|
|
|||
اندوهي بر دل و جان ما
احمد زيدآبادي
ما بايد اندوهمان را فراموش كنيم و اگر نميتوانيم آن را پنهان سازيم. اين اعتقاد من است. اين مردم رنج و اندوه بسيار دارند. كنش آنان سوگناك است. خندههاشان كم و گريههاشان بسيار است. گويا كهن الگو و يا ناخودآگاه جمعي ما با سوگ و اشك عجين شده است. پيش از آنكه مسلمان شويم، در سوگ سياوش بوديم و پس از آنكه مسلمان شديم در سوگ حسين. ما بايد اندوهمان را از ياد ببريم، اما نميتوانيم، پس آن را بايد پنهان سازيم. اين يكي را ميتوانيم اما نه هميشه. اندوهي كه قتل فجيع پروانه و داريوش فروهر و نيز مختاري و شريف و پوينده بر دل و جان ما نشانده است، به زحمت پنهان شدني است. چيزي ما را تسلا نميدهد بويژه انتقام، اما كشف حقيقت مرهم است. در اين ماجرا حقيقت پنهان ماند. تا حقيقت اين ماجرا از پرده برون نيفتد، اندوه از دل ما بيرون نميشود. نميخواهم بيش از ناله و فغان كنم. فقط ميخواهم به ياد آورم كه ما همچنان سوگوار آن پيكرهاي پاره پارهاي هستيم كه بي ارتكاب هيچ جرمي خونشان بر زمين ريخته شد. هيچ چيز بر روي اين زمين آدمي را به اندازه قتل بيگناه و مظلومي به خشم نميآورد. اما مصيبت آنگاه جانكاه ميشود كه حقيقت نيز پايمال ميشود و آنكه در پي كشف حقيقت است به رنج و بلا گرفتار ميآيد. ما چقدر از حقيقت پرونده قتلهاي زنجيرهاي آگاهيم؟ آنچه را اكبر و عماد نوشتند تا چه اندازه از حقيقت پرده برداشته است؟ آيا طراح قتلها سعيد امامي بود؟ آيا همدستانش همان موسوي و عاليخاني بودند؟ اين پرسشها را مطرح كردم تا بهانهاي براي نقل خاطرهاي پيدا كنم كه ديروز مسعود بهنود در "روز" پردهاي از آن را به نمايش گذاشته بود. پاييز 1379 بود و من در سالن سه بند 269 زندان اوين دوران بازداشت خود را پشت سر ميگذاشتم. بند سه مختص زندانيان امنيتي بود اما خالي از مجرمان عادي هم نبود. مرا به خلاف ميلشان از آن قرنطينه لعنتي به بند سه بردند چرا كه در سالن دوي كارگري اكبر گنجي حبس بود، در سالن پنج مالي مسعود بهنود بود و در سالن شش مالي هم ابراهيم نبوي. به هيچ قيمتي حاضر نبودند دو تن از ما در يك سالن باشيم. پس بايد مرا به سالن جداگانهاي ميفرستادند. به سالن چهار نميتوانستند چون محل نگهداري قاتلان و اشرار خطرناك بود. بنابراين تصميم گرفتند به سالن يك جوانان منتقل كنند. اما سالن جوانان اگر خطرناكتر از سالن چهار نبود، دست كمي هم از آن نداشت. به اين موضوع در قرنطينه پي برده بودم. زندانيان به من تاكيد اكيد كرده بودند كه به هيچ قيمتي به سالن جوانان نروم. اين توصيه را آويزه گوشم كردم و هنگامي كه وكيل بند سالن يك اثاث و اسبابم را زير بغل زد كه به آنجا منتقل شوم با داد و بيداد بسيار، مانع شدم. به ناچار مرا به بند سه فرستادند جايي كه مهندس امير انتظام، بچههاي ماجراي كوي دانشگاه، برخي سمپاتهاي مجاهدين خلق، يكي دو بهايي و ضاربان رازيني و رفسنجاني در كنار دهها زنداني عادي حبس بودند. يك شب يكي از هم سلوليها كه مسوول انتظامات شب شده بود، آهسته به اتاق آمد و در گوش من گفت كه دو نفر را وارد بند كردند به اسامي كاظمي و عاليخاني، فكر ميكني خودشان هستند؟ خودشان بودند. اين خبر مثل برق در سالن پيچيد و ولولهاي به پا كرد. بچههاي ماجراي كوي دانشگاه هر كدام تحليلي ميكردند. مهران ميرعبدالباقي از شدت خشم به اين طرف و آن طرف سالن ميرفت، كاري كه ظاهرا در مواقع خشم عادتش بود. يكي دو تن هم به فكر درگيري و كتككاري با آنها افتاده بودند. بچهها كه حرمتي برايم قائل بودند از من خواستند كه در اتاق منوچهر محمدي جمع شويم و ماجرا را تحليل كنيم. من هم احتمالات را يك به يك مطرح و آنها را رد كردم و نهايتا گفتم كه صرف نظر قصد و نظري كه پشت انتقال كاظمي و عاليخاني به سالن سه بوده است، نبايد با آنها درگير شد و يا از سالن اخراجشان كرد. توضيح دادم كه آنها نيز در اين مرحله مانند خود ما متهم هستند و حقوقي دارند. اگر ما آنها را از بند بيرون كنيم، به معناي آن است كه بخواهيم آنان را به انفرادي منتقل كنند و اين با مرام ما سازگار نيست. اين نظر پذيرفته شد و در تمام مدتي كه آنها در سالن سه بودند برخوردي با آنها پيش نيامد. فقط يكي از بچهها داخل دستشويي شعارهايي عليه آن دو نوشت كه اين مساله باعث جر و بحث با يكي از زندانيان عادي شد. همانطور كه بهنود گفته است كاظمي و عاليخاني را پس از مدتي به سالن پنج انتقال دادند اما بلافاصله به تقاضاي خودشان بار ديگر به سالن سه برگشتند و در همانجا بودند تا اينكه كلا از اوين به جاي نامشخصي فرستاده شدند. روزي كه آنان را از بند بردند مرا براي بازجويي از داخل بند برده بودند و احمد باطبي برايم نقل كرد كه آنها را به زور از سالن بيرون بردهاند. كاظمي و عاليخاني هر دو كوتاه قد بودند. اولي سفيد رو و لاغر و دومي سبزه و با شكمي برآمده. به دليل تحمل مدتها حبس انفرادي هر دو زردنبو شده بودند و كاملا قابل ترحم. بچهها براي اطلاع از چند و چون قتلها با آنان ارتباط برقرار كردند. ظاهرا آنها به اين ارتباط راغبتر بودند تا "بيگناهي" خود را به اثبات برسانند. من به دليل آنكه آن روزها هنوز تحت بازجويي بودم و سالن هم از طريق دوربين كنترل ميشد، از ارتباط با آنها حذر كردم. بعدها اكبر و عماد در بند 325 شماتتم كردند كه چرا از آنها اطلاعات نگرفتهام. توضيح دادم كه من اطلاع چنداني از پرونده قتلها نداشتم و به همين دليل در موقعيتي نبودم كه از آنان اطلاع محرمانهاي كسب كنم. به ناچار ميبايست شنونده حرفهاي عادي آنها باشم كه تنها اثرش فشار بيشتر بازجوها براي آگاهي از نوع مذاكراتمان بود. اين استدلال اكبر را اصلا اقناع نكرد. حال وقتي قيافههاي رنجور و تكيده كاظمي و عليخاني را به ياد ميآورم، از خود ميپرسم آيا آنها واقعا همانهايي بودند كه دستور كاردآجين زن و مرد كهنسالي را دادند و خود در قتل شركت داشتند؟ نميدانم. اما خدا بكشد آدمي را كه براي حفظ مقام و موقعيت خود دست به جنايت ميزند و بدتر از آن پرده بر جنايت ميپوشاند. اما قتل بيگناهان چنان نزد خداوند منفور و منزجر كننده است كه گويا قانوني نامريي را براي كشف اسرار آن قرار داده است. بدين جهت راز قتل فروهرها و ديگر دگرانديشان ايراني روزي برملا خواهد شد تا آن روز خداوند به ما صبر و شكيبايي دهد.
|
||||
|