گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن – قسمت پنجم

شنبه, ۴ام شهریور, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

خانم گلاویز حیدری شهادت داد که پدر، همسر، سه برادر و چند تن از اعضای خانواده اش را رژیم جمهوری اسلامی کشته است. او گفت” در ۲۰ مرداد ماه سال ۵۸ ما در خانه نشسسته بودیم که بناگاه با تیراندازی و ایجاد رعب و وحشت خانه ما را محاصره کردند، دختر ۶ ماهه ام در گهواره در تیر رس نیروها بود، و مرتب فریاد می کشید. اگر کسی سرش را از داخل زیر زمین بیرون می برد با تیراندازی مواجه میشد، تا اینکه همسرم، همراه با دو تن از دوستانش بیرون آمدند و اعلام کردند که هیچ کار خلافی نکرده اند، ولی آنها را دستبند زده، بردند و من توانستم کودک بیگناهم را درآغوش بگیرم و آرامش کنم. ۴ روز بعد، همسرم حبیب اله چراغی که عضو حزب دمکرات کردستان ایران بود، بهمراه ٨ تن دیگر، پس از صدور فتوای حمله خمینی به کردستان و اعزام صادق خلخالی به کردستان در دادگاههای فرمایشی او محکوم به اعدام شدند.

در همان سال، حکم اعدام پدرم غیابا صادر شده بود. پدرم حاج عبدالرحمن حیدری، در اردیبهشت ماه سال ۱٣۵۹ کشته شد، او نه مسلح بود و نه عضو هیچ گروهی، تنها جرم او این بود که به تحصن کننده گان پاوه پیوسته بود. تمامی اموال پدرم را مصادره کردند و ما خانوادگی مجبور به ترک شهرمان پاوه و مهاجرت به کرمانشاه شدیم. در اثر فشارها و اذیت و آزارهای جمهوری اسلامی، مادرم پروین ذرتشتیان در آذر ماه سال ۱٣۵۹ در سن ۴۰ سالگی دچار سکته مغزی شد و فوت کرد.

خواهرم که معلم بود از کار وخواهر دیگرم که‌ دانشجو بود از دانشگاه اخراج شدند. برادرانم منصور حیدری در فروردین سال ۱٣۶۲، ناصر حیدری در خرداد سال ۱۳۶۲، و فاروق حیدری در مهرماه سال ۱۳۶۲در صفوف پیشمرگان کومله جان خود را از دست دادند. در اردیبهشت سال ۱۳۶۲ خواهرم شهلا و در تیرماه همان سال، خودم، در راه رفتن به دادگاه انقلاب، برای اعتراض به ضبط اموالمان دستگیر شدم. گلاویز می گفت: “بعد از یک ساعت بازجویی، بازجو مرا به یکی از دستیارانش سپرد و گفت “حاجی اقا اینو ببرید، ولی موظب باش زیر دستت نمیرد”، در اتاقی مرا روی تخت خواباندند و چشمانم را چشم بند زدند، چند پتو روی من انداخته و یک بالش نیز زیر دهنم گذاشتند و پاسداری روی سرم نشسته بود و با کابل به زیر پاهایم میزدند. نمیتوانستم نفس بکشم، نفسم داشت قطع میشد، کابل ها را می زدند و از من اعتراف می خواستند، اما من اعتراف نمیکردم، سربلندم در مقابل ملتم و در مقابل خلقم. نفسم به‌ قطع شدن رسیده‌ بود، دیگر به‌ حد مرگ رسیده‌ بودم و آنها هم چنان به‌ کف پاهایم کابل میزدند. محکم سرم را تکان دادم، پاسدار از روی سرم پرت شد و توانستم نفس عمیقی بکشم. اما او عصبانی شد و محکم با پوتینش به‌ سرم کوبید که‌ دیگر نفهمیدم چی شد. از حال رفتم و وقتی که‌ چشمهایم را باز کردم مرا در سلول تاریکی انداخته بودند، من ضربه مغزی شده بودم. بعد از اینکه به هوش امدم باز مرا به داخل اتاق بردند و باز شکنجه شروع شد. حدودا ۴۰۰ ضربه کابل خورده بودم، سرم به شدت درد میکرد ، پاهایم ورم کرده بود و از درد مینالیدم، نمیتوانستم سرم را نگه دارم حتی نمیتوانستم آب بخورم و بالا میاوردم. میگفتند، راه برو، اما من نمی توانستم راه بروم. با اینحال باز هم من را برای شکنجه بردند و اینبار کابل ر ا به پشتم می زدند. صبح روز بعد من را بردند سنندج. در راه سنندج در پشت ماشین من و یک مرد جوان نشسته بودیم. دست من را به داستگیره این در بسته بودند و دست او را به دستگیره آن در. از فرصتی کوتاه استفاده کردم و پای ورم کرده و آش و لاش خودم را نشانش دادم. او هم کف پیش را نشانم داد. کف پایش را اول با اتو سوزانده و بعد شلاق زده بودند. شیارهای بزرگ روی پای این جوان در حال عفونت بود. در سنندج من را بردند به راهرو و گذاشتند در نوبت شکنجه. من از پشت در، صدای فریاد و جیغ های دخترانی که شکنجه می شدند را می شنیدم و زجر می کشیدم. بلندگوها آهنگهای آهنگران را با صدای بلند پخش میکرد و بازجوها با ریتم همان آهنگ سینه زنی، کابل را بر پای زندانیان می کوبیدند. ترجیح می دادم که بارها و بارها خودم شکنجه بشوم، اما صدای درد دیگران را نشنوم. کسانی که زندان بوده اند، می فهمند که من چه می گویم. در زندان سنندج، وقتی که در راهروها راه می رفتی، پایت میگرفت به جسد های نیمه جان جوانانی که بر روی زمین افتاده بودند. از زیرچشمبند به بدنهای اش و لاش آنها نگاه می کردم، معلوم نبود کدامها زنده اند و کدامها مرده. بعد از دو روز من را برگرداندند به زندان کرمانشاه. من کماکان نمیتوانستم چیزی بخورم و حتی آب را هم بالا می آوردم و از سردرد رنج می کشیدم. عاقبت من را پیش دکتر بردند. برای اینکه دکتر بفهمد که به سرم ضربه خورده است، گفتم: دکتر من از پله ها افتاده ام. اما دکتر توجهی نکرد و فقط به من چند مسکن داد.، چند روز بعد مجبور شدند من رابه بیمارستان ببرند، اما در آنجا هم دکتر فقط به من گفت که تو صرع داری و هیچ دارویی به من نداد.” در اینجا خانم “مری لوئیز اسمال” از هیئت کمسیون حقیقت یاب پرسید: “چرا وقتی که شما راپیش دکتر بردند، نگفتید که شکنجه شده اید؟” گلاویز جواب داد: “برای اینکه بازجویم همراهم بود. اگر می گفتم باز هم شکنجه می شدم. از شکنجه شدن می ترسیدم. یکبار وقتی که بازجویم کیفرخواستم را به من داد که امضا کنم، من بعضی چیزها را امضا نکردم. او چنان سیلی ای به من زد که برای یک لحظه فکر کردم رنگین کمان جلوی چشمانم است. من حتی بعد از آزادی در خانه خودم هم از شکنجه شدن صحبت نمی کردم، مبادا این موضوع از طریق بچه ها به بیرون درز کند و من مجددا دستگیر و بچه هایم دوباره بی سرپرست شوند. اولین باری که من از شکنجه شدن صحبت کردم در دفتر پناهندگی بود. وقتی که مسئول پناهندگی از من پرسید که شکنجه شده ای یا نه؟ من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه و شروع به تعریف داستان خود کردم.”

گلاویز ادامه داد: حدود دو ماه سلول انفرادی بودم. با اینکه هیچ اعترافی نکرده بودم و هیچ چیز علیه من نداشتند، جز اینکه می دانستند کومله ای هستم، به من که مادر ۳ فرزند یتیم بودم، ۱۵ ماه حکم قطعی و ۵ سال تعلیقی به مدت ۲۰ سال دادند. در دادگاه وکیلی نداشتم و به من اجازه صحبت داده نشد و کیفرخواست خود را ندیدم. فقط حاکم شرع نگاهی به من انداخت و من را از اتاق بیرون کرد و دو روز بعد حکم من را صادر کرد.

مدتی که من در زندان بودم کسی نبود که از فرزندان من نگهداری کند جز یک خواهر و برادر نوجوانم. با تلاشهایی که دایی ام انجام داد، اجازه دادند که کوچکترین فرزندم به من سپرده شود. رئیس زندان “نوریان” از همه بیشتر با دختر من بدرفتاری می کرد. وقتی که به او اعتراض می کردم، میگفت: “من به بچه ۴ ساله تو هم، مثل یک زندانی سیاسی نگاه می کنم.” گلاویز و ۳ مادر دیگر را با فرزندانشان در یک اتاق ۳ متر در ۶ متر جا داده بودند، که در آن ۳ تا تخت دو طبقه بود. چون فرزند او ۴ ساله بود، تخت طبقه بالا را به او داده، و بقیه مادرها با کودکان نوزاد خود در طبقه پائین می خوابیدند. یکبار که با دختر۴ ساله اش دراز کشیده بودند، بچه از بالای تخت به پایین می افتد و ضربه مغزی می شود. هر چه زندانی ها به در می کوبند و فریاد می کشند، نگهبانان در سلول را باز نمی کنند، تا کمکی به این کودک بکنند. تنها روز بعد با پا درمیانی توابین و شهادت آنها که این کودک از تخت افتاده، راضی می شوند که کودک را به بیمارستان ببرند. بعد از آن، با اینکه این کودک به شدت به مادر خود وابسته بود، دیگر به او اجازه نمی دادند که به داخل زندان باز گردد. در ملاقاتی که داشتند، بچه التماس میکرد و می گفت “مامان بگذار من هم بیام تو،” به او می گفتم: “عزیزم، اجازه نمی دهند.” دخترم آنطرف شیشه زار می زد و من اینطرف. یکی از پاسدارها، از شدت گریه دخترم، دلش سوخت و بدون اجازه در را باز کرد و دخترم را به من داد. یکبار خواهر کوچکترم، وقتی که با دخترم ملاقات می کرد، یک نامه از وضعیت خانه و دیگر کودکانم در کفش این دخترم گذاشت، اما پاسدارها نامه را پیدا کردند و غوغا برپا شد که مادران، فرزندان خود را فقط برای خبررسانی به بیرون می خواهند و من و دخترم را به سلول انفرادی تاریکی بردند. بچه از تاریکی اتاق و محیط نا آشنا بیش از حد ترسیده بود و جیغ می زد و می گفت :”مامان بخدا دیگه اینکار را نمی کنم. بگو اجازه بدهند ما از سلول برویم بیرون.” بلاخره بدلیل جیغهای بچه مجبور شدند ما را از سلول انفرادی به بند باز گردانند. بعدا این خانم را در سالن بیرونی دیدم، او را بغل کردم و حال دخترش را پرسیدم. با چشمانی که از شادی و غرور برق می زد، گفت : “او اکنون زن جوانی است و دارد از تز پایان نامه دکترای خود دفاع می کند.” از اینکه رژیم اسلامی ایران موفق نشده، نور امید و زندگی را در این خانواده خاموش کند، خوشحالم. باید به این زن افتخار کرد که با وجود اینکه داغ پدر، همسر، سه برادر و بقیه اعضای خانواده را بر دل دارد، بعد از آزادی از زندان، موفق شده، جان خود و سه کودکش را نجات داده و به کشورهای غربی پناهنده شود.

پروفسور دانیل تورپ از کمیسیون حقیقت یاب پرسید:” در شهادت های خود گفتید که بازجویی ها بعد از نیمه شب انجام می گرفت و وقتی که پاسی از شب گذشته بود، اسامی دوستان دربند شما را برای بازجویی صدا میزدند، آیا اینکار مانع خواب شما می شد؟ آیا اینکار بصورت سیستماتیک انجام می شد؟ “محرومیت از خواب” یکی از انواع شکنجه های ثبت شده در قوانین بین المللی است و کشورهایی که پیمان های بین الملی را امضا کرده اند، حق ندارند از این نوع از شکنجه استفاده کنند.” گلاویز در جواب گفت: “بازجویی ها همیشه بعد از نیمه شبها انجام می شد. مثل اینکه تازه آن موقع یادشان می افتاد که سوال هایشان را بکنند. وقتی که در بند باز می شد و پاسدارها به داخل آمده و اسامی را می خواندند، نفس همه ما در سینه ها حبس می شد. حتی وقتی که اسم ما در لیست نبود، تا صبح از ناراحتی و وحشت اینکه چه برسر دوستان وهمبند های ما در طول بازجویی می آید، خوابمان نمی برد. وقتی که کسی با بدن آش و لاش از بازجویی برمیگشت، همه بدور او جمع شده و سعی می کردیم یکجوری کمکش کنیم تا کمتر درد بکشد. در زندان مهم نبود که از گروه های فکری مختلف بودیم و با هم اختلاف عقیده داشتیم. مهم این بود که همه ما “یک دشمن مشترک و درد مشترک” داشتیم. بودن در زندان و شاهد شکنجه و اعدام دیگران بودن، خودش یک نوع شکنجه بود. هربار که کسی را از بین ما می بردند و اعدام می کردند، این برای ما شکنجه بود. فرقی نمیکرد که جرم او چه بوده است، اعدام او برای ما عذاب آور بود.

پروفسور دانیل تورپ مجددا سوال کرد، از گروه کومله و برادرانتان بگویید. آیا آنها مسلح بودند؟ همسر و پدرتان چطور؟ گلاویز جواب داد: “همسرم و دوستانش مسلح نبودند. وقتی که نیروهای رژیم خانه ما را محاصره کرده و به رگبار بستند، آنها خودشان داوطلبانه، دستهایشان را بلند کردند و از زیر زمین بیرون آمدند. شوهرم می گفت: ما کاری نکرده ایم که از عواقب آن بترسیم. پدرم هم تاجر بود و غیر مسلح، وحتی سیاسی هم نبود. برادرم ناصر، برای یک جلسه سیاسی از کردستان عراق و از میان کوهها می خواست بیاید شهر، اما سرراهش مین گذاشته بودند و کشته شد. کومله ای ها حالت تهاجمی نداشتند و فقط از خود دفاع می کردند. برادرم منصور دار پایگاه کومله بود و نیروهای دولتی حمله کردند و او هنگام دفاع از پایگاه، در درگیری کشته شد. برادرم فاروق، دبیرستانی بود. یکروز که رفته بود مدرسه، یکی از معلم هایش گفت “فاروق فرار کن، چون آمده اند که تو را دستگیر کنند. او هم فرار کرد به مقر کومله. دولت جمهوری اسلامی بقول خودش می خواست “بصورت تهاجمی کردستان را از نیروهای پیشمرگه خالی کند.” آنها منطقه سردشت را توپ باران کردند و در این حمله، ۴ نفر ازجمله برادرم فاروق کشته شدند. وقتی که جسد یک پیشمرگ کرد به دست نیروهای دولتی می افتاد، آن را می گذاشتند توی یک ماشین، و در ماشین دیگر سنگ و گوجه فرنگی گذاشته، در میدانهای شهرهای مختلف می چرخاندند و به اجساد سنگ پرت می کردند. بعضی وقتها هم اجساد را می بستند به پشت ماشین و در شهر میکشیدند، تا جسد تکه و پاره بشود.

پروفسور “اریک دوید” از کویسیون حقیقت یاب سوال کرد:”چطور شد که شما قبل از تمام شدن حکمتان آزاد شدید؟ گلاویز گفت:” من ۱۵ ماه حکم قطعی و ۵ سال تعلیقی داشتم. در سال ۱۳۶۳، یک هیئت بازرسی آمد به زندان. آنها پرونده من را چک کردند و چون دیدند خلخالی همسرم را اعدام کرده، به من عفو دادند و من بعد از ۸ ماه از زندان آزاد شدم.

گلاویز در پایان اضافه کرد، بعد از اعدام شوهرم، دخترم “شنه” به بیماری سرخک دچار شده بود. خاله ام او را به بیمارستان برد و پزشک برای او نسخه نوشت. اما یکی از نرس های بیمارستان به نام “عذرا نقش بندی” که پاسدرا هم بود، کلید داروخانه را برداشته، به جیبش گذاشت و اجازه نداد که داروی شنه را بخریم. هرچه دکتر به او اصرار میکند که ما “قسم خورده یم که به بیماران کمک کنیم و این بچه مریض است و تلف خواهد شد” او زیربار نرفت. خاله ام بچه مریض را به خانه برگرداند و مجبور شدیم او را به بیمارستانی در کرمانشاه ببریم. شنیدن داستان این زن، واقعا سخت و طاقت فرسا بود. دردهایی که او کشیده و ظلمی که متحمل شده است، قابل بیان نیست. گلاویز به دلیل زن کرد سنی بودن از جامعه مردسالار، شیعه، ضد دگراندیش، مورد ظلم مضاعف قرار گرفته بود.
ادامه دارد
لادن بازرگان
lawdanbazargan@gmail.com


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.