بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

 

گزارش لوموند از تهران

نقاطي از شهر که همه چيز آمريکايي است!

۱۷ آذر ۱۳۸۴

نقاطي از شهر که همه چيز آمريکايي است!

قاسم صلاح، به عنوان آموزگار در انجمني کار مي کند که درنظر دارد امکان مدرسه رفتن 500 خردسال فقير را به وجود آورد. در دفتر او در اين انجمن، بريده جرايدي ساده و بي ريا به چشم مي خورد که دکور دفتر او را کامل کرده است؛ با موضوعات متفاوت مانند ارزان تر بودن يک دوز هرويين از يک نوشابه، خانواده هاي ازهم پاشيده، زنا با محارم، تعداد زيادي خردسال بالاتر از 6 سال که مجبور به کار کردن هستند و بسياري موضوعات ناراحت کننده ديگر که انسان را به فکر وامي دارند.

اينجا شوش است، محله اي فقير در جنوب تهران. اوايل انقلاب در يک چنين محله هايي، روحانيون مردم را به راندن ظالم برانگيختند و يک بسيج عمومي به نفع مستضعفين و محرومين را توصيه کردند. 27 سال بعد، شعارها همچنان کلمه به کلمه توسط احمدي نژاد، رييس جمهور فوق محافظه کار تقليد و ادا مي شوند و هيچ گونه تعديل يا تغييري در آنها به چشم نمي خورد. ولي آيا تاثير اين شعارها هنوز به مانند گذشته است؟

علي مدني، شخصي زحمتکش که گاهي در محله به کمک ديگران مي شتابد، مي گويد: "اين مردم چهار سال ناآرامي ها و اغتشاشات انقلابي را تحمل و در طول هشت سال جنگ خونبار پدر و يا فرزند خود را داوطلبانه فدا کردند، ولي الآن مي توان گفت که تقريبا هيچ چيز ندارند." سپس مي افزايد: "حتي اکنون نزد خانواده هاي مومن تر، افسانه انقلاب اسلامي ناب و درعين حال حامي مردم و حلال مشکلات، از بين رفته است و ديگر چنين اعتقاداتي ندارند. البته باوجود 16 درصد بيکاري، توزيع نادرست ثروت کشور [که هنوز 8 ميليون ايراني را زير خط فقر نگاه داشته] و تورمي که روز به روز بالاتر مي رود، باز مي بينيم که عده زيادي به خاطر شعارهاي رييس جمهور جديد به او راي مي دهند. اما اين طرز تفکر و اين ايدئولوژي ديگر برايشان کافي نيست و اقدامات اقتصادي جدي و مشخصي را مطالبه مي کنند."

مريم، دختري خجالتي با لبخندي مليح و با عينک و حجاب سفت و سخت، با کمک انجمن خصوصي "اميد مهرا" از چنگ مشکلات خود رها شده است. اين انجمن سرپرستي و مسووليت دختران يتيم يا دختراني که در خانواده هاي فقير زندگي مي کنند را برعهده دارد. مريم با اميد بسيار زيادي درحال يادگيري زبان و کامپيوتر است. او درخصوص ناکامي ها و نااميدي هايي که محرومين از چشم حکومت مي بينند، با خونسردي مي گويد: "من اميدوارم که احمدي نژاد تمام کساني را که سودجو هستند و هيچ کار مثبتي در سيستم اداري انجام نمي دهند، از کار برکنار کند. يک سال پيش قبل از اين که به انجمن پناه بياورم، فکر مي کردم که دو ايران وجود دارد: ايران ثروتمندان و ايران فقرا و اينکه ثروتمندان به هيچ وجه به مشکلات فقرا علاقه مند نيستند و اصلا به آنها فکر نمي کنند. ولي احمدي نژاد خلاف آنها را به ما نشان داد. او پس از خميني تنها کسي است که مي تواند وضعيت را تغيير دهد. نبايد ما را نااميد کند."

آقاي بحيرايي، معاونت کميته امداد امام خميني اظهار مي دارد: "در زمان شاه تنها 30 درصد روستاها امکان برق داشتند ولي امروز 90 درصد." در ساختمان بزرگ اين کميته، پرونده هاي يک ميليون خردسال از 52000 روستا بررسي مي شوند. به عنوان مثال، فرزند يک کارگر در استان لرستان، آنقدر محروم است که بايد هر روز با پاي پياده از کوهستان هاي مرتفع و پربرف عبور کند تا به مدرسه برسد. بحيرايي مي افزايد: "آقاي احمدي نژاد بايد يک اقدام جدي که درعين حال بسيار ضروري است را موجب شود. بايد بيشتر به فکر بود، مخصوصا براي بيکاري."

کسي به اين مساله توجه نمي کند. در تهران به مانند شهرهاي ديگر، تصاويري بيش ازحد "زنده" برروي ديوارهاي خيابان ها ترسيم شده اند. اينها شهداي انقلاب اسلامي و جنگ با عراق هستند. اظهارات احمدي نژاد که ناراحتي جامعه بين الملل را به همراه داشت، در واقع براي خانواده هاي همين شهدا و ديگر شبه نظاميان مذهبي که هميشه آماده بسيج هستند، ايراد شد. اين بسيجيان، دوست داشتني ترين عناصر نزد حکومت هستند و جاي آنها در دانشگاه ها، ارگان هاي دولتي، نهادها و ... محفوظ است. براي بسياري از فقرا، بسيجي بودن تنها راهي است که مي توان تحصيلات و کار مناسب داشت.

آيا جمهوري اسلامي به تعهدات خود عمل کرده است؟ محمد حسين، بهروز، حسن و احمد حاضر شدند که با هم يک چاي بنوشيم و کمي براي ما از گذشته و حال تعريف کنند. آنها پس از سال ها دوباره گردهم جمع شده اند و بين 37 تا 43 سال سن دارند. در حقيقت، اينها "شهداي زنده" هستند. داوطلبيني که در جنگ فاو، زماني که در گروه شناسايي مشغول پاتک به دشمن بودند، توسط هواپيماهاي عراقي در محاصره گازهاي سمي قرار گرفتند. سال 1986 بود و صورت هاي ورم کرده آنها در صفحات اول مطبوعات خارجي به چشم مي خورد. از آن زمان تاکنون، به سختي زندگي مي کنند. يکي از آنها چشمش را از دست داده و همگي در نفس کشيدن مشکل دارند. همه آنها مرتب دچار حالت تهوع مي شوند و نمي توانند بيشتر از 2 ساعت در روز کار کنند.

ماهيانه 300 يورو درآمد دارند. حسين با حالتي پرشور مي گويد: "قيمت داروها بسيار سرسام آور است و همچنين درمان. از پس آن برنمي آييم، تا آنجا که تا سال 1995، دولت ما را قرباني جنگ نمي دانست." اکنون اين جانبازها مي خواهند تا کشورهاي اروپايي که اين گاز را ساخته اند و آن را به عراق فروخته اند، از آنها دلجويي و خسارات و آسيب هاي متحمل شده آنها را پرداخت کنند.

آيا پشيمان هستند؟ خير، حتي حاضرند دوباره شروع کنند. حدود نيمي از همين مردان از بين رفته که حس مي کنند به آنها خيانت شده، به احمدي نژاد راي داده اند. آنها مي خواهند کمک مادي شوند و يک قدرداني و حق شناسي بين المللي از آنها به عمل آيد. بهروز مي گويد: "فقط که هيروشيما نبوده است!"

احمد با لبخندي تلخ مي گويد: "جوانان با ترحم با ما رفتار مي کنند، انگار که ما مفلس و فقير هستيم و آنها مجبورند ما را تحمل کنند. اصلا از کاري که ما انجام داده ايم خوششان نمي آيد. پسرم گاهي به من مي گويد: تو بايد هر شب به کمک کپسول اکسيژن تنفس کني، مگر در جواني ات چه کار کردي؟"

150 کيلومتر در کويري که يکدست به رنگ زرد است، پيش مي رويم. گنبدي زيبا و زرين، مرقد فاطمه، خواهر امام رضا. اينجا قم است، شهري مقدس با 50،000 دانشجوي طلبه. ولي حتي در اينجا هم، ريشه هاي مذهبي اين انقلاب که رييس جمهور جديد بي وقفه سنگ آن را به سينه مي زند، از شور و حال افتاده و جلوه اي ندارد. موسسه امام خميني با ستون هاي سنگي که توسط آيت الله مصباح يزدي [حماسه سراي تند خو و عاليجناب خاکستري پوش رييس جمهور جديد] اداره مي شود، هنوز به تعليم ملاهاي جوان مي پردازد. ملاهايي که در مغزشان اين تصور تزريق شده که: "هر کسي که به اسلام و پيامبر توهين کند، همان لحظه بايد با او برخورد جدي کرد."

مدرسه طلبگي حقاني، تبديل به دژ محافظه کاران، و مرکز تعليم و تربيت نخبگاني با افکار افراط گرا و تندرو شده است. "پرتو سخن"، مجله اي که از نظر ايدئولوژيکي به اين مدرسه نزديک است، به طور مرتب فراخوان هايي منتشر مي سازد با اين هدف که داوطلباني را آماده کند تا بتوانند براي روز مبادا خودشان را فدا کنند.

با اين حال، شهر قم که 27 سال پيش شهري قرون وسطايي بوده، امروز به وسيله اينترنت با سراسر جهان در ارتباط است. اين پيشرفت، به ويژه به لطف مرکزجهاني اطلاع رساني آل البيت درزمينه علوم شيعه در قم بر پا شده و در جهان منحصر به فرد است. سايت اين مرکز با بيش از 27 زبان، ماهانه 20،000 بازديد کننده دارد. کاملا مشهود است که اين مرکز نسبت به 8 سال "گشايش" خاتمي، رييس جمهور اصلاح طلب بي تفاوت نبوده است.

تعدادي از آخوندها که روز به روز نيز بر تعدادشان افزوده مي شود - همچون حسين نوه آيت الله خميني - گذري به گذشته دارند و انحرافات برخاسته از قدرت را مورد انتقاد قرار مي دهند. محمد خلجي، يک مذهبي مورد احترام که او نيز در گذشته انقلابي بوده، در کتابخانه خود اظهار مي دارد: "زمان، زمان آيت الله هاي سياسي است." وي که در زمان شاه زنداني بوده، براي بعضي از انحرافات افسوس مي خورد و اضافه مي کند: "اسلام از دموکراسي برتر است و به انسان، بعدي اصيل و واقعي مي دهد. هيچ گاه اسلام مخالف با آزادي بيان و انديشه نبوده و هرگز زنداني سياسي را جايز نشمرده است. به خاطر همين است که امروز عده زيادي انتقاد مي کنند و ناراضي هستند."

آيت الله صانعي که دادستان دادگاه هاي انقلاب بوده، امروز پا به سن گذاشته و ملايم و خوش قلب شده است. گويا دير به فکر حقوق بشر افتاده و درحالي که روي فرش ضخيمي نشسته است، مي گويد: "شيرين عبادي برنده جايزه نوبل عقيده دارد که خوبي و انسان خوب هنوز وجود دارد. اين چيزي است که بنده نيز سال ها گفته ام. پس از دوران امام خميني، همه چيز عوض شده است. قبلا مردم شرکت مي کردند و به هر کاري که مي کرديم، اعتقاد داشتند، ولي بعضي از اينهايي که بر سر قدرتند، همه چيز را تحريف و از شکل اصلي خود خارج کرده اند."

در راه بازگشت به تهران، مرقد بزرگ آيت الله خميني با جرثقيل هاي فراوان هنوز درحال ساخت و ساز به سر مي برد، ظاهر يک صدف خالي را پيدا مي کند. دورتر از آنجا در مرکز شهر، برروي ديوار سفارت سابق آمريکا نوشته شده که در 4 نوامبر 1979 به وسيله دانشجويان مسلمان تسخير شده است. اين محل امروز به موزه آثار انقلابي تبديل شده و نماي آن را بادقت بسيار حفظ کرده اند، به گونه اي که نشان عقاب آمريکا تبديل به اردکي شده است که پايين پرواز مي کند و مجسمه آزادي تبديل به اسکلتي خوفناک و درهم.

يک روان شناس مي گويد: "دقيقا همين است. آقاي احمدي نژاد از همان ابتدا شعارها را سر داد ولي ستون هاي انقلاب، فقرا، مذهبي ها و بسيجي ها همگي پوسيده شده اند. حکومت تبديل به صدفي توخالي شده که مي خواهد به دنبال يک بسيج همگاني خود کامانه، بازگشتي به عقب داشته باشد تا بلکه به اين طريق بتواند کنترل جامعه مدني را که از دستش خارج شده، دوباره به دست آورد."

براي اين روان شناس خونگرم که هر روز چهره واقعي ايران را رمزگشايي مي کند، نتايج اين "شيزوفرني مضاعف بين ايران غني و ايران فقير، سخت گيري هاي اداري و گشايش جامعه حقيقي" واقعا براي جوانان خطرناک و مايوس کننده است. وي اظهار مي دارد: "از هر دو ايراني، يک نفر کمتر از 18 سال دارد و تعداد 5/2 ميليون دانشجو داريم. آنها از حکومت مي ترسند، حکومتي که هر روز حلقه را تنگ تر مي کند و آنها را از نظر رواني عقيم کرده است. هر چيزي براي آنها قدغن است، ولي در کنار تمام اين ممنوعيت ها، ماهواره، نوشيدني هاي الکلي، فيلم و مجلات مبتذل وجود دارند. نتيجه دلسرد کننده است. جوانان ديگر به سياست علاقه مند نيستند و دين را زير سئوال مي برند. 1,500,000 جوان تحصيل کرده در خارج از کشور به سر مي برند. بسياري از بيماران جوان من، به مرز جنون و خودکشي رسيده و يا معتاد شده اند، هيچ آينده اي پيش روي آنها نيست."

پنج شنبه عصر که معادل با شنبه ماست، با اتوبوسي رايگان به قسمت شهداي بهشت زهرا مي رويم. اينجا خانواده شهدا، طبق رسم و رسوم، به يکديگر بيسکويت و چاي مي دهند و با دقت خاصي قبرهاي عزيزان خود را با گلاب مي شويند. روي بعضي از قبرها عکس بسيجي هايي که در جنگ به شهادت رسيده اند، به چشم مي خورد. بلندگويي سرودهاي انقلابي و مذهبي پخش مي کند. اين تعطيلي آخر هفته محرومين و مستضعفين است که نمي دانند چطور به گذشته بازگردند.

در گوشه ديگري از اين پايتخت، در بلندي هاي بزرگراه زيباي آفريقا که پر از بوتيک هاي پر زرق و برق آراسته شده است، تعطيلي آخر هفته فرزندان ثروتمندان آغاز مي شود که حتي نمي دانند چطور بايد آينده اي بسازند. ماشين ها به طور خستگي ناپذيري در بزرگراه رفت و آمد مي کنند.

از ماشين به ماشين، علامت دادن دخترها و پسرها به هم رواج پيدا کرده است. براي رد وبدل کردن آدرس الکترونيکي يا شماره تلفن با سختي براي چند لحظه مي ايستند. آنها به وسيله نيروي گشت انتظامي که پراکنده هستند، بازخواست شده و مجبور به درست کردن حجاب و آرايش مفرط خود مي شوند. خطر دور مي شود و جوانان دوباره کار خود را ازسر مي گيرند. صحنه اي عجيب در اين گوشه شهر، جايي که همه چيز آمريکايي شده قابل رويت است. در کافه ترياها مي توان تصوير رهبر معمم را درکنار عروسک هاي فيلم هاي تخيلي آمريکايي ديد.

زهرا، 18 ساله با يک شلوار جين تنگ و بلوزي دکولته زير مانتو، همراه با دو دوست دانشجوي خود آماده رفتن به يک مهماني خودماني هستند. آخرين بار، چند ماه قبل از آن در جشني ديگر، به خاطر رقص جريمه شده بودند. يک کابوس: پليس 17 جوان را "به عنوان بزهکار" دستبند زده همراه خود برد. زهرا در مقابل دوستان آشفته خود با خنده، خنده اي اجباري مي گويد: "پاسداران زن با خشونت با دختران رفتار مي کردند. حتي مي خواستند روي ما آزمايش بکارت انجام دهند. ما توانستيم به دليل مرد بودن پزشک مخالفت کنيم."

ماجرا 3 روز طول کشيد و به کمک يک وکيل رفع شد. آنها در زندان به گروه فاحشه ها ملحق شدند. زهرا مي گويد: "صداي جواني را که کتک مي خورد، مي شنيدم. خيلي وحشت کرده بودم. به خودم قول دادم که از همه چيز بگذرم و محجبه شوم." و سپس مي افزايد: "در پايان روز، قول هاي خود را فراموش کردم. آيا جوان بودن در ايران احمدي نژاد جرم است؟"

منبع: لوموند، 1 دسامبر

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه