نگاهی به مصاحبه با سید ضیا

پنج شنبه, ۲۱ام بهمن, ۱۳۹۵
اندازه قلم متن

نام کتاب : سید ضیاء مرداول یا مرد دوم کودتا

گفته ها و نا گفته های تاریخ معاصر ایران از زبان سید ضیاءالدین طباطبایی

نویسنده : صدرالدین الهی

ناشر: شرکت کتاب

چاپ دوم ۲۰۱۳ میلادی- ۱۳۹۲ خورشیدی

۴۹۰ رویه

کتاب حاصل مصاحبه های مفصلی است که در بهمن ماه ۱۳۴۳ انجام شده. بخش نخست مصاحبه که از تیغ اول سانسور رد شد در مجله ی تهران مصور ۱۴ اسفند ۱۳۴۳ چاپ شد و همان اول کار عنوان « مرد اول کودتا از کودتا سخن می گوید » به « مرد دوم کودتا.. » تبدیل شد و با گذراندن پیچ و خم بسیار و گذر سالیان دراز در سال ۲۰۱۱ پس از انقلاب در خارج از کشور به صورت کامل چاپ شد. الهی این مصاحبه ها را که اکنون به صورت کتاب در آورده «کتاب روزنامه» می خواند.

نویسنده تجربه گفتگو با رجال هم سن و سال های شبیه سید ضیاء داشته است اما این یکی گویا از جنمی دیگر بوده « با آدم های ترسو و محتاط جاسنگین و سخن به مثقال خرج کن. آقای حکیم الملک وقتی در باره ی تقی زاده و وساطت سفارت انگلیس از او پرسیدم، درست مثل زنبور توی عسل افتاده پرپری زد وخود را به کری زد. از سید انتظار همین حدود را داشتم. اما ناگهان دیدم که که این مدیر رعد شب سوم حوت ۱۲۹۹، هنوز روزنامه نویس است و پر شر و جر.»

آقا راسته که شما انگلیسی هستید؟

اقای الهی سکوت را می شکند و اولین پرسش را مانند گلوله ای شلیک می کند:

  • چرا ؟ چرا شما طرفدار انگلیس ها هستید؟

پاسخ سید ضیا جالب است :

  • این به دلیل ترس است. تاریخ سیصد ساله ی اخیر نشان داده و ثابت کرده که انسان در دوستی با انگلستان ضرر می کند… اما دشمنی با انگلستان موجب محو آدمی می شود.
  • ولی این روابط خصوصی شماست. در باره ی کس یا کسانی که مسئولیت یک دولت را به عهده می گیرند چه می گویید؟
  • در این مورد مساله دشوارتر می شود. زیرا دوستی انگلستان با یک آدم، تنها به آن آدم ممکن است ضرر بزند. اما دشمنی دولت انگلستان با یک دولت، به فنا و نابودی آن دولت منجر خواهد شد. خودتان به همین حوادث سال های اخیر فکر کنید، ببینید دروغ می گویم یانه ؟
  • منظورتان کدام سال هاست ؟ و چه کسانی ؟ لبخندی زد و لبخندهای سید بیش تر از هزار کلمه معنی دارد. من معنی لبخند سیاسی را روی لب های او یافتم »

و خواننده نیز اول ماجرا پاسخ خود را از فحوای کلام سید ضیاء در مورد انگلیسی بودنش گرفته است.

پدر مرتجع و هوادار شیخ فضل الله

الهی از نکته گیری دریغ ندارد هنگامی که سید ضیاء از پدرش بعنوان ملای بزرگ تبریز یاد می کند که مظفرالدینشاه بدیدنش می آمد وقتی وی از پدرش می پرسد که چرا به دیدن ولیعهد نمی رویم وی می گوید که نمی خواهد دامن قبایم الوده به رنگ ستم باشد صریح از او می پرسد :

  • ولی مثل این که مرحوم پدرتان از مخالفین انقلاب و از موافقین شیخ فضل الله نوری بود. دهخدا در شعر«دیگش سربار است » و مقاله ی « سید علی را بپا » به ایشان طعنه ی مستقیم زده است. یا هنگامی که از روزنامه خودش تعریف می کند و می گوید « من تا روزی که به قدرت رسیدم، روزنامه نویس بودم و روزی که قدرت به دستم افتاد، روزنامه ام را تعطیل کردم. برای این که روزنامه حربه ی آدمی است که به قدرت نرسیده است. اگر این آدم بخواهد در دوران قدرتش از روزنامه استفاده کند، دلیل آن است که در وجودش قدرت کامل نیست. »
  • می پرسد « آقا، پس وقتی دولت ها می خواهند از قدرت روزنامه استفاده کنند، چی ؟
  • جواب می شنود « حکم همان است که عرض کردم. دولتی که روزنامه هارا برای خود بخواهد، ذلیل و عاجز است»

پول کودتا را کی داد؟

 

سید ضیاء از تاثیر انقلاب اکتبر در روسیه سخن می گوید و از سرمایه داری و زحمتکشان داد سخن می راند ولی الهی تذکر می دهد که می خواهد درمورد کودتای ۱۲۹۹ بپرسد و اینکه پول کودتا را کی داد؟ رضاخان سردار سپه چرا راه افتاد؟ باز می خندد و چشم می بندد.

الهی دست برنمی دارد و ادامه می دهد:

  • آقا من در این کلمه کودتا حرف دارم. کودتا یک تعریف مشخص سیاسی دارد و یک عملکرد معین نظامی. کاری که شما کردید چیزی شبیه شبیخون یک مشت سرباز قزاق گرسنه به یک پایتخت خواب آلوده بود. از نظر سیاسی هم بزکی داشت. وگرنه در عمق چیزی را عوض نمی کرد.

پاسخ خشمگینانه او اینست:

  • « آن شاه و آن رئیس الوزرا، همان دیزیون قزاق به قول شما گرسنه و پاپتی هم زیادی اش بود.»

اما سرانجام به تشریح اوضاع آن زمان می نشیند:

  • « کابینه بعد از – مهاجرت – در تهران به ریاست محمدولی خان سپهسالار تشکیل شده، سپاهیان روس که تعداد آن ها به صد و پنجاه هزارنفر می رسید، تمام شمال ایران را تا خانقین اشغال کرده بودند. جنگ بین الملل اول تازه آغاز شده بود و در نتیجه تبلیغات شدید مبلغین آلمانی یک تشنج فکری عظیم درمیان طبقات تحصیل کرده ی ایران بوجود آمده بود. همراه با اشغال شمال ایران از طرف روس ها، انگلیس ها قوای موسوم به « پلیس جنوب » را به وجود آوردند و عملاً کار اداره ی مملکت به دست روس و انگلیس افتاد. عمال تزاری در این هنگامه دست به یک حیله ی موذیانه و ناجوانمردانه ی عجیب زدند. به این معنی که مقاطه کاران حکومت تزاری به ایران آمدند و به این بهانه و توجیه که مردان روسی در جبهه های جنگ مشغول نبرد و کارزار هستند و کار شهرها در روسیه فلج شده است، شروع به استخدام کارگر ایرانی کردند. دولت وقت اجازه ی این کار را داد و در فاصله ی یک سال از آذربایجان تا خراسان بین سیصد تا پانصد هزار کارگر ایران با وعده های شیرین و دلفریب مقاطعه کاران روس، رهسپار روسیه شدند. قراردادهای آن ها بسیار منظم و دلفریب بود. اما همین که قدم به خاک روسیه گذاشتند. بلافاصله درواگن های سربسته مستقر و یک سره به جبهه ی جنگ فرستاده شدند. کار آن ها در جنگ های « گالی سی » و « لهستان » کندن خندق برای سربازان روس بود و همه ی این بیچارگان در صف مقدم جبهه، آماج تیر بلا بودند. عداد کشته شدگان و از بین رفتگان این گروه فریب خورده معلوم نیست، اما عده ای که زنده مانده بودند پس از خاتمه ی جنگ و آغاز انقلاب به قفقاز مراجعت کردند و در احزاب کمونستی و سایر دسته جات سیاسی عضو شدند و آن وقت نارضایتی ها در آن ها قوت گرفت و برای واژگون ساختن هیأت حاکمه ای که آن هارا به این روز انداخته بود، با بلشویک های روسی هم دست شدند و به شمال ایران سرازیر گردیدند و شمال ایران اشغال شد.»ص۲۷

سیدضیاء در گیرودار انقلاب مشروطه روزنامه ندای اسلام را منتشر می کرد و حتا در انجمن های ایالتی شیراز حضور داشته؛ او می گوید:« شیخ فضل الله نوری آن زمان مرجعیت تقلید نداشت و مرجع تقلید آخوند ملامحمد کاظم خراسانی بود. »(ص ۱۶۸)

می گوید شب نامه می نوشت و بقول خودش کاغذ تهیه می کرد و به سفارتخانه ها می داد. اینطور که فهمیده می شود او از اول رو به سفارت های خارجی و جلب نظر آنها داشته نه رو به مردم. او استدلال می کند که کاپیتولاسیون بود و سفارت اتریش از او حمایت می کرده است.

قوای مجاهدین در برابر قوای دولتی کم بود

او چیز جالبی در مورد فتح تهران توسط مجاهدن بیان می کند : « مجموع قوای مجاهدین که به تهران حمله کردند هست ؛ تقریبا با بختیاری ها از شش صد، هفت صد نفر بیش تر نبودند. در مقابل، آقای محمد علی شاه، ده دوازده هزار نفر بودند. خوب البته این مجاهدین هم کمک بهشان نمی رسید، اسلحه بهشان نمی رسید و اگر یک چاره ای می دیدند، هیچ کاری نمی توانستند بکنند، رشادت، ابتکار سی پورت فنلاندی و یپرم. »ص۱۷۲٫ او مدعی است « آن چیزی که کار محمدعلی شاه را خراب کرد کی حالا این بود به او تلقین کرد من نمی دانم، محمد علی شاه برخاست رفت به سفارت روسیه، وقتی که رفت سفارت روسیه. انگلیس ها رفتند آن جا و گفتند شما تحت الحمایه ی ما هستید، پادشاهی که استعفا داد، دیگر پادشاه نمی تواند بشود.»

  • و تحت حمایت قرار گرفت.
  • برای این که اگر محمدعلی شاه استعفا نداده بود در مجلس هم صحبت مصالحه بود برای این که این ها قوای کافی…. محمد علی شاه که رفت، آن وقت از طرف سفارت روسیه و سفارت انگلیس آمدند با روسای انقلاب که سپهدار و سردار اسعد بودند با کمک حسین قلی خان نواب قرار خلع سلطنت و تعیین پادشاهی احمد شاه را دادند.»ص ۱۷۴

او در ذکر وقایع آن زمان وقتی به حیدرعمواوغلی می رسد می گوید که او اصلش از آذربایجان بوده و تمام سکنه ی بادکوبه در این سد سال اخیر، از فراری های اردبیل و مهاجران آذربایجانی بوند و او هنگامی که سفیر فوق العاده در آنجا بوده با تحقیقی که کرده از بیست و یک هزار لشکر حکومت اذربایجان بادکوبه ۱۸ هزار کارگر ایرانی بودند. او خود را انقلابی تر از حیدرخان عمواوغلی می شمارد:« حیدرخان عمواوغلی جوانی بود متعصب، عرض شود که، البته انقلابی بود و فقط اختلافی که من با اونها داشتم این بود، آن ها سوسیال دموکرات بودند، آن وقت مسلک من سوسیال رولوسیونر بود. من می گفتم رولوسیونر باشم که دموکرات نمی شود و علت اختلاف من هم با آنها این بود.» ص ۱۷۵

ازناصرالدین شاه به خوبی و از یپرم خان به نیکی یاد می کند او را مؤمن و پاک و مقدس توصیف می کند البته پرت و پلایی هم راجع به مجلس شورای ملی و اینکه این نمایندگی نیست و جای عده ای معدود است می گوید ؛ همینطور احتشام السلطنه را که یکی از رجال بزرگ و میهن دوست ماست متهم می کند که دسته بندی راه انداخته بود و به علت حرکت میکروفن گویا باقی سخنان وی ضبط نشده است.

مبتکر به رسمیت شناختن شوروی

هنگام انقلاب بلشویک روسیه وی در سنت پیترزبورگ است و طی تلگرافی توسط سفارت ایران دولت ایران را تشویق می کند که تلگراف تبریکی بفرستد و مدعی است به همت او بود که ایران اولین کشوری شد که شوروی را به رسمیت شناخت.

او در برابر این پرسش چطور به فکر کودتا افتاد پاسخ می دهد که پس از استعفای دولت مشیرالدوله دولت سردار منصور سپهدار اعظم با مشکلات زیادی مواجه بوده، ده هزار مهاجر گیلانی که فراری بودند برگشته بودند و هیچ وسیله ی زندگانی نداشتند. ادارات دولتی هشت ماه تا یکسال بود که حقوق کارکنان خود را نداده بودند بعد از میان رفتن دولت روسیه، این پرداخت ها تحت عنوان « موراتوریم » به عهده ی سفارت انگلیس بود. امنیت در شهرها نبود و ارتباط دولت مرکزی با تمام ایالات و ولایات قطع بود. احمد شاه هم تمام فکر و هم اش این بود که کی وسایل حرکتش فراهم می شود که از تهران حرکت کند. حالا برای حرکت از تهران احمدشاه یک اسکورتی می خواست. اسکورت هم نبود توی این قزاق و ژاندارمری که یک سال حقوق شان پس افتاده چطور می شود که یک اسکورتی برای احمد شاه فراهم آورد.

این موضوع اسکورت یک ایده ای به من داد، آن ایده ای که به من داد این بود، آن قزاق هایی که در جنگ گیلان شکست خورده بودند، این ها را آورده بودند، چهار هزار نفر ریخته بودند در قزوین، در دهات قزوین پراکنده بودند، هیچی نداشتند.

الهی از نقش انگلستان می پرسد و جواب می شنود که مستر نرمان( منظور نورمن، وزیر مختار انگلستان در ایران است) در کوشش بود که یک حکومتی سرکار بیاید که محبوب مردم باشد.

سپهدار اعظم نامه می نویسد به سفارت انگلیس که به ما در مقابل بلشویک ها کمک مالی و کمک اسلحه ای بکنید. انگلیس ها جواب می دهند تا تکلیف قرارداد معین نشود هیچ کاری نمی کنیم. ( منظور قرارداد ۱۹۱۹ لرزد کرزن با وثوق الدوله است که با مخالفت مردم روبرو شد.)

سید ضیاء می گوید روابط دولت وقت با انگلستان تعطیل بود و من پیشنهاد کردم که شما یک مبلغی را به ادارات دولتی بدهید و یک مبلغی هم برای مهاجرین صرف کنید.

الهی بسیار بموقع می پرسد : انگلیس ها به چه اعتباری حرف شمار گوش می کردند ولی حرف دولت را گوش نمی کردند؟

سید ضیاء بطور خلاصه می گوید که طرف مشورت با انگلیسی ها بوده است و از او در باره ی امور مختلف می پرسیدند.

سید ضیاء چیزی در مورد مخالفت مردم با قرارداد ۱۹۱۹ که ایران را میان روس و انگلیس تقسیم می کرد و خودش در روزنامه ی رعد از آن پشتیبانی نمود، نمی گوید و متاسفانه مصاحبه کننده نیز لزومی نمی بیند از آن سخن بگوید. آنچه امروز بسیاری از مورخان بدان رسیده اند اینست که اگر قرارداد ۱۹۱۹ عملی می شد نیازی به کودتا نبود.

 به گفته ی سید هسته ی فکری کودتا در بادکوبه با کلنل اسمیت ریخته شد و در پاسخ اینکه چه عواملی ملت مارا به یک فرج غیر منتظره دعوت می کرد، سید ضیا می گوید براثر تجربه دریافته بود که «همه طرفدار ظلم هستند، اختلاف سر این است که ظالم باشد. بعد از استقرار آغا محمدخان دولت به آن معنایی که قائم به یک تشکیلاتی باشد وجود نداشت. هرکس در صدد بود که خودش چاره جویی برای بدبختی های خودش بکند « وقتی که بانک روس را ضبط کردیم، یک پرونده ای به دست من افتاد پانصد، ششصد اسم درشت، از کاروانسرا دار، از روضه خوان، از ائمه جماعت، از تجار، از کسبه، از وزرا، از امرا، از فرماندهان لشگر هرکدام ماهانه یک مبلغی را از بانک روس دریافت می کردند.» ص۲۰۶

پول کودتا را از سهم دولتی انگلیسی ها می پردازند.« حالا ما یک اشکال دیگری داریم، اشکال مساله ی پول است، ما پول نداریم، به طوری که عرض کردم قرار بود در نتیجه ی مذاکراتی که با انگلیس ها شد، دوماه، سه ماه بود ماهی دویست هزارتومان می دادند به دولت که نصفش صرف مهاجرین گیلان شود و نصفش هم به دوایر دولتی داده شود. این مرتبه که صد هزارتومان دادند، در این ماه پیش از کودتا، ما کاری کردیم که صدوپنجاه هزارتومان دادند به قزاق ها، پنجاه هزارتومان را دادیم سردار همایون برای قزاق های تهران مصرف کرد، صد هزارتومان در اختیار کاپیتان کاظم خان بود.» ص ۲۳۳

عمامه برداری در شهرنو پایگاه کودتا

سید ضیاء که تا روز کودتا معمم است صبح آن روز به شهرنو می رود و آنجا عمامه را برمی دارد و مکلا می شود. این هم طنز تاریخ است که هم کودتای ۱۲۹۹ و هم کودتای ۱۳۳۲ شهرنو به نوعی پایگاه بوده است؛ سپس سران کودتا سوگندنامه می نویسند و امضا می کنند.

داستان پردازی سید ضیا درمورد کودتا البته نمی تواند گویای همه ماجرا باشد ولی نقش موثر او انکار ناپذیر است و به روایتی حتا می توان گفت نقش اول را او داشته و بعد ابتکار عمل به دست رضاخان افتاده است. برای رفتن از ایران دلیل موجهی ارائه نمی دهد. مشخص است که در گفتن مسایل خود احتیاط را رعایت می کرده است. حتا یک بار به مصاحبه کننده صدرالدین الهی ضرب المثل «دیوار موش دارد و موش گوش دارد» را گوشزد می کند.

او تلویحاً به مشوب کردن ذهن سردارسپه نسبت به خودش اشاره دارد و هنگام تاجگذاری او نیز تبریک نمی گوید. یادآوری می کند که آنها پیش از کودتا به قران سوگند خورده بودند که اگر اختلاف بروز کرد خون همدیگر را نریزند ؛ در این مورد رضاخان به سوگندش وفادار ماند.

اصرار سردار سپه به استعفای او و تهیه پول برای او همه حکایت از عدم رضایت رضاخان از وی دارد. همان زمان هم سید ضیاء به رضاخان که با امضای خودش اعلامیه «حکم می کنم» صادر میکند و موجب اعتراض مردم می گردد، اعتراض می کند. بعید است او که پس از خروج ایران یک دوران سرگشتگی از بغداد، هدوستان، ترکیه، فرانسه و سوئیس را طی کرده داوطلبانه صدارت را ترک گفته باشد. او حتا در غربت ناچار به فرش فروشی در کنار خیابان می شود. او تأکید می کند که ۶-۵ ماه در سوئیس به واسطه ی خستگی قادر به کاری نبوده تا سرانجام به فلسطین می رود. دلگیری سید ضیاء مسجل است. پیشنهاد رضاشاه را برای سفارت ایتالیا که محض دلجویی انجام میشود، قبول نمی کند و ترجیح می دهد که با پول چاپخانه ای که در تهران فروخته بود امرار معاش کند.

او مدعی است مدرسه آلمانی ها را دوباره برخلاف نظر انگلیس به آنها برگرداند به شرط آنکه فلسفه و ادبیات نیاموزند و فقط اختصاص به امور حرفه ای باشد.ص ۲۴۸

دکتر محمد مصدق

در مجموع برایم حاشیه های کتاب از متن آن جذاب تر آمد. او در مورد مصدق اغلب خاموش است. وقتی صحبت از قوام می شود می گوید: « آن ها مرا آدم حساب نمی کردند. یعنی داخل آدم حساب نمی کردند. فکر نمی کردند سید جلمبر بیست و نه ساله ازمرکزبه عنوان رئیس الوزرا برایشان متحدالمآل بفرستد از دستورهای من سرپیچی کردند، هم او، هم دکتر مصدق، هم صارم الدوله پسر ظل السطان» ص۵۵؛ ولی هم او بین مصدق و وقوام تفاوت قایل است :

«.. فرق بسیاری قایلم میان دکتر مصدق و مرحوم قوام السلطنه که اولی با شخص من دشمنی شخصی ندارد ولی تصوری در ذهنش است که من همیشه دنبال او بوده ام تا اذیتش کنم. در حالی که قوام السلطنه با شخص من و به دلایل سوابق شخصی دشمنی میو رزید. دکتر مصدق تقوایی دارد که با آن زندگی کرده. من آن نوع تقوا را به حال او مفید و به حال ملت ایران مضر می دانم. اما هرگز نمی توانم بگویم که باید او را از یاد برد.»ص۷۶

الهی با هشیاری جایی به کارهای ارتجاعی او از جمله بستن عرق فروشی ها، سینماها و تأترها اشاره می کند. او طفره می رود و می گوید که آن روزهای تهران یادتان نیست عرق خورها و جاهل ها شب عرق می خوردند و شوشکه می کشیدند.

الهی می افزاید : « ولی سید راست نمی گوید. او درست برعکس رجال سیاسی عرفی ما در اصل یک رجل سیاسی شرعی است. کارنامهُ زندگی سیاسی او نشان دلبستگی ها و وابستگی های عمیق او به « اسلام سیاسی » است » او همان را یکی از موارد اختلاف نظرش با مصدق می داند ولی توضیح بیشتری نمی دهد.

سید اعتراف می کند که مبارزه با مصدق برای او سخت تر از مبارزه علیه حزب توده بود ولی از صحبت کردن در باره ی سال های بحرانی نفت به بهانه ی اینکه ماجرایی است تمام شده و رفته، طفره می رود و در برابر اصرار به این اکتفا می کند که در سی تیر شاه اشتباه کرد که قوام را انتخاب کرد. پیشنهاد او به شاه الهیار صالح بوده.

سید همچنان از اینکه در ۲۸ مرداد چه می کرده و چکار می کرده بکلی طفره می رود و او در ایران بود و معلوم نیست چه می کرد. این یکی از نکات تاریک و مهمی است که او هیچ چیز نگفت و با خود به گور برد.

 ولی با همه رقابت هایی که با مصدق داشت پس از اطلاع از فوت دکتر مصدق به دیدار شاه می شتابد که باید برای نخست وزیر پیشین مملکت مراسم رسمی برقرار شود و شاه نمی پذیرد. در بخش ناگفته ها و گفته ها درمورد اینکه چاپلوسان شاه را احاطه کرده اند و گوش به امثال نسل او نمی کند اشاره ای دارد.

تغییر قانون اساسی برای ازدواج با فوزیه

در مورد ازدواج محمدرضاشاه با فوزیه منتقد است: مگر دختر در ایران قحط است که باید برویم از مصر ملکه وارد کنیم؟ و می پرسد :مساله ایرانی نبودن مادر ولیعهد را چطور میخواهند توجیه کنند؟ و پاسخ می شنود که وزیر عدلیه لایحه ای را می خواهد در مجلس به تصویب برساند که در آن «اعطای صفت ایران ‌الاصل به والاحضرت فوزیه» عنوان شود.

سید به دستکاری در قانون اساسی معترض است.

ترور رزم آرا

درمورد قتل رزم آرا تعریف می کند روز قتل رزم آرا در دفتر شاه درکاخ مرمر پشت به در نشسته و می بیند که شاه حواسش پرت است و دایم به ساعت نگاه می کند و به تلفن خیره شده است که در این میان کسی شتاب زده برآستانه ی در ظاهر می شود و بدون این که وی را دیده باشد با هیجان و باصدای بلند می گوید: تمام شد قربان و شاه مثل کسی که خبر آرامبخشی شنیده باشد راحت توی صندلی می افتد. سید ضیا سر برمی گرداند و اسدالله علم وزیر کشور را در آستانه ی در می بیند. ؛ در واقعه ی ۱۵ بهمن که به شاه سوء قصد شد، رزم آرا که سمت رئیس ستاد را داشت دستور دستگیری وی را صادر می کند ولی با وساطت ساعد آزاد می شود.

اصرار مصاحبه کنند بر افشای بیشتر ماجرا بی فایده است ولی تاکید می کند که رزم آرا خیلی خطرناک بود، خیلی خطرناک صفخات ۲۷۱-۲۷۲٫

البته گواه دیگری داریم که گواهی می‌دهد که سید ضیاء از ترور رزم آرا قبلا خبر داشت و ای بسا از توصیه کنندگان این ترور بوده است. نعمت قاضی می‌گوید با شوشتری ( از وکلای مورد اعتماد سید ضیاء) نزد سید ضیاء بودند و محمدعلی شوشتری به‌مناسبتی با رزم‌آرا در افتاده‌بود و او را به ‌تحقیر قزاق ‌خطاب می کرد؛ پرسید: این مردک قزاق (یعنی سپهبد رزم آرا) را چه‌کنم؟ سید ضیاء گفت:‌ « خاطرت جمع باشد آقای‌ شوشتری، این قزاق دیگر چنان از صحنه سیاست ایران خواهد رفت که دیگر هرگز به صحنه سیاست بر نخواهد گشت، شما خاطرتان جمع باشد. … دو ماه و نیم بعد رزم ‌آرا ترورشد» (نعمت قاضی -مقدمه بر خاطرات سید محمد علی شوشتری – به اهتمام غلامحسین میرزا صالح- رویه ۱۷)

ساعداز آن جانب به دست داشتن رزم آرا در ترور شاه اشاره می کند.(ص ۴۱۶) که همین می تواند انگیزه ی ترور خود رزم آرا شده باشد.

یک یادگار تاریخی

تاخیر در چاپ کتاب و سقوط حکومت پهلوی و با افشا شدن بسیاری از اسرار از اهمیت مطالب آن کاسته است ولی هنوز بسیاری نکات آن می تواند سرنخی برای اسرار تاریخی ما باشد که مکتوم مانده است. نویسنده با قدرشناسی به خوبی از این مصاحبه در طی زمانی طولانی و دشوار نگهداری کرده و یکبار هم بخشی از این نوار این گفتگو را پس از انقلاب از رادیو آزادی آمریکا پخش نموده است.

آقای صدرالدین الهی نمونه ی خوبی از یک مصاحبه بقول خودش «کتاب روزنامه » از خود به یادگار گذاشته است.

 این کتاب چهره ی تاریخی سید ضیاء را روشن تر می کند. او مرد با هوش و فراستی است که از طبقه فرودست برخاست و دفتر سلسله قاجار و اشراف آن زمان را برای همیشه بست. تهور او و نقش او در ارتباطات گوناگون و مقدمات کودتا و به ثمر رساندن طرح انکار ناپذیر است. کاش نوشته و اسناد دیگری نیز می بود که به بازگشایی این فصل مهم تاریخی ما کمک می کرد. شنیده شد بعد از مرگ او تمام اسناد و نوشته های اومانند دیگر خاطرات بزرگان سیاسی توسط ماموران ساواک جمع آوری شد و اکنون معلوم نیست که جمهوری اسلامی چه بلایی برسر آنها آورده است. شاید هم در همان دوران شاه از بینشان برده باشند.

او ادعا کرده بودکه خاطرات خود را با عنوان «کتاب سیاه » تدوین کرده، لابد به یاد لقب «کابینه ی سیاه» که به دولت او داده بودند، ولی از این کتاب هم اثری در دست نیست.

۲۰۱۷ Feb 8th Wed – چهارشنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

از: ایران لیبرال


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.