|
|
|||
گفتگوئی با موسی غنی نژادطبقه متوسط و جهانی سازی
بهمن احمدی اموئی ۳۰ آذر ۱۳۸۴
در گفتوگو با دكتر موسي غني نژاد تلاش شده تا ضمن مروري بر تعريف و چگونگي شكلگيري طبقه متوسط در ايران و جهان, ويژگيهاي رفتاري اين گروه عمده اجتماعي نيز بررسي شود . در ادبيات اقتصاد سياسي دهه 60 و 70 ميلادي بحثي تحت عنوان طبقه متوسط مطرح شد كه هر يك از تئوريسينهاي وابسته به مكاتب مختلف فكري و سياسي براي آن اعتبار معنايي خاصي را در نظر داشتند و بر اساس آن تحليل خود را ارايه ميكردند. از دهه 90 به ويژه پس از فروپاشي اتحاد شوروي و مطرح شدن بحت جهانيسازي, فضاي تازهاي ايجاد شده كه قابل قياس با آن دوران نيست. پرسش نخست اين است كه آيا مفهوم طبقهء متوسط به گونهاي كه در دهه 60 و 70 ميلادي مطرح ميشد در حال حاضر نيز در ادبيات سياسي و اقتصادي و يا حتي جامعهشناسي جايگاه خاص خود را دارد؟ آيا متفكران اين حوزهها هنوز در مورد اين مفهوم بحث ميكنند و بر اساس
آن تعاريف اجتماعي خود را ارايه ميكنند درايده ماركسيستي, طبقه براساس مالكيت با ابزار توليد تعريف ميشود ، اما در ايده اقتصادي غير ماركسيستي يا اقتصاد آزاد يا ليبرال, طبقه متوسط به اين معنا است كه بارشد سرمايهداري و اقتصاد آزاد, يك طبقه نسبتا مرفه كه اكثريت آحاد جامعه را در برميگيرد, ايجاد ميشود. اين تصويري است كه "دوتوكويل"در مورد طبقه متوسط داشت. او ميگفت كه با توسعه اقتصادي و با پيشرفت جامعه به طور قطع يك طبقه متوسط ايجاد ميشود و اين خلاف ايده ماركسيستي كه اعتقاد دارد جامعه به دو قطب تجزيه ميشود: اكثريت غالب كه طبقه كارگر هستند و روز به روز فقيرتر ميشوند و اقليتي ثروتمند كه سرمايهداران و صاحبان ابزار توليد هستند. اما واقعيت تاريخي نشان داده است كه با پيشرفت جوامع, طبقه متوسط يا يقه سفيدان بهوجود ميآيند كه بين اين دو قطب مطرح در ايده ماركسيستي را پر ميكنند و اكثريت جامعه از طبقه متوسط تشكيل ميشود. هر جامعه كه پيشرفتهتر باشد وزن طبقه متوسط نيز بيشتر ميشود و اين فوايد مختلفي به لحاظ سياسي و اقتصادي دارد. يعني بزرگ شدن طبقه متوسط سبب كاهش نابرابري در توزيع درآمد ميشود. آنچه كه اقتصاددانان با شاخص جيني اندارهگيري ميكنند ، نشان ميدهد كه هر چه جامعه پيشرفتهتر شود ضريب جيني پايينتر ميآيد. يعني نابرابري در توزيع درآمد كمتر ميشود و اين يك اصل پذيرفته شده در اقتصاد توسعه است. ديگر اين كه هر چه طبقه متوسط بزرگتر باشد مشاركت مردم در امور سياسي بيشتر ميشود. چون اين طبقه متوسط تشابهاتي با طبقه بالا دارد . با سواد و متمدن است و از خصلتهاي شهري برخوردار است. از طرف ديگر رشد طبقه متوسط سبب ميشود تنشهاي اجتماعي از حالت خشونتآميزي به رقابت سياسي تبديل شود. بدين معنا كه اگر در گذشته شورشهاي شهري و كارگري خونين صورت ميگرفت، در جوامع صنعتي مدرن معمولا چنين اتفاقي نميافتد و طبقه متوسط و كارگر يقه سفيد, روش بازي مسالمتآميزي را اتخاذ كرده است و تظاهرات مسالمتآميز صورت ميگيرد. يعني جامعه برروشهاي خشونتآميز فائق آمده و يك جامعه صلحآميز ايجاد ميشود.
هر چند تنشهاي ملايم هميشه در جامعه صنعتي وجود دارد. اينها فوايدي است كه معمولا
طبقه متوسط براي جوامع صنعتي به همراه ميآورد. بهلحاظ اقتصادي نيز در بحث اقتصادي
توسعه ميتوان گفت، زماني كه توليد ثروت در جامعه زياد ميشود، ناگزير، طبقه
مصرفكننده ثروت هم به وجود ميآيد. يعني حتي اگر اين ايده ماركسيستي را بپذيريم كه
سرمايهداران براي به حداكثر رساندن سود خود در صدد استثمار طبقه كارگر يا اكثريت
جامعه هستند, منطق اقتصادي ايجاب ميكند كه در نهايت كالاهايي را كه توليد كردهاند
بفروشند. در اين شرايط تعداد اندك سرمايهداران نميتوانند همه اين كالاها را بخرند
. بنابراين ضروري است كه سطح طبقه پايين تا حدي افزايش يابد كه توان خريد كالاهاي
توليدي را داشته باشند. اين منطق اقتصادي هم ايجاب ميكند كه طبقه متوسط ايجاد
ميشود. با توجه به اين توصيفي كه شما از طبقه متوسط در جامعه ارايه داديد وضعيت
اين طبقه در ابتداي شروع انقلاب در سال 57 را چگونه ارزيابي ميكنيد
قبل از اين كه وارد بحث ايران شويم پرسش اول را بسط ميدهم. با توجه به
دو تعريفي كه شما از طبقه متوسط بيان كرديد ، در حاي حاضر كه شاهد رشد اقتصادي
بسياري از كشورها هستيم و اتحاد جماهير شوروي كه منادي بحث جامعه دو قطبي و طبقات
متخاصم بود فروپاشيده و شرايط جديدي به وجود آمده است, آيا تعارف و مفاهيمي كه مطرح
كرديد قابل تعميم به دوره كنوني نيز ا ست و در ادبيات سياسي از آن استفاده ميشود
يا خير يعني مفهوم طبقه با آن كاركردها از بين نرفته است اما جنگ طبقاتي ديگر وجود ندارد. البته بنده معتقدم كه هيچگاه وجود نداشته است
اما در حال حاضر به روشني ميبينم كه خنده دار است اگر بگوييم در انگلستان يا
فرانسه و يا آمريكا جنگ طبقاتي بين سرمايهدار و كارگر است, هيچ مصداقي نميتوانيم
براي اين جنگ پيدا كنيم. اما هنوز يك عده از چپها در كشور خودمان داريم كه بر طبل
پيكار طبقاتي ميكوبند. بنابراين به نظر من ما ديگر از پارادايم ماركسيستي به طور
كامل بيرون آمدهايم. حتي امروزه چپهاي اروپايي و ماركسيستهاي سابق هم از ايده
تخاصم طبقاتي دفاع نميكنند و فقط در برخي از كشورهاي جهان سومي مانند كوبا و پرو و
كره شمالي افراد اندكي را ميبينيد كه چنين حرفهايي را مطرح ميكنند
. به رغم اين كه تخصصي ندارند اما رفتارشان منطبق بر منطق اقتصادي است. اين
ويژگيهاي طبقه متوسط جوامع پيشرفته است. مثالي كه من براي كشورهاي در حال توسعه
ميزنم اين است كه هر چه جوامع در حال توسعه به سمت پيشرفت مداوم و پايدار بروند
اين وضعيت رشد بيشتري پيدا ميكند. يعني هر چه جامعه به لحاظ اقتصادي
توسعهيافتهتر شود ، تنشهاي اقتصادي و سياسي در آن كمتر شده و جامعه دموكراتيكتر
ميشود. چرا كه با گسترش طبقه متوسط درخواستهاي سياسي و اجتماعي هم افزايش مييابد
و اين مستلزم مشاركت, دموكراسي و آزادي است . نابرابري خيلي فاحشي نيز در توزيع درآمد وجود نداشت. يعني اين ايده چپها كه نابرابري زياد سبب يك جنگ طبقاتي در ايران شد كاملا اشتباه است . اگر بخواهيم درباره علل وقوع انقلاب بحث كنيم كه نارضايتي مردم از چه بود كه به انقلاب انجاميد يقينا تخاصم طبقاتي و فقيرتر شدن دليل آن نبود. چرا كه مردم ثروتمند شده بودند. بلكه علت اين مساله را بايد در تظاهرات مردم ديد. يعني توقعات مردم بيشتر از واقعيت تحولات رشد كرده بود . هميشه در تمام جوامع اينگونه است ، زماني كه وضعيت خانوارهاي كم بهبود مييابد ، توقعاتشان سريعتر رشد ميكند و در مرحله اول نارضايتيشان بيشتر ميشود. انقلاب ايران دقيقا در آن مقطعي صورت گرفت كه نا رضايتيها ايجاد شده بود. نارضايتيهايي كه به آن اصطلاحا فقر نسبي ميگويند. وضعيت از فقر مطلق بيرون آمده بود و مردم شروع به مقايسه خود با ديگران كرده بودند. هر كسي ميگفت چرا وضعيت همسايه من كه از من عقبتر بوده از من بهتر شده اينگونه است و يا اين كه عدهاي يك شبه راه 100ساله ميرفتند. البته بعد از انقلاب هم ما با اين مساله مواجه بوديم. حتي در 10ساله اول انقلاب كه توام با جنگ بود يك طبقه نو كيسه بوجود آمد كه بخش مهمي ار نارضايتي مردم از همين مساله بود. اين بحث اقتصادي و جامعهشناسي خود را دارد و موضوع اصلي بحث ما نيست . اما ميخواهم بگويم در مقطع 10 تا 20 سال آخر حكومت شاه طبقه متوسط در حال شكل گيري بود هم به صورت كارگران يقه سفيد و. هم ديوانسالاراني كه در شهر وابسته به دولت بودند. پس از انقلاب تحولي در اين روند بوجود آمد به صورتي كه در اوايل انقلاب بسياري از مالكيتها زير سؤال رفت. كارخانهها و اموال بسياري مصادره شد و تغييراتي در راس طبقه ثروتمند جامعه اتفاق افتاد. ثروتمنداني كه در راس بودند و پردرآمدترين افراد بودند يا شروع به مهاجرت به خارج از كشور كردند و يا اگر ماندند قدرتشان كم شد وسركوب شدند. برخي نيز از وابستگان رژيم سابق بودند كه اعدام انقلابي شدند و برخي خلع مالكيت شدند و جاي خود را به تدريج به طبقه نو كيسه دادند كه اين طبقه اقتصادي نيز از همان كانالهايي ثروتمند شدند كه قبليها شده بودند . يعني از رانتها وامتيازاتي كه ميتوانستند در رابطه با اقتصاد دولتي كسب كنند. در 10 سال اول انقلاب به صورت مستقيم و غيرمستقيم امكان استفاده از اين رانتها فراهم بود . چرا كه دولت براي تامين معاش مردم درصدد افزايش پايه رايانهها به انحاء مختلف بود. دو قيمتي يا چند قيمتي شدن كالاها و يارانهاي كه داده ميشد منبع كسب ثروت براي اقليتي شد كه منشاء طبقه نو كيسه جديد پس از انقلاب بودند . همانطور كه گفتيد در ابتداي انقلاب يك نوع جابجايي در راس هرم طبقات اقتصادي صورت گرفت. اما كساني كه جانشين اين عده شدند داراي ويژگيهاي اجتماعي, سياسي و اقتصادي خاصي بودند كه اين ويژگيهاي رفتاري را هم به آن هرم بالاي جمعيتي و هم به طبقات پايينتر جامعه منتقل كردند. بنابراين طبقه متوسط را تحت تاثير قرار دادند. ويژگيهاي رفتاري اين طبقهء اقتصادي كه در ابتداي انقلاب جانشين طبقهء ثروتمند شده بود چه بود ما قبل از انقلاب هم نو كيسه داشتيم . كساني كه از هيچ ثروتمند شده بودند و اينها كم و بيش همان رفتارهاي غيرمتعارف خود را داشتند. چون از پايگاه اجتماعي قبلي خود جدا نشده بودند . اما يكباره وضعيت درآمديشان بسيار فرق كرده بود. به همين دليل به آنها نوكيسه ميگوييم . يعني كسي كه خودش را گم كرده و رفتارش با مرتبه اجتماعياش برابر نيست. پس از انقلاب اين مساله حادتر شد. علت آن را نميدانم . شايد اين باشد كه در مقاطعي پس از انقلاب تضاد گفتار عمومي و رفتار فردي بيشتر شد. يعني آنچه مردم در خفا و در زندگي خصوصي خود انجام ميدادند با آنچه كه در زندگي عموميشان بود بسيار فاصله گرفت. قبل از انقلاب اينگونه نبود و نو كيسهها بيشتر ميخواستند اداي اشراف را درآورند و به ثروتمندان سنتي شباهت پيدا كنند. يعني مبادي آداب باشند. بهرغم اين كه در ذاتشان اينگونه نبودند . اما سعي ميكردند خودشان را تغيير دهند . اما بعد از انقلاب داشتن ثروت يك امر مذموم تلقي ميشد به همين دليل كساني كه ثروتهايي را اندوختند آن را پنهان كردند و هيچ گاه نخواستند در عرصه عمومي ثروتمند بودن خود را نشان دهند و يك نوع رياكاري و تزوير هم در زندگي و هم در رفتار اجتماعي آنها ايجاد شد. يعني كساني كه با استفاده از اين رانتها به سطح طبقه مرفه جامعه رسده
بودند همچنان سعي ميكردند خود را در رفتار و كردار متناسب با طبقات پايينتر نشان
دهند گفتيد در مقطع انقلاب جابجايي در راس هرم طبقه مرفه جامعه رخ داد و طبقه
متوسطي كه در حال شكلگيري بود, طبقهاي بود كه بخش اعظم جامعه را تشكيل ميداد.
باسواد بود, رفتار شهرنشيني پيدا كرده بود و رفتارش كم كم منطبق با منطق اقتصادي
ميشد. حال اين سؤال مطرح ميشود كه يكباره چه اتفاقي براي اين طبقه رخ
داد به عبارتي ضربه دو چندان بود. چرا كه هم توليد كاهش يافت و هم جمعيت
بالا رفت با اين ضربهاي كه به لحاظ اقتصادي به طبقه متوسط وارد شد از نظر سياسي
و اجتماعي چه اتفاقي براي اين طبقه رخ داد اما از طرف ديگر بزرگ شدن طبقه متوسط را ميرساند. چرا كه اين افراد تحصيلكرده هستند. سطح تحصيلات اين طبقه به شدت بالا رفته است. در حاي حــاضـر ميـانگيـن سـواد و تحصيلات دانشگاهي قابل مقايسه با قبل از انقلاب نيست. نه تنها به لـحـاظ رقـم مطلق بلكه به صورت نسبي هم بسيار بالا اسـت. در حال حاضر در كوچكترين شهرهاي ايران نيز دانشگاه وجود دارد و هر كسي كه بخواهد فرزندش را به دانشگاه بفرستد ميتواند و اغلب هم اين كار را انجام ميدهند. در حال حاضر بيش از يك ميليون و ششصد هزار دانشجو داريم كه اين افراد بدنه طبقه متوسط ما را تشكيل ميدهند. پس طبقهمتوسط ضعيف شد اما از بين نرفت. ويژگيهايي كه به آن اشاره كرديد مانند شهر نشيني, رفتار منطبق بر منطق
اقتصادي و اين كه طبقهمتوسط بخش عظيمي از جامعه را تشكيل ميدهد نشان ميدهد اين
طبقهء گسترش داشته است زيرا مردم به فكر رفع مشكلات ماليشان هستند و ديگر مجال فكر كردن به سياست و
آزادي و مطبوعات را ندارند. به عبارتي خواستهها اولـويت بندي دارد. نميتوان گفت
اگر آزاديهاي سياسي را گسترش دهيم رشد اقتصادي را نيز به دنبال ميآورد. درست است
كه هر دو اينها لازم و ملزوم يكديگرند اما به لحاظ تقدم, وضعيت اقتصادي مردم در
اولويت است و مصداق همين ضربالمثل است كه ميگويد شكم گرسنه ايمان ندارد. يعني
زماني كه شكم گرسنه است فرد به مسألهاي غير از معيشت نميانديشد. حال مسايل
اجتماعي يا سياسي يا آزادي و معنويت وجود داشته باشد يا نه, تفاوتي ندارد. بنابراين
حتي براي اصلاحات سياسي ، قدم اول اصلاحات اقتصادي و بهبود بخشيدن به وضعيت اقتصادي
مردم است. به لحاظ كاركرد اقتصادي تغيير ماهوي پيدا نكرده است, فقط گسترش تكنولوژيهاي ارتـبـاطـي سبـب افـزايـش شـبـاهـتهاي مردم دنيا به يكديگر شده است. رفتارها شبيهتر شده چون ارتباطات بيشتر شده و نوع كارها نيز به يكديگر نزديكتر شده است. در حال حاضر در بيشتر كشورهاي پيشرفته دنيا بخش خدمات نسبت به صنعت و كشاورزي گسترش يافته است و كشاورزي بخش كوچكي از درآمدهاي اقتصادي را تشكيل ميدهد. نقش صنعت نيز رو به كاهش است. اما نقش خدمات روز به روز پررنگتر ميشود. چرا كه انقلاب ارتباطات و اطلاعات ايجاد شده و تقاضاهاي بيشتري را ايجاد كرده است. اينها اتفاقاتي نيستند كه به ترتيب رخ دهند. يعني چون ابتدا كشورهاي صنعتي اينگونه شدهاند و ما بايد 20 سال منتظر بمانيم و سپس اين اتفاق در كشور ما رخ دهد. اينطور نيست بلكه اين اتفاق همزمان در حال رخ دادن است و علت آن نيز گسترش ارتباطات و اطلاعات است. در حال حاضر آمريكا و اروپا خيلي از خدمات خود را در چين, پاكستان و هند توليد ميكنند. مانند خدمات تلفن, حروفچيني, برنامه نويسي و نرم افزاري و حتي خدمات مهندسي. اين سبب نزديكي و شباهت هرچه بيشتر طبقات متوسط به يكديگر ميشود. در اينجا ديگر منتظر نميمانيد تا تكنولوژي ارتباطي از آمريكا به هند آمده و سپس منتقل شود. علت آن هم منفعت هر دو طرف است. چرا كه هم تحصيلكردههاي هندي كه با درآمد اندكي حاضر به فعاليت هستند, نفع ميبرند و درآمدي كسب ميكنند, هم آمريكاييها كه با دستمزد كم كار را سفارش ميدهند و هزينه شان را كاهش ميدهند. لذا تأخير زماني و تاريخي كه در انتقال تكنولوژي يا توسعه رشد اقتصادي وجود داشت, در حال حاضر كمتر شده است. با توجه به اين افزايش ارتباطات و يكساني و شباهت نوع زندگي مردم كشورهاي در حال توسعه با كشورهاي پيشرفته, وضعيت ايران چگونه است؟ يعني طبقه متوسط با آن ويژگيهايي كه اشاره كرديد در دهه دوم انقلاب شكل و ثبات بيشتري گرفته است ؟ در حال حاضر به لحاظ اجتماعي و سياسي در چه موقعيتي قرار دارد؟ آيا موقعيت برتري در مقابل دو طبقه ديگر دارد؟ يا در يك موقعيت فرودست قرار دارد؟ و با توجه به اين كه اشاره كرديد در ابتداي انقلاب جابجايي در سطح طبقه مرفه جامعه بوجود آمده و طبقهاي كه داراي فرهنگ خاص و وابستگي شديد به رانت بود جايگزين مرفهان سنتي شد. اين فرهنگ نيز مسلما تأثير خود را بر طبقه متوسط گذاشته است و ميتواند در جهت آلوده كردن طبقهء متوسط به لحاظ رفتاري حركت كرده باشد. بله. آثار منفياش را گذاشته و اين روند هنوز هم وجود دارد. ما هنوز يك الگوي رفتاري درست يا رفتار اخلاقي قابل قبولي در جامعه نداريم. شعار زياد ميدهيم اما به ويژه براي جوانان ملموس و قابل قبول نيست. آنها در انتخاب رفتارهايشان سردر گم هستند. علت آن هم همين مسايلي است كه اشاره كردم . اما علاوه بر اين, به اتفاقات مقطع سال 76 هم بايد توجه كرد. در سال 76 دو اتفاق مهم رخ داد. يكي انتخاب آقاي خاتمي و حضور اصلاح طلبان در عرصه جامعه بود كه توانست با خواستههاي غيراقتصادي قدرت را در دست بگيرد. اين علامت بهبود وضعيت اقتصادي است. مردم وقتي به دنبال شعارهاي سياسي ميروند و آنها را جدي ميگيرند, كه وضعيت اقتصادي شان نسبتا بهبود يافته است. اگر نشده بود اين كار را نميكردند. اما اين كه اصلاح طلبان از اين رفتار مردم دچار توهم شدند ، خود بحث ديگري است كه به اعتقاد من آنها اشتباه كردند. رفتار مردم در انتخاب آقاي خاتمي درست و عاقلانه بود. اما يك واقعه ديگر در سال 76 رخ داد و در مسابقات مقدماتي جام جهاني فوتبال, ايران تيم استراليا را شكست داد و اتفاقي در تمام شهرهاي ايران رخ داد كه هيچ كس فكر آن را نميكرد. شهرها غير قابل كنترل شده بود. بهرغم اين كه نيروي انتظامي كنترلي روي اين اتفاق بسيار گسترده و غيرمنتظره نداشت, هيچ ضايعهاي بوجود نيامد و به خوبي گذشت. اين علامتي بود كه كسي به آن توجهي نكرد. اين غليان انرژي جوانان بود كه نياز به
ارزشي دارند فراتر از آنچه مدام در گوششان خوانده شود و اين را با برد در مسابقه
فوتباي پيدا كردند. برد ايران از استراليا براي كساني كه از اهالي فوتبال بودند
معنا داشت و اتفاق مهمي بود اما براي 90 درصد جامعه ما كه چندان فوتبال دوست
نيستند, چرا آنقدر مهم بود. چرا همه به خيابانها ريختند. چون ارجشناسي ايرانيان
مصداق پيدا كرد. با اين برد ما آدمهاي مهمي در دنيا شديم. اين يك واقعيت بود و
جوانان به آن علاقهمند شده و به خيابانها آمدند. اين يك علامت بود و اگر
سياستمداران ما كمي هوشمندتر بودند بايد آن را دريافت ميكردند كه مسايل عمده ما
چيست و در جهت حل آن عمل ميكردند. در حال حاضر نيز چنين حسي وجود دارد. يعني يك
پتانسيل قوي در جوانان هست و آنها در پي ارزشي فراتر از شعارهاي رسمي هستند. يك
اخلاق, يك نمادي كه حس جاه طلبي و ارجشناسي آنها را ارضاء كند و اين نشاندهنده
خلائي است كه در حال حاضر در جوانان ما وجود دارد. من هدايت جوانان را به سمت
فوتبال , موسيقي و سينما نهتنها منفي ندانسته بلكه مثبت نيز ميدانم. چون تنشهاي
اجتماعي را كاهش ميدهد. اما اين مستلزم يك بينش از سياستمداران است كه مسايل جامعه
را درك كنند اين كه رشد طبقه متوسط خواستهها و منطق خود را دارد و چگونه بايد از
پتانسيل اين طبقه استفاده كنند. در حال حاضر ما در يك نوع سرخوردگي به سر ميبريم. اين حس من است. نميتوانم آن
را توجيه علمي كنم. اما در اطرافم اين را ميبينم. آدمهاي خوشبين و اميدوار به
آينده زياد در اطراف ما ديده نميشود و اين بسيار بد است. ما بايد تجزيه و تحليل
كنيم كه چه اتفاقي افتاده است؟ چرا به اينجا رسيديم؟ بزرگترين ابزار و حربه براي
موفقيت يك كشور ، اميدواري به آينده است. اگر آن را از دست بدهيم همه چيز را از دست
داده ايم. حال چه اتفاقي افتاده كه اينطور شده است. آن را بايد تجزيه و تحليل كرد.
به نظر من اين با شعار حل نميشود. اشتباهات عديدهاي از طـــــرف
روشــنــفــكــــران, سياستمداران, اقتصاددانان و... صورت گرفته و ما را به يك
وضعيت بحراني و به يك بن بست كشانده است. اين بن بست بيشتر فكري و اخلاقي است. اگر
نتوانيم براي اين بن بست راهحلي پيدا كنيم و آينده روشـنـي را تـرسيـم كنيم با
مـشكـلات فـراوانـي روبهرو خواهيم شد. يعني ممكن است بحرانهاي غير قابل پيش بيني
در جامعه رخ دهد. من نميتوانم دقيقا بگويم مسير ما در آينده چگونه بايد باشد. اما حداقل يك شرط لازم و نه كافي, اصلاحات اقتصادي است. يعني مردم بايد به آينده اقتصادي خود اميدوار شوند. اگر موفق به انجام اين كار كه قدم اول ما در اين شرايط است ، شديم و طبقه متوسط ما پايگاه قوي اقتصادي خود را يافت, آنگاه رفتارهايش شبيه به رفتارهاي اقتصادي كشورهاي پيشرفته نيز خواهد شد. اما در حال حاضر من بي تفاوتي و كم اميدي را در همه عرصهها ميبينم. شما اشاره كرديد چشمانداز اقتصادي روشني وجود ندارد و كم درآمدي و مشكلات
اقتصادي هـمچنان وجود دارد. من فكر ميكنم يك پارادوكسي در مشخصههاي طبقه متوسط ما
در شرايط حال حاضر جامعه ايران وجود دارد كه باعث ميشود طبقه متوسط در بيهويتي
قرار گيرد. ما از طرفي با افزايش سواد و سطح تحصيلات و رشد مداوم شهرنشيني با تمام
ملزومات آن مانند امكانات رفاهي و ارتباطي مواجه هستيم و همينطور بهبود رفتار
اقتصادي مردم كه نمونه آن رشد سرمايهگذاري در بورس است. از طرف ديگر چشم انداز
روشن اقتصادي وجود ندارد و درآمدها بالا نيست. اين پارادوكس را چگونه ميتوان تعريف
كرد؟ در حال حاضر وضعيت اقتصادي و درآمد سرانه مردم نسبت به سال 76 بهتر شده است . اما برخي نارضايتيهاي مردم نسبت به آن زمان نيز بيشتر شده است. انسان تنها يك موجود اقتصادي نيست. اما مشكلات اقتصادي اش كه حل شد خواستههاي ديگر مطرح ميشود. اين همان پارادوكسي است كه شما اشاره ميكنيد و درست هم هست. اين پارادوكس وجود دارد و فقط پارادوكس در انديشه نيست. پارادوكس در واقعيت است. يعني وضع اقتصادي مردم نسبت به قبل بهتر شده سطح مصرف مردم, سطح واقعي درآمدشان و همه شاخصهاي اقتصادي بهبود را نشان ميدهد. هر چند متناسب با توان و ظرفيت اقتصادي كشور ما نيست و يك بهبود جزيي است كه اگر با ساير كشورهاي هم سطح خود مقايسه كنيم بسيار اندك است, اما در حال بهبود است. ولي همچنان نارضايتي وجود دارد. در وضعيتي كه براي طبقه متوسط نارضايتي وجود دارد و خواهان رشد اقتصادي
بيشتر است ميزان تاثير اين طبقه در تصميمگيريهاي سياسي و اجتماعي جامعه چه ميزان
است؟ پس طبقه متوسط چگونه خواسته خود را مطرح كند حال اين طبقه طبق تعريف اوليهاي كه شما اشاره كرديد آيا سبب كاهش
فشارها و نرم شدن چالشها در جامعه ميشود
|
||||
|