ملاحظاتی درباره جايگاه حقوق مدنی زنان در تاريخ معاصر ايران

سه شنبه, ۵ام اردیبهشت, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

مدرسه فمینیستی: “شكل‌گيري حكومت‌هاي خودكامه بدون حضور روشنفكران كوته‌‌‌‌بين و حقير ممكن نيست. اين گونه روشنفكران در عمل به رژيمي خدمت مي‌كنند كه مدعي مبارزه با آنند.” / (هانا آرنت)

از انقلاب مشروطیت تاکنون نزدیک به يک قرن است که جايگاه حقوق مدني زنان و مسئلة رهايي از قيد و بندهاي سنتي- مذهبي يکي از مسائل مورد مناقشه در فضاي سياسي جامعة ما بوده است. بي ترديد، در روند تاريخ سیاسی معاصر، استبداد و خودکامگي رژيم‌هاي حاکم، نقش روحانيت، و ريشه‌دار بودن فرهنگ زن ستیز، سد بزرگي در برابر آزادي و حقوق مدني جامعه، به ويژه حقوق مدني زنان بوده است. با اين حال اما روش‌هاي مبارزة سياسي عليه اين رژيم‌ها و نيز تلقي متفاوتِ جريان‌هاي سياسي در مورد دموکراسی، حقوق بشر و جايگاه حقوق مدني به طور عام و حقوق مدني زنان به طور خاص، در سمت و سوي اين روند تاريخي، بي‌تأثير نبوده است. این جستار تلاشی است در جهت بازاندیشی اين روند تاریخی. در واقع نگاه دوباره‌ای است به تجربه‌های شخصی خودم و به محتوا و روش‌هاي مبارزۀ جریان‌های سیاسی‌‌‌ اپوزیسیون و پيامدهاي ناشی از آن. اینکه کاربرد این روش‌ها چه دستاوردها و چه از دست‌دادن‌هایی داشته است؟ و نیز مقوله آزادی و حقوق مدنی (به ویژه حقوق مدنی زنان) در میان جریان‌های سیاسی در دوره‌های متفاوت چه جایگاهی داشته است؟ و اینکه در گيرودار صف‌بندي‌هاي سياسي- ایدئولوژیک، شناخت ما از رخدادهاي تاريخي تا چه حد لطمه خورده است؟

گذار به مشروطیت: قانون اساسي مشروطيت، در 1907/ 1286، نه تنها پاسخگوي عرفي سازي قوانين و «حکومت مبتني بر ارادة مردم» نبود، زنان را هم در رديف ديوانگان و ابلهان و کودکان و… قرار داده و از حق رأي محروم کرده بود، بلکه به قدرت سياسي روحانيت نيز مشروعيت بخشيده بود. با اين حال، فضاي انقلابي و گسترش تجدد خواهي در گذار به مشروطيت، به تضعيف سلطة مطلق دستگاه روحانيت بر جامعه انجاميد و سرآغازي شد براي حضور زنان در عرصه‌هاي اجتماعي. البته اين بدان مفهوم نيست که پيش از مشروطه هيچ زني به مقابله با قوانين شرعي و قيد و بندهاي سنتي برنخاسته بود‌. حتي در قرن چهارم هجري زناني همچون مهستي گنجوي در اعتراض به اين قيد و بندها مي‌سروده‌اند : ما را به دم تيغ نگه نتوان داشت/ درخانة دلگير نگه نتوان داشت… طاهرة قره‌العين را نيز مي‌توان سرآمد زناني دانست که در دوران سلطة فساد، جهل و تاريک انديشي حکومت قاجار، عليه ستم‌هاي سنتي و تعدد زوجات بپا خاست، نداي برابرخواهي و اصلاحات ديني سر داد، حجاب از سر بر گرفت و سرانجام نيز به جرم اين خواست‌ها، به قتل رسيد.

ليکن تفاوتِ گذار به مشروطيت در اين است که از يک سو آشنايي با ايده‌هاي سوسياليستي- در رفت و آمدهاي مستمر به باکو- و از سوي ديگر ارتباط با تمدن غرب، به رايج شدن خواست تحولي بنيادين و تجددخواهي در جامعه انجاميد. اگر چه تحولی بنيادين در جامعه تحقق نيافت، ليکن زمينة حضور زنان در عرصة اجتماعي فراهم آمد. به طوري که هم از نظر کمي و هم از نظر کيفي با گذشته تفاوت پيدا کرد. همين قدر به مقاله اي در روزنامة زاينده رود، در 1288، در مورد وضعيت زنان در آن دوران اشارة کوتاهي مي کنم: « رسم بر اين بوده که در خيابان هاي تهران زنان از يک طرف و مردان از طرف ديگر مي رفتند و فرياد آمرانة مأموران نظميه به گوش مي رسيد که مي گفتند: باجي روتو بگير، ضعيفه تند راه برو. {…} زنان مجاز نبودند بعد از غروب آفتاب بيرون از خانه باشند. در مجامع عمومي حق صحبت با مردان {حتي با همسر و پسرشان} را نداشتند و گرنه از سوي نظميه بازداشت مي شدند…»[1] و بسیاری دیگر از ممنوعیت ها و تبعیض های دیگر..

در پي انقلاب مشروطيت‌، بيشتر زنان آزاديخواهي که به مبارزه عليه «‌قوانين شرعي» و فرهنگ زن ستيز برخاستند، از شرايط زندگي مرفه‌تري براي آموزش و تحصيل برخوردار بودند و از خانواده‌هاي اشرافيت، مالکان بزرگ، صاحب منصبان نظامي و علماي روحاني برآمده بودند. شيوه و محتواي مبارزة آنان به طور عمده به 5 حوزة اصلي مربوط مي‌شد‌‌: 1- سوادآموزي مدرن (از طريق ايجاد مدارس دخترانه) 2- مقابله با فرهنگ زن ستيز 3- دستيابي به هويت نوين در نظام خانواده (از طريق تأسيس نشريات ويژة زنان و نوشتن مقاله در روزنامه‌هاي معتبر)‌ 4- تشکيل کميته‌ها‌ و انجمن‌هاي زنان‌ 5- ارتباط با انجمن‌هاي بين‌المللي زنان.

تأسيس مدارس دخترانه در آن دوران اقدامي مخاطره انگيز و نيازمند جانفشاني بود. بي‌‌‌بي خانم وزيراف (استرآبادي) که بي پروايي و جسارتش زبان زد بود، نخستين دبستان دخترانه را، در 1283/ 1904، يعني 3 سال پيش از تصويب قانون اساسي، به نام دبستان دوشيزگان‌ بنيان گذاشت.‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اما ديري نپاييدکه به علت تکفير نامة روحانيون و تهديد به ويراني مدرسه، کار آن به تعطيلي کشيد. يک سال بعد، وزارت معارف اجازة بازگشايي مدرسه را مشروط کرد به حذف واژة «شهوت آور» دوشيزه و فقط پذيرش دختران 4 تا 6 ساله. در همان سال (1283)، دبستان مخدرات نيز، توسط درةالمعالي در تهران گشوده شد که در مدت کوتاهي تعداد شاگردان آن به 200 نفر رسيد. 3 سال پس از آن، (در 1286) مدرسة دخترانة ناموس توسط طوبي آزموده تأسيس شد. نخستين دبيرستان دختران را نيز طوبي آزموده، در 1302، بنيان گذاشت. بدين ترتيب رفته رفته بسياري مدارس در شهرهاي مختلف يکي در پي ديگري توسط زنان تأسيس شدند. تا بدانجا که در عرض 7 سال ( در1290/ 1911) در تهران 57 دبستان دخترانه با 2172 دانش‌آموز و 2 سال بعد از آن (1304/1925 در آستانة سلطنت رضا شاه) 17624 دانش‌آموز دبستاني و 426 دانش آموز دبيرستاني دختر وجود داشت. با 949 آموزگار زن که 291 نقر از آنها آموزگار مدارس ابتدايي بودند‌، 522 نفر آموزگار دبيرستاني و 136 نفر آموزگار مدارس خارجي چون ژاندارک و مدرسة آمريکايي.[2]

يکي ديگر از فعاليت‌هاي زنان، تشکيل انجمن ها و جلسات زنان بود که در آغاز بيشترشان سرّي بودند و در خفا فعاليت مي کردند (انجمن حريت زنان در 1286، انجمن مخدرات وطن در 1289، نسوان وطن خواه ايران 1301 و جز اين ها)

از ديگر فعاليت ها، انتشار روزنامه و مجله و نوشتن مقاله و مطالب ترويجي و تبليغي در مورد مشکلات و خواست ‌هاي ويژة زنان بود. بي‌بي خانم در کتاب معروفي به نام معايب الرجال- که درپاسخ به تاديب النسوان نوشته بود- به بسياري از زورگويي هاي مردان به طنز اشاره دارد. تا به گفتة خودش: «‌معايب رجال عيان شود، شايد دست از تأديب کردن نسوان بردارند».

نخستين نشرية اختصاصي زنان مجلة هفتگي دانش بود که از 1289 تا 1290 توسط دکتر کحال انتشار يافت، با نوشته‌هايي دربارة مسائل اخلاقي، اهميت سواد آموزي، علم خانه داري و غيره. روزنامة شکوفه نيز، که به صاحب امتيازي و سر دبيري مريم عميد سمناني از 1290 تا 94 انتشار ‌يافت، مطالبش در مورد مسائل اخلاقي، بهداشتي، سوادآموزي و مقابله با ازدواج زود رس دختران بود. اما از زماني که در 1293 تبديل شد به ارگان انجمن همت خواتين‌‌ به مسائل ديگري چون مسئلة استقلال ملي و ترويج اجناس وطني هم مي‌پرداخت‌‌. روزنامة زبان زنان نيز در 1298 به مديريت صديقة دولت‌آبادي در اصفهان به چاپ رسيد که مختصِ زنان و صرفاٌ از زبان زنان بود. در شمارة 23 دورة اول آن، در مقالة «انتخابات»، به نمايندگان مجلس اعتراض و « نصيحت» شده بود که : «‌ اگر چه ما زنان در آن سه دوره پيشين چيزي از نتايج عقايد انتخاب کنندگان و خدمات انتخاب شوندگان نديديم، ولي اگر برادران ما ميل داشته باشند از ما بشنوند جسارتاٌ از اظهار نصيحت زيرين خودداري نمي کنيم» و اين که «‌ اگر ما زنان حق شرکت انتخاب مي داشتيم يقين بدانيد هرگز يک نفر مستبده، يک نفر متنفذ، يک نفر مالک و {…} اين جور آدمها انتخاب نمي کرديم. چه که برحسب قاعده آنها {…} ناچار هستند قوانيني وضع کنند که اعتبار و اقتدار آنها زيادتر باشد و {…}در ضرر ملت باشد و به عقيدة ما به همين جهت است که در مدت 14 سال لذت مشروطه را ملت نديده است».[3] اما هما خانلر محمودي، در مقالة «چرا ما ترقي نکرده ايم»، در روزنامة عالم نسوان، نظرش بر اين بود که : « زناني که با آنهمه خفت و خواري نشو و نما کرده اند {….} و از همه چيز محرومند، حق عبور و مرور در روز روشن در معابر عمومي ندارند، زناني که تمام اوقات در زواياي خانه ها، بلکه محبس هاي محقر محبوسند، زناني که روح و جسمشان گرفتار غم و اندوه است، افکار و قلمشان در بند هزاران بند زنجير است چگونه مي توانند ترقي کنند؟»[4]

با اين حال، در آن سال ها، با استقرار نظام سوسياليستي در کشور همسايه ما شوروي، ايده هاي سوسياليستي هم در ميان روشنفکران رايج شده بود. به ميزاني که در 1299 (1920)، نشرية زبان زنان، شمارة 34، در مقاله اي به نام سوسياليزم، شرحي مفصل در بارة آن و نظرات مارکس نوشته : « معني لغت سوسياليزم « اجتماعي» است. مقصود از مفاد اجتماعي اين است که در جامعه امور به طور اجتماع بسر بردن و در خوشبختي و بدبختي به تساوي قسمت گرفتن و[…] يک قسمت مهم از اجتماعيون سوسياليست دموکرات ناميده مي شوند. معني لغت دموکرات : عام يا عامه و يا عموم مي ّباشد.» و… « سوسياليست دموکرات يعني : اجتماعيون عاميون» و غيره. در پايان توضيح مي دهد که « اگر ما از جزييات آن اطلاع کامل نداريم به واسطة آزاد نبودن راهها و نرسيدن همه گونه جرايد سوسياليستي و تفتيش سانسورها است و به اميد خدا در آتيه هر آنچه توانستيم از کيفيت اينان به طور تازه به دست بياوريم، براي مزيد آگاهي هموطنان، به خصوص خواهران ما درج خواهيم کرد»[5]

علاوه بر نشريات خاص زنان، در روزنامه‌هايي چون تمدن، حبل‌‌المتين، صوراسرافيل- که در آگاه کردن مردم به حقوق مدني نقش مهمي داشتند- مقالات و مطالبي به قلم زنان نيز به چاپ مي‌رسيد. از جمله در روزنامة تمدن، بي‌بي خانم در مقاله‌اي به نام «مکتوب يکي از نسوان» مي‌پرسيد‌: «‌چرا مدرسه، دوشيزه، چرخ خياطي از گناهان کفر است؟»

فزون بر اين، گردانندگان اين روزنامه‌هاي معتبر و محبوب مردم نيز عليه قوانين شرعي و ضرورت رهايي از فرهنگ سنتي- مذهبي مطالبي مي‌نوشتند. به عنوان نمونه در روزنامة صور اسرافيل، علي اکبر دهخدا در ستون چرند و پرند به طنز مي‌نوشت‌: «وکلا و وزراي ما خوب مي‌‌دانند که اگر خانم‌هاي ايراني دور هم جمع شوند، مدرسه بازکنند، انجمن داشته باشند، تعليم و تربيت بشوند خواهند فهميد که ديزي‌هاي پاک و پاکيزه بهتر از ديزي‌هايي است که دو انگشت دوده در پشت و يک وجب چربي سي و پنج ساله در در و ديوارش باشد…» (11 جمادي الثاني 1326 ق/ 1285 ش).

بحث حول مقولة فمينيسم نيز براي نخستين بار در فروردين 1299، در روزنامة تجدد مطرح شد که «تقي رفعت» چند مقاله در توضيح پديده فمينيسم (با اسامي مستعار فمينا و فمينيست)، منتشر کرد : « فمينيست در اصطلاح امروزي شخصي را گويند که طرفدار نسوان بوده از حقوق حقة آنان مدافعه مي کند. براي تأمين احتياجات و اصلاح وضعيات انفرادي و اجتماعي آنان مجاهدت مي ورزد. به عبارت اخري پيرو و سالکِ مسلک فمينيسم مي باشد»[6] و غيره.

مجموعة اين تلاش ها و مبارزات، سرانجام سبب شد که در دورة دوم مجلس شوراي ملي (1290)، هنگام اصلاح نظام نامة انتخابات، نمايندة همدان (حاج محمد تقي)، در اعتراض به قرار دادن زنان در رديف ديوانگان و ابلهان و سلب حق رأي از آنان، خواهان تجديد نظر در مادة 4 قانون اساسي بشود. در مخالفت با اين فکر, سيد حسن مدرس استدلال مي کند که : « خداوند به زنان قابليت نداده که لياقت انتخاب را داشته باشند. در دين اسلام زن ها تحت قيموميت رجال هستند‌. ديگران بايد حفظ حقوق زنها را بکنند.»[7] قابل تأمل اين است که نه تنها با همين استدلال مذاکرات مجلس مسکوت ماند، بلکه هيچ يک از جريان هاي سياسي آن دوران نيز از حق رأي براي زنان دفاع نمي کردند. حتي ايران نو، ارگان فرقة دموکرات عاميون، در گزارش از مذاکرات مجلس نوشت : « در شرط اول از مادة 4، آقاي مدرس توضيح مفيدي دادند.»[8] همين درک از حقوق مدني و خواست هاي زنان، در 1304، در شمارة 3 نشرية شرق قاديني (زنان شرق- تنها نشرية زنان کارگر) از زبان جعفر پيشه وري (م ج جواد زاده)، از نخستين مدافعان سرشناس سوسياليسم، با صراحت بيشتري بيان شده. نظرش در مورد فعاليت زنان اين است که: جنبش کنوني زنان ايران تماماٌ ماهيتي بورژوايي دارد. اگر هم در اين جنبش سويه اي انقلابي مشاهده مي شود چيزي به غير از حذف حجاب، از خانه بيرون رفتن و رفت و آمد به مراکز تئاتر و دستيابي به حقوق سياسي نيست. […] با توجه به همين نظرات است که نمي توان به جنبش کنوني زنان ايراني گرايش پيدا کرد. براي ما جنبش واقعي زنان روزي آغاز مي شود که زنان کارگر در فعاليت هاي اجتماعي و چپ وارد شوند.» سپس فعاليت زنان فرقه را در ميان طبقة کارگر (يا قاليباف) به تفصيل شرح مي دهد و سر آخر در مورد « جمعيت اقدام» هم نظرش اين است که « براي عوام فريبي و اغفال مردم، به عنوان تأمين برخي حقوق زنان، تکاليفي را به دولت ارائه داده است.»[9]

اين طرز فکر درست مقابل طرز فکري است که غلام حسين فروهر، از شخصيت هاي سياسي، در نامة فرنگستان (مه 1924/1304)، در همان سال، در مقاله اي به نام «کاپيتولاسيون» مي نويسد : « مملکتي که هنوز، يعني در قرن بيستم در پايتخت آن در شارع عام، زن را در جوال کرده بدون هيچ مجوز قانوني چوب مي زنند، مملکتي که هنوز محاکم عدلية آن تابع هيچ قانون مدوني نيست، مملکتي که… [از] خرافات، اوهام و کهنه پرستي [رها نشده] گرفتار کاپيتولاسيون مي شود.»[10]

کوتاه سخن اين که، در مملکتي که هنوز از سلطة فساد تجار و مالکان زمين و تاريک انديشي بدر نيامده بود، جريان سياسي شکل گرفته بود که « ايده هاي سوسياليستيِ» دوران استالين در شوروي برايش الگو و محک بود. طبقة کارگر را قالي بافان مي دانست و بر اين اساس، هر نوع مبارزه و تلاش مغاير با هدف هاي سياسي خود را «بورژايي» تلقي مي کرد. با چنين تلقي و درکي بود که در مبارزة سياسي خود به ناگزير با روحانيون- که تغيير و تحولات مدرن منافعاشان را به خطر مي انداخت- هم صدا مي شد. بدتر اين که، چنين برداشت و تلقي از مسائل سياسي و اجتماعي باعث مي شد مرز ميان خشک انديشي مذهبي با فرهنگ پيشرو و مدرن به کلي مخدوش شود.

ليکن اگر به روزنامه‌ها، نوشته‌ها و شعرهاي آزاديخواهان آن دوران (چون دهخدا، عارف، ايرج ميرزا، ميرزادة عشقي، ملا نصرالدين (جليل محمد قلي زاده و ديگران) رجوع کنيم، مي‌بينيم تا چه حد به اهميت حقوق مدني و رهايي جامعه، به ويژه زنان از قوانين شرعي و فقه اسلامي آگاه بودند و به چه ميزان تغيير و تحول بنيادين جامعه را در گرو رهايي از سلطة دستگاه روحانيت مي‌دانستند.

سلطنت رضاشاه: با اين که روحانيون نماینده مجلس- به رغم تلاش برخي از نمايندگان و از جمله مصدق- توانستند از استقرار جمهوري پيشگيري کنند، ليکن بيش از 20 سال مبارزه و تلاش آزاديخواهان و ملي گرايان زمينة پاره‌اي اصلاحات را در دوران سلطنت رضا شاه فراهم آورد. اگر چه رضا شاه حکومتي استبدادي و سرکوبگر برپا داشت و زنان را نيز، همچنان، از حق راي محروم نگهداشت. با اين احوال، تبديل شدن قوانين اسلامي جزا به قوانين عرفي و ثبت ازدواج در محضرهاي رسمي، در دوران او، به کاسته شدن پاره‌اي از ممنوعه هاي فرهنگي- اجتماعي انجاميد. اجباري شدن تحصيلات ابتدايي، به رسميت شناخته شدن مدارس خصوصي دختران، در عين ايجاد دبستان و دبيرستان‌هاي دولتي دختران، ايجاد دانشگاه و دانشسراي تربيت معلم راه ورود بسياري از زنان را به فعاليت در عرصه‌هاي اجتماعي هموار کرد. در اين دوران، نخستين دبستان و دبيرستان زردشتي دختران نيز بنيان گذاشته شد. نخستين کودکستان مختلط هم، در همين دوران به مديريت خانم برسابه گشايش يافت.

در سال هاي نخستين سلطنت رضاشاه، ترويج فرهنگ و انديشة مدرن از فعاليت هاي بارز روشنفکران بود. فعاليت عمدة مجلة دنيا، به مديريت اراني نيز پرداختن به مقوله هاي علمي و برخي ايده هاي سوسياليستي بود. سازمان ها و نشريات زنان، در اين دوره، بيش از هر چيز دستيابي به حقوق مدني و رهايي از حجاب را ترويج و تبليغ مي کردند. همچنين زنان به شکل نسبتاٌ گسترده اي به آموزش و تحصيلات مدرن روي آوردند.

ليکن اين شکوفايي اجتماعي ديري نپاييد. در 1310 با تصويب مادة متمي در قانون اساسي، هر گونه فعاليت سياسي و حزبيِ مخالف سلطنت غير قانوني اعلام شد. از آن پس، انجمن ها، گردهمايي ها و تشکل ها منحل و بسياري از روزنامه ها و نشريات توقيف شدند يا، زير سانسور و فشار، کارشان به تعطيلي کشيد. عالم نسوان آخرين نشريه زنان نيز در 1310 توقيف و جمعيت نسوان وطن خواه در 1311 منحل شد. بدين ترتيب دوران نشريات و انجمن هاي مستقل زنان به پايان رسيد. در عوض کانون بانوان زير نظارت دولت و به کمک تعدادي از زنان تحصيل کرده و بي حجاب همچون صديقة دولت آبادي به وجود آمد. اين کانون بيش از هر چيز به کارهاي خيريه مي پرداخت، در عين حال از کشف حجاب نيز حمايت مي کرد.

در واقع مسئلة حجاب‌، وسيله اي بود در خدمت سلطة روحانيون بر جامعه، همچنان‌ که سد محکمي بود در راه رشد و ترقي زنان. هم از اين رو آزاديخواهاني چون عارف قزويني، ايرج ميرزا، ملک الشعرا و دهخدا در نکوهيدن حجاب مي نوشتند و مي سرودند.شايد همين آگاهي به پيامدهاي سلطة روحانيت بود که روشنفکران و آزاديخواهانِ آن دوران، به رغم مخالفت‌هاي پنهان و آشکار با استبداد رضاشاه، ليکن با اجراي قانون کشف حجاب، در 17 دي 1314، ابراز مخالفتي نکردند.

سال های دهة 20 و 30: با تجاوز و اشغال ايران از سوي متفقين و تبعيد شدن رضا شاه در شهريور 1320، زمينة فعاليت هاي سياسي و تحزب در ايران فراهم آمد. براي آشنا شدن با فضاي سياسي در آن سال ها، دفاعيات احمد کسروي از سرپاس مختاري و پزشک احمدي نمونة بارزي است از انديشة مدرن در پاسداري از حقوق مدني. او در مقابل قاضي، دادستان، جريان هاي سياسي و افکار عمومي يک تنه از اين نظريه دفاع مي کرد که : «با گناهکار هم بايد داورانه رفتار شود.»[11] و اين در حالي است که نيم قرن پس از آن شعار واپسگراي اعدام بايد گردد، آن هم بدون محاکمه، بر فضاي سياسي جامعه ما سايه انداخته بود.

به هر رو، يک ماه پس از اشغال نواحي شمالي و مرکزي توسط شوروي، حزب تودة ايران، در 7 مهرماه، به سردبيري سليمان ميرزا، از شاهزادگان قاجار، پايه گذاري شد. این حزب توانست، طي چند سال، بسياري از روشنفکران و آزاديخواهان را به عضويت يا حمايت از خود جذب کند، در ميان کارگران پايگاه محکمي به دست آرد و به بزرگترين و مهم ترين حزب سياسي ايران تبديل شود. در برخورداري از چنين جايگاهي بود که حزب توده توانست نه تنها بر مسير رخدادها، بلکه بر الگوهاي ذهني و مقوله هاي سياسيِ جامعة ايران تأثيري ويژه بگذارد.

حزب توده از همان ابتداي شکل گيري، وظيفة سياسي خود را ترويج و تبليغ سياست ها و تئوري هاي ضد امپرياليستيِ دوران استالين قرار داد. تئوري هايي که ضديت با انديشة مدرن در جوامع سرمايه داري را با مخالفت عليه امپرياليسم يکسان مي شمرد. هم از اين رو، حزب توده، در طول حيات سياسي خود، نه تنها مبارزة حق طلبانة زنان و فمينيسم را امري انحرافي، بلکه به طور کلي مبارزه براي دستيابي به حقوق مدني و آزادي را نيز پديده اي بورژوايي و ليبرالي مي دانست. با اين طرز فکر، در سال 1322، «تشکيلات زنان ايران» را- به همان شکل و الگوي احزاب کمونيست پيرو شوروي- ايجاد کرد. يعني به صورت دنباله اي از حزب مادر، با وظيفة تبليغ و ترويج برنامه هاي سياسي حزب در ميان زنان، به ويژه زنان کارگر. با عقب نشيني شوروي از ايران و شکست فرقة دموکرات آذربايجان (شاخه اي از حزب توده) در 1325 و گريختن رهبران آن به شوروي، فعاليت هاي حزب توده رو به افول گذاشت. ( اسناد آرشيوهاي شوروي در مورد فرقة دموکرات که در سال هاي اخير به فارسي ترجمه شده، مي تواند به شناخت ما از واقعيت رخدادهاي آن دوره ياري رساند.) [12] دو سال پس از آن، در سال 1327، در پي سوء قصد به شاه و غير قانوني اعلام شدن، حزب توده به فعاليت مخفي روي آورد. با اين همه، از سال 1330 که مسئلة ملي شدن نفت، به رهبري مصدق و جبهة ملي، برفضاي سياسي جامعه چيره شده بود، توانست با سازماندهي دوبارة خود، در ميدان سياسي ايران حضوري قدرتمند پيدا کند. در اين سال ها با پديد آمدن فضاي نسبتاٌ باز سياسي، براي نخستين بار زنان و دختران دانشجو در صحنه اجتماعي و فرهنگي به شکل گسترده اي حضور پيدا کردند. تعداد زنان تحصيل کرده در رشته هاي مختلف دانشگاهي و در اشغالِ حرفه هاي تخصصي چشم گير بود. چنان که وضعيت و جايگاه اجتماعي زنان در دوران ملي شدن صنعت نفت، به سطحي رسيده بود که اتکا به حضور آنان در عرصة صف بندي هاي سياسي به ضرورتي اجتناب ناپذير تبديل شده بود. بي گمان، سازماندهي مجدد تشکيلات زنان ایران با نام «سازمان دموکراتيک زنان» و ايجاد «سازمان جوانان ايران» در حزب توده، برخاسته از همين ضرورت بود.

اين دوران، برخلاف گذشته، سر آغاز حضور گسترده و فعال زنان، به ويژه دختران دانشجو در صحنة سياسي بشمار مي آيد. رايج شدن سازمان هاي وابسته زنان، با الگوي حزب توده، در ميان جريان هاي سياسي نيز برخاسته از همين وضعيت بود. از اين رو، جامعة سوسياليست هاي ايران يا نيروي سوم، «نهضت زنان پيشرو» را، به همان الگوي حزب توده، به وجود آورد و حزب ملت ايران- يکي از گروه هاي جبهة ملي- نیز «کميتة زنان» را با پیروی از همین مدل، بنا نهاد. بدين قرار، نه تنها مبارزات حق طلبانه و برابری خواهانه زنان، در صحنة سياسي، به حاشيه رانده شد، بلکه تعداد جمعيت ها و تشکل هاي مستقل زنان رو به کاهش گذاشت و عملاٌ نقش فعال خود را از دست دادند.

با اين همه، صديقة دولت آبادي به گفتة خودش همچنان «يک موسسة پر زحمت را حفظ» کرده بود و «خدمات اجتماعي و نوعپروري را هرسال متزايد بر سال پيش انجام» مي داد. و همچنان در تلاش براي دستيابي زنان به حق رأي در نامه اي به مصدق از او مي پرسد: «آيا عقيده شخص حضرت عالي اينست که زنان امروز در مقابل قانون دوره اول مشروطيت پست تر و محروم تر در انظار بيگانگان معرفي شوند؟» با اين که، در 1328، «مجلس مؤسسان، زنان را از ميان ديوانگان و کودکان بيرون آورده و در ظاهر صورت بهتر به آن داده بود.» قانون کنوني: «باز زنان را بدون هيج دليلي نه تنها از انتخاب کردن محروم داشته، بلکه زير موضوع محرومين در سرلوحة جاني، فاسد العقيده، محکومين به جنحه و جنايت، ورشکستگان و غيره قرار داده است.»[13]

آيا مصدق نيز زير فشار روحانيت به چنين ماده اي در قانون تن داده بود؟ در اين مورد به سند دقيقي دست نيافتم. با اين حال، به رغم وابسته شدن تشکل هاي زنان به گروه هاي سياسي- هويتي، و از دست دادن استقلال عمل و کاهش جمعيت ها و انجمن هاي مستقل زنانه، ليکن در اين دوره زنان توانستند با حضور سازمانيافتة خود در عرصة سياسي و اجتماعي در شکستن پاره اي تابوها و ممنوعه ها در فرهنگ زن ستيز نقش مؤثري داشته باشند. در آن سال ها شرکت در مسابقات ورزشي، رفتن به تئاتر و کنسرت خوانندگان مردمي، کتاب خواني، شرکت در بحث هاي سياسي و تظاهرات خياباني، رفتن به کانون هاي فرهنگي شوروي، فرانسه و آلمان، در ميان دانشجويان و زنان به گونه اي گسترده رواج يافت. اگر چه زنان همچنان از حق رأي محروم ماندند، ليکن آن سال ها را مي توان نقطه عطفي در جايگاه اجتماعي و سياسي زنان در تاريخ معاصر به شمار آورد.

از کودتاي 28 مرداد تا انقلاب: حزب توده ایران بار ديگر در پیروی از سياست برون مرزی اتحاد شوروي، در آغاز به مقابله با دکتر مصدق برآمد؛ با اين اتهام که مصدق طرفدار امپرياليسم آمريکاست. اما زماني که به فکر حمايت از او افتاد، ديگر پاسداري از آن فرصت بزرگ تاريخي، دشوار بود. اين بار نيز، خواه نا خواه، روحانيون بودند که از اين فرصت بهره بردند. باز هم در هراس از رشد و ترقي جامعه، به رهبري آيت الله کاشاني و حجت الالسلام فلسفي به حمايت از کودتاي شاه و ناکامی مصدق، برخاستند. از ديدگاه آیت الله خميني هم ناکامی مصدق، «سيلي اسلام به او» بود. با کودتاي 28 مرداد، مسئلة ملي شدن نفت به کلي مسکوت ماند، حزب توده غير قانوني اعلام شد و تا انقلاب از صحنة سياسي ايران حذف شد. برخي از رهبران و بسياري از کادرهايش به زندان افتادند، برخي اعدام شدند، تعدادي به شوروي و اردوگاه سوسياليستي گريختند.

سرانجام پس از چهار نسل سکوت، براي نخستين بار با انتشار خانة دايي يوسف، از زبان يکي از مهاجران به شوروي، از سرنوشتِ غم انگيز و فاجعه بارِ بسياري از هم وطنان يا به گفتة نويسنده « هزاران ايراني بي نام و نشان که در زندان هاي استاليني و اردوگاه هاي سيبري جان باختند» با خبر شديم. جوانان و آزاديخواهاني که، از سر باور به سوسياليسم واقعاٌ موجود، به شوروي گريختند و در دام نظام سرکوبگر آن گرفتار آمدند.[14]

با تأسيس پليس مخفيِ ساواک در 1336، سرکوب و خفقان شکل گسترده و سازمان يافته اي به خود گرفت و وارد مرحلة جديدي شد بار ديگر ايده هاي پيشرو و آزاديخواه از ريشه دواندن باز ماندند. ساير احزاب سياسي، نظير «حزب ايران»، و جبهة ملي، نيز «فداييان اسلام» به رهبري مجتبی نواب صفوي به تدريج يکي در پي ديگري غير قانوني اعلام شدند. از آن پس، همان تعداد کمِ باقي‌ماندة جمعيت‌ها و تشکل‌هاي فرهنگي مستقل زنان نيز برچيده شدند. حتي انجمن هاي نيکوکاري زنان نيز استقلال خود را از دست دادند. در دهة 40، شاه به ياري وام هاي خارجي، بهاي رو به افزايش نفت و اتکا به حمايت و برنامة آمريکا در دوران معروف به جنگ سرد، پاره اي اصلاحات اجتماعي و اقتصادي را، به عنوان انقلاب سفيد، به اجرا گذاشت. در اين دوران با چيره شدن مناسبات سرمايه داري در جامعه، افزايش دبستان ها، دبيرستان هاي دخترانه و افزايش تعداد دانشجويان دختر در دانشگاه هاي داخل و خارج از کشور، ايجاد سپاه بهداشت و سپاه دانش در روستا ها، زنان توانستند به جايگاه اجتماعي مناسب تري از گذشته دست يابند. با قانوني شدن حق رأي و حق قضاوت براي زنان و به اجرا در آمدن «قانون حمايت خانواده» چرخش مهمي در حقوق مدني و جايگاه اجتماعي زنان پديد آمد. بي ترديد رشد و ترقي اجتماعي زنان همراه با تلاش هاي قانوني زناني همچون مهرانگيز دولت شاهي، مهر انگيز منوچهريان، و بسياري ديگر از زنان گمنام در جمعيت ها و انجمن هاي زنان، در تحقق يافتن اين قوانين تأثيري به سزا داشته است.

جمع بندی از این 4 دوره تاریخی: با نگاهي گذرا به دوره های تاریخی ذکر شده، مي‌بينيم جايگاه زنان از نظر ميزان حضور کمي و کيفي در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي و سياسي‌، و نيز از نظر خواست‌ها، متفاوت بوده‌اند. در عين آن که اشکال و روش‌هاي مبارزة جريان هاي سياسي در مورد جايگاه و حقوق مدني زنان و پيامدهاي ناشي از آن نيز تفاوت داشته‌اند، ليکن نقاط اشتراک هم کم نبوده‌اند. حتي ميان برخي از اين دوره‌ها، به رغم فاصله زياد تاريخي، نقاط اشتراک فراوانند. نقطه اشتراکِ ميان تمامي اين دوره‌ها در اين است که مبارزه عليه سرکوب و استبداد حاکم- اگرچه به نسبت‌‌‌‌‌‌هاي متفاوت- همواره بر فضاي سياسي جامعه چيره بوده، به جز فرصت‌هاي کوتاهي که به دوره‌هاي «بهار آزادي» معروف شده‌اند. از سوي ديگر اين مبارزة سياسي عليه رژيم‌هاي حاکم، همواره نيز تحت تأثير آرمان‌هاي سوسياليستي و استقرار سوسياليسم به الگوي «شوروي»- همساية بزرگ شمالي يا انواع مشابه آن در اردوگاه سوسياليستي- بوده است. اگر چه شدت و ضعف اين تأثير پذيري- مثبت يا منفي، جانبدارانه يا مقابله جويانه- در همة اين دوره‌ها يکسان نبوده است.

به گمان من، اين دو عامل بدان جهت از اهميتي ويژه برخوردارند که نه تنها به صف‌بندي‌هاي فرقه‌گرايانه در جامعه دامن زده‌اند بلکه در دامن زدن به تفسيرهاي فرقه‌گرايانه (سکتاريستي) از رخدادهاي اجتماعي نيز نقش داشته‌اند. به طوري که در شناخت و آگاهي ما از روند تاريخ معاصر ايران تأثيري ويژه گذاشته‌اند.

حال اگر جبهة پُر نفوذ و قدرتمند روحانيت شيعه را- گاه در همدستی و گاه در مقابله با رژيم‌هاي حاکم- در نظر بگيريم‌، ريشه‌دار بودن فرهنگ سنتي- مذهبي و مرجعي انديشيدن را هم به آن بي‌افزاييم، مي‌بينيم در گيرودار اين صف‌بندي‌ها چه بلايي بر سر شناخت ما از رخدادهاي تاريخي آمده است. چندان که اين مجموعه عوامل پيچيده، باعث شده که روي آوري به «تقيه» و پرهيز از نقد‌، از افراط به تفريط دچار شدن در داوري‌ها‌، مسئوليت‌ها را به گردن «شرايط» يا عوامل خارجي انداختن‌، و سر آخر پرهيز از ثبت کتبي تجربه‌ها و توسل به نقل شفاهي و شايعه پراکني، بر فرهنگ سياسي جامعة ما چيره شود. به گونه‌اي که در اين ميان بسياري از رخدادها، ناشناخته و مسکوت مانده‌اند، بسياري ديگر مبهم و مخدوش يا تحريف شده‌اند، چه از جانب صاحبان قدرت و چه از جانب مخالفان آن‌. امري که موجب بي خبر ماندن نسل اندر نسل از واقعيتِ رخدادها و محروم ماندن از تجربه‌هاي گذشته شده است.

و اما ويژگي آنچه مربوط به جايگاه و وضعيت زنان مي‌شود در اين است که در سازش‌ها يا مقابله‌جويي‌هاي فرقه‌گرايانه بر بستر اين مجموعة پيچيده، حقوق مدني آنان پيوسته بي‌اهميت تلقي، به حاشيه رانده شده‌، و گاه حتي انکار يا ناپسند جلوه داده شده است. و اين امر، البته، نه فقط از جانب حکومت‌‌ ها، بلکه از جانب گروه‌هاي سياسي مدعی سوسياليسم و حتی زنان پيرو آنان نيز صورت گرفته است.

علاوه بر اين دو عامل اصلي، فضاي سياسي در جامعة ما همواره تحت تأثير الگوي ذهني و سياسي سوسياليسم به شيوه و سبک «شوروي»- همساية بزرگ شمالي يا انواع مشابه آن در اردوگاه سوسياليستي- بوده. اگر چه ميزان اين تأثير پذيري در همة اين دوره‌ ها يکسان نبوده، ليکن پيوسته مبتني بر طرز فکري دگماتيک و سياسي- هويتي بوده است. سياسي- هويتي به معناي طرز فکر يا فرهنگي سياسي است که مشخصة اصلي و بارز آن مقابله جويي با انديشة مستقل سياسي و تشکل هاي مدنيِ خارج از حيطة اهداف و برنامة سياسي خود است. اين طرز فکر به مستحيل شدن فرد در جمع، گروه، فرقه يا در خانواده اي سياسي مي انجامد. تشکل هاي مدني نيز ناگزير به زائده اي از حزب مادر تبديل مي شوند. به طوري که هويت مستقل فرد جايگزين هويتي سازماني با شجره ‌نامه‌اي سياسي مي شود. بدين معنا که نظرات و تحليل‌ هاي حزب يا فرقة خود را حقيقت مطلق مي پندارد حتي اگر، به دلايل مختلف، اين نظرات و تحليل ‌ها از اساس تغيير کنند.

مشخصة ديگر اين فرهنگ سياسي- هويتي، آرمان ‌گرايي سياسي است که خود ناشي از استمرار سرکوبِ خشونت‌ بار در طول تاريخ است. به طوري که مبارزه و مقابله با رژيم‌ هاي سرکوب‌گر، نيازمند جانفشاني، بي‌ پروايي و شجاعتي قهرمان گونه بوده است. شجاعتي که در روند تاريخ به ارزشي سياسي- اجتماعي تبديل شده است‌. در عين آن که به رواج آرمان‌ گرايي در مبارزة سياسي نيز انجاميده است.

تفاوت بين آرمان داشتن که جزيي از صفات بارز انساني است، با آرمان‌ گرايي در سياست اين است که به نيازهاي سياسي و فرهنگي زمان حال جامعه بي ‌اعتناست و تنها هدفش دستيابي به آرماني دور دست است. پله ‌هايي که براي رسيدن- دست‌کم- بخشي از جامعه به سطحي از آگاهي سياسي و به افقي بازتر ضروريست را ناديده مي ‌گيرد. گويا شتابزدگي و شجاعت و جانفشاني شخصي براي دستيابي به آرمان ‌ها کافي است. اين شتابزدگي در سرنگوني رژيم سیاسی، به ناگزير ديگر اشکال مبارزه و‌ تلاش ‌هاي مدني را بر نمي تابد‌ و مغاير با اهداف خود مي پندارد، تا چه رسد به تلاش ‌‌هاي بطئی، روزمره و حق ‌طلبانة زنان. سرانجام نيز به راديکاليسم و افراط‌ گرايي َسلبي و بدون برنامه مي ‌انجامد.

علاوه بر اين دو مشخصه، مبارزان سياسي نيز، که فردي از جامعه هستند، خواه ناخواه نمي‌ توانند از فرهنگ سنتي ريشه‌ دار و مسلط برجامعه مبرا بمانند. در دهه 20 و 30 برجسته ‌ترين و معتبرترين حامل اين فرهنگ سياسي- هويتي در جامعه ما حزب توده بود که « ايده هاي سوسياليستيِ» دوران استالين در شوروي برايش الگو و محک بود. الگويي سياسي که نه تنها خواست آزادي و حقوق مدني را امري بورژوايي و ليبرالي مي دانست، بلکه هر نوع مبارزه و تلاش مستقل يا مغاير با هدف هاي سياسي خود را بورژايي مي ‌پنداشت. هم از اين رو مبارزات مستقل مدني و از جمله فمينيسم و مبارزات مستقل زنان را امري انحرافي تلقي مي‌کرد. با چنين تلقي و درکي بود که در مبارزة سياسي عليه استبداد حاکم، به ناگزير با روحانيون- که تغيير و تحولات مدرن فرهنگی و اجتماعی را مغایر با منافعشان می دیدند – هم صدا مي شد. فزون براين که، چنين برداشت و تلقي از مسائل سياسي و اجتماعي باعث مي شد مرز ميان خشک انديشي مذهبي با فرهنگ پيشرو و مدرن به کلي مخدوش شود.

با اين همه، دهة 20 و 30، برخلاف گذشته، سر آغاز حضور گسترده و فعال زنان، به ويژه دختران دانشجو در صحنة سياسي بشمار مي آيد. با اين که در آن دوران نيز تشکل هاي مستقل زنان به حاشيه رانده شد و در عوض، تبديل شدن سازمان هاي زنان به زائده حزب مادر به الگوي حزب توده، در ميان ساير جريان هاي سياسي نيز، رواج يافت،[15] ليکن نمي ‌توان نقش حزب توده را در حضور سازمانيافتة زنان در صحنة سياسي ناديده گرفت. در آن دوره زنان توانستند با حضور سازمانيافتة خود در عرصة سياسي و اجتماعي، در شکستن پاره اي تابوها و ممنوعه ها در فرهنگ زن ستيز نقش مؤثري داشته باشند. اگر چه زنان همچنان از حق رأي محروم ماندند، ليکن آن سال ها را مي توان نقطه عطفي در جايگاه سياسي زنان در تاريخ معاصر به شمار آورد.

از اواسط دهة 40، در مبارزه عليه رژيم، راديکاليسم سياسي و مبارزة مسلحانه، در صحنة سياسي، جايگاه برتري يافت. تعداد زيادي گروه مخفي معتقد به مبارزة مسلحانة چريکي شکل گرفتند. بزرگترين و شناخته شده ترين آنها چريک هاي فدايي خلق در طيف جريان هاي مارکسيستي بودند و سازمان مجاهدين خلق در طيف جريان هاي مذهبي. بسياري از دختران جوان نيز همدوش با اين دو جريان به مبارزة مسلحانه پيوستند. تعداد زيادي در اين راه جان باختند و بسياري زندان و شکنجه را از سر گذراندند. در صحنة سياسي اين دوران، زنان نه تنها براي نخستين بار در ميدان سياسي به جايگاهي برابر با مردان دست يافتند و ميراثي تاريخي از خود بجاي گذاشتند بلکه با ايستادن در برابر جوخه هاي اعدام به حس حق برابري در مرگ و زندگي در وجدان و شعور زن ايراني عمقي تازه بخشيدند. ليکن اين دو جريان که از جنبة فرهنگي و هدف‌ هاي سياسي مشاهبت زيادي داشتند به نقش و قدرت دستگاه روحانيت در روند تاريخ توجهي نشان ندادند. هرگونه تلاش در راه دستيابي به حقوق مدني را خواستي بورژوايي به شمار ‌آوردند و آزادي را امري ليبرالي تلقي ‌کردند. نه تنها براي دستيابي زنان به حقوقي نظير شرکت در انتخابات و حق طلاق اهميتي قائل نبودند‌‌ بلکه فمينيسم را امري بورژوايي و انحرافي مي‌ دانستند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.

علاوه بر اين که بسياري از معيارهاي مبارزاتي- انقلابي اين دو جريان متأثر از فرهنگ سنتي بود، به ويژه در مورد زنان: از طرز رفتار و طرز پوشش گرفته تا مناسبات عاشقانة ميان زن و مرد. به طوري که يکي از اعضاء جوان خانه‌هاي تيمي چريک‌هاي فدايي جان خود را بر سر رابطة به اصطلاح «نامشروع» با دختري از رفقاي خود از دست داد. حتي شاعر آزاده‌اي چون فروغ فرخزاد از جانب اين دو جريان‌ مطرود شناخته مي‌ شد. بي آن که به اهميت انديشة آزاد و مدرن او براي رشد آگاهي و فرهنگي جامعه توجه ‌اي شود. بي‌ گمان‌‌‌‌‌، اين گونه برداشت و تلقي از مبارزة ضد امپرياليستي و ضد سرمايه‌داري، سر انجام به مخالفت با دستاوردهاي انديشة مدرن بشري مي ‌انجامد‌. دستاوردهاي سيصد سال مبارزة ملت ‌ها در کشورهاي سرمايه ‌داري را با دولت ‌ها و طبقة سرمايه ‌دار‌ در اين کشورها يکسان مي ‌پندارد. به واقع همین طرز فکر و تلقي است که از دوران مشروطيت در فضاي سياسي جامعه ما نقش داشته و عمل کرده است‌. هم از اين رو، نه تنها عدم حمايت و عدم شرکت بسياري از ما زنانِ عضو يا طرفدار گروه هاي مارکسيست- لنينيست در تظاهرات عليه حجاب اجباري، در اسفند 1357، به سکوت برگزار کردنِ اعدام فرخ روپارسا در گوني، آنهم به جرم اشاعة فحشا، بي توجهي به سوزانده شدن روسپيان ناحية 10 تهران و بسياري ديگر از اين دست فجايع[16]، اشتباهي سياسي به شمار نمي‌آيد، بلکه ناشي از طرز فکري سياسي- هويتي بوده است.

نه تنها حمايت مجاهدين و بخش وسيعي از فداييان (اکثريت) و نيز حزب توده از حکومت جمهوري اسلامي امري تصادفي يا اشتباهي سياسي نبوده است بلکه اين طرز فکرِ سياسي- هويتي، اتفاقاَ تاريخي طولاني پشت سردارد‌. طنز تلخ تاريخ اين که از قضا ساواک، در هراس از محبوبيت رو به گسترش فداييان و مجاهدين، به تشدید سرکوب این دو جریان، پرداخت و این شدت را در مورد روحانیون، اعمال نکرد. در نتیجه، با این گشاده دستی، زمینه به قدرت رسيدن روحانيت، فراهم شد.[18 ]

استقرار جمهوري اسلامي: سرانجام، 70 سال پس از انقلاب مشروطيت، دستگاه روحانيت بر بستر نارضايتي عمومي، شرکت گسترده و فعالِ بخش‌ هاي وسيعي از جامعه، به ويژه شرکت گسترده و فعال زنان در انقلاب 57، توانست به قدرت سياسي دست يابد. ليکن از همان ابتدا با تناقضات متعددي روبرو شد. جامعه ‌اي که نزديک به يک قرن براي دستيابي به حقوق مدني و سياسي، به انواع مختلف، تلاش و مبارزه کرده بود، به آساني قابل مهار نبود. جامعه اي که تجربة انقلاب مشروطيت و فضاي باز سياسي دوران بالنده و متحول ملي شدن نفت را پشت سر داشت، فزون بر اينکه با خواست فراگير تغيير و تحولي بنيادين به ميدان انقلابي عظيم پا گذاشته بود، به آساني به تبعيضات، تن نمي‌داد. چنان انرژي عظيم و خواست بزرگي را نمي ‌شد با تعيين «وظايف و تکاليف شرعي»، به وسيله و ابزاري در خدمت قدرت روحانيت تبديل کرد. بنابراین، نظام سیاسی جدید، نتوانست از مبارزات و تلاش ‌هاي روزمره و مستمر مدني و خواست ‌هاي حق ‌طلبانة جامعه ‌اي بيرون آمده از انقلاب پيشگيري کند. گويي استقرار جمهوري اسلامي و به اجرا در آمدن قوانين تبعيض آميز، به ويژه عليه زنان هشداري بود تاريخي. انگار مسيري دايره وار از تاريخ بسته شد. در پي نزديک به يک قرن مبارزه عليه استبداد و در راه رهايي از قيد و بندهاي سنتي- مذهبي به آغاز راه بازگشتيم، منتها با انباشتي از تجربه‌هاي سياسي و اجتماعي.

نخستين تظاهرات زنان، عليه حجاب اجباري، مقارن با همين روز بزرگداشت مبارزات جهاني زنان، علیه تبعیض و سرکوب رو به گسترش، آغاز شد. با شعار و انديشة پيشرو «ما انقلاب نکرديم تا به عقب برگرديم»، «آزادي، نه شرقي نه غربي، جهاني است» يا «آزادي، نه شرعي، جهاني است». تداوم آرام و بطئی این روند باعث شده که.امروز بسياري از زنان آستین همت بالا برند و در جهت بازنگري در مورد جايگاه و مبارزات زنان در روند تاريخ، به طور وسیع و بسیار خلاق، به چاپ کتاب و مقاله و آثار پژوهشی روی آورند. این فراشد، به طور غیرمستقیم، بسیاری از حوزه های فکری و فرهنگی ایران را تحت تأثیر قرار داده است و براي نخستين بار خواست جدايي دين از حکومت و حق حاکميت مردم نسبت به سرنوشت شان، به فراگيرترين الگوي ذهني جامعه تبديل شده است. بازنگري و سنجش دوبارة تاريخ به ضرورتي امروزين تبديل شده است. پژوهش و رجوع به اسناد و خاطره نويسي به شکل بي سابقه اي رواج يافته است. از اين رهگذر رفته رفته ارائه سند و مدرک بر شايعات شفاهي و اتهام هاي سياسي چيره شده است. به تدریج اشکال نوين و مستقلي در مبارزات اجتماعی و سياسي آفريده شده است در هيچ دوره ‌اي از تاريخ معاصر ايران، زنان اين چنين حضور متکي به خودي در جامعه نداشته اند. براي نخستين بار زنان نه به عنوان پشت صحنة مردان، بلکه به عنوان مبتکران حرکات سياسي و اجتماعي پديدار شده‌ اند. از ايجاد سايت هاي اينترنتي، وبلاگ، ايجاد کتابخانه و کانون هاي فرهنگي تا برگزاري سالگردها. از تأسيس کانون هايي در دفاع از حقوق زنان و حقوق کودکان گرفته تا طرح امضاي يک ميليوني و تدوين منشور زنان. ‌تا بدانجا که براي ارزيابي فعاليت هاي زنان نهادها و موسساتي نظير مرکز اطلاعات و آمار زنان، مرکز امور مشارکت زنان تأسيس شده اند. تنها نگاهي گذرا به آمار اين مؤسسات، در 1380، نشانة بارزي از جايگاه اجتماعي و سياسي زنان در جامعة امروز ايران به دست مي‌ آيد: بيش از 60 در صد دانشجويان دانشگاهي زن هستند، 103 ناشر زن، 1309 زن نويسنده، 708 زن مترجم، 1186 زن در مديريت ‌هاي گوناگون وجود دارند. 1793 تعاوني زن و 480 سازمان غير دولتي به دست زنان تأسيس شده، 1383 زن در شوراهاي شهر و روستا شرکت کرده ‌اند. پيش از انقلاب از جمعيتي 30 ميليوني، ميزان نيروي کار زنان 7 در صد بوده، در حالي که امروز از جمعيتي نزديک به 70 ميليون بيش از 15 در صد آن زنان هستند.

به گمان من، يکي از نشانه‌ هاي بارز استقلال انديشه و ابتکار زنان براي دستيابي به حقوق برابر، ميزان نامزدهاي زن در انتخابات رياست جمهوري است که بيش از 100 نفر بودند. در فيلم مستند رخشان بنی‌ اعتماد، در مورد انتخابات رياست جمهوري، مي بينيم که دختر جواني که با هزاران تنگناي مالي، اجتماعي و فرهنگي در جمهوري اسلامي روبروست، خود را نامزد رياست جمهوري مي‌ کند. براي دستيابي به حقوقي انساني خود يک تنه وارد رقابت هاي انتخاباتي مي شود. با آگاهي به اين که حتي اجازة رقابت نخواهد يافت، برنامه و اهداف خود را تبليغ مي کند. جامعه ما امروز علاوه بر جنبش مستقل زنان، با رشد فزايندة جنبش مستقل دانشجويان و جنبش مستقل کارگران نيز روبروست. اين سه جنبش توانسته اند گام هاي بزرگي در همبستگي و حمايت از خواست هاي يکديگر بردارند.امروز اين سه جنبش، نمونة بارزي هستند در اين که مبارزات مدني و فرهنگي در حوزه هاي گوناگون اجتماعي، همچنين مبارزات فمينيستي و تلاش‌هاي روزمره و کند زنان، نه تنها با خواست رهايي از حکومت مذهبي مغاير نيستند، بلکه اين مبارزات و تلاش‌ها مي توانند به بستر اصلي آگاهي سياسي جامعه در جهت اين رهايي تبديل شوند. باشد که در پي دو انقلاب و يک قرن تجربه، بتوانيم در عرصة سياسي به معيار جديدي از سنجش دست يابيم و از هر آن چه که به انديشه و فرهنگ پيشرو و ارتقاء آگاهي در جامعه ياري مي‌رساند، حمايت کنيم.

پانوشت ها:

1- زنان ايران در جنبش مشروطه، عبدالحسين ناهيد، انتشارات نويد، 1368، ص19- 18

2- هدف‌ها و مبارزة زن ايراني از انقلاب مشروطه تا سلطنت پهلوي، محمد حسين خسرو پناه، چاپ اول 1381، ناشر پيام امروز .

3- صديقه دولت آبادي، مهدخت صنعتي و افسانه نجم‌آبادي، جلد اول، تابستان 1377، جلد1، ص 187

4- عالم نسوان، شمارة 3

5- صديقه دولت آبادي، همان، ص208.

6- محمد حسين خسرو پناه، همان، ص 110

7- همانجا، ص 119 / 8- همانجا ص 128 / 9-همانجا

10- جنس دوم، شمارة 5، 1378، برگي از تاريخ

11- محمد حسين خسرو پناه، همان، ص 118

12- انتشارات خاوران، چاپ اول 1383

13- رجوع شود به: فراز و فرود فرقة دموکرات آذربايجان، جميل حسنلي، ترجمة همامي، نشر ني، 1383

14- صديقه دولت آبادي، همان، ص166

15- خانة دايي يوسف، اتابک فتح‌الله‌زاده، چاپ سوئد ؟، 2001. نيز در ماگادان کسي پير نمي شود، ياد مانده‌هاي دکتر عطا صفوي، نشر ثالث، 1383.

16- رجوع شود به مجلة آرش، شمارة 79، آبان 1380، صص 39 – 38

17- Abbas Mágnum, Iran Diario, 1971-2005, Milano: Il Saggiatore, 2006,

18- رجوع شود به جلد 2 داد بی داد، ص 384و 414، و خاطرات منتظری


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.