| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز
|
کالبد شکافی يک گردهمايی
برای آزمايش اتحاد عملی با
سلطنتطلبان و توهم ايشان از مردمسالاری
گودرز اقتداری www.voicesofthemiddleeast.com من در پرتلند اورگان زندگی میکنم، شهر يک ميليونی با سه - چهار هزار ايرانیتبار که عمدتا در طبقات ميانه به بالای اجتماعی قرار دارند. گروه کثيریشان برای صنايع کامپيوتری کار میکنند و در همه سطوح حرفهای خصوصی و دولتی نامشان هويدا است. به طورخلاصه هوشيارند و کوشا و موفق. صبح شنبهای بود و از راه پيمايی روزانه بر میگشتم که تلفن زنگ زد آقايی پس از معرفی خود از 18 تير سخن گفت و اين که مايل است هرطور که شده تظاهراتی برای حمايت از دانشجويان برگزار کند. به او گفتم که زياد به تظاهرات در خارج کشور اعتقاد ندارم و ترجيح میدهم توانم را در کار آموزشی به کار گيرم اما او اصرار میکرد و سرانجام گفتم که بايد جلسهای داشته باشيم و بر اصول و اهداف مشترک توافق کنيم. همانجا صراحتا با پيشنهاد گردهمايی در مقابل ساختمان اداره فدرال مخالفت کردم و گفتم که آن ساختمان نشانهی دولت است و من حاضر نيستم برای مسايل داخلی ايران به دولت ايالات متحده رجوع کنم. پيشنهاد کردم که ميدان مرکزی شهر را که محل برگزاری تظاهرات صلح نيز بوده را در نظر بگيرند که به مثابه گفتگو با مردم است. جلسهای تشکيل شد و مرا نيز دعوت کردند در آنجا با دائی جان ناپلئونی روبرو شدم که خودرا وابسته نظامی شاه در اردن معرفی کرد و گفت که در ويتنام برای ارتش آمريکا جنگيده و اکنون هم مشاور پليس محلی، اف بی آی، و اداره مهاجرت است. بر روی ميز هم بستهای توجهام را جلب کرد که محتوی چندين تی شرت، چشم بندهای کاغذی با نقش پرچم شيروخورشيد و شعار آزادی زندانی سياسی بود و يک پرچم قدی با شير و خورشيد سلطنتی. دوستان دعوت کننده از نگاه متعجب من متوجه شدند که يک جای کار اشکال دارد و توضيح دادند که اينها را يک راديو تلويزيون لس آنجلسی مجانا برايشان فرستاده است. به ايشان که به اعتقادم سالها از مبارزات سياسی به دور بوده و از تشخيص نشانههای موجود براين اقلام کمی دور مانده بودند گفتم که به عنوان کميته هماهنگی به صلاح نيست که از يک يا دو گروه مشخص سياسی که با اين علايم شناسايی میشوند حمايت شود و تاکيد کردم که مردم مجازند با هر پرچمی در مراسم حضور يابند اما برگزارکنندگان بايد بیطرف بمانند. دايی جان ناپلئون البته از سماجت من خوشش نيامد و با کمونيست خواندن من قصد ترک جلسه را کرد. همان جا به ياد شهيد راه استقلال خسرو گلسرخی افتادم که در بيدادگاه شاه گفت مرا به اتهام شرکت در يک گروه مارکسيستی که يک جزوه هم از لنين نخوانده است محاکمه میکنند. روز بعد به دوستان اطلاع دادم که عليرغم اعتقاد فراوان به اهداف شان حاضر نيستم وقت ناچيزم را صرف کولی دادن به رضا پهلوی و غيره برای رسيدن به قدرت کنم و يادآور شدم که ربع قرن است که همه ما تاوان چنين کاری را میدهيم و ديگر برای من بس است. برای ادامه همکاری شرايطی را پيشنهاد کردم که همه پذيرفتند. از جمله اين شرايط مخالفت شفاف با هر نوع مداخله نظامی آمريکا بود و اعلام بیطرفی در حمايت از گروههای سياسی موجود. به هرحال اطلاعيهای منتشر کرديم و در آن مشخصا خواهش کرديم که از آوردن عکسها و نشانههای حزبی خودداری شود. اطلاعيه مطبوعاتی را هم طبق قرار من نوشتم و بر اصول توافق شده از جمله عدم مداخله آمريکا تاکيد نمودم. پس از چندين دور حک و اصلاح سرانجام متن اطلاعيه مطبوعاتی مورد توافق قرار گرفت و آن را به نشريات و رسانههای شهر پست کردم. از اين جا ببعد متاسفانه دوستی که آغازگر اين حرکت بود از چپ و راست تحت تاثير و فشار سلطنتطلبان قرار گرفت. اول سعی کردند که اشاره به آمريکا را در اطلاعيهها حذف کنند که دير بود. بنابراين بدون مشورت با ديگران اطلاعيهای را منتشر کرد که در عمل از ترکيب بخشهايی از بيانيه نوشته شده من اما پس از حذف تاکيدات بر عدم مداخله آمريکا تهيه شده بود. يکی دوبار ديگر هم جلسه گذاشتيم و کارهای مقدماتی از جمله ساخت پلاکاردهايی که همه از شعارهای دانشجويان نوشته شده بود (به جز شعار نه شاه ميخواهيم نه اکبر نه خاتمی نه رهبر که با مخالفت دائی جان روبرو شده بود) به انجام رسيد و سر انجام روز هشتم ژوئيه آمد. در روز موعود از صبح زود سلطنتطلبان به محل رفته و پرچمهايی را که مشخصه جنبش رضا پهلوی است (يک طرف پرچم شيروخورشيد و طرف ديگر شعار امروز فقط اتحاد) پخش کرده و مردمی هم که کوچکترين آگاهی از اين نشانهها نداشتند فريب محتوی شعار را خورده و آن را پذيرفته بودند. نتيجه آن شد که تشخيص سلطنتطلبان از ديگران غير ممکن بود و اکثريت که نظر مخالفی داشتند يا مرعوب شده و يا محل را به آرامی ترک نمودند. و از آنجا که هيچ نوع شعاری برعليه مداخله نظامی وجود نداشت دوستان غير ايرانی متعلق به جنبش صلح هم که صرفا برای حمايت از جنبش مردم سالاری و دانشجويان و در مخالفت با مداخله آمريکا گرد آمده بودند با سردرگمی و تاسف محل را ترک نمودند. خبرنگاران هم با تعجب فراوان با کسانی مصاحبه کردند که مدعی بودند بن لادن در ايران زندگی میکند، ايران تروريست است و يازده سپتامبر را هدايت کرده و الان هم سربازان آمريکايی را در عراق میکشد. خانم جوانی که سخنگويی سلطنت طلبان را به عهده گرفته بود به خبرنگاری گفت که مايل است آمريکا همان کاری را که در عراق کرد در ايران نيز بکند. خانم ديگری به خبرنگار گفت اگر آمريکا برای سرنگونی يک ديکتاتور به عراق رفت در هر شهر ايران میتواند يک ديکتاتور پيدا کند. بخش عمدهای از فعاليتهای اين دارودسته صحنهپردازی برای راديو بيست و چهار ساعته لوسآنجلس بود. دائی جان ناپلئون دائما درحال پخش مستقيم برای آن راديو بود و برحسب مورد از گروه میخواست که شعارهايی باب طبع راديو بدهند. از جمله مايل بودند شعار جمهوری اسلامی نابود بايد گردد بدهند که با اعتراض من روبرو شدند و در پاسخ استدلال من که اين شعار توافق شده نيست و ممکن است برخی از حاضرين به دليل مسافرت به ايران و غيره با آن مشکل داشته باشند گفتند هرکس به ايران سفر میکند غلط کرده به اين تظاهرات آمده است. سرانجام صحنه پايانی سيرک فرا رسيد و يک خبرنگار تلويزيونی خواست با من که به عنوان رابط رسانههای عمومی معرفی شده بودم مصاحبه کند. دراين لحظه دو نفر از رهبران سلطنتطلبان با پرچمهای قدی مزين به منگولههای طلايی که مشخص بود با خودشان از زمان شاه آورده بودند خودرا به پشت سر من رسانده و پرچمها را به صورت دکور پشت صحنه قرار دادند. از ايشان خواستم از من فاصله بگيرند چرا که من مايل نيستم پرچمشان را تبليغ کنم. دراين جا من را که به زعم ايشان به پرچم ملی بی احترامی کرده بودم صلب مليت کرده و غيرايرانی و خائن ناميدند. يکی ديگر از رهبرانشان زمانی که افسرده و پشيمان از اشتباه همياری با اين پروژه سرانجام قصد ترک محل را کردم با اشاره به من و با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی مرا بدرقه کرد. حال که چند روزی را به تلخی اين تجربه گذراندهام با خود میانديشم چه درسی ازاين واقعه آموختهام که شايد برای ديگران آموزنده باشد. آنچه درخاتمه میآورم نتيجه اين انتقاد از خود است. صرفنظر از آنچه رضا پهلوی ادعا میکند و میگويد، طرفداران وی چه به واسطه پيشينه طبقاتی شان و چه به خاطر سابقه سياسی و تجربه عملیشان توان اتحاد با نيروهای جمهوريخواه را ندارند. گرچه ممکن است در مناطقی که جمعيت چشم گيری ندارند مانند پورتلند به اتحادهای تاکتيکی تمايل نشان دهند اما در عمل از هر فرصتی برای تحميل شعارها و اهداف خود بر جمع عمل حواهند نمود. عليرغم آنکه بلوغ سياسی در اکثر سازمانهای سياسی پس از سه دهه مبارزه ديده میشود در هواداران (و نه لزوما رهبران) اين بينش حکومتی کمترين تغييری مشاهده نمیشود. عدم انسجام سازمانی و گاها تشکل ستيزی در نيروهايی که طرفدار مردم سالاری و جمهور مردم هستند باعث شده که دو تا سه کانال تلويزيونی عملا رهبری و سازمان دهی سياسی را به عهده گيرند. همانگونه که در بالا اشاره شد سلطنتطلبان برای تظاهرات 18 تير بستههای آمادهای را که محتوی پرچم و تی شيرت و حتی بيانيههای آماده برای انتشار بود به طور رايگان در اختيار طرفدارانشان گذاشته بودند. باور من آن است که سلطنتطلبان از مشاورت تبليغاتی و رسانهای حرفهای آمريکايی بنادور (Benador Associates) استفاده میکنند. به ويژه در آمريکا هرنوع همکاری بايد با موضع گيری مشخص در مورد نقش ايالات متحده در چالش مردم سالاری ايران همراه باشد. اتحاد استراتژيک و حتی تاکتيکی برای رسيدن به هدف جايگزينی رژيم بدون اعتقاد مشترک و گاها با تضاد عقيده در مورد راه رسيدن به آن نه عملی است و نه به صلاح. به گمان من مشکل پيش آمده در اين تظاهرات نه در شير و خورشيد روی پرچم بلکه در مخالفت با نظامیگری و اهداف امپراطور آمريکا در اين راه بود. |