سريال ستيز بين حكومت جمهوري اسلامي ايران و دولت
آمريكا، به يكي از فرازهاي تعيين كنندهي خود ميرسد. صدور قطعنامهي
حكام آژانس بينالمللي انرژي هستهاي عليه فعاليتهاي هستهاي ايران و
تعيين ضربالاجل تا بيستوپنجم نوامبر براي پذيرش قطعنامهاي كه علاوه
بر محرومسازي ايران از فعاليتهاي هستهاي، متضمن نوعي تحقير نيز هست
و نيز واكنش تند و خشمگينانهي آمريكا در قبال انتشار گزارش اوليهي
قاضي مهليس در خصوص ترور رفيق حريري و متهم نمودن دولت سوريه - تنها
متحد استراتژيك ايران در منطقه - به دخالت در ترور مذكور، نشان دهندهي
حضور يك ارادهي مهاجم براي حذف موانع موجود بر سر راه اهداف استراتژيك
- ايدئولوژيك خود است كه هر بهانهي كوچك را مغتنم ميشمرد و واكنشي
حداكثري در برابر آن نشان ميدهد. در خصوص ميزان دخالت دولت سوريه
در ترور رفيق حريري، تا اين لحظه، هنوز اطلاعات دقيقي انتشار نيافته
است ولي در خصوص فعاليت هستهاي ايران بيشتر ميدانيم و ميتوان نشان
داد كه هراس آمريكا از اين فعاليتها، بزرگنمايي يك بهانه، براي
تسويهحساب نهايي در جهت رسالتي است كه براي خود قايل است. بسياري
از تحليلگران سياسي كوشيدهاند كه صدور قطعنامهي شوراي حكام آژانس
بينالمللي را متأثر از انتخاب رييسجمهوري جديد و موضعگيري وي در
مجمع عمومي سازمان ملل و نيز اظهار نظرهاي علي لاريجاني بهعنوان رييس
جديد شوراي امنيت ملي بدانند. گرچه اين موارد قطعاً بهعنوان
كاتاليزور و تسهيلكنندهي صدور قطعنامه، بيتأثير نبودهاند ولي
واقعيت آن است كه مذاكرات هستهاي، با مقاومت ايالات متحده در خصوص
اصرار بر توقف دايم فعاليتهاي هستهاي در اواخر دولتآقاي خاتمي، قطع
گرديده بود و UF |اصفهان نيز بهصورت واكنشي در قبال اين سختسري طرف
اروپايي با موضعگيري صريح و آشكار ايشان بازگشايي شد. مدتي قبل از اين
حوادث، ظرفيت بازي ديپلماتيك براي طرف اروپايي خاتمه يافته و اعلام شده
بود كه تعليق فعاليتها، بايستي بهصورت دايم از سوي طرف ايراني
پذيرفته شود. ولي اين فعاليتها چرا بايستي متوقف گردند؟ در تمامي
طول مناقشهي ايران با آژانس بينالمللي انرژي اتمي، بازرسان آژانس
آزاديعمل كافي در بررسي فعاليتهاي هستهاي ايران داشتهاند و باتوجه
به تسلط اين بازرسان به رديابي و كشف نوع فعاليتها و نيز ردگيري و
جاسوسي از طرق مختلف، بهنظر نميرسد كه امروزه وضعيت و سطح پيشرفت
دانش هستهاي ايران براي كارشناسان و متخصصان هستهاي ايالات متحده چيز
مبهمي باشد. گزارش رسمي وزارت امور خارجهي آمريكا در خصوص عدم توانايي
ايران در دستيابي به سلاح هستهاي در آيندهاي نزديك نيز مؤيد اين مطلب
است. نكتهي ديگري كه در اينخصوص وجود دارد و قطعاً از نگاه دولت
آمريكا مخفي نمانده است، اين است كه سلاح هستهاي نيز مانند همهي
دستآوردهاي تكنولوژي مدرن، داراي بيشمار سطوح تكنولوژيك و كاربردي
است. امروز متخصصان ايراني اتومبيل ميسازند و مدعي هستند كه تكنولوژي
اين پديدهي صنعتي را بومي كردهاند. ولي آيا اتومبيلي كه ما ميسازيم
با اتومبيلي كه در آلمان يا آمريكا ساخته ميشود يكسان است؟ آيا اين
اتومبيل كه بيش از 50 سال است سهمي عمده از منابع ارزي را در كام خود
ميكشد، رقيب يا خطري براي صنايع اتومبيلسازي غرب شده است؟ بهفرض
محال، سلاح هستهاي كه ايران بهآن دستيابد درچه سطحي از كارآمدي و
تهديدكنندگي در برابر سلاحهاي هستهاي موجود در زرادخانههاي قدرتهاي
بزرگ يا حتي كشورهايي نظير پاكستان و هند و اسراييل خواهد
بود؟ حكومت جمهوري اسلامي ايران نيز با درك اين واقعيت كه كشمكش
فعاليتهاي هستهاي، تنها يكي از چهرههاي يك منازعهي محوري است،
اذعان ميكند كه بر فرض حل اين كشمكش، آمريكا دست از سر ايران برنخواهد
داشت و مواردي نظير حقوق بشر، تروريسم و صلح خاورميانه، ميتواند در
دستور كار قرار گيرد. البته سياستگذاران دولت آمريكا نيز اين مسأله را
پنهان نكردهاند و بارها بهوضوح اعلام كردهاند كه با ايران مسايل و
مشكلات بيشتري دارند. سياست جمهوري اسلامي كه عمدتاً در دولت سيد
محمد خاتمي طراحي گرديد، بر اين اساس بوده است كه موارد طرح شده از سوي
آمريكا را با انتخاب اروپا بهعنوان طرف مذاكره، از بستر ستيز كهنه و
ديرين گذشته دور سازد و آنرا در مجراي حقوق بينالملل قرار دهد تا
اولاً؛ از گسترش ابعاد خصومت جلوگيري كند و ثانياً؛ با توسل به دقايق
فني و حقوقي، راهي ميانه پيدا كند. اما اين سياست با دو مانع اساسي
برخورد كرده است. يكي از آن موانع اين است كه حقوق بينالملل، خواه
مربوط به مقررات آژانس بينالملل انرژي هستهاي باشد و خواه جز آن،
توسط قدرتمندان بينالمللي و بر اساس مقتضيات و نيازهاي نظام
بينالمللي تدوين ميگردد و بهويژه تفسير آن در حيطه و حوزهي مصالح
آن قدرتهاست. البته اين سخن بدان معنا نيست كه كل اين نظام حقوقي
ظالمانه باشد؛ بلكه بدان معناست كه ناظر بر تنظيم كليات روابط
بينالملل است و موارد خاص و جزيي متناقض و مقطعي نميتواند نافي كليت
آن باشد. بهنظر نميرسد كه اينموضوع براي حكومت جمهوري اسلامي
تعجبآور باشد؛ چه خود در تفسير قوانين داخلي بر همين سياق و در حد
موسع آن عمل مينمايد و مانع دوم آنكه دولت آمريكا در موقعيتي قرار
دارد كه به حل مشكل خود با ايران بهصورت موردي تمايلي نداشته و در پي
تسويه اين ستيز در كليت آن است. براي درك عميقتر اين سخن ناگزير بايد
نيمنگاهي به گذشته داشت. پس از سقوط شاه، اكثريت مردم ايران نسبت
به دولت آمريكا، ديدگاهي منفي داشتند و دليل آنهم واضح بود. آنها
آمريكا را اصليترين حامي حكومت شاه و مسبب بسياري از نداشتنهاي خود
ميدانستند ولي مخالفت جامعهي روشنفكري و روحانيان با آمريكا، فراتر
از احساس ساده و بسيط تودهها بود. جامعهي روشنفكري، تحتتأثير
نظريهپردازي سه سازمان سياسي و مطرح آنروز- مجاهدين خلق، فداييان خلق
و حزب توده - قرار داشت و اين سه سازمان در هر چه اختلاف داشتند، در يك
چيز متفق بودند و آن اينكه آمريكا سركردهي امپرياليسم جهاني و برعليه
خلقهاي جهان است و سقوط شاه، گام اول در راه مبارزه با امپرياليسم
است. شعار "بعد از ايران نوبت آمريكاست" حكايت از تمايل تداوم ستيز با
آمريكا داشت؛ ولي روحانيان تازه حاكم شده، ستيزشان با آمريكا بيشتر
شبيه تودهي مردم با يك دلمشغولي اضافي و آن هم ترس از توطئهي آمريكا
براي جلوگيري از تشكيل نظام اسلامي بود. در چنين فضايي، سفارتخانهي
آمريكا به اشغال درآمد و روحانيان بهمنظور بهرهبرداري از فضاي ستيز
موجود و كمكردن دلمشغولي توطئه، پارادايم نبرد با امپرياليسم آمريكا
را به پارادايم نبرد با شيطان بزرگ تغيير دادند. امپرياليسم، خود
واژهاي ايدئولوژيك و برآمده از بطن ايدئولوژي چپ بود كه مقولهاي
تاريخي و قابل تغيير در معادلات اقتصادي و سياسي بود، حال آنكه واژهي
"شيطان بزرگ" بهوضوح ابعاد اين ستيز را گسترش ميداد و قبح هرگونه
معاملهاي با شيطان را بر اين ستيز تحميل مينمود. اما آمريكا در اين
زمان هنوز درگير جنگ سرد با اردوگاه كمونيسم بينالملل بود. ضوابط
برخورد با مناقشات منطقهاي در عصر جنگ سرد، ايجاب ميكرد كه پاسخ
ستيزهجويي ايران در قالب يك مناقشهي محلي داده شود. جنگ ايران و عراق
اين امكان را به آمريكا داد كه تغييرات در ايران را بهصورت ممانعت از
پيروزي ايران در جنگ و سياست "مهار دوجانبه" تعقيب كند و سرانجام نيز
كه دولت عراق در برابر ايران در آستانهي شكست قرار گرفت، با مداخلهي
آشكار، درحاليكه بخشي از سرزمينهاي ايران در اشغال ارتش عراق بود،
ايران وادار به پذيرش قطعنامهي پايان جنگ شود. با شكست اردوگاه
كمونيسم، دولت آمريكا در صحنهي جهاني بيرقيب گرديد و به يكپارچهسازي
نظام مديريت سرمايهداري جهاني پرداخت؛ اين مهم، عمدتاً در دولت
دموكراتها رخ داد. الزامات چنين رويكردي ايجاب مينمود كه آمريكا،
ستيز خود با ايران را در چارچوبي منطقي و قابل حلوفصل قرار دهد. و
بههميندليل، هر از چندگاهي تمايل خود را به عاديسازي روابط نشان
ميداد و تا آنجا پيشرفت كه وزير امور خارجهي كلينتون از دخالت
آمريكا در كودتاي 28 مرداد 32 عذرخواهي كند. در اين دوران، دولت
ايران، گرچه بيتمايل به كاستن از ارتفاع تخاصم خود با آمريكا نبود،
ولي منازعات داخلي قدرت و نيز قباحت معامله با شيطان كه سنگيني خود را
روي حكومت ايران گسترده بود، مانع از حداقل منطقيسازي اختلافات
شد. پس از اين دوران، دو واقعهي مهم خارج از تأثيرگذاري جمهوري
اسلامي در سياست جهاني رخ داد. واقعهي اول آن بود كه پس از شكست شوروي
در افغانستان، مجاهديني كه در آن نبرد شركت جسته بودند، با احساس
خودباوري بيشتر و اتكا بر يك ايدئولوژي افراطي و خشن، در مناطقي از
عالم اسلام پراكنده و دست به سازماندهي براي ورود به فاز رويارويي با
آمريكا بهعنوان دشمن شماره يك مسلمانان محروم و تحقير شده زدند.
سازمان القاعده در راس اين جنبش خشن و افراطي اسلامي قرار داشت و دست
به عمليات تخريبي عليه مراكز وابسته به آمريكا زد. واقعهي دوم حضور
نومحافظهكاران جمهوريخواه در كاخ سفيد بود. نومحافظهكاران
جمهوريخواه در تبليغات انتخاباتي و نيز در نظريههاي حكومتي خود نشان
داده بودند كه به ايفاي نقش صرفاً مديريتي در نظام بينالمللي اكتفا
نخواهند كرد و تمايل شديد به ارتقاي اين نقش به رهبري بلامنازع نظام
جهاني دارند. در اين تغيير نقش از "مديريت" به "رهبري" آنها براي خود
رسالتي قايل گرديدند. رسالت نبرد با "شر" و جايگزيني "خير" و
بهكارگيري واژهي "محور شرارت" كه بعدها به كرهي شمالي، ايران و عراق
اطلاق شد؛ واژهاي با بار صرفاً سياسي و اقتصادي نبود و ادبيات بهكار
رفته بهوضوح مبين اين معناست. ورود محافظهكاران به كاخ سفيد،
همزمان شد با بزرگترين عمليات انتحاري جنبش پيشگفته و تمامي بهانه را
به نظريهپردازان نومحافظه كار داد تا رييسجمهوري آمريكا رسماً اعلان
جنگ بدهد. دولت سيدمحمد خاتمي با درك شرايط جديد، اين هوشياري را داشت
تا با محكوم كردن بهموقع حادثهي 11 سپتامبر، به جهانيان بنماياند كه
خط ستيز جمهوري اسلامي با آمريكا متفاوت از جريان نبردي است كه آمريكا
با اين جنبش افراطي مسلمان درگير آن است. دولت طالبان افغانستان كه
شرايط جديد را بهلحاظ عقبماندگي تاريخي درك نكرده بود؛ با چسبيدن به
اين جنبش، در تيررس عملياتي آمريكا قرار گرفت و سرنگون شد. آمريكا از
موقعيت بهرهبرداري كرد و با پيوند زدن حكومت صدام با اين جنبش، بدون
ارايهي هيچ مدرك مستدلي و افزودن خطر سلاح هستهاي كه امكان دارد در
اختيار تروريستها قرار گيرد، به عمر اين حكومت نيز پايان داد و از آن
پس، اين دولت آمريكا بود كه در موضعگيريهايش در قبال ايران، تلاش
نمود تا ارتفاع ستيز را تا حد ممكن بالا ببرد و با پيوندزدن ايران و
سوريه به جبههي جهاني تروريستهاي افراطي مسلمان و اقناع افكار عمومي
آمريكا و ديگر مردم جهان، ستيز مذكور را به نقطهاي غيرقابل حل سوق
دهد. اينهم يكي از طنزهاي تاريخ است كه بيستواندي سال پس از زماني
كه انقلاب اسلامي با تأكيد بر صدور انقلاب، ستيز خود با آمريكا را
ابعاد ايدئولوژيك بخشيد، اينبار اين دولت آمريكاست كه ابعاد اين ستيز
را تا حد خطوط قرمز عقيدتي جمهوري اسلامي و بهطور عمده، مسألهي
فلسطين و حقوقبشر گسترش ميدهد. براي درك بهتر آنچه گفته شد، كافي
است سخنراني جرج بوش در "مركز تجارت بينالمللي رونالد ريگان" به دعوت
"حاميان سازمان اعانهي ملي براي دموكراسي" كه در 6 اكتبر 2005 ايراد
شده است را بهدقت خواند. در اينجا گزيدهاي از سخنان بوش نقل
ميگردد. بوش در اين سخنراني كه مرتب با كفزدن حضار همراه بوده است و
به اعتقاد بسياري از تحليلگران سياسي، مانيفست جنگ در قرن بيستويكم
نام گرفته، در تشريح جنبش افراطگرايي و دامنهي آن ميگويد: "بسياري
از اين مبارزان، اعضاي سازمانهاي تروريستي جهاني و بدون مرز مانند
القاعده هستند ... ساير مبارزان را ميتوان در گروههاي منطقهاي يافت
كه اغلب با القاعده، شورشهاي شبه نظامي و جريانهاي جداييطلب در
نقاطي مانند سومالي، فيليپين، پاكستان، چچن، كشمير و الجزاير، ارتباط
دارند. ديگراني نيز وجود دارند كه در هستههاي محلي شكل گرفتهاند." وي
سپس اهداف اين جنبش را چنين توضيح ميدهد: "ما ديدگاه افراطگراها را
ميدانيم ... نخست اينكه، افراطگراها ميخواهند به تأثير آمريكا و
غرب بر خاورميانهي بزرگ خاتمه دهند، زيرا ما از مردمسالاري و صلح
حمايت ميكنيم ... دوم آنكه، اين شبكهي مبارز ميخواهد با در اختيار
گرفتن زمام امور يك كشور، حملات خود را به حكومتهاي اسلامي غيرافراطي
از آن نقطه رهبري كند... سوم آنكه، با در اختيار گرفتن يك كشور ...
امكان تأسيس امپراطوري اسلامي از اسپانيا تا اندونزي را فراهم سازد."
بوش پس از اين بزرگنمايي، حرف اصلي خود را ميزند: "تأثير افراطگرايي
اسلامي همچنين توسط ياريدهندگان و قدرتدهندگان بيشتر ميشود. آنان
توسط نظامهاي خودكامه و ياران مصلحتي مانند سوريه و ايران كه هدف
مشتركشان آزار آمريكا و دولتهاي اسلامي ميانهروست و از تبليغهاي
تروريستي براي نسبتدادن خطاهاي خودشان به غرب و آمريكا و يهوديان
استفاده ميكنند، تحت پوشش قرار گرفتهاند ... ايدئولوژي مرگبار
افراطگرايان اسلامي چالش بزرگ ما در قرن جديد است... و يادآور مبارزه
با كمونيسم در قرن پيش است." در چنين شرايطي، عقلانيت حكم ميكند
حكومتهاي متخاصم با آمريكا تلاشكنند كه خط ستيز خود را با چالشي كه
آمريكا مدعي است با افراطگرايان اسلامي دارد، مرزبندي نمايند. اين
حكومتها به مراتب آسيبپذيرتر از جنبشهاي چريكي هستند و بههمين
دليل، اهداف سهلالوصولتري براي تهاجم سياسي، اقتصادي و نظاميهستند.
شبكههاي چريكي افراطگرايان كمتر چيزي براي حفظ و حراست دارند، حال
آنكه اين حكومتها مسؤول اداره و تأمين امنيت و اقتصاد و ... يك ملت
بهحساب ميآيند. حكومت جمهوري اسلامي پس از انتخابات اخير رياست
جمهوري و يكپارچهسازي خود، علايمي از خود بروز ميدهد كه نشان از عدم
درك موقعيت جديد جهاني دارد و در دنياي بهشدت تغيير يافته، به شعارها
و سياستهايي در روابط خارجي خود روي ميآورد كه حداقل پيآمدهاي آن،
تداوم بيثباتي مزمن در همهي وجوه جامعهي ما
است.