ايرج
باباحاجى
|
|
|
|
بخش
اول
على اصغر اميرانى مدير و
صاحب امتياز مجله خواندنى ها يكى از
جنجالى ترين روزنامه نگاران در دهه سى و
چهل بوده است. او صاحب پرتيراژترين مجله كشور بود
و چاپخانه اى داشت با ماشين هاى پيشرفته
آن زمان و ساختمانى چند طبقه در خيابان فردوسى كه
تماماً كار مجله را انجام مى دادند. خانه و
نفوذ و ثروت او قابل مقايسه با مطبوعاتى هاى
آن دوران نبود. داستان روزنامه نگارى اين
كشور با هزار راز و رمز در دل تاريخ مطبوعات
گذشته اش قرار گرفته كه حكايتى خواندنى و
شنيدنى است. در روزگارى كه هنوز جهان اينقدر كوچك
نشده بود و در قالب لوح فشرده اى نبود اين
مطبوعات بودند كه در عصر نبود تلويزيون و وسايل
ارتباطى ملتى را با خود مى كشيدند و
مى بردند. از روزگارى كه ميرزاصالح شيرازى
اولين روزنامه ايرانى را به چاپ رساند تاكنون صد و
هفتاد سالى گذشته و آمده اند كسانى چون
ميرزاجهانگيرخان صور اسرافيل و فرخى يزدى و محمد
مسعود كه جان بر سر اين حرفه گذاشته و
رفته اند و كسانى چون دهخدا و نفيسى و رهنما
هم گوشه نشينى اختيار كرده و قيد كار را
زده اند.
عده اى نيز در اين ميانه
قلم را به وادى مديحه سرايى رانده و نانى
خورده و فراموش شده اند. دوره هاى مجله
خواندنى هاى سال هاى ۵۷ و ۵۸ را كه
مشاهده كردم متوجه شدم در آن ايام على اصغر
اميرانى با شروع جرقه هاى انقلاب اسلامى يكى
به ميخ مى زده يكى هم به نعل، كارى كه اكثر
روزنامه نگاران فرصت طلب در ماجراى نهضت
ملى كرده بودند تا اگر يكى از دو طرف تسلط يافت در
عافيت و امان باشند. اما اين بار ماجرا چيز ديگرى
بود و اين سياست به كار او نيامد، خانه نشين
شد و سرنوشت جور ديگرى رقم خورد. براى آشنايى با
على اصغر اميرانى و مجله خواندنى ها به
كتاب شبه خاطرات على بهزادى مراجعه كرده و هر چه
در اين متن درباره او مى خوانيد برگرفته از
همين كتاب و دوره هاى مجله خواندنى ها
است. على اصغر اميرانى يكى از
روزنامه نويس هاى موفق دوران خودش بود و
تا آخر كار به هيچ كارى جز روزنامه نويسى
نپرداخت. بزرگترين عشق زندگى اش در آغاز كار
انتشار يك مجله خواندنى و نوشتن مقاله هاى
انتقادى بود كه با عنوان بدون رتوش به چاپ
مى رسيد و در زمان خودش كلى خواننده داشت. او
در سال ۱۲۹۴ خورشيدى در شهر گروس كردستان به دنيا
آمد و روزگار كودكى اش با سختى و مرارت سپرى
شد. در آن روزگار كه در ولايات از مدرسه و دبستان
خبرى نبود و اهالى بچه هاى خود را به مكتب
مى فرستادند زن پدر اميرانى مانع از رفتن او
به مكتب و درس خواندنش شد.
او كه علاقه زيادى
به تحصيل داشت مجبور شد در سن ده سالگى خانه
و خانواده را ترك كند و به همدان برود. او
مى خواست درس بخواند، باسواد شود، كار كند و
در زندگى موفق شود. مكتب دار گروس در برخوردى
با او به فهم و هوش او پى برده و به پدرش گفته بود
اين بچه را باسواد بار بياور، او ترقى خواهد
كرد. به خاطر بداخلاقى و ممانعت زن پدر از رفتن
على اصغر به مكتب او مجبور شد براى درس
خواندن به تنهايى خانواده را ترك و آن سفارش معلم
مكتب ده را آويزه گوشش كند و با اميد به همان
توصيه، آينده خود را پيگيرى كند. اميرانى مدت
كوتاهى را در همدان ماند و سپس راهى تهران شد. در
تهران موفق شد خانه شاگرد يك فرد نظامى شود و
در قبال انجام خدماتى به مدرسه برود.
او بعدها
اين صاحبخانه را به عنوان مدير داخلى مجله اش
استخدام كرد و بزرگوارى و نيكوكارى او را جبران
كرد. اميرانى علاوه بر كار در خانه براى جور كردن
هزينه تحصيلش كارهاى ديگرى هم مى كرد. برف
پارو مى كرد، كتاب هاى درسى اش را
مى فروخت و مى خريد، مشق بچه هاى
اعيان را مى نوشت و بالاخره هم با همين وضع
موفق به پايان تحصيلات ابتدايى شد. بعد از پايان
تحصيلات ابتدايى وارد دبيرستان شرف شد و به سبب
دوستى با همكلاسى اى به نام شباهنگ به خانه
آنها نقل مكان و در آنجا اقامت كرد. در اينجا
هم وضع مثل همان روال سابق بود.
او براى جبران
هزينه تحصيل مجبور به كار بود و حالا سن و سالى
پيدا كرده و راحت تر كار پيدا مى كرد.
تابستانى را در يك صحافى مشغول و تابستانى ديگر در
چاپخانه مشغول شد. بعد از مدتى هم تصميم گرفت وارد
كارهاى خدماتى مطبوعات شود. اولين كار او رساندن
روزنامه ها و مجلات به مشتركان بود. در
روزگارى كه اداره پست تهران با آن همه عرض و طول و
پست چى هاى قد و نيم قد اين كار را
مى كرد و دو سه روزى طول مى كشيد تا
جرايد به دست مشتركين برسد او تصميم گرفت با كرايه
كردن يك دوچرخه اين كار را انجام دهد. در آن
سال ها روزنامه ايران باستان از
روزنامه هاى مشهور و پرتيراژ كشور بود و
دويست مشترك داشت. در هفته براى رسيدن روزنامه به
مشتركين سى ريال هزينه تمبر مى كرد و با اين
اوضاع هميشه روزنامه دير مى رسيد. اميرانى به
ديدار سيف آزاد مدير اين روزنامه رفت و اعلام كرد
اگر هزينه ارسال روزنامه با پست را به عنوان
حق الزحمه به او بدهند او مى تواند
سريع تر از پست روزنامه را به مشتركين
برساند؛ پيشنهادى كه در اول به شوخى گرفته شد و
سپس فرصتى به او داده شد تا ثابت كند كه
مى شود.
روز قرار تمام مشتركين تا قبل از
ساعت ده صبح روزنامه را دريافت مى كردند و
سيف آزاد متعجب در جاى خود مانده بود. اميرانى
روزهاى بعد به مديران ديگر هم مراجعه و همين كار
را كرده بود و به درآمد رسيده بود. روزهاى تحصيل
دبيرستان مى رفت و مى گذشت. او توانسته
بود از خانه آن دوست بيرون بيايد و اتاقى اجاره
كند. اميرانى همچنان درس مى خواند و كار
مى كرد. او لحظه اى را بيكار
نمى گذراند. درباره آن روزها در مجله اش
مى نويسد: «تمام روزهاى تعطيل و روزهاى عصر
كه از مدرسه برمى گشتم قلم و دواتم را
برداشته و جلوى بانك شاهى سابق در ميدان سپه كه
فعلاً بانك بازرگانى است نزد عريضه نويسى
مى رفتم و او را كمك مى كردم. گاهى هم
مستقل براى بى سوادها و خارجيانى كه سواد
فارسى نداشتند و بهترين مشترى محسوب مى شدند
عريضه نويسى مى كردم.» او درباره تغيير
دبيرستان هم اين گونه ادامه مى دهد. «پس از
پايان دوره اول دبيرستان چون در رياضيات استعدادى
نداشتم و از طرفى ذوق ادبى ام بر اثر مطالعه
زياد مطبوعات بد نبود از كلاس نهم دبيرستان شرف به
كلاس دهم دارالفنون شعبه ادبى منتقل شدم. هنگام
تحصيل در دارالفنون روز به روز بر اثر مطالعه دائم
جرايد و مجلات توانستم براى روزنامه نسيم صبا و
تجدد ايران چيزهايى را بنويسم. درباره كار،
اميرانى اعتقاد داشت: «اى كسانى كه دنبال كار
مى گرديد! انواع كارها پيوسته همه جا هستند و
شما را صدا مى زنند ولى شما صداى آنها را
نمى خواهيد بشنويد.» با اين اعتقاد و طرز فكر
او موفق شد همراه اشتغال و كسب درآمد تحصيلات
دبيرستانى را اتمام و ديپلم خود را دريافت كند. در
اين باره مى نويسد: «تابستان سال ۱۳۱۶
تازه دوره دبيرستان دارالفنون را تمام كرده و
درصدد نام نويسى در دانشكده حقوق بودم.
گرماى تهران با شدت هر چه تمام تر شروع
شده بود. محصلين شهرى براى رفع خستگى به ييلاق
مى رفتند و ولايتى ها هم به شهرستان خود
بازمى گشتند ولى من كه تازه اول كارم بود
نمى توانستم شهر پركارى چون تهران را ترك
كنم. اين بود كه باز هم در جست وجوى كار
برآمدم. هدف از پيدا كردن كار اين بار تنها
امرارمعاش نبود بلكه مى خواستم به آرزوى
ديرينم خدمت در مطبوعات برسم.» اميرانى
پرتيراژترين روزنامه آن دوران اطلاعات را انتخاب
مى كند. كار كردن در اين روزنامه بدون يك
حامى مشهور دشوار بود. اما او نااميد نشد. آنقدر
پشتكار و سماجت نشان داد تا موفق شد به عنوان
خبرنگار كارآموز اطلاعات، در آن موسسه استخدام
شود، كارى كه مسير زندگى او را تغيير داد. او
قبلاً مقالاتى را در نسيم صباى كوهى كرمانى و
روزنامه تجدد ايران نوشته بود و يك بار هم در
قسمت مسابقات و سرگرمى هاى روزنامه اطلاعات
نامش به عنوان برنده درج شده بود. تمام اين سوابق
را برداشت و به سراغ عباس مسعودى مدير روزنامه
اطلاعات رفت. در اين باره مى نويسد: «پيشخدمت
مسعودى با تصور برنده سرگرمى هاى روزنامه مرا
به اتاق راه داد. عباس مسعودى با ادب و تواضع و
خوشرويى خاصى كه با مردم داشت اظهار كرد چون من
عازم اروپا هستم در غياب من كارها را آقاى جواد
مسعودى انجام مى دهد با ايشان صحبت كنيد.
جواد مسعودى هم براى اينكه مرا محترمانه دست به سر
كند گفت: «ما از شما انتظار كمك معنوى داريم و
نبايد از ما انتظار مادى داشته باشيد» يعنى اين كه
بايد چند ماهى را بدون مزد مشغول شوى. من پيشنهادش
را رد نكردم و او هم تلفنى دستور داد مرا نزد آقاى
پارسا ببرند. در آن روزها بين روزنامه اطلاعات و
روزنامه ايران رقابت شديدى در جريان بود و روزنامه
ايران علاوه بر صبح چهار صفحه هم عصرها منتشر
مى كرد. كارى كه روزنامه اطلاعات هم در جوابش
چهار صفحه صبح ها منتشر مى كرد، در پشت
سنگر روزنامه ايران روزنامه نويس با ذوق و
فعالى چون حسينقلى مستعان نشسته بود و دائماً با
ذوق سرشار و معلومات و اطلاعاتى كه داشت مطالب
مردم پسند منتشر مى كرد طورى كه من خودم
گاهى ناچار مى شدم دو شماره ايران در روز را
بخرم. آقاى پارسا هم جوان تازه نفس و جوياى
نامى بود كه توانسته بود با مستعان رقابت كند و
وضع را به نفع اطلاعات پيش ببرد. او يك تنه غالب
مطالب و سوژه هاى اطلاعات صبح را تهيه
مى كرد. در آغاز من هم در تهيه جدول و سرگرمى
كارآموز او شده و توانستم ايده هاى جديدى را
اجرا كنم.
كارهايى چون شماره زنى و تعيين جايزه
براى شماره هاى روزنامه و قرعه كشى آن
كه با موفقيت همراه بود و روزانه دامنه استقبال از
روزنامه بالا مى رفت.» على اصغر اميرانى
همزمان با موفقيت در موسسه اطلاعات در دانشكده
حقوق ثبت نام كرد و به ادامه تحصيل پرداخت
اما با اين وجود او كارش را جدى گرفت و به فكر
انواع ابتكارها و راه هاى كسب در مطبوعات
بود. او همه كارى در روزنامه اطلاعات
مى كرد. داستان فيلم مى نوشت، به اخبار
راديوها گوش مى كرد و بهترين خبر را انتخاب
مى كرد و انتقال مى داد، در تمام
واقعه هاى حريق و تصادف و قتل و جنايت حاضر
مى شد و مو به مو گزارش تهيه مى كرد. با
اين همه گزارش كه بعضى از آنها بر اثر سانسور شديد
شهربانى سرپاس مختارى هرگز چاپ نشد، معهذا شهامت و
سماجت او در تهيه اين گزارش ها در ذهن مدير
اطلاعات اثر كرد و به عنوان خبرنگار اطلاعات در
ميدان اسبدوانى جلاليه منصوب شود. اميرانى در اين
باره در خاطراتش مى نويسد: «در آن زمان
مديريت ميدان اسبدوانى با سرهنگ مشيرى و تيمسار
احمدى بود. در هر سرى پنج هزار بليت به چاپ
مى رسيد و استقبال چندانى از اين مسابقات
نمى شد. حتى در بيشتر مواقع اين
بليت هاى پنج ريالى به اجبار به ارتشيان و
دولتيان فروخته مى شد. تصميم گرفتم در آنجا
هم ابتكارى به خرج دهم تا از اين مسابقات استقبال
شود.» اميرانى با خريد دويست، سيصد بليت تصميم
گرفت يك بخت آزمايى كوچك راه بيندازد. او
بليت ها را داخل پاكت مى گذاشت و به
قيمت هاى يك شاهى تا يازده ريال به فروش
مى رساند. بليت هايى كه شايد در
قرعه كشى اسبدوانى هم براى خريدارش شانس
مى آورد و او را برنده مى كرد. به هر
حال هر خريدار كه از يك شاهى و دو شاهى تا دو ريال
و سه ريال و يازده ريال كه پول مى داد يك
بليت پنج ريالى نصيبش مى شد. هجوم خريداران
آغاز و استقبال فراوانى از كار او شد طورى كه با
تقاضاى مديران ميدان وارد تشكيلات اسبدوانى شد و
با تاسيس تشكيلاتى به نام «زربخش» كار خود را
گسترش داد و نام برنده ها را هم در روزنامه
به چاپ رساند.
در آن زمان به علت درج نام
برندگان كه در عصر شنبه در روزنامه اطلاعات به چاپ
مى رسيد اميرانى تصميم گرفت با تاسيس
نشريه اى مستقل اين كار را صبح ها انجام
دهد و آنها را از انحصار روزنامه عصر دربياورد. او
مى خواست در سريع ترين زمان اين كار را
انجام دهد. همچنين يك بار هم به فكر افتاد و
داستان ها و مطالب خواندنى و جذاب را در يكجا
چاپ و منتشر كند. در اين باره مى نويسد: «چه
بسا داستان ها و سرگذشت هاى خواندنى و
جذاب نظير داستان هايى در اطلاعات چاپ
مى شد در ساير مجلات و روزنامه ها هم
بود كه من و سايرين از خواندن آن محروم بوديم. با
خود انديشيدم كه اگر كسى موفق شود مجموعه اى
از داستان ها و مطالب خواندنى را كه ظرف ماه
در مطبوعات منتشر مى شد يك جا چاپ و منتشر
نمايد پشتيبانى بسيارى از علاقه مندان به
موضوعات خواندنى را به طرف خود جلب كرده و خدمتى
نيز به مطبوعات كرده.» چاپ مطالب تازه احتياج به
مجوز داشت ولى چاپ مقاله ها و
داستان هاى چاپ شده و از سانسور گذشته احتياج
به مجوز و اجازه نداشت. اين موضوع را استادش محيط
طباطبايى دبير تاريخ و جغرافيا در دارالفنون به او
مى گويد. در ديدار با محيط طباطبايى استاد به
شاگرد مى گويد: «فرزند اينجا كشور «هم هست هم
نيست» است. ممكن است فردى را به خاطر اينكه روى يك
كاغذ و پاكت آرم دار اداره دولتى به دوستش
نامه نوشته به محاكمه بكشند و ديگرى را كه مبالغى
مال دولت را به هدر داده كارى نداشته باشند
بنابراين من نمى توانم به شما بگويم كه اين
عمل شما كه انتشار مجدد مطالب جرايد است احتياج به
مجوز دارد يا ندارد چون ممكن است بگويند دارد يا
بگويند ندارد.
حالا كه عشق و علاقه سختى به
اين فكر نورس پيدا كرده اى برو ببين چه
مى شود.» اميرانى ايده اش را دنبال كرده
و به نتيجه مى رسد. به اين ترتيب در
شهريورماه ۱۳۱۹ خورشيدى اولين شماره
خواندنى ها در۱۵۰ صفحه در قطعى كوچك به صورت
دفترچه يادداشت به چاپ رسيد. او در آغاز
براى استقبال مردم از مجله اش شماره هاى
برنده جوايز اسبدوانى را به صورت ضميمه به چاپ
مى رساند و بدين ترتيب توجه مردم را جلب
مى كرد. او همچنين مقدار زيادى از مجله را به
رايگان و افتخارى در مراسم افتتاح راه آهن
تهران- زنجان به داخل قطار برد و در بين صدها وكيل
و رجال سياسى و افسران ارشد و وزرا توزيع كرد و
توجه طبقه رجال و هيات حاكمه را به مجله اش
جلب نمود. او بعدها به فكر انتخاب آرم و لوگو براى
مجله اش مى افتد: «درباره مارك روى جلد
آسمان مطبوعات را در نظر گرفتم و نام
روزنامه ها و مجلات را به صورت ستارگان
درخشانى در آنجا دادم و سپس كلمه خواندنى ها
را با خط درشت در روى آن نوشتم و براى شعار نيز
آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى را در نظر
گرفته و بعدها بر آن افزودم. اين مارك و شعار
بعدها تكميل شد و علامت خواندنى ها به صورت
هلالى در ميان ستارگان درآمد و شعار نيز تا سال
۱۳۵۱ ادامه يافت و بعد از آن ديگر درج نشد و نام
خواندنى ها در زير آن ماه و ستاره داخل
مستطيلى جاى آن را گرفت.»
نخستين شماره
خواندنى ها در پنج هزار نسخه به چاپ رسيد و
در همان روز اول بر اثر استقبال خوانندگان ناياب
شد طورى كه اميرانى بعد از گذشت سال ها موفق
نشد حتى يك نسخه از آن را به دست بياورد. اميرانى
اين طرز چاپ مجله و تهيه مطالب را بعدها سياست
شترمرغى نام گذاشت «مشهور است به شترمرغ گفتند بار
ببر گفت: مرغم. گفتند بپر گفت: شترم و با اجراى
اين سياست هم خودم را از زحمت پرواز خلاص كردم و
هم از شر باربرى» سال ۱۳۲۰ سال اوج گرفتن
خواندنى ها و جا افتادن آن بود كه اگر
اينگونه نمى شد مجله تا آخر همان مجله كوچك و
كم تيراژ باقى مى ماند. در اين سال
آزادى قلم و انتشار جرايد و نوشتن مطالبى كه در
مدت بيست سال سلطنت رضاخان مردم مانند آن را
نشنيده بودند شدت گرفت و توجه مردم را به مطبوعات
جلب كرد.
خواندنى ها نيز پرتو كاملى از
تمام اين مطالب چاپ شده در جرايد بود. تيراژ بالا
رفت و زمان انتشار از ماهانه به هفته اى يك
شماره در قطع بزرگتر تغيير يافت. در دوره
دوازده ساله آزادى او به طور متناوب مطالب
خواندنى روزنامه هاى چپ و راست و بى طرف
را به چاپ مى رساند. روزنامه هايى
مانند: «مردم»، «رهبر»، «آژير» و «رعد امروز»
سيدضياء طباطبايى و صداى ايران و نبرد و داريا و
اطلاعات و كيهان و اميد كه مشهور به
جناح بندى هاى آن روزگار و وابسته به
آنها بودند، كار بالا گرفته بود. تيراژى يافته و
نامى دركرده بود. با اين وضع تغييرى در وضع مالى
ايجاد شد و دفتر مجله را از يك اتاق به محلى بهتر
واقع در كوچه طبس اول خيابان فردوسى انتقال داد.
جايى كه هم در آن زندگى مى كرد و هم
مجله اش را درمى آورد. در آن زمان ميدان
توپخانه مركز مطبوعات بود و اكثر مطبوعات و دو
روزنامه بزرگ عصر كيهان و اطلاعات هم در آنجا
متمركز بودند. علاوه بر اينها اداره پست و تلگراف
و گراور سازان و بيشتر چاپخانه ها نيز
در حوالى اين ميدان بزرگ تهران فعاليت
مى كردند. اميرانى علاوه بر چاپ مجله اش
به كار توزيع مطبوعات هم روى آورد و براى
اولين بار در تاريخ مطبوعات تصميم گرفت پاى
مطبوعات را به شهرستان ها هم باز كند: «تا آن
زمان كسى به فكر تاسيس آن نيفتاده بود و بيشتر
مجلات و روزنامه ها نماينده و وسيله اى
براى ارسال و فروش مطبوعات خود در شهرستان ها
نداشتند.
گاهى با پست ارسالى صورت
مى گرفت كه معلوم نمى شد فروخته
مى شود يا نه و يا پولش به اداره
برمى گردد يا نه و با توجه به اين مشكلات پخش
مطبوعات كشور را كه تا آن زمان سابقه نداشت تاسيس
كردم و قريب ۲۷ روزنامه و مجله را كه
روزنامه هاى مهمى چون مرد امروز و باباشمل هم
در شمار آنها بودند طبق قرارداد خاصى كه با
نمايندگان خواندنى ها در شهرستان ها
داشتم با پست و اتوبوس و هواپيما به عهده گرفته و
فرستادم و پول آنها را هم هر ماه تسويه
مى كردم. با اجراى اين طرح هيچ
نماينده اى نمى توانست به هر
بهانه اى پول را بخورد و ندهد. فى المثل
اگر پول يكى را نمى داد از ۲۶ روزنامه و مجله
ديگر محروم مى شد و سهميه شهرستان قطع
مى شد و نماينده از كارش
مى افتاد.» او علاوه بر اين كار همان
سيستم رساندن مجله مشتركين تهران با دوچرخه را از
سر گرفت و ۲۰ نفر دوچرخه سوار استخدام كرد و
كار توزيع مطبوعات را به نحواحسن انجام داد.
على اصغر اميرانى از آغاز كار طرز رفتار و
برخورد و نحوه كار عباس مسعودى و احمد دهقان مدير
تهران مصور را به عنوان سرمشق انتخاب و مثل آنها
عمل مى كرد. او پيگيرى و فعاليت مسعودى را
دوست داشت. در اين مورد مى نويسد: «مسعودى
روزها تا دو ساعت بعدازظهر و گاه بيشتر در اداره
كار مى كرد و بر حروفچين ها نظارت
مى كرد. من فعاليت را از او سرمشق گرفتم.
احمد دهقان مدير مجله تهران مصور هم
خوش برخورد و بى نهايت مردم دار
بود. در برخورد او به قدرى تواضع و يكرنگى بود كه
هر كس خيال مى كرد فقط با اوست كه
اين طور رفتار مى كند. من هميشه به
رفتار او رشك مى بردم.» خواندنى ها
همين طور بدون كسب امتياز و مجوز چاپ
مى شد.
اميرانى هنوز به سن سى نرسيده بود.
يكى از شرايط كسب امتياز مطبوعات داشتن سى سال سن
بود. عده اى از مديران جرايد نسبت به كار او شكايت
داشتند. او مى ترسيد مجله اش را تعطيل كنند. با
كمك حسين مكى كار امتياز را تمام و مجوز را كسب
كرد و مجله را به ثبت رساند. در تاريخ ششم بهمن
۱۳۲۶ بعد از هفت سال فعاليت طى جلسه اى به رياست
ملك الشعراى بهار وزير فرهنگ وقت به اتفاق آرا نام
على اصغر اميرانى به عنوان صاحب امتياز و مدير
مسئول مجله خواندنى ها هفت سال قبل از سن قانونى
در سن ۲۳ سالگى به عنوان جوان ترين روزنامه نگار
مديرمسئول ثبت مى شود. اميرانى روزنامه نويسى را
از پادويى در مطبوعات شروع كرد و طى سى و هشت سال
در مطبوعات ماند و به معروفيت و شهرت رسيد. تا قبل
از شهريور ۱۳۲۰ نامى از او نبود و بعد از شهريور
۱۳۲۰ جان گرفت و در دهه سى به مقاله نويسى رسيد.
او در آغاز با عنوان در محافل و مجالس شروع كرد و
بعد به عنوان «بدون رتوش» رسيد. مقالات او تند و
انتقادى و مردم پسند بود