کند.
    ۵٫ شاه اتوکرات و اقتدارگرا بود و یک دیکتاتور مصلح. همانطور که شیخ محمد در دبی و لیکوان در سنگاپور. ارسطو میان دیکتاتوری مصلح و استبداد تفاوت گذاشته و این تفاوت مورد توجه در ادبیات علمی سیاست هست. لطفا در این رابطه پژوهش بفرمایید. اما گناه دموکراتیک نبودن سیستم سیاسی ایران با شاه نبود. بر عهده همه بود. فرهنگ ایران فرهنگی دموکراتیک نیست. به نحوه تصمیم گیری در هیاتهای مدیره شرکتها در ایران و احزاب از جمله جبهه ملی نگاه کنید و با دید مقایسه و تطبیق با نهادهای قرینه در مغرب زمین بسنجید. آیا میدانید جبهه ملی در واقع متشکل از احزاب بود. اما احزابی محفلی و چند نفره و هیاتی به جای احزاب فراگیر و منظم با دیسیپلین حزبی؟ توجه کنید که جبهه ملی در سال ۲۸ تشکیل شد که شاه قدرت چندانی نداشت اما هیچکس به دنبال تشکیل احزاب فراگیر نبود و احزاب هیاتی شکل می گرفت. این ناشی از فرهنگ عمومی و سیاسی ایران بود. تا به حال ساختار سازمانی احزاب و ارکان احزاب و تشکیلات داخلی و نحوه تصمیم گیری در احزاب در کشورهای دموکراتیک را از نظر گذرانده اید؟ آیا این موارد را در احزابی که جبهه ملی را تشکیل می دادند و در خود جبهه ملی زیر ذره بین برده اید؟ آیا از خود پرسیده اید که تصمیم نامه یا مصوبه تشکیلاتی که اجازه می داد سنجابی به دیدار آقای خمینی برود و آن اعلامیه سه ماده ای را امضا کند کجاست؟ سند مکتوبش کجاست؟ که به این جواب رسیده باشید که اصولا چنین مصوبه ای وجود نداشت و چون سنجابی برای خودش آقا بود مثل کدخدا تصمیم گرفته بود و همانطور هم عمل کرده بود؟ به نظرم هرگز اینها را حتی پیش خودتان مرور نکرده اید؟ چون شما به جبهه ملی و مصدق ایمان دارید و ایمان با تحلیل و پرسش از جنس سنگ و شیشه و آب و آتشند. آیا میدانید رابطه مصدق و جبهه ملی بر مبنای نوعی رابطه مریدی و مرادی شکل می گرفت و دوستانش به او آقا می گفتند؟ در حالی که دموکراسی عمومی از دموکراسی در خانواده و حزب و شهر آغاز می شود. البته که اینها فقط تقصیر مصدق نبود و ساختار اجتماعی ایران بیش از این تکافو نمی کرد. اما نکته ای که هست این است که نه مصدق سیاستمدار هوشمندی بود و نه جبهه ملی تشکیلات مفیدی بود که بتوان آنرا سرمایه سیاسی برای مملکت دانست. به دلایل عدیده و علمی و نه حسی و عشقی و ایمانی که امیدوارم به تدریج مورد بحث قرار گیرد.
    ۶٫ در طول ۲۵ سالی که شاه حکومت کرد ستون فقرات سیاستگذاری و مدیریتی استخوانداری را در دولت ایجاد کرد. سراغ آنرا در سازمان برنامه و وزارت اقتصاد و بانک مرکزی بگیرید که با پیروزی انقلاب از هم پاشید و نابود شد. حقایق تلخ در این باره بسیار است و معمولا در گفتمانهای سیاسی خبری از آن نیست. چرا که سیاست پیشگان آنقدر عامی و جوزده و حسی و هیستریک و شعارزده هستند که سر و کار داشتن با مفاهیم جزءی و علمی برای آنها خسته کننده است. باید در دانشکده های سطح بالای مدیریت دنبال آن بگردید. شک ندارم اگر از جزئیات حقایق آگاه شوید طور دیگری خواهید اندیشید و دلتان برای ایران و مردمش و آیندگانش خواهد سوخت و به مسئولیت جبهه ملی هم فکر خواهید کرد.
    ۷٫ داستان مصدق طولانی است. پرسش در اینکه چرا در ۲۵ تیر ۳۱ استعفا کرد و با تنش ۳۰ تیر مجددا روی کار آمد؟ آیا مذاکراتش در رابطه با نفت بنا بر اصول عقلانیت بود؟ چرا فردی مثل فاطمی رو به سمت وزارت خارجه انتخاب کرد. راجع به فاطمی پژوهش کنید و وقت بگذارید. فاطمی چه کرد؟ روزنامه باختر امروز شبیه چه بود؟ مثلا شبیه نشریه مجاهدین خلق یا مثلا اکونومیست و روزنامه هایی از این دست؟ و صدها سوال دیگر.
    ۸٫ خود را سرشناس نامیده اید. لابد خواسته اید که متلکی هم به من گفته باشید که ناشناس هستم. عذر من موجه است برای استفاده از این عنوان و عدم درج نام. اما شما اگر سرشناس هستید اسمتان را بنویسید. اگر در پناه دولتهای غربی زندگی میکنید و بیم جان ندارید نامتان را افشا کنید اما اگر شما هم دلیل موجهی برای افشا نکردن اسمتان دارید از همان عنوان ناشناس استفاده کنید و نه سرشناس که پر واضح است که بی معنی است. سرشناسی با عدم ذکر نام نمی خواند.
    نهایتا اینکه سودی در تعصب و مجادله نیست اما پژوهش و گفتگو واجد هزاران فایده است.
    اگر وابستگی خاصی به ایل قجر ندارید بهتر است هم در احوال مصدق تامل کنید و هم پیرامون جبهه ملی.
    موفق باشید

  2. هموطن گرامی شاهدوست،
    شاید اگر یک سوال کوچک از خودتان میکردید چنین متنی را نمینوشتید.
    فقط از خودتان سوال کنید: آیا جبهه ملی و مصدقی ها ۲۵ سال در راس حکومت بودند یا محمدرضا شاه؟ آیا کسی که حکومت میکند مسئول وضعی است که پیش می آید یا دیگران؟ آیا شما بهتر از آخوندها و ولی فقیه هستید که خود را مسئول هیچ چیز نمیدانند؟ خیر هموطن گرامی بهمن ۵۷ نتیجه ۲۵ سال حکومت دیکتاتوری شاه بود. بختیار و سایر ملیون در اواخر مانده بودند که چه کنند. در زمانی که طرفداران محمدرضا شاه از هم سبقت میگرفتند تا به دستبوس خمینی بروند و آنجا استعفای خود را تقدیم او کنند، بختیار قبول مسئولیت کرد. سایر جبهه ملی ها هم نتوانستند به شاه که ۲۵ سال حقوق همه را پایمال کرده بود اعتماد کنند. ولی همانها نیز وقتی نتیجه انقلاب را دیدند اولین اعلامیه علیه جمهوری اسلامی یعنی اعلامیه قصاص را صادر کردند.

    سرشناس

  3. واقعا مزخرف بود. به هیچ وجه بی طرفانه نبود. حرف تازه ای هم در اون نبود. خانم سمیعی باید پیش از دست به قلم شدن یه بررسی می کرد و میدید که آیا مطالبی که میخواد بنویسه قبلا نوشته شده یا نه و بعد اقدام می کرد. این چرندیات رو که حداد عادل بهتر از خانم سمیعی بیان میکنه. چرا جای سویه مثبت دوران پهلوی که در میان دوران جمهوری اسلامی و دوران قاجار در حکم برگ زرینیه خالیه. چرا این حجم از انتقاد “بخوان تخریب و لجنمال کردن” که در مورد پهلوی هست در مورد قاجار و جمهوری اسلامی نیست. دلیل محبوبیت مصدق این بود که حقوق نمیگرفت از دولت و پول بلیط مسافرتش رو هم خودش پرداخت کرد؟ همین؟ کافیه؟ پس عملکرد مصدق در مذاکرات نفت چی؟ آیا درست و بهینه بود؟ عملکردش در عرصه داخلی چطور؟ آیا او سیاستورزی خبره و ورزیده بود؟ جای اینها در کتاب خالیه چرا؟ اگه خانم سمیعی حسن نیت هم داشته باشن پاسخ دادن به سوالاتی که مطرح شد خارج از دایره تخصص ایشونه. ایشون فقط مشاهدات از شایعات رایج در اون زمان و محتوای ذهنیشو رو روی کاغذ آورده و کتابش بسی فروتر از مرتبه تحلیله. متاسفم که اشتیاق شما برای نشر این سطح از مطالب در مقایسه با مطالب تحلیلی بالاتره. حق هم دارین. وقتی شما از عوامل فاجعه ای هستین که شاید دفتر تاریخ ایران رو برای همیشه ببنده اصلا رفتن در خط عقلانیت و تحلیل چندان به صرفه نیست. فردا که ایران آتش گرفت شما میتونیم بایستین کنار و بگین ما صد و اندی سال به دنبال آزادی و استقلال و حاکمیت ملی بودیم. ملتی که متوسط عقلانیت در اون در حدی بوده که کارش به اینجا کشیده قوت تحلیل صحت یا عدم صحت ادعای شما رو نخواهد داشت. خیالتون راحت. اما اگر بشارت نامه رو ندانسته منتشر کردین و اگر در پاریس ندانسته به استقبال خمینی رفتین و اگر جوزده بودین و حاصل انقلاب مشروطه رو که قانون اساسی مشروطیت بود نابود کردین الآن ایستادگی بر موضع، حکم خیانت داره. نمیگم اگه ایرانی هستین میگم اگر کمی انصاف و وجدان و شرافت و اخلاق در شما هست عذرخواهی کنین. داغ شنیدن این عذرخواهی موند رو دلمون. ضمنا من سلطنت طلب و تیمسار بازنشسته نیستم. قربانی تنگنظری و بی خردی و ظلم شما هستم که در ایران زندگی می کنم و اتفاقا وقتی متولد شدم که شما فاتحه ایران رو خونده بودین. کی هستین شما؟ از چه قماش و از چه تیره اید؟ چرا دست از سر ایران برنمیدارین؟ چرا مردم در حال مرگ رو لا اقل موقع مردن هم رها نمیکنین؟ بابا کمی شرافت! چیکار باید کنیم که گناه رفتن قاجار رو بر ما ببخشید و ایران رو ول کنید. ایران با داشتن تشکیلاتی به نام جبهه ملی دیگه نیازی به دشمن نداره. مملکتاز بین رفته. مردم دارن پاسپورت جمهوری کومور و عمان میگیرن. شما هنوز غرقین توی اوهام خودتون و از تنفر پراکنی علیه شاه ارتزاق می کنین؟ بسه دیگه! شرم کنین!