بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

 

خداوند هيچوقت نمي ميرد

فروزان آصف نخعي
foruzanasefnakhaei@hotmail.com

۲۷ آذر ۱۳۸۴

زماني كه قرار بود از پس آوارجنگ، زندگي از نو جريان پيدا كند، و شكوفه هاي اميد دوباره سر بازكند، آنان كه در جنگ گل هاي سرخرنگ استقلال و آزادي را برايمان به ارمغان گذاشته بودند الهام بخشمان شدند. تا زندگي را از نو بسازيم، فلك را سخت بشكافيم و طرحي نو در اندازيم.

قرعه فال به نام احمد ستاري افتاده بود. در ساختماني كه هيچ چيزي براي حتي نشستن نداشت، هركس قلمش يعني صليبش را به دست گرفته بود تا درمردني دوباره، حياتي ديگر بيافرينند. كاشي، گنجي، نبوي، شكري، مرحوم ايرانزاد و... و ده ها نفرديگري كه بي نام و نشان در كنار ستاري بودند تا متحقق كنند خلق دوباره را، تا هرروز در بستر آن زيبايي هاي جديدي را بيافرينند، شكوفه هاي نويني برويد، آدم هاي جديدي رشد كنند، نور اميد بدمد و گرما با زندگي تداوم بيابد.

همه آمده بودند تا ازهمشهري كوچه و بازار، خيابان و خانه، مدرسه و دانشگاه، سپور و وزير، فقير و غني، و شاهزاده و گدا را در "همشهري" گزارش كنند. تا دودمان رعيت پروري، چاكرپروي، و... زدوده شود انسان ها در پرتو ارزش هاي انساني شان مورد ارزيابي قرار بگيرند. مي خواستند نشان بدهند دهليزهاي تنگ و تاريك شهر هنوز نفس مي كشند.

اما هنوز زماني نگذشته بود كه پرندگان مجبور به مهاجرت از آشيانه خود شدند، ولي در همان مدت كوتاه، جوهر زندگي را در سطر سطر يك روزنامه رنگي، با قطع متفاوت در جام آگاهي طعم خوش زندگي را حتي به آنان كه بلد نبودند، چشاندند. آنان روزنامه اي را آفريده بودند كه شايد خداوند كلمه "بهترين آفرينش ها" را براي آنان گفته باشد. به زودي به عنوان بخش كوچكي از دستاوردهاي ملتي فرهيخته اما زجر كشيده، همشهري به عنوان زايش جديد ملت ايران در كنار روزنامه هاي بزرگ ديگرجهان برروي گوي كروي شكل جهان قرار گرفت.

همشهري آمده بود تا بيانگر بهار تاريخي ديگر در حيات تمدني ملتي بزرگ باشد. بهاري که به آساني به دست نيامده بود تا به آساني تداوم يابد. همشهري بايد گام اول را سترگ برمي داشت تا مفهوم واقعي آفرينشي جديد را با خود داشته باشد. همشهري آمده بود تا از دل همشهريان پر درد بگويد، بلندگوي آنان باشد از آدم هاي عادي گرفته تا استاد دانشگاه آمده بود تا نويد بخش تغيير روبه رشد ملتي رشيد باشد، آمده بود بگويد ملت در پاي عهد خود براي پيشرفت و، آزادي و عدالت از پشتكار لازم برخوردارند، آمده بود بگويد كه همه دست به دست هم داده اند تا طرحي نو دراندازند، آمده بود بگويد آي آدم ها اين هويت من است، هويتي كه تنها در اين خلاصه نمي شود.

به همين دليل هم جان آدم ها، آبروي آنها برايش مهم بود، آن جا كه به جاي سخن سياسيون عالي رتبه، صحنه تصادف ميني بوس مدرسه دخترانه اي را تيتر اول خود كرد، در آن روز که تهران به عزا نشست. از آلودگي شهر گفت كه بايد كاري كرد، از زنان گفت كه تقدير ديگري براي خود دارند رقم مي زدند، از دنياي انفجار اطلاعات گفت، از نابينايان و ضرورت انتشار روز نامه اي براي آنان. در تمامي صفحه هاي خود از ستاره هايي گفت كه تا كنون كسي آنها را رصد نكرده بود: از جوانان اين سرمايه هاي غني ايران زمين.

اما پرندگان مهاجر رفتند تا همشهري، خواهران و برادران خودش را در عرصه هاي ديگر ببيند. عرصه هايي كه شايد در وظيفه اونبود. آنان "صبح امروز" خود را در"آفتاب" ديگري ديدند تا با روشنايي آن "جامعه" عرصه رويش "صبح آزادگان"، در گلستاني به وسعت ايران باشد. اما همه خواهران و برادران همشهري رفتند و او شاهد ريزش برگ هاي درخت روزنامه نگاري ايران درپاييز. پاييزي كه عاقبت در پشت سر خود بهار ديگري را به انتظار نشسته است. چه خداوند از مرده زنده مي آفريند، و اين آفرينش مال خداوندي است كه هيچگاه نمي ميرد. حتي اگر فردا همه ما بميريم. وصف قلم به دستان صليب به دوش انتها يي ندارد، چون خداوند هميشه زنده است وخواهان زيبايي.

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه