سخن هفته 5

دوشنبه, ۱۵ام خرداد, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

از هر طرف میشنویم که اوضاع ایران بحرانی است ولی گفته نمیشود این بحرانی بودن یعنی چه. منشا بحران معلوم است، حکومتی است که با اجحاف و فریب و ارعاب خود را به تاریخ ومردمان کشوری تحمیل کرده و چون میدانسته و میداند که بر خلاف روند تاریع خود راحقنه کرده است، یک دغدغه بیشتر ندارد: با چنگ و ناخن برای استمرار حکومت خود تلاش کند. واضح است که چنین تلاشی بحران ساز است و اجزای بحران زای آن به دولت و حکومت محدود نمی ماند، و از طریق سرکوب و ارعاب دائم مردم به جامعه منتقل میشود.
جناحهائی در درون حکومت اسلامی هنوز فکر میکنند هرچه استیصال در جامعه بیشترباشد، برای حکومت اسلامی بهتر است، چون کسی توان آن را نخواهد یافت به فکر تغيير حکومت بیافتد. سردمداران حکومت اسلامی بر پایه این دکترین همواره مواظب بوده اند که در این سی و سه سال آب خوش از گلوی کسی پائین نرود. روزی نبوده که مردم را به حال خود بگذارند ومزاحمتی برای آنان ایجاد نکنند. طی این سالها به تدریج مردم را با خود به قهقرائی سوق داده اند که نجات از آن فقط از طریق یک انفجار ممکن خواهد بود. واتقاقا ترس مردم نیز از همین است.
اعصاب ها کوفته شده، روزی نیست که خبر چدیدی ازاعدام ها، اختلاسها، گرانی و تورم و بیکاری، از گسترش اختناق، اعمال سانسور و ارعاب زنان و جوانان، از بازداشت ها و محکومیت ها واز سرنوشت زندانیان سیاسی بگوش ما نرسد. نتیجه این شده که مردم عاصی شده نمیدانند برای نجات خود از دست این بختک به کجا پناه ببرند. استیصال تعادل روانی جامعه را چنان بهم ریخته که دیگر طاقت و تحملی برای کسی نمانده است. به آنچه که گفته شد هوای ناسالم تهران، ترافیک مرگبار و گسترش تحریمها را نیز اضافه کنید تا ابعاد بحران موجود روشن شود.
سران حکومت که خود و اطرافیان شان به غارت و چپاول ثروتهای ملی مشغولند، مشعوف از سکوت قبرسانی که مستولی کرده اند، با تجاهل می پرسند، چی؟ کجا؟ چرا سیاه نمائی میکنید؟ و چنان حق به جانب که دهان آدم از حیرت باز میماند. اما وجود هشت ملیون پرونده قضائی مفتوح در جامعه نشان از این دارد که سالهاست مدارا و تساهل و تعادل پاز آن جامعه رخت بر بسته است، آیا تعداد این پروند ها نشان آن نیست که بی اعتمادی، خشونت، پرخاشگری، سست شدن ارزشهای اخلاقی ، گسترش جنایات، اعتیاد، افسردگی و خودکشی از حد و اندازه گذشته است؟
تاثیر دیگر انتقال این بحران حکومتی به جامعه احساس آن عچز و ناتوانی است که جامعه در مقابله با این مشکلات احساس میکند. عمق فاجعه آنجاست که حامعه بعلت سرکوب ها و بازداشت ها قادر نیست با فعالیت در نهادهای مدنی خود برخی از این مشکلات را برطرف نماید. سازمانهای دانشجوئی، سندیکاهای کارگری و گروههای معلمان، زنان وهنرمندان و طرفداران حفظ محیط زیست در یک جنگ و گریز دائمی با حکومت حتی توان اینکه مطالبات خود را ابراز نمایند، از دست داده اند، چه برسد به کوشش برای بر آورده کردن این مطالبات. این گروهها تلنبار شدن دائمی مشکلات و مسائل را می بینند ولی به علت «هزینه ای» که دارد، ترجیح میدهند «فعلا» سکوت کنند.
حکومت حتی متخصصان دلسوز را نیز از آسیب شناسی مشکلات جامعه منع نموده است. استادان و دانشجویان حق ندارند حتی در سطح محدود دانشگاه ها بخرج خود به تحقیق و بررسی معضلات عمومی بپردازد، چرا چون حکومت همه این اقدامات را به حساب توطئه برای بر اندازی نظام و تشویش افکار عمومی و پخش اکاذیب میگذارد و عاملان آن را به محاکمه میکشد.
بحران گروههای سیاسی
به داخل ایران کاری نداریم، بحران ما گروههای مقیم خارج در نداشتن جوابی درخور بحران فعلی حکومت و جامعه است. اگر نیم نگاهی بخود بیاندازیم می بینیم که حرفها، خواستها، شعارها و گفتگوهای ما ربط چندانی به وضعیت بحرانی حکومت و جامعه در حال حاضر ندارد. بعد ازپشتیبانی گسترده از حرکت اعتراضی سال 88 با خاموش کردن صدای اعتراضات و حبس خانگی موسوی و کروبی و زندانی شدن بسیاری از اصلاح طلبان فعالیت ها نیز در داخل و به هما ن اندازه در خارج از کشورفروکش کرد. مدتی است که بعد از سکوت طولانی اصلاح طلبان در ایران آن گروههائی نیز که در خارج از کشور از مشی اصلاح طلبان در داخل حکومت دفاع میکردند، از جنب و جوش افتاده اند. در این میان ممکن است که «سکوت مسالمت آمیز» همراه با «مخالفت فعال» علیه نیروهای برانداز و تبلیغ شعار «انتخابات آزاد» را مبارزه تلقی کنند ولی خود بخوبی میدانند که این نوع برخورد ها قبل از آنکه جوابی در خور شرائط مایوس کننده فعلی باشد، کم کردن هزینه مبارزه برای اصلاح طلبانی است که گرچه به غیر خودی های نظام تبدیل شده اند، هنوز امید را که بار دیگر وارد حکومت شوند، از دست نداده اند.
این انتظار برای کسانیکه تا کنون از قبل جمهوری اسلامی به آب و نانی رسیده اند، هزینه ای ندارد که هیچ، از مزایائی هم برخوردار است. برای آن عده ای از ایشان که بخارج آمده اند، استفاده از هوای آزاد و امنیت کشورهای غربی در عین مراقبت از فرزندان تا در دانشگاههای معتبر آمریکا و اروپا درسشان را بخوانند، یک توفیق اجباری محسوب میشود. آیا کارگران و کارمندان و صنعتگرانی که این روزها به علت اخراج و بیکاری و تورم کمرشان زیر بار گرانی و قرض و فقر شکسته، میتوانند در این صبر و انتطار با اصلاح طلبان شریک باشند؟
سوای گروههای سیاسی، بخش وسیعی از ایرانیان خارج از کشور در اثر گسترش حنبش اعتراضی «رای من کو؟» جوگیر شده و به پشتیبانی از حرکت سبز به میدان آمدند. متاسفانه چندی است که این عده هم پس از فروکش کردن قلیان احساسات، شالهای سبزرا از گردن و مچ باز کرده اتد و به روزمرگی سابق برگشته اند. همچنین گروههای دفاع از حقوق بشر و ده ها گروهی که با اسامی کم و بیش یکسان (سکولار، سبز، دمکراسی خواه، ملی و غیره) فعال شدند، بعد از برگزاری چند جلسه و انتشار چند فراخوان ساکت شده اند. حرکت بی سابقه ای که خود را ابتدا بشکل تظاهرات، برگزاری جلسات و نشستهای پی در پی نشان داد، به طرز مشهودی فروکش کرده، گوئی اصلا و ابدا وجود خارجی نداشته است.
البته محافلی هنوز وجود دارند ولی حرف و بحثشان فقط ابراز وجود است و نه یک مبارزه پیگیر و متشکل، آنها نه تشکلی را به تشکل های سنتی اضافه کرده اند و نه برنامه ای ارائه داده اند تا آنان را از دیگران متمایز کند. میمانیم، ما، سازمانهای قدیمی و به اصطلاح استخوان دار. لازم به گفتن نیست که برای ما سازمانهای قدیمی نیز پیش شرط هرگونه اقدامی جهت رفع بحران قبل از هرچیز این خواهد بود که بحرانی بودن وضعیت خود را در خارج از کشور بپذیریم.
به نظر من بحرانی که از آن رنج میبریم از دو فقدان اساسی سرچشمه میگیرد: فقدان یک برنامه سیاسی مشترک و فقدان یک هویت سیاسی مستقل از جریانات ضد دمکراسی که هر دو نیز با یکدیگر رابطه ای ارگانیک دارند. گرفتاری اصلی ما ناشی از این است که نتوانسته ایم با مرز کشی سیاسی با اصلاح طلبان حکومتی، بدیلی را برای حکومت فعلی ارائه بدهیم. اگر می بینیم که بی اعتمادی سیاسی از درون و بیرون به جان ما افتاده علت دارد. علت آن فقدان یک هویت سیاسی مستقل و معلوم است. این امر بیشتر در مورد آن گروههائی صدق میکند که با توافق بر سر چند اصل درست کلی تشکیل میشوند ولی در «سیاست ورزی» جایگاه واقعیشان روشن نیست. معترضند؟ مخالف نظام جمهوری اسلامی هستند و یا اینکه میخواهند همآهنگ و هم سو به کمک اصلاح طلبان (که چشم اندازی را در برابر خود نمی بیینند) یک جمهوری اسلامی دیگری را برپا کنند؟
نداشتن منشور (فلسفه سیاسی) عمومی و فقدان یک برنامه عملی مشخص به تردیدها و گمانه زنی ها در میان مردم دامن میزند و انها را نسبت به آینده بی اعتماد میسازد.
خلاصه کلام:
1- تنها با یک برنامه سیاسی هدفمند و مشترک میتوانیم به جنگ بحران برویم،
2- تنها با یک ابراز هویت سیاسی مستقل میتوانیم با بی اعتمادی سیاسی مقابله کنیم.


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.