در حاشیه ی کشتارسال ۶۷، یاس زردی که دربهار پرپر شد

یکشنبه, ۲۲ام مرداد, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

……. شب از راه می رسد، وبیش از روز فکر های آشفته می آورد. سومین شب است که نمی تواند بخوابد ، کلافه شده است . دیوانه وار با خودش کلنجار می رود. او اما تنها نیست ،انگاری همه بیدارند، همه غلت می زنند ، وگاه از خواب می پرند، سر جای شان می نشینند و باز می خوابند. صدای اش بارها توی جمجمه و حلقوم اش می پیچد.

« نه، نه، انزجار نمیدم ، انزجار نمیدم »،

قلب مچاله شده اش با لت هایی در هم فرو رفته و گره خورده ، تیر می کشد:

«اما تو دیگه توانائی وقدرتت همینه ، بیشتراز این نمی کشی، ممکنه خراب کنی »

و گریه اش می گیرد. چادر روی صورت اش می کشد و خودش را به خواب می زند، اشک ها اما ول کن نیستند. آرزو می کند چند قطره ای اشک بشود و درآن زمین لعنت شده گم شود.

دادیار زندان صدای اش می کند، همه را می خواهد، تک تک :

« از گروهکت انزجار میدی یا نه ؟ انزجار بدی آزاد میشی، هیچکی بدون انزجار نامه از این در بیرون نمیره »

« آره، کتبی میدم»

با لحنی مؤدبانه و مهربانانه فورمی جلوی اش می گذارد، پشت اش می ایستد تا دیده نشود ،و می گوید فورم را پر کند:

« اینجانب ……از گروهک فدائی …..اعلام انزجار می کنم…… »

«حالا چشم بندتو درست بذاروبرو. خونوادتم خبر می کنیم وثیقه و ضامن بیارن تا آزاد بشی »

نمی تواند باور کند: « اگه کلک زده باشن چی؟ اما چه فرقی می کنه، من اونی که بهش رسیدم نوشتم ،نه، زیاد فرقی نمی کنه »

حسی غریب اما به سینه اش چنگ می زند، سینه ای که برای آزادی غنج می زند. هیچکس در بند نیست ، چند تائی را برای پر کردن انزجار نامه برده اند و بقیه هواخوری اند. کنجی می نشیند و به دیوار بند زل می زند: « خدا حافظ بند ِ در بند».

به سلول انفرادی برده می شود. می گفتند پیش از آنکه زندانی آزاد شود ۲ تا ۳ روزی می باید در انفرادی بماند تا خبر و اطلاعات تازه بیرون نبرد. پا که به سلول می گذارد تنش می لرزد، ترس برش می دارد. به یاد می آورد که زندانیان محکوم به مرگ را هم پیش ازاعدام به سلول انفرادی می بردند. وسائل اش را گوشه ای پرت می کند و تکیه زده به دیوار روی زمین می نشیند.

« تلفن زدیم خونواده وثیقه و ضامن بیارن ،نه، نه، حتمی می خوان آزادم کنن»

کمی آرام می گیرد. مشتی آب از شیر دستشوئی کوچک سلول به صورت اش می زند. از پس غشای آب زلال ردیفی نام بر دیوار می بیند. زیر نام ها نوشته شده است : « ما رفتیم دادگاه، تبعیدی به گوهر دشت هستیم »

پا سست می کند، قلب اش تیر می کشد. به محکومین مرگ می گفتند « تبعیدی به گوهر دشت ». پس سر بر دیوار سلول می کوبد . بوی ترس و مرگ، و عطر نام ها و یاد ها سلول را پر کرده اند و او را گیج . لحظه ای به ذهن اش می رسد نام اش را بر دیوار بنویسد، اما منصرف می شود:

« اونا به من نگفتن تبعیدی گوهر دشت هستم ، اگه می خواستن منو اعدام کنن نمی گفتن به خونه زنگ بزنم بگم وثیقه و ضامن بیارن ». آرام می گیرد، اما نام ها مگر می گذارند ،کنار نمی روند. ضعف و خستگی و بی خوابی بی حال اش می کنند.

در سلول که باز می شود از خواب می پرد: « پاشو وسائل تو جمع کن بیا »

گیج می خورد، ترس و ناباوری و شادی معجونی غریب در جمجمه و سینه اش می سازند. چند نفری هستند . سوار مینی بوس شان می کنند . وقتی از محوطه بندها دور می شوند از آن ها می خواهند چشم بندهای شان را بردارند. نفسی به راحتی می کشد.

…………………………………….

صدا را باور ندارد:

« برو، آزادی»

پاها اما انگاری به زمین چسبیده اند.

« د برو دیگه»

نه پاها از زمین ناباوری کنده نمی شوند.

در که باز می شود مادر و پدر و خواهرش را می بیند، و بعد پرواز پرنده ای، چیزی مثل یک موسیقی آرام ، و سلول و نام ها و فورم انزجار نامه و چهره ی مریم و شادی و فردین و……… در آغوش مادر ساک از دست اش می افتد. شورابه ی صورت مادر را مزه می کند، پدر برپیشانی اش بوسه می زند و خواهر چنگ درون گیسوان سپید شده اش فرو می برد و پیشانی بر پیشانی اش می نشاند.

« دیدی بالاخره آزاد شدی، دیدی؟ »

…………………………………..

شمشاد ها هنوز سبز و براق اند. دستی بر آن ها می کشد و به طرف گلخانه می رود. در گلخانه را که باز می کند بوی نا و گل و برگ به مشام اش پاچیده می شود. گلدان ها سرحال و شاداب اند، و محبوبه های شب انگاری روز هم عطر افشان شده اند.سایه ای روی گلدان ها می افتد . پدر به دنبال اش آمده است :

« گلدونای خودتن دخترم، یادته ، خودت برام خریدی ، وقتی گرفتنت دو تاشون کردم ، هر دو تام سرحال و سرسبزند» .

به یاس های زرد خیره می شود.

« به چی فکر می کنی دخترم ؟ »

« به هیچی پدر»

اما نه، «فردین» است، نشسته کنار یاس زرد. گل دوست می داشت ، و گفته بود یاس زرد دوست می دارد. فاطمه اسم اش بود اما فردین صدای اش می زدند .شوخ و لبخند به لب، زندگی بود این زن :

« می خواستن تو شهریور اعدامم کنن ، گفتن وصیت کن ، گفتم من اسمم فردین نیست ، فروردین اسم واقعی ی منه ، متولد فروردینم ، منو فروردین اعدام کنین، اونام گفتن چون تو بچه ی خوبی بودی باشه ، قبوله » ،ومی زند زیر خنده ، با مرگ هم شوخی می کند این زن، زنی که از سال ۶4 زیر اعدام بود ، با ساکی کوچک ، و هر بار که صدای اش می زدند ساک اش را بر می داشت و می گفت :

« این دفعه دیگه کارم تمومه . می دونی آزاده از چی بیشتر ناراحتم ؟ میگن ما زنارو قبل از اعدام می کنن تو کیسه ، موقع اعداممونم نمیذارن اونجوری که دوست داریم ، باشیم . من دوست دارم ایستاده و شق و رق اعدام بشم ، اینم به ما نمی بینن»

عید سال ۶۸ در راه است ، پس از آن همه کابوس و اعدام ، دست به کمر می زند بانوی جوان و زیبای بند، که دیگر موئی سیاه در میان موهای پرپشتش دیده نمی شود، وبا آن لحن و ظاهرشاد و شوخ و شنگول اش می گوید : « چه تونه دامن غم بغل کردین،پاشین ، پاشین برنامه و بساط هفت سین رو جور کنین ، پاشین »

«توام دلت خوشه فردین ، بعد از این همه اعدام حالا عید بگیریم ؟ »

« آره، اتفاقا حالا وقته عید گرفتنه» ، و همه می دانند فردین زیر اعدام است .

خاک شیر خیس می کنند، روی ظرف پلاستیکی ای شبیه بطری جوراب می کشند و خاک شیر را روی جوراب می مالند، و سبزه سبز می کنند.تخم مرغ رنگ می کنند، سیب ، سکه ، سرکه جور می کنند ،و هفت سینی زیبا می چینند.هر سال به وقت سال تحویل می خواندند و می رقصیدند، رقص های دسته جمعی ی کردی و لری و قاسم آبادی بیشتر. امسال اما هیچکس نمی رقصد جز فردین، شروع می کند، می خواند و می رقصد ، و آن ها دور از چشم او اشک های شان را پاک می کنند .

فردین فروردین ماه سال ۶۸ اعدام شد. تنها یک بار فراموش می کند ساک کوچک اش را بردارد و با خود ببرد ، وقتی برای اعدام صدای اش می زنند. صدا از میان یاس زرد است:

« آزاده تو نمی خوای برقصی دختر؟»

« نه فردین، من رقص بلد نیستم »

تاب نگاه کردن به یاس های زرد را ندارد ، از گلخانه بیرون می زند. پا به نماز خانه ی مادر می گذارد.سجاده و مهر و تسبیح و چادر و مقنعه، مثل همیشه منظم و دلنشین گوشه ی نمازخانه پهن اند. بوی گلاب ، بوی همیشگی نمازخانه است. پای پنجره ی کوچک نماز حانه می نشیند، چشم به سوی باغچه ی شمشاد ها دارد، می خواهد پنجره را باز کند اما قاب عکسی که بر بالای دیوار پنجره کوبیده شده میخکوب اش می کند:

« این عکس نیری ی قاتل اینجا چیکار می کنه ؟ »

می خواهد از اتاق بیرون برود ، صدای نیری نمی گذارد.« کیفر خواست شما خوانده شده، ، دفاعی دارید بکنید؟»

« نه ، شما که کیفر خواست رو خوندید، چیزی برای گفتن ندارم»

« بالاخره نماز می خوانید یا نه؟»

« این مساله ی شخصی ی منه ، جواب نمیدم »

صدای مادر توی نماز حانه می پیچید:

« اینجا چیکار می کنی دختر ؟ نکنه اومدی نمازهای عقب افتاده تو بخوونی؟ »

هردو می خندند.

« راستی مادر اون قاب عکس رو من قبلا اینجا ندیده بودم ، تازه خریدیش ؟ »

« نه ، این یادگار پدرمه ، پیش خاله ت بود ازش گرفتم ، آخه آقا جون خدا بیامرز مرید و شیفته ی مولای متقیان علی علیه السلام بود».

دستی بر شیشه ی پنجره ی نماز خانه می کشد، و پنجره را باز می کند . نسیم ، دلنشین و آرام بخش ، صورت اش را نوازش می کند. صدای «شادی» را از پشت شمشادها می شنود ، شادی ست که سرک می کشد : « سلام خاله آزاده ، خوبی ؟ ». دو چشم درشت و روشن هم با شادی هستند، «نازلی» ست ، دختر جلال.« سلام خاله آزاده می بینی ما چقدر بزرگ شدیم ؟ »

می خواهد جواب شان را بدهد اما پشت شمشاد ها گم می شوند.

صدای پدر می آید: « شمشادها چطورن دخترم ؟ »

« خیلی خوبن پدر، سبز و شاداب و زیبا »

پنجره را می بندد ، و بی آنکه به قاب عکس و سجاده و مهر و تسبیح و چادر و مقنعه مادر نگاه کند ، از نمازخانه بیرون می آید .

*****************************

توضیح :

*فردین ، فاطمه مدرسی تهرانی از مسؤلین حزب توده ایران بود که در فروردین سال ۶۸ در اوین اعدام شد.

** آنچه خواندید ، تکه ای بازنویسی شده از رمان « پنجره ی کوچک سلول من » است که بر اساس خاطرات یک زن زندانی سیاسی در حکومت اسلامی نوشته شده است. این رمان 14 سال قبل توسط نشر کتاب در لس انجلس منتشر شد. باز خوانی و بازنویسی شده ی این رمان به زودی منتشر خواهد شد.

از: گویا نیوز

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید