از سايت پيک ايران
مشکل
آزاديخواهان بی نام و نشان ايران با آقای
آغاجری - خدايار آفام
هر که شد محرم دل، در حرم يار
بماند؛
وآن که اين کار ندانست، در انکار بماند.
حافظ
آنچه که دستگاه قضائی حکومت روحانيون برسر هاشم آغاجری
می آورد صرفنظر از گرايش فکری و پيشينه فعاليتهای مذهبی ـ سياسی او و نيز گذشته از
هرگونه باور سياسی ما يا رنجی که در طول 25 سال از تمامی اشکال و جناح های رژيم
اسلامی برده ايم، قويأ محکوم کردنی است.
اگر به فردائی چشم دوخته ايم که باور و تبليغ عقيده
سياسی يا مذهبی هيچ کسی مورد مزاحمت ديگری و بخصوص قدرتمندان قرار نخواهد گرفت و
فراتر از آن اعدام و کشتن ديگری را مطلقأ، و پيش از همه اگر بخاطر باور سياسی يا
مذهبی باشد، لغو خواهيم کرد، پس نمی توانيم برخوردی را که امروز با آغاجری ميشود
محکوم نکنيم.
آري، رفتاری را که با هاشم آغاجري، عباس عبدي، اکبر
گنجي، سعيد حجاريان و امثال آنها ميشود محکوم کردنی است بدون اينکه دچار توهم شده
باشيم که آنها رفتاری را که در دهه 1360 با آزاديخواهان بی نام و نشان ايران انجام
شد محکوم کرده باشند. هر چند مشکل از اين هم تلخ تر است؛ ميدانيم آنها در آن
کشتارها تنها سکوت نکردند بلکه گاه حضور و همکاری هم داشتند.
رفتاری که با آغاجری ميشود محکوم است هر چند او از درونی
های رژيم اسلامی بوده و همچنان هم ميگويد که درونی آن هست و خواهد بود و حمايت
نيمه فعال يکی از دو جناح حکومت را هم دارد.
رفتاری که با او ميشود محکوم است هرچند او با وجود
انتقاداتی که به گروهی از روحانيون کرده بوضوح مينويسد که: «در طول بيست و پنج سال
پس از انقلاب در همه عرصه ها مدافع انقلاب و جمهورى اسلامى بوده است».
رفتاری که با او ميشود محکوم است هر چند او مينويسد: «
اين بزرگترين جفا به امام خمينی و ملت ايران است كه كار گروهی خشونتطلب به پای
امام خمينی نوشته شود».
آقای آغاجری نبايد وجدان آسوده ای داشته باشد که امامش
را مخالف خشونت معرفی ميکند، همچنانکه او در دفاعش « در همه عرصه ها از انقلاب
اسلامی و جمهوری اسلامی » کرامت انسانی را جستجو نکرده است.
شناخت عينی که در اين ربع قرن از رژيم روحانيون بدست
آورده ايم و رنجی که همه ما ايرانيان، چه فعالين سياسی بی نام و نشان ايران و چه
همه مردم در تلاش معاش و لايق حرمتهای انساني، از « امام خميني» آغاجری و رژيمش
برده و ميبريم نخواهد گذاشت از مواضع فکری آغاجری حمايت کنيم. ماتنها رفتار غير
انسانی انجام شده با او را محکوم ميکنيم.
هزاران بار نوشته و ميليونها بار گفته شده ولی باز هم
خواهيم گفت و خواهيم نوشت که علت العلل تمامی جنگ و کشتار ها، شکنجه و اعدام ها،
سنگسار ها و دست و پا بريدنها، ميليونها ايرانی را از وطن آواره کردنها، عامل نفی
حقوق اوليه انسانی زنان ايرانی و تبديل کردن آنها به موجودات درجه دو و ناقص العقل و ابزار دفع شهوت و شست و شو و پخت و پز
دانستن آنها، بی اميد و آينده کردن جوانان ايراني، و بطور خلاصه علت العلل رنج
جمعی و مشترک ما و بسياری از رنج های فردی ما ايرانيان آيت الله خمينی است. بگذاريد درست تر بگويم؛ عامل همه اين درد ها
آن سياه انديشی ارتجاعی است که در خمينی شکل و هويت و تبلور يافت و طاعون آن در
همه حکومتيان بدرجات مختلف پخش و واگير شد.
همينکه آغاجری امامش را مخالف خشونت معرفی ميکند او
آگاهانه و عامدانه حقيقتی به پهنای آفتاب را منکر ميشود .
ساده انديشی است که اينگونه نظردادن ها را تنها ناشی از
مصلحت جان بدانيم. حتی اگر فرض کنيم که گفتار امروز آغاجری از مصلحت جان است، چرا
که تيغ اعدام بر گردن اوست و ارتجاع بيعقل و پر هرج و مرج هرلحظه ميتواند آن را
فرو بياورد، خواه ناخواه بايد بپرسيم زمانی که تيغ اعدامی در کار نبود بلکه آنها
در قدرت دست هم داشتند، کدام يک از آنها
بر خشونتی که بدستور و خواست امام خمينی شان هزاران زن و مرد دلير ايرانی
را به خاک و خون کشيد، کوچکترين خرده ای گرفت؟. بايد پرسيد کدام اصلاح طلبي، کی و
کجا، در طول اين هفت سال مشارکت در قدرت کشتار چندين هزار زندانی سياسی در تابستان
سال 1367 را محکوم کرد؟.
آيا چه عاملی اصلاح طلبان را نسبت به واقعيات جنايات و
جنگ افروزی های آيت الله خمينی اينگونه کور و کر کرده است؟
مشکل واقعی آنها نا آگاهی عميقی است که ريشه های آن را
بايد در سنخ تفکر مريد و مرادی و بت سازی های فکری آنها جستجو کرد.
اين بت سازی که جنبه اعتقادی دارد، همانطور که در مصداق
آغاجری ديده ايم، لزومأ ربطی هم با پذيرش يا رد اصل «تقليد» از مراجع دينی ندارد
بلکه فراگير تر، خطرناکتر و کورکننده تر از آن است. تقليد اگر در عمل چيزی در حد
نحوه اجرای معتقدات دينی و نماز و روزه و حج و امثال آن بوده، رابطه مريد و مرادی
بسيار فراتر از آن رفته و نوعی رابطه گسترده و همه چيز شمول « ولائي» را موجب
ميشود که بيشتر به رابطه والدين با فرزندان خردسال آنها شباهت دارد. در اين حالت
«مريد» اين خاصيت خطرناک روانی را پيدا کرده است که ديگر «مراد» يا« رهبر» بجای او و برای او فکر کرده و تصميم بگيرد تا او آن
تصميم را بی پرس و جو و « با اعتقاد »
اجرا کند.
اصلاح طلبان اسلامی هرگز اينگونه رابطه ولائی و مريد و
مرادی را زير سئوال نبرده بلکه در کشاکش سهم خواهی بيشتری از قدرت سقف تغييرات و
اصلاحات پيشنهادی خود را تنها در ملايم کردن و متعادل کردن سيد علی خامنه ای ولی
فقيه کنونی قرار داده يا حداکثر، راديکال ترين های آنها که حالا جايشان در زندان
است، اين را ميگويند که ولايت فقيه از نوع خامنه ای اش خوب نيست و نوع خمينی آن
خوب است.
در حاشيه خواننده را به نگاه کردن به تصاوير و فيلم های
برخوردها و ملاقات های افراد و مقامات درون رژيم با مقامات ارشدشان دعوت ميکنم تا
ببينند که مثلأ همين آقای خاتمی وقتی با رهبرش ملاقات ميکند چه نگاه مريدوار و
مخلصانه ای باو کرده ودستش را بروی قلبش گذاشته نيمه تعظيمی به او ميکند ، گوئی
پسر بچه دوساله ای پدرش را که در ديد او قدرتمند ترين و بلند قد ترين آدم روی زمين
است نگاه ميکند. اين رابطه ولائی درجات هم دارد. همين سنخ نگاه ها را در تصاوير و
فيلم های همه باصطلاح اصلاح طلبان هم ميتوان ديد که وقتی آخوندی در بينشان ظاهر
ميشود همه دستهايشان را بروی قلب گذاشته
و خاضعانه و مخلصانه و گوش به فرمان به صاحب عمامه نگاه ميکنند.
اصلاح طلبان اسلامی تحول بسيار عظيم رهاشدن مردم ايران از جهان بينی قدسی و الهی
يا دينی و جايگزينی آن با جهانبينی اين دنيائی و مدرن را درک نکرده اند. آنها
نفهميده اند دوره ای که شاه ظل الله بود و مردم در او فروغ خداوندی جستجو ميکردند
و يا يک آخوند و روحانی ميتوانست خود را شبان و مردم را گله های گوسفند جا بزند
سپری شده است .
روند رهائی مردم از اين جهانبينی قدسی در واقع 108 سال
قبل در هفدهم ذيقعده 1313 هجری قمری با سياسی ترين گلوله ای که در تاريخ ايران
شليک شده با هدف قرار دادن ناصرالدين شاه قاجار توسط ميرزا رضا کرمانی آغاز شد و
در انقلاب ضد ديکتاتوری 1357 شمسی بلوغ خود را يافت.
اصلاح طلبان هنوز هم اين اشتباه تشخيص را دارند که تب
تند مردمی را که در فقدان احزاب و نيروهای سياسی تمامأ سرکوب شده توسط دومين شاه
پهلوی يک چند در زمستان سال 1357 بدنبال خمينی رفتند به پذيرش رابطه ولائی از سوی مردم تعبير کرده و هنوز دنبال ميوه
چيدن از آن هستند. اين تب تند پيروی از آيت الله خمينی دوماه هم نکشيد تا به عرق
سرد تبديل شد و مردم ديدند که به قعر چاه سياه ارتجاع سقوط کرده اند. اين روزها
ديگر ناظرين و خبرنگاران خارجی از 99 در صد مخالف در ايران سخن ميگويند.
اين نوشته را با ياد امين شريعتی نوجوان پانزده ساله به
پايان ميبرم که ياد او هرگز نخواهد گذاشت فاصله هيچ آزاده ای با رژيم روحانيون
پرشدنی باشد. آقای آغاجری که امامش را مبرا از خشونت ميداند حتمأ اين قصه بغايت
تلخ را شنيده است.
آيت الله خلخالي، که از دوم خرداديان بوده، ميگويد:
«
تازه
بود که حاکم شرع شده بودم و بنا داشتم تا با منافقين قاطعانه برخورد کنم. برای
خيلی از همکارانم سوال بود که چگونه می شود اين ها را سر جايشان نشاند. عصر از پيش
امام بازگشته بودم و با همراهان و همکاران و محافظانم قرار بود شام را در منزلم
بخوريم. داشتيم می آمديم داخل کوچه منزل که از شيشه ماشين ديدم دوتا بچه پانزده ،
شانزده ساله گويا مخفيانه چيزی با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگيرند و
بگردندشان ببينم ماجرا چيه. خودم از کيف پسره اين روزنامه مجاهدين را در آوردم.
يادم هست فاميلش شريعتی بود از خانواده های اسمی قم. همانجا پسره را با گلوله زدم
و به همراهانم گفتم اينجوری بايد با اين جانوران برخورد کرد!. »
پيام فضلی نژاد که با آيت الله خلخالی مصاحبه کرده در
ادامه مينويسد:
«خلخالی درست می گفت
. امين شريعتی پانزده ساله به دست او اعدام انقلابی شد و در حالی که به خانواده اش
گفته بودند فلان روز از زندان آزاد می شود، جنازه نوجوان تحويل خانواده اش شد. به
سالی نرسيد که مادرش دق کرد و مرد و پدرش راهی دارالمجانين شد.»
خلخالی که مخالفت هائی را مانع راه خود می ديد، به آيت
الله خمينی ، همان کسی که ضد خشونتش ميناميد، شکايت برده، بگفته خلخالی آيت الله
خمينی اينگونه پاسخ ميدهد: «هركس در مقابل شما ايستاد همين طور يقه اش را می گيری
و كنارش می اندازي.» خلخالی در همين مصاحبه ميگويد: « من با اتكاء به همين حمايت های
جدی كار خودم را ادامه می دادم و به آنها[ مخالفين اين گونه کشتارها] می گفتم امام
فهميده حكم را به چه كسی بدهد و من يك قدم از انجام وظيفه ام عقب نشينی نمی كنم.»
به بيان حافظ ، که در آغاز کلام آورده شد، بايد « محرم
دل» مردم شد تا در « حرم » دل آنها راه يافت وگرنه چاره ای جز « انکار» نمی ماند.
خدايار آفام
26
ارديبهشت
1383
khodayarafam@hotmail.com