الکن و ورّاج

دوشنبه, ۲۴ام اردیبهشت, ۱۳۹۷
اندازه قلم متن

kamran

رامین کامران

برخی مسائل هست که در عین عیان و حتی مهم بودن، طی مدتهای دراز از دید آدمی پنهان میماند و به ناگاه جلب توجه میکند، طبعاً تحت تأثیر شرایط روز. انگار ناگهان دست روزگار انگشتی به شانۀ آدم میزند که حواست کجاست؟ مسئلۀ سخنگو نداشتن نظام اسلامی یکی از این موارد است.

سخن و سیاست

اهمیت کلام در سیاست، خاص دوران جدید نیست، نمونه هایش را در زمانهای قدیم نیز میتوان سراغ کرد. در این باب، نظر همه اول متوجه میشود به یونان و جمهوری روم باستان و خطیبان بزرگشان و نقش مرکزی کلام در ساز و کار دمکراسی آنها. عجالتاً بگویم که در سنت قدیم ما نیز، به رغم تفاوت اساسی نظام سیاسی و غیبت عموم مردم از صحنۀ تصمیمگیری، میتوان ردی مهم از اهمیت کلام جست. این بار بیشتر نزد شاعران تا خطبا. در مورد اول، قدرت کلام متوجه است به قانع کردن شهروندان، به گروه نسبتاً بزرگی از افراد صاحب حق تصمیمگیری برای آیندۀ واحد سیاسی که در مکانی گرد آمده اند ـ معمولاً میدان اصلی شهر. در مورد دوم، توان سخنوری معطوف است به قانع کردن یک نفر، پادشاهی که حق تصمیمگیری سیاسی در انحصار اوست و مستقیماً مخاطب واقع میشود. شاید آخرین مثال شاخصی که بتوان از این امر در تاریخ ایران جست، مورد قصیده ایست که شاعر توانا صادق سرمد که خودش از مخالفان سرسخت کمونیسم و حزب توده بود، برای بر حذر داشتن محمدرضا شاه از اعدام افسران توده ای سرود و متأسفانه در جواب جز بی اعتنایی و سپس بی مهری ندید. پاسخ این سؤال که قانع کردن جمعی از مردمان مشکلتر است یا فردی واحد، کار آسانی نیست و سزاوار مطلبی جداگانه.

طبعاً از آنجا که سنت دمکراتیک مدرن، در غرب زاده شده و متأثر است از تاریخ و خاطرۀ دمکراسی های باستانی، هنگام سنجش و تحلیل نقش و اهمیت کلام در سیاست، نظر ما هم که دمکراسی را از غرب آموخته ایم، معمولاً به نظامهای دمکراتیک و رابطۀ سخنور و جماعت مردمان صاحب حق، معطوف میگردد. شکل گرفتن و رشد مقولۀ ازادی بیان در جهان مدرن، در این عطف توجه بسیار مؤثر است. در دمکراسی قرار است که نظرات مختلف در آزادی تمام و به شیواترین و قانع کننده ترین شکل از سوی طرفدارانشان به عموم شهروندان عرضه گردد، طبعاً در شرایط رقابت و در بحث و جدل با طرفداران نظرات دیگر، تا در نهایت، عموم مردم بتوانند به فکر خود شکل بدهند و انتخابی انجام دهند که مبنای سیاستگذاری قرار بگیرد.

ولی در عصر مدرن هم سخنوری و استفاده از اثربخشی کلام، به نظامهای دمکراتیک محدود نمیگردد. انواع استبداد نیز میکوشند تا به انحای مختلف، از توان سخن در قبولاندن نظرات خود به مردم و پیشبرد سیاستشان سود ببرند. آنچه در اینجا اصل است، در درجۀ اول انحصار گفتار است. زیرا گفتار استبداد، فقط به قیمت خفه کردن صدای مخالف است که میتواند عمل بکند، اگر غیر از این باشد، به سرعت در مقابل مخالفت فرسوده میگردد. هر قدم پیشرفت گفتار استبداد، محتاج و همراه ضعیفتر و در نهایت خفه شدن صدای مخالفت است. این گفتار با تمام باد و بروتش، بسیار شکننده است و در مقابل سخن مخالف، بسیار آسیب پذیر. باید گفتارهای متعدد را با گفتاری واحد جایگزین نماید. تعدد و تکثر، اقتدارش را به سرعت متزلزل میکند. ولی از تکیه به انحصار گذشته، استبداد هم محتاج قانع کردن است و به هر صورت نمیتواند فقط به اتکای بستن میدان سخن، هر چه میخواهد بگوید، به این خیال که تأثیر سخنش به این ترتیب تضمین شده. خلاصه اینکه به توان سخنوری محتاج است.

شاید بهترین نمونه های این احتیاج را بتوان در نظامهای توتالیتر جست که به رغم سرکوب مخالفان و دست باز در استفاده از خشونت، میکوشند فضای سخن را با گفتار یکدست خود به طور پیوسته بیاگنند. این اصرار فقط برای بریدن صدای مخالف نیست، مانند دمکراسی، دنبال قانع کردن مردم نیز هست. در این راه البته بیش از هر چیز به ایدئولوژی تکیه میکنند. ولی از آنجا که برد ایدئولوژی محدود است و این نوع سخن قالبی پس از مدتی کوتاه تأثیر خود را از دست میدهد، ناچارند تا از انواع شگردهای معمول سخنوری بهره بجویند تا سخنانشان مسموع بیافتد و اثربخش بشود.

باید به مردم سخنانی تحویل داد که فقط تکرار طوطی وار مضامین ایدئولوژیک نباشد، باید به زبان عادی سخن گفت،  خوب و مستدل سخن گفت، به زبانی که آنها بفهمند و در مقابلش واکنش مناسب نشان بدهند. باید، حتی اگر شده برای لحظاتی کوتاه، با آنها طوری رفتار کرد و نسبت بدانها به ترتیبی سخن گفت که انگار در فضایی آزاد قرار دارند و قرار است که مثل جوامع آزاد، توسط سخنگو قانع بشوند.

اصولاً یکی از خصایص نظامهای فاشیستی و کمونیستی مرکزیت کلام در حیات سیاسی آنهاست. طبعاً نه به آن صورت که در دمکراسی مطرح میگردد. هرکدام هم سبک خود را دارند. در مورد کمونیسم سخن مجوف و قالبی با تولید انبوه عرضه میگردد. حرف زدن به سبک مردم و نه حزب، در انحصار رهبر است. اوست که میتواند از گفتارایدئولوژیک فاصله بگیرد و به دور از این زبان پوک، با همان زبان طبیعی و روزمرۀ مردم سخن بگوید. در زمان استالین، فقط خود او چنین حقی داشت که یکی از امتیازات بسیار مهم و بزرگش به عنوان رهبر بود و در عین حال یکی از عواملی که باعث میشد تا مردم او را به خود نزدیکتر حس کنند تا اطرافیانش، اطرافیانی که مردم دوست داشتند تصور نمایند، دور رهبر را گرفته اند و نمیگذراند تا از حقیقت امور مطلع گردد… سخن گفتن رهبر، در این نظامها به نسبت نادر است و بیشتر در مواقع خاص و مهم یا بحرانی واقع میشود تا به حد روزمرگی تقلیل پیدا نکند. رهبر سخنگوی نظام نیست.

در بین فاشیستها داستان صورت دیگری دارد. رهبر، ناطق اصلی است، هیتلر و موسولینی هر دو اینطور عمل میکردند و توان سخنگویی آنها نه با استالین قابل مقایسه بود و نه با لنین یا مائو یا… اما با این وجود، آنها هم سخنگوی نظام نبودند. این سخنگویی به مسئولان تبلیغات واگذار شده بود، ترجیحاً به کسی که خود سخنور درجۀ یکی باشد. مورد گوبلز که سخنور بسیار توانایی بود، بهترین مثال است. در فرانسۀ تحت اشغال و در دولت مارشال پتن هم وظیفۀ ریاست تبلیغات بر عهدۀ فیلیپ هانریو بود که ناطق توانایی به حساب میامد و بر تبلیغات دولت ویشی نظارت داشت. در دولت نظامی ژاپن قبل از جنگ هم چنین بود. مسئول تبلیغات دولت نظامی ژنرال توجو، ژنرال آکو بود که ناطق قدر اولی بود. (از او چیزی نخوانده و نشنیده ام، بخصوص که ترجمه ای هم از گفتارهایش موجود نیست. اطلاعیست که از دوستان صاحب اطلاع کسب کرده ام)

اینها را گفتم تا به اینجا برسم که نظام اسلامی، از روز اول چنین چهره ای نداشته. اول ببینیم که چرا غیبتش برای ما محسوس نیست، دوم اینکه چرا برای خودش محسوس نیست و سوم اینکه چرا اصولاً در رفع این نقص ناتوان است.

چرا ما نمیبینیم

شاید دلیل اول سرسام گرفتنمان باشد از این نظامی که از روز اول نافش را با وراجی بریده اند. وقتی از صبح تا شام، اینهمه یاوه میشنوید که مانند سیل به گوشتان روان است، طبیعی است که اصلاً حس نکنید که این رژیم از بابت سخن پراکنی کمبودی دارد که باید جبران بشود.

از این گذشته تمایل به دیدن و سنجش طبقۀ حاکم فعلی، در قالب سنتی نیز هست. از وقتی بوده، آخوند وراج بوده و همین نوع حرف میزده و حالا اگر هم محتوای گفتارش هم مقداری عوض شده باشد، سبکش نشده. پس تغییر چندانی در قضیه واقع نشده و به نظر میاید که دلیلی هم ندارد تا بشود. مردم میگویند اینها همینند دیگر، همیشه بوده اند.

سبک سخنوری وعاظ هم انصافاً پست ترین و ابتدایی ترین نوع سخنوری در فرهنگ ایران است. شاهد بوده ایم و هستیم که آخوند به اتکای این اصل که دین برای هر سؤالی جوابی دارد، خود را مجاز و بل موظف میداند که در هر زمینه ای اظهار نظر بکند. همیشه هم از موضع دانا در برابر نادان حرف بزند، کسی که همه چیز میداند، در برابر مردمی که به کلی جاهلند.  همه شان با این درس دوریالی آخوندی و مختصری عربی، به سبک سید کاشی، دیگران را «بیسواد» حساب میکنند. به هر صورت نشستن بالای منبر و مردم را از بالا نگاه کردن، از این توهم ها هم ایجاد میکند، بخصوص اگر پایینی ها دل به این مزخرفات بدهند و صدایی بلند نکنند. مجلس وعظ هم که محل مناظره نیست، مناظره ای اگر باشد با دیگر آخوندهاست و بین خودی ها نه با مردم عادی.

روش کار آخوندی معمولاً این است که طرف کلماتی را که در واژگان تخصصی و به اصطلاح ترمینولوژی هر رشته ای جا دارد، میگیرد و از بابت لغوی آنرا تحلیل میکند و سعی میکند که از آن معنایی بیرون بکشد، نه از بابت علمی که مطلقاً اطلاعی از آن ندارد، از ریشه و یا شباهت کلمات به یکدیگر و بعد شروع کند به بافندگی. همه چیز در میدان کلمات واقع میگردد، واقعیت از این میدان بیرون است و مورد اعتنا نیست. از داستانهای فولکلوریک نظیر «اکسی جن» و «هیدرو جن» که دو تا جن بوده اند، میگذرم. حکایت استفادۀ خاتمی از عبارت جامعۀ مدنی که اینهمه هم سر و صدا به پا کرد، جز همین نبود. عبارت خودش معنای محدودی داشت، این شخص گرفتش و از آن شعار پوچ سیاسی ساخت و هزار سؤتفاهم از دلش درآورد که کارش را راه بیاندازد و در نهایت هم رسید به اینکه جامعۀ مدینه النبی مقصود است، سر تا به پا آلودگی محیط زبانی و فکری که بر خلاف محیط زیست، دلسوزی ندارد. خلاصه که در هر سخنی که آخوند بگوید، اولش بازی با کلمه است و آخرش هم قرآن و پیغمبر، از آشپزی ژاپنی گرفته تا متد اسکی روی آب. طرف در همۀ اینها هم صاحب نظر است و هم صاحب حق اظهار نظر.

دیگر اینکه وراجیش حد ندارد. شما اگر بر اساس منطق و راجع به موضوعی مشخص بخواهید صحبت کنید، البته جمله تان ویرگول و… و بخصوص نقطه دارد. سر سطر میروید و بندهای کلامتان از هم مجزا میشود و مهمتر از همه اینکه حرفتان نقطۀ پایانی دارد. ولی وقتی معیار کار بافتن است و کلمه هم مفت است و از مرجع اقتدار نظری صحبت میکنید که بقیه باید گوش کنند، حدی در جایی نیست. میتوانید از هر جا شروع کنید، هر چقدر میخواهید ادامه بدهید و در نهایت هر جا که خواستید یا از نفس افتادید یا احتیاج به رفتن به دستشویی پیدا کردید، ختمش کنید.

ببینید و از خود آخوندها بپرسید که بهترین واعظی که دیده اند کیست. به احتمال قوی اکثراً فلسفی را نام خواهند برد. اگر دورۀ قاجار بود لابد این دغل لقب سلطان الواعظین هم گرفته بود. از نکبت خودفروشیش چیزی نمیگویم که سالها نوکر رژیم شاه بود تا رسید به زیتونه های امام. تخصصش قانع کردن و به هیجان آوردن عوام بود و از هیچ یاوه ای هم روگردان نبود. برای زدن کمونیستها میگفت «کمو» یعنی خدا و «نیست» هم که یعنی نیست. این یک چشمه است و قصه هم نیست، سالیان سال پیش از پدرم شنیدم که به گوش خود شنیده بود. این سطح کار و روش سخنور شمارۀ یک آخوندها در قرن بیستم است. تصور نمیکنم در قرن بیست و یک از این جلوتر رفته باشند، یا بروند ـ احتیاج ندارند. اصلاً خودتان ببینید این چهل ساله حرکتی کرده اند؟

چرا خودشان نمیبینند؟

طبیعی است که آخوندها هم مثل همۀ افراد بشر، نه اصراری به دیدن عیوب خود دارند و نه برای این کار در بهترین موقعیت قرار دارند. ولی چرا با رسیدن به حکومت هم اصلاً به صرافت بهبود نیافتاده اند؟ بالاخره تغییر موقعیتی اینچنین اساسی باید تکانی به آدم بدهد.

احتمالاً اول از همه به این دلیل که وقتی روشی نتیجه داده و اینها را از هیچ و پوچ رسانده به سروری در کشور ایران،  دلیل ندارد عوضش بکنند. همه کس تمایل دارد روشی را که ضامن موفقیتش بوده، در طول عمر حفظ نماید و از آن تخطی نکند. در نهایت، بسیاری از شکستها هم زاییدۀ همین عدم انعطاف است و احتراز از تغییر ترتیب عملی که نتیجه داده. خوب نگاه بکنید، شاه هم در انقلاب پنجاه و هفت، عملاً درست همان روشهایی را به کار بست که در اوایل دهۀ چهل و انقلاب سفید، بر حریفان پیروزش کرده بود، منتها چون دیگران و بخصوص خمینی تغییر کرده بودند، شکست خورد و از میدان حذف شد. پیروزی محاسن زیاد دارد، ولی معلم بدی است.

دوم همان تصویر سنتی است که از خود به عنوان جمع سخنوران دارند. خمینی تا رسید، ائمۀ جمعه را قطار کرد و در اختیار خود گرفت تا حرف و تبلیغاتش را پیش ببرد، یعنی سنتی ترین کار ممکن که سابقه اش به نظام قدیم میرسید. هنوز هم همینها ستون فقرات تبلیغات نظام هستند. این یکی از دلایل اساسی تغییر نکردن سبک کارشان است. چون به هر صورت آخوندها لایۀ برتر طبقۀ حاکم را تشکیل میدهند، هر جا برسند در موضع رهنمود دادن قرار دارند و در مورد سخنوری، جهت رهنمودشان بسیار روشن است. وقتی جنتی را میبرند به آزمایشگاهی که حد اکثر میتواند در آن نقش موش بازی کند و  در مورد پژوهش ژنتیک برایش توضیح میدهند تا اظهار لحیه ای بکند، تکلیف سخنوری روشن است.

سوم جهل و بیسوادی نسبت به موقعیت خودشان است. تحلیل موقعیت شخصی و فردی در زندگی روزمره هم کار آسانی نیست، چه رسد در سطح جمع و به دنبال انقلابی عظیم که کشوری را زیر و زبر کرده است. نباید تصور کرد هر که انقلابی میکند و حتی در آن پیروز هم میشود از موقعیت خود و چگونگی موفقیتش تصویر درستی دارد. در مرکز توفان قرار داشتن از کسی متخصص هواشناسی نمیسازد. اگر پیروزمندان انقلاب میتوانستند موقعیت خویش را بهتر از دیگران تحلیل نمایند، لابد گفتارشان در بارۀ انقلاب هم بهتر از تحلیل های پژوهشگران از آب درمیامد. نگاه کنید ببینید هست یا نه. بعد هم اینکه یاوه بافتن در بارۀ تاریخ و به قصد بهره برداری سیاسی که لازمۀ حیات این حکومت است و دائم انجام میگردد، فقط ذهن شنونده را مغشوش نمیکند، گوینده هم به همین نسبت، با چرندیاتی که تحویل بقیه میدهد، مسموم میشود.

علاوه بر اینها، وقتی حاصل تحلیل جدی، مطبوع طبع آدمیزاد نباشد، نگاه کردن به آینه مشکلتر از همیشه میشود. اینها هیچگاه نتوانسته اند موقعیت خودشان را خارج از حوزه ای که سنت در ذهنشان ترسیم کرده بوده، تحلیل کنند. اغتشاش ذهنشان فقط محدود نیست به چند و چون قدرتگیری شان، در این باب هم که چه هستند به کلی سردرگمند. حکومتشان را از یک طرف سنتی میدانند که نیست و از سوی دیگر به نوعی دمکراتیک که البته آنهم نیست. درک اینکه حکومتشان با تمام اداها و ارجاع به گذشته و ریش پهن و دراز سردمدارانش، مدرن است چون در جهانی مدرن و درایران مدرن  و در چارچوب مدرنی که انقلاب مشروطیت برای سیاست ایران ترسیم نمود، پا به عرصۀ وجود گذاشته و از آنها متأثر است، و به رغم تدبیراتی که در بارۀ مجلس و رأی و… در قانون اساسی شان راه پیدا کرده، اساساً فاشیستی است، از عهدۀ اینها برنمیاید. بخصوص که اینقدر که از دور و بر شنیده اند، میدانند فاشیسم چیز بدی است و نمیباید اینطور باشند ـ حالاشاید عکس موسولینی را هم دیده باشند، از خویشاوندش سوفیا لورن که کمتر معروف نبود. خود خامنه ای آنقدر ذهنش گرفتار این امر است که یکی دو بار اشاراتی در باب تبری از اتهام فاشیسم کرد. خلاصه اینکه نه میدانند چگونه به قدرت رسیده اند و نه میدانند که ماهیت نظامشان چیست. در این شرایط، طبیعی است که به احتیاج خود به سخنوری که سخنگوی نظام باشد، ناآگاه باشند.

چرا نمیتوانند؟

آخر از همه باید دید که چرا اصلاً قادر به رفع این نقص عمده نیستند. طبعاً این امر اساساً ریشه در همان جهل نسبت به ماهیت و موقعیت نظام دارد، ولی عوامل دیگری هم در آن نقش بازی میکند.

اول از همه پاشیدگی رژیم و نداشتن وحدت. برای اینکه سخنگوی نظام داشته باشید، باید اول وحدتی در نظامتان باشد که عرضۀ سخن واحد را ایجاب و ممکن کند و آنرا به دیگران نیز بقبولاند. وقتی تعدد دسته ها و جناح ها و بخصوص اختلاف نظر بین آنها، به حدی است که عرضۀ گفتار واحد را عملاً غیرممکن میکند، اصلاً نمیتوان سخنگوی واحدی داشت. شاهدیم که سخنگویی رژیم در عمل مانده بر گردن رهبری که قاعدتاً کارش این نیست و باید بیشتر در مواقع فوق العاده وارد میدان شود. البته احتمالاً تصور خود خامنه ای هم از نقش خود به عنوان آخوند اول مملکت، به شکل گیری این وضعیت کمک کرده است و باعث شده تا بیش از حد معمول نطق و خطابه بکند.

ولی با تمام اینها، دخالت او نه از موضعی انجام میشود که باید و نه فواصلش به اندازه ای کم است که بتواند کار سخنگو را انجام بدهد. رهبر نمیتواند هر روز بیاید در رادیو حرف بزند، موقعیتش اقتضأ نمیکند. نگاه کنید، تنها کسی که گاه زبان رژیم حسابش میکنند، شریعتمداری کیهان است، آنهم برای اینکه سخنگوی رهبر به شمار میاورندش. اگر چنین مقامی برایش قائل نبودند، به موضعگیری هایش هم اعتنایی در حد امروز نمیکردند. تازه او کسی است که یک روزنامه دارد، هیچ اختیاری بر دیگر رسانه ها ندارد و جبهۀ اصلاح طلبی که در برابرش قرار دارد، از بابت پوشش رسانه ای بسیار قویتر است.

در نهایت باید مسئلۀ استعدادها را هم در نظر آورد. سخنورانی با توان لازم برای چنین کاری بسیار نادرند و روشن است که حکومت اسلامی فاقد چنین استعدادهایی است که تازه اگر خواست از آنها استفاده بکند، در دسترسش باشند. فرهنگ سخنوری این حکومت هم اصلاً پرورندۀ این نوع استعداد نیست که نیست، واعظپرور است که بفرستد دهات مردم را سیاه کنند.

حرف آخر

خلاصه اینکه نظام حاضر از روز اول سخنگو لازم داشته و یک روز هم نداشته. بخصوص از شروع دعوای اتمی به این سو، این احتیاج به حد نهایت تشدید هم شده و کسی هم در میدان نیست. بخصوص با این دعوای پر های و هویی که طرف دیگرش آمریکا، بانوانی را به عنوان سخنگو روانۀ میدان کرده که با سخن گفتن وقیحانه و پرعتابشان، سازمانهای بین المللی را تبدیل کرده اند به حمام زنانه… در این دعوا، مثل بسیاری موارد دیگر، نظام اسلامی، در عین وراجی الکن است و درمانده. در دورۀ شاه نه رهبر مملکت درست حرف زدن بلد بود و نه میگذاشت کس دیگری حرف بزند. نتیجه اینکه در انقلاب، خودش و تمامی اعوان و انصارش در برابر خمینی آدمی با آن ترتیب حرف زدنش که فقط مایۀ خنده بود، درمانده و از میدان رانده شدند. وضع تغییری نکرد تا بختیار آمد که با سخنانش فضا را تغییر داد. امروز هم برای پیدا شدن کس یا کسانی که بتوانند نقش سخنگویی مردم ایران و دفاع از منافع این ملت را در صحنۀ سیاست بین الملل بر عهده بگیرند، باید منتظر تغییری در همان حد بود.

۱۲ مه ۲۰۱۸

rkamrane@yahoo.com

از: ایران لیبرال


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.