شکاف اصلی: دموکراسی و دیکتاتوری یا فارس و غیر فارس

یکشنبه, ۱۰ام اردیبهشت, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن


شکاف اصلی اجتماعی و سیاسی جامعه ی ایران کدام است؟ از نظر تاریخی، شکاف های چپ و راست، وابستگی و استقلال طلبی، استبداد و دموکراسی خواهی، شیعه و سنی، و غیره در جامعه ی ایران وجود داشته که در دوران های گوناگون هریک به شکاف اصلی(فعال) تبدیل شده اند. تا حدی که من می فهمم، برای اولین بار در تاریخ چند دهه ی اخیر ایران، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی به گفتمان مسلط روشنفکری و مخالفان در ایران تبدیل شده است. پیامد طبیعی این امر، تبدیل نزاع نیروهای اجتماعی دموکراسی خواه با نیروهای مدافع دیکتاتوری، به شکاف اصلی ایران تبدیل شده است.
بقیه ی شکاف های اجتماعی، در شرایط کنونی به صورت غیر فعال یا خفته درآمده اند. اما طرح هایی وجود دارد که به دنبال برساختن نزاع فارس و غیرفارس و تبدیل آن به شکاف اصلی جامعه ی ایران هستند. این طرح ها مبتنی بر مبانی نادرست و پیامدهای ناگوار و مهلکی هستند. نکات زیر، روشنگر محل نزاع و اصل مدعا هستند.
یکم- هویت فارس: چیزی به نام “هویت فارس” وجود ندارد. یعنی هویت “تکواره” (singular) وجود خارجی ندارد و همه “هویت ها”، چند پارچه و ترکیبی اند . می توان در دنیای ذهن یک هویت تکواره به نام “هویت فارس” درست کرد، اما در عالم خارج چنان هویتی وجود ندارد. این حکم همه ی هویت هاست.
برساخته ی ذهنی “هویت فارس”، مدعایی ایدئولوژیک است، نه نظری/تحلیلی/نقدی. به تعبیر دیگر، چه ویژگی های تحلیلی هویت فارس را می سازند؟
آیا هرکس به زبان فارسی حرف می زند، “ملت” یا “قوم” یا “هویت” یا “خلق” فارس است؟ روشن است که همه ی ایرانیان به زبان فارسی حرف می زنند. در این صورت همه، “فارس” هستند.
آیا هر کس از پدر و مادری زاده می شود که فقط و فقط زبان فارسی می دانند، و خود او نیز جز زبان فارسی، زبان دیگری نمی داند، فارس است؟ در این صورت دیگر ایرانیانی که به زبان دیگری- علاوه ی بر زبان فارسی- مسلط هستند و حرف می زنند، دارای یک “امتیاز” یا “برتری” نسبت به امثال نویسنده ی این مقاله اند که جز فارسی، زبان دیگری (کردی، ترکی، عربی و…) نمی داند. اما این امتیاز، چگونه موجب می شود تا من هویت کاملاً “متفاوت” و “متعارض” ی به نام “فارس” بیایم که مجمع همه ی بدی ها و شرور عالم است؟
آیا هر کس در استانی چون تهران به دنیا آمده است،”هویت فارس” را می سازد؟ این هم مدعایی باطل است. چرا که استانی چون تهران، چند فرهنگه ترین و چند زبانه ترین استان ایران است.
آیا زمامداران ایران(حکومت مرکزی)،هویت فارس را تشکیل می دهند؟ این نیز مدعایی باطل است که در بند سوم توضیح اش خواهد آمد.
همه ی هویت ها- همچون مرزهای ملی- برساخته های تاریخی/اجتماعی اند، نه پدیده های طبیعی. بدین ترتیب، فاقد ذات اند. اما دیدگاهی ایدئولوژیک می کوشد تا چنان وانمود کند که هویت ها دارای ذات ثابت و صلب و یک پارچه اند.
دوم- سرکوب دینی : زمامداران 33 سال اخیر، “به نام” اسلام بر کشور حکومت کرده و به نام “اسلام”، شیعه و سنی، ترک و کرد و فارس و عرب و بلوچ و غیره را سرکوب کرده اند. همه ی کارها به نام اسلام صورت گرفته و می گیرد، نه قوم یا خلق یا ملت یا هویت یا زبان فارسی. به همه ی مردم ایران ستم شده و همه را از حقوق خود محروم کرده اند. در کردستان نیز با کردهای شیعه روابط بهتری داشته و ستم بیشتری نسبت به کردهای اهل سنت اعمال کرده اند.
یکی از اقدامات جمهوری اسلامی ترویج زبان عربی و وارد کردن بسیاری از کلمات عربی به زبان فارسی است که در گذشته به گوش مردم نخورده بود. نام های عربی بر افراد و خیابان ها و مراکز نهادن، یکی دیگر از روش های عمومی سازی زبان عربی بوده است. عربی زبان قرآن و احادیث است. آنها زبان عربی را بهترین زبان ها به شمار می آورند، چون خداوند به آن زبان سخن گفته است، نه زبان فارسی یا آلمانی یا روسی یا کردی یا ترکی.
سوم- ترکیب زبانی زمامداران :به ترکیب زبانی و زادگاه زمامداران 33 سال گذشته بنگرید. به عنوان نمونه، چند درصد زمامداران ترک زبان (آیت الله خامنه ای، آیت الله مشکینی، آیت الله موسوی اردبیلی، میرحسین موسوی، آیت الله خلخالی، آیت الله موسوی تبریزی، و…) بوده اند؟ آیا احکام اعدامی که صادق خلخالی در کردستان- و دیگر نقاط کشور- صادر کرد را باید به نام ترک زبان ها نوشت؟ سید حسین موسوی تبریزی دادستان منصوب آیت الله خمینی در دهه ی شصت بود. آیا عملکرد وی در آن دوران را هم باید به نام ترک ها نوشت؟ آیا زمامداری سرکوبگرانه ی آیت الله خامنه ای را باید به پای ترک ها نوشت؟
اگر سرکوبگری های اینان را نمی توان به پای ترک ها نوشت، به طریق اولی نمی توان آن اعمال ناروا را به فارس ها نسبت داد. اگر آن رویکرد درست بود، در آن صورت می بایست اعمال هیتلر را به آلمانی زبان ها، رفتارهای استالین را به گرجستانی زبان ها و رفتارهای موسولینی را به ایتالیایی زبان ها نسبت داد.
در میان زمامداران سه دهه ی گذشته از زبان های دیگر وجود داشته است. ایرانیانی که زادگاهشان خوزستان/اهواز بوده، زبان عربی می دانند و در حکومت بوده اند را فراموش کنید(از جمله علی شمخانی). به این بنگرید که در این 33 سال چه تعداد از متولدین عراقی پست های رژیم را اشغال کرده اند؟ به عنوان نمونه به این چند تن توجه کنید: آیت الله هاشمی شاهرودی(عضو فقهای شورای نگهبان، ده سال رئیس قوه ی قضائیه، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام،عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی، رئیس هیأت حل اختلاف قوا و…)، علی اکبر صالحی(نماینده ی ایران در آژانس بین المللی انرژی اتمی، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران، وزیر امورخارجه ی کنونی) ،سردار محمد رضا نقدی(رئیس حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی، معاون رئیس جمهور و رئیس ستاد مبارزه ی با قاچاق کالا و ارز، فرمانده ی سازمان بسیج مستضعفین) ، محمد رضا هاشمی گلپایگانی(وزیر فرهنگ و آموزش عالی در دوران هاشمی) و…
از کرد زبان ها، تا حدی که حافظه یاری می کند: محمد رضا رحیمی(استاندار کردستان، معاون اول رئیس جمهور)، عبدالله رمضان زاده(استاندار کردستان، سخنگوی دولت خاتمی، زندانی سیاسی فعلی).
چهارم- سرکوب فارس ها: رژیم پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی فقط و فقط افراد غیر فارس زبان را سرکوب نکرده و تبعیض را نسبت به آنها روا نداشته اند، بلکه فارس زبان ها را هم سرکوب کرده و می کنند. بسیاری از اعدام و زندانی شدگان فارس زبان بوده و هستند. حکومت استبدادی ، حکومت اقلیت بسیار کوچک است که نسبت به دیگران تبعیض روا می دارد.
اگر آن مدعا صادق بود، می بایست همه ی فارس زبان ها موافق جمهوری اسلامی باشند. در حالی که چنین نیست و تهران که به اصطلاح مرکز فارس زبان ها به شمار می رود، بیش از همه زندانی و اعدامی داشته است. به جنبش سبز بنگرید که محل اصلی آن تهران بود و کمترین هزینه اش چند هزار بازداشتی است.
پنجم- ناسیونالیسم ایرانی : تاریخ گواه آن است که ناسیونالیسم ایرانی، هرگز ناسیونالیسم فارس زبان ها نبوده است، بلکه ناسیونالیسم ایرانی بود. به عنوان مثال، بیشترین رهبران فکری ناسیونالیسم ایرانی در دوران مشروطه آذربایجانی یا قفقازی بوده اند(آخوندزاده، طالبوف، تقی زاده، کسروی تبریزی، و…). از سوی دیگر، سه همسر از چهار همسر رضا شاه- که مادر شاهزادگان پهلوی هستند- از خاندان های ترکمان تبار آیرملو و قاجار بودند. بدین ترتیب، محمدرضا شاه پهلوی نیز نیمه ترکمان بود. مگر آن که برسازندگان خلق فارس، برای زنان در به وجود آمدن فرزندان هیچ نوع فاعلیتی قائل نباشند و فاعلیت را ویژگی مردانه قلمداد کنند.
ششم- انسان یا قومیت : دوران مدرن دو تجریه ی متفاوت داشته است. تجربه ی هولناک تأکید بیش از حد بر تفاوت ها و تبدیل آنها به تعارض و جنگ های خونین و هولناک قومی، تجربه ی تأکید بر وجوه مشترک انسانی و برساختن “حقوق بشر” و دموکراسی برای “آدمیان برابر و آزاد”. اروپائیان که تجربه ی تلخ قرن ها جنگ و کشتار را در کارنامه ی خود ثبت کرده اند، بالاخره به این سو رفتند تا اروپای واحد را با پول واحد و برداشتن مرزها بیافرینند. اصل ایده از آن کانت بود که در رساله ی صلح ابدی ، فدراسیونی جهانی به نام “جمهوری جمهوری ها” را برای زندگی صلح آمیز و انسانی پیشنهاد کرد.
نباید نزاع های قومی میان هویت های مختلف ایجاد کرد. انسانیت مهم است، نه زبان و قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت. حقوق بشر ، حقوق شهروندان آزاد و برابر است. باید این ایده را موجه ساخت که همه ی افراد زاده شده در هر نقطه ای و با هر زبانی، “شهروندان آزاد و برابر” هستند. عمده کردن تفاوت و وجوه افتراق، تنها دستاوردی که دارد، خون ریزی های وسیع است. اگر تضادهای هویتی/قومیتی برجسته شوند، دموکراسی و حقوق بشر کاملاً به حاشیه خواهند رفت و تنها چیزی که باقی خواهد ماند:نفرت از دیگری(هویت مقابل) و کشتن طرف مقابل که حیوانی درنده بیش نیست. هیتلر نماد این رویکرد بود که فاجعه ی هولوکاست را آفرید.
هفتم- دفاع از حاکمیت فارس ها: هیچ کس مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگر اقوام از طریق سرکوب نیست. اگر هویت برساخته شده ای به نام فارس وجود خارجی داشته باشد، حق ندارد دیگر ساکنان ایران زمین را که به زبان دیگری حرف می زنند، از حقوق اساسی و شهروندی- از جمله حق تعیین سرنوشت یا مشارکت سیاسی- محروم سازد و از طریق سرکوب بر دیگران سلطه یابد.
در اینجا دو مدعا را باید از یکدیگر تفکیک کرد: الف- محکوم کردن سرکوبگری ها و تبعیض های نهادینه ی رژیم جمهوری اسلامی و دفاع از حقوق تمامی کسانی که به آنها ستم شده، ب- محکوم کردن فارس ها و درست کردن نزاع های قومی. دیدگاه اول به دنبال گذار از رژیم استبداد دینی کنونی به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر است که همه ی ساکنان ایران زمین را “شهروندان برابر و آزاد” به شمار می آورد، اما دیدگاه دوم به دنبال برجسته سازی “تفاوت” های انسانی و تبدیل آنها به “تعارض” و جدایی است.
سودان فاقد دموکراسی و حقوق بشر هزینه ی بسیار سنگینی طی سال های 1995 تا 2005 در دو جنگ داخلی بابت تجزیه پرداخت کرد. گفته می شود که طی این سال ها دست کم دو میلیون نفر کشته شده اند. در نهایت براساس توافق نامه ی جامع صلح 2005، همه پرسی استقلال از 9 تا 16 ژانویه ی 2011 برگزار شد و جنوب به استقلال دست یافت. با این همه هنوز نزاع ها پایان نیافته و در نقاط مرزی بر سر منابع نفتی این دو کشور درگیرند. در روزهای گذشته درگیری های نظامی بین دو طرف روی داد و نگرانی ها از احتمال رخ دادن جنگی تمام عیار افزایش یافته است.
هشتم- چند-فرهنگ گرایی : کثرت گرایی معرفتی، دینی، زبانی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی به سود همگان است. پذیرش تنوع و گفت و گوی فرهنگ های متنوع و متفاوت، ما را به حقیقت نزدیک تر ساخته و زندگی را رنگارنگ می سازد. هرجا وضعیت حقوق بشر بهبود یافته و دموکراسی استقرار یافته است، تبعیض زدایی صورت گرفته و همه به حقوق خود رسیده اند. مسأله ی ما گذار از جمهوری اسلامی به نظامی دموکراتیک است، نه نزاع های قومیتی کاذب به راه انداختن. کانادا بهترین نمونه ی نظام دموکراسی “چند- فرهنگی” (multiculturalism) است. دموکراسی بهتر از هر نظام دیگری چند- فرهنگی را پاس می دارد.
نهم- پیامد های تهاجم نظامی : مدعای ما این بود و هست که تجزیه ی ایران، پیامد حمله ی نظامی به کشور است. این مدعای پیامدگرایانه می گفت: تجزیه ی کشور عملی به شدت خونین خواهد بود که میلیون ها کشته و زخمی و آواره به جای می نهد. پس محل نزاع ، نه حاکمیت انحصارطلبانه ی فارس هاست، نه دوام جمهوری اسلامی. مسأله پیامدهای انسانی امر است. آنان که از تهاجم نظامی به ایران دفاع می کنند(مدل لیبی)، دو دسته اند: یک گروه به پیامد تجزیه ی ایران توجه ندارد، اما افراد و گروه هایی به صراحت گفته و می گویند که به دنبال تجزیه ی ایران هستند. سخن ما ناظر به حق یا ناحق بودن تجزیه نبود، سخن برسر تلفات انسانی بی شمار و نتایج فاجعه بار تجزیه طلبی بود. این مدعایی توصیفی و تبیینی و ابطال پذیر است. یعنی منتقدان می توانند نشان دهند که تجزیه ی ایران عملی مانند برگزاری انتخابات در سوئیس و سوئد خواهد بود.
دهم- اهمیت انسان ها: هیچ چیز مهم تر از جان و حقوق همین آدمیان نیست. آیا دو میلیون تلفات انسانی برای تجزیه ی سودان، اخلاقاً موجه است؟ آیا سودان جنوبی به دموکراسی و حقوق بشر و توسعه دست یافت؟ آیا دنبال کردن پروسه ی دموکراتیزاسیون موجه تر و بسیار کم هزینه تر نخواهد بود؟ هرگونه سیاستی باید معطوف به کاهش درد و رنج مردم باشد. هیچ کس مجاز نیست میلیون ها انسان را در پای برساخته های تاریخی قربانی کند. فراموش نکینم: تک تک آدم ها مهم اند، نه ایدئولوژی ها و هویت های برساخته شده ی تاریخی

اکبر گنجی، روزنامه نگار، پژوهشگر و فعال سیاسی ایرانی است که اکنون در آمریکا اقامت دارد
از: بی بی سی


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.