|
برابری
خطرناك!
دکتر ناهید توسلی
|
 | |
پيشگفتار:
از ويژگيهاي جوامع استبداد
زده مانند جامعهي استبداد زدهي 2500 سالهي ايران، عدم امكان بيان
آزاد مسايل و مطالبات شهروندان آن است. بخشي و بلكه نيمي از ملت ايران
- يعني زنان ايراني - بهدليل استبداد ديرينهاي كه در حاكميتهاي 2500
ساله وجود داشت و اين خصلت استبداد، دروني جامعه، تاريخ، ذهنيت و
انديشهي ايراني شده بود، در وضعيت نامطلوبي ميزيستند، وضعيتي كه
خودِ حاكمان نيز اندك اندك بهدليل نامطلوبي زيستيِ سياسي / اقتصادي
خودشان به نابهساماني آن نيز آگاه ميشدند. در كنار اين
استبدادزدگي تاريخي 2500 ساله، پس از انقلاب اسلامي 57 و بهويژه پس از
دوم خرداد 76 و دوران هشت سالهي اصلاحات، زنان حضور چشمگيرتر و
فعالتري از خود نشان داده و بهدليل امكانات ويژه و شرايط خاص آن
دوران توانستند رسالت انساني خويش را فراتر از مسايل جنسي و جنسيتي
انجام دهند. اكنون نيز زنان ايران، ميدانند در كجاي تاريخ و در
كجاي جغرافيا و در چه برههاي از زمان ايستادهاند. ميدانند جهان، با
اين عظمت شگفتانگيز علم و تكنولوژي، چونان ماشيني عظيم و بيهيچ توقف
به حركت خود، كه شتاب آن لحظه به لحظه بيشتر ميشود، ادامه ميدهد.
زنان ايران، كه خود نيمي از جمعيت انتخاب كنندهي ورود مردان (و
نيز تعداد اندكي زن) به مجلس قانونگذاري بودند (و هستند)، ميدانند
همانقدر كه حق انتخاب كردن مردان و راه بردن آنان به مجلس را داشته و
دارند همان قدر هم حق دارند، هم خود وارد حوزهي همان فعاليتها شوند و
هم همانقدر حق دارند كه از حقوق خود ـاگر دچار تغيير و تبديل و
بيعدالتي گردد ـ دفاع كنند. در غيراينصورت بايد بپندارند كه از آنان
استفادهي ابزاري براي هدفهاي سياسي شده و ميشود، كه مسلما اين چنين
نيست. بديهي است زني كه ميتواند رييس جمهور، نمايندهي مجلس، عضو
شوراي شهر، شهردار و ... و ... جامعهاي كه خود در آن ميزيد، انتخاب
كند، مسلماً ميتواند و اساسا - با توجه به همهي مؤلفهها و قوانين
حقوقي / انساني مشابه - بايد بتواند خود، بهعنوان رييسجمهور،
نمايندهي مجلس، عضو شوراي شهر، شهردار و ... و ... نيز انتخاب شود،
(چه در غيراينصورت اساسا صورت مسأله دچار نهتنها اشكال، بلكه تناقض و
تضاد ميشود)، بنابراين هماو بايد در كليهي نهادهاي تصميمگيرنده
براي شرايط زيستي خود، با توجه به تجربياتي كه خود، بهدليل زن بودن و
مادر بودن اندوخته است شخصاً حضور داشته باشد و در رقم زدن شرايط زيستي
/ معيشتي و نيز سرنوشت اجتماعي، حقوقي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي و ... و
... خود، مستقيماً دخالت داشته باشد. در هفتههاي اخير چند خبر
جالب و مهم در مورد مسايل زنان در رسانهها آمدهبود كه از ميان آنها
به دو مورد زير اشاره ميشود: 1" )دفتر مطالعات فرهنگي مركز
پژوهشهاي مجلس طي گزارشي با نگراني اعلام كرد: برابري حقوقي ميان زن و
مرد خطرناك است ." 2) تشكيل كميتهي "عفاف و حجاب" كه بندي از
مصوبهي "راهبردهاي گسترش فرهنگ عفاف"، است در چارچوب اصول و مباني
روشهاي اجرايي گسترش فرهنگ و عفاف در 47 بند به تصويب شوراي عالي
انقلاب فرهنگي زنان رسيده است. با توجه به اين كه خبر اول زودتر از
خبر دوم در رسانهها منعكس شده بود و هر دو خبر در حوزهي ساختاري
بهگونهاي تاييد يكديگرند، فرصت بررسي روي خبر اول زودتر مقدور شد،
بنابراين تنها دربارهي خبر "|دفتر مطالعات فرهنگي مركز پژوهشهاي
مجلس" به مطالبي اشاره خواهد شد. در بخشهايي از گزارش مركز
پژوهشهاي مجلس به اين مطالب و مسايل اشاره شده بود1: - بحران جنسيت
يا دور شدن نسل جديد از هويت جنسي خود بهعنوان يكي از مهمترين
آسيبهاي اجتماعي - فرهنگ مسلط در دهههاي اخير با تمركز بر لزوم
برابري (زن و مرد) و غفلت از جنسيت و ويژگيهاي جنسيتي، پيامدهاي
مختلفي را سبب شده كه از جملهي آنها در حوزهي ذهنيات و تمايلات است
كه زن از زن بودن خود احساس رضايت نميكند، خود را متفاوت از مرد
نميشناسد و نميتواند انتظارات متفاوت از دو جنس را بپذيرد و در نتيجه
وجود قوانين و رويههاي متفاوت در مورد زن و مرد را تبعيض ميداند و
رفتهرفته خواهان تشابه و حذف اختلافات ميشود. - در هم شكستن
مرزهاي زنانگي و مردانگي دومين پيامد چنين وضعيتي است كه در نتيجه آن
رقابت بيحاصل با جنس مخالف و حضور در عرصههاي مردانه، ضريب ناامني
اجتماعي زنان را افزايش داده است... - ديگر پيآمد و آسيب ناشي از
تداوم وضعيت كنوني را فشار افكار عمومي و طبقهي نخبهي جامعه براي
متقاعدكردن قانونگذار به عدول از قوانين موجود و تدوين قوانين و
رويهي جديد عنوان كرده است. - در گزارش مزبور به نگراني از اين كه
در جامعهي ايران اصلاحات قانون حضانت هم اكنون بهسمت سپردن حضانت به
مادران سمتگيري شده نيز اشاره شده است. توصيههايي كه دفتر
مطالعات فرهنگي مركز پژوهشهاي مجلس در اين گزارش داده بدين قرار
است: - حمايت از تشكل، استحكام و كارآمدسازي خانواده. - تقويت
هويت انساني و جنسي، حمايت از زنان آسيبديده، تقويت امنيت اجتماعي و
صيانت جنسي زنان و تقويت بهداشت جسمي و روحي آنان. در گزارش مزبور
كه بهنظر من گزارش بسيار بسيار مهم و قابلتوجهي براي جامعهي زنان ما
ميباشد واژهها و عبارات كليدي ويژهاي بهكار رفته كه ميبايست معنا
و مفهوم و وجه كاركردي هريك از آنها حتماً تعريف شود؛ واژهها و
عبارتهايي مانند: آسيبهاي اجتماعي؛ فرهنگ تسلط دردهههاي اخير
(احتمالا دهههاي 60 ـ 70 ـ 80)؛ غفلت از جنسيت، ويژگيهاي جنسيتي،
حوزهي ذهنيات و تمايلات ؛عدم رضايت زن از زن بودنش؛ عدم شناسايي زن از
متفاوت بودنش از مرد؛ عدم توانايي پذيرش انتظارات متفاوت از دو جنس
(توسط زن)؛ تبعيض انگاشتن وجود قوانين و رويههاي متفاوت در مورد زن و
مرد| (توسط زن;) خواستن تشابه نقشها و حذف اختلاف ]|بامردان( [|توسط
زنها)؛ در هم شكستن مرزهاي زنانگي و مردانگي؛ رقابت بيحاصل ]|زن|[|
با جنس مخالف؛ حضور ]|زن|[| در عرصههاي مردانه؛ افزايشدادن ضريب
ناامني اجتماعي زنان؛ مشكل دور شدن| (زنان) از هويت زنانه ]| كه البته
نظر برخي ازنويسندگان غربي نيز هست[|!؛ و عبارت: "فشار افكار عمومي و
طبقهي جامعه براي متقاعد كردن قانونگذار به عدول از قوانين موجود و
تدوين قوانين و رويههاي جديد"! و بالاخره: " -در جامعهي ايران
اصلاحات قانون حضانت هماكنون بهسمت سپردن حضانت فرزند به مادران
سمتگيري شده است.!" مهمترين نكتهاي كه مركز پژوهشهاي مجلس
بهعنوان پيشنهاد در برابر مسايل بالا عنوان نموده " -حمايت از
خانواده و رشد محورهاي: 1) تشكيل، 2) استحكام و 3) كارآمدسازي
خانواده|" است و... نكتهي بسيار مهم ديگر دربارهي اين گزارش،
بررسي حضور تعداد يا درصد اعضاي زن و مرد در اين پژوهشهاست كه در حال
حاضر نامشخص ميباشد (بهدليل آنكه در گزارش خبري مزبور به آن
اشارهاي نشده است.) زيرا اگر اين پژوهشها توسط زنان و مردان پژوهشگر
(جمعاً و فعلا ميپذيريم با هر درصدي) صورت گرفته باشد، برخي از مفاد
آن در صورت حضور زنانهي زنان در تصويب آن، با كل صورت مسأله پارادوكس
دارد. مگر اين كه بپنداريم زناني كه در مركز پژوهش مزبور حضور
داشتهاند و نظرشان اِعمال شدهاست و در چارچوب مقررات و قوانين و در
زيرمجموعهي حاكميت مردانهي حاكم بر آن جمع، خود، باورمند آن فرهنگ
مردانه بوده يا شده باشند. در عين حال اگر فرض بر اين باشد كه
پژوهشگران مزبور همگي مرد باشند (كه جاي تامل فراوان دارد)!، در آن
صورت قوانيني را كه مردان، حتي با همراهي و همسويي همان زنان (كه
پيشتر اشاره شد كه در حوزههاي منافع مردانه فعاليت دارند) براي
سرنوشت و حيات زنان - و صِرفاً بهدليل جنس و جنسيت - تدوين كنند،
اساساً نهتنها نميتوان نام «قانون» برآن نهاد، بلكه بايد آن را به
عنوان دستورالعملي يكسويه، تحميلي و زورمندانه تلقي كرد. بخشي از
مطالب اعلام شده در گزارش مزبور، مطالب قابل پيگيريِِ حقوقي/ قضايي
هستند (البته اگر در جامعهاي دموكرات زندگي كنيم)، مانند: " -زن
از زن بودن خود احساس رضايت نميكند" - ادعاي "عدم شناسايي زن از
متفاوت بودن با مرد]| "البته درچه حوزهاي، اشاره نشده است - عدم
پذيرفتن "انتظارات متفاوت از دو جنس " -تبعيض انگاشتنِ وجود قوانين
و رويههاي متفاوت در مورد زن و مرد" و خلاصه " -خواهان تشابه
نقشها و حذف اختلافات]| "ميان زن و مرد( [|توسط زنان) در نتيجه،
زنان بايد در برابر اين موارد، كه تقريباً ميشود گفت همگي آنها از
نگاه تفسير، تبيين و تأويلي يك سويه و خود]|مرد[| محورانه از سوي
حاكميت مردانه بر زنان تحميل شده است يا آنها را تأييد كنند، يا سكوت
كرده و خفه شوند و در اين روزهاي دوران سدهي بيستويك و نيز هزارهي
سوم ميلادي كه با توجه به دادههاي علمي و آزمايشات DNA كه توسط
دانشگاه بركلي در سال 1975 انجام گرديده مشخص شدهاست كه "زنان( "فرض
ميگيريم به دليل زن / مادري و ديگر دلايلي كه ميتواند قابل بررسي و
پژوهش باشد)، نخستين انديشهورزانِ (هوموسپينها) نوع بشر بودهاند كه
150 هزار سال پس از آنان، اولين جنس مخالفشان يعني مردان به حوزهي
انديشهورزي دست يازيدهاند2، شاهد برخوردي اين چنين ناعادلانه با بخشي
از انسانيت باشند. معلوم نيست پاسخ به اين پرسشها (كه چگونه و
براساس كدامين موازين علمي، ديني، شرعي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي،
اقتصادي اين مؤلفهها و دادههاي اعلامشده در بالا كه در گزارش مزبور
تدوين شدهاست) چيست؟ و آيا اساسا امكان و اجازهي چنين پرسشي از نهاد
مركز پژوهشهاي مجلس شورا كه اعضاي آن با راي همين شهروندان "زن" وارد
ستاد قانونگذاري شدهاند، هست يا نه؟ و در عين حال و در صورت امكان چه
پيآمدي بهدنبال خواهد داشت! اگر براساس مؤلفهها و دادهها و
باورهاي مردمدارانهي قانونگذاران مزبور نيز بررسي كنيم و بپذيريم
آري! چنين نارضايتي وجود دارد، براساس هيچ معياري نميتوانيم ادعاي
"ناراضي بودن زن از زن بودن خود" را بهعنوان جرم يا خلافي از سوي زن
اثبات كنيم. در عين حال ما بهعنوان "زن" نميتوانيم نپرسيم چرا مرد از
مردبودن خود نهتنها ناراضي نيست، بلكه راضي هم هست؟ و بعد هم
نميتوانيم يقين نكنيم كه چون ريش و قيچي، هر دو در دست خود مرد است،
بنابراين آنچه را كه "رضايتمندي"ست، مرد، از پيش براي خود برگزيده و
بهخاطر اين كه زن را نهتنها بهدليل - بلكه به جرم واهي " -زن بودن"
كه ريشه در ارزشگذاريهاي دوگانهي (dualism) حاكميت مردانه دارد،
متهم به اينهمه خصلتهاي ناموجه نموده، موجب نارضايتي زن از اينگونه
"زن تلقي شدن" خود گرديده است. بدونشك اگر زنان از اينگونه زن
بودن خود كه جامعهي يكسونگر مردانه به آنان تحميل كرده است ناراضي
باشند اين طبيعيترين و موجهترين نوع نارضايتي از شرايط موجود خود
است. همانگونه كه هر ستمديدهاي حق ناراضي بودن از شرايط خود و
اعتراض به آن را دارد، زنان هم، بهدليل ستم تاريخي و بهدليل آگاهي
تاريخي از اين وضعيت، بايد چنين درك و چنين رفتار و عكسالعملي را
داشته باشند. اگر زن غير از اين ميپنداشت، بايد جاي نگراني
ميبود. يا مسألهي "دور شدن نسل جديد از هويت جنسيتي خود" اگر
منظور از نسل جديد، نسل "زنان" هم باشد، (فعلا وارد حوزههاي بررسيهاي
مردانه نميشويم) كه آنهم به همان دليل موجه است كه، از هويت جنسيتي
خود دور شوند. زناني كه ابژه بودن خود را در جامعه حس و درك ميكنند،
چگونه ميتوانند با يك چنين هويت جنسيتي مجعول و بيگانه و ساختهي
ذهنيت جامعهي سنتي مردانه و مرد/پدرسالارانه در اجتماع مثمر ثمر
باشند؟ R.oward در كتاب "فمينيسم، فرهنگ و سياست( "1982" )هويت
جنسي" را "گونهاي درك از احساسات جنسي خود" تعريف ميكند، آنچه هرگز
"زن تاريخيِ" همهي جوامع و از جمله جوامع شرقي، آن احساسات را نهتنها
نتوانستهاند درك كنند كه اگر هم درك كرده باشند هميشه بايد خود، به
دست خود آن احساسات را سركوب ميكردند و شايد بههمين دليل است كه او
اضافه ميكند: ..."هويت جنسي در فرهنگي كه شخص در آن زندگي ميكند
مفهوم پيدا ميكند ." جالب است كه در اين گزارش، به "هويت جنسيتي"،
كه ساخته و پرداختهي شرايط فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و...جامعه
به ويژه جامعهي مرد / پدرسالار است اشاره شده و نه به هويت جنسي، كه
هويتي فيزيولوژيكي است و زن مسلما هرگز از آن دور
نميشود. بنابراين، وقتي زن در جامعهاي نتواند از ويژگيها و
تواناييها و احساسات خود كه هويت انساني / جنسي او را تعيين و مشخص
ميكند بهدليل تابو بودن استفادهي بهينهي انساني بكند، بديهي است كه
بايد از هويت جنسيتي خود كه در ساخت جامعهي مردانه پديد آمده و
بهدليل هويت جنسياش بر تحميل او شده دور شود! آنچه به آن، در
اين گزارش تحت عنوان هويت جنسيتي اشاره شدهاساسا هويتي مجعول است.
زيرا در قسمت ديگري (كه به آن پرداخته خواهد شد) به هويت ديگري تحت
عنوان "هويت زنانه" اشاره شده است. گرچه فرقي هم نميكند كه زن يا مرد
از هويت جنسي خود يا هويت جنسيتي خود و حتي از ديگر هويتهاي اجتماعي،
سياسي، فرهنگي، ملي، ديني و...خود دور شوند. دور شدن يا نزديك شدن
هويتي كه نتوان آن را بهعنوان يك هويت واقعي طبيعي، فيزيولوژيكي،
فرهنگي، اقتصادي، عاطفي، عشقي، و...و... در جامعه ارايه داد، چه فرقي
دارد؟ يا اين كه "زن خود را متفاوت از مرد نميشناسد و نميتواند
انتظارات متفاوت از دو جنس را بپذيرد و...." نكتهي بسيار مهم در مورد
اين بند از گزارش مزبور (البته مانند ديگر موارد اشاره شده در پيش)
تغيير دادن صورت مسألهي اصلي است. با توجه به بخش نخستِ جمله، همه
ميدانيم كه دو جنس نر و ماده، بنا بهدلايل فيزيولوژيكي، مسلما با هم
تفاوتهايي دارند. ولي در مورد عدم توانايي زن از پذيرفتن انتظارات
متفاوت از دو جنس، ميدانيم كه اين انتظارات متفاوت را كه شرايط اجتماع
و تجربيات اجتماعي و فرهنگ حاكم مردانه بر يك جامعه ميسازد و تحميل
ميكند نبايد پذيرفت. زيرا، ديگر اين انتظارات در حوزهي فيزيولوژيكي
نيست بلكه در حوزهي جنسيت و شرايط تحميلي به زن است. بديهي است زن، از
مرد انتظار فرزندزايي و شيردادن به بچه را ندارد، ولي اگر زن در حوزهي
همهي حقوق انساني و شخصي خود - به دليل جنساش - تفاوتي با مرد ببيند،
هرگز آن را نميپذيرد. اين تفاوتها، كه همگي توام با
ارزشگذاريهاي دوگانهي تقابلي (مانند سفيد و سياه، بلند و كوتاه،
بالا و پايين، دارا و ندار، زيبا و زشت، زن و مرد و...) هستند، همه و
همه در حوزهي ساختار مردانه شكل گرفته و ارزشگذاري شدهاند و بهقول
ژاك دريدا بايد در همهي آنها ساختارشكني كرد. بدون شك تفاوت ميان
اين "دوگانهها" كه يكي از آنها هم تفاوت جنسي ميان زن و مرد است امري
كاملا طبيعي و بديهي است. همانگونه كه فمينستهاي ايتاليايي از تفاوت
ذاتي و آغازين زنان كه مادري است بهره ميگيرند، فمينيستهاي فرانسوي
مانند Rih |(1976) و Kristowa (1980) مادري را يك تجربهي ذاتي
باالقوهي زنانه ميدانند، در عين اينكه اين تفاوتها منشأ فرهنگي
ندارند زيرا ميدانيم كه "جنسيت"، همانگونه كه پيشتر گفته شد، ساخته
و پرداختهي فرهنگ و شرايط اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي و...
مرد/پدرسالارانه است. چرا بايد زن از نظر انساني و صرفاً بهدليل
تفاوت جنساش، كه مشمول مرد هم ميشود، خود را متفاوت از مرد بشناسد؟
به چه دليل عقلي، علمي، تجربي، ديني، و...؟ K. Millett (1970)
عقيده دارد: "كليشهسازي نقش جنسي، كنترل اجتماعي بر زنان را تضمين
ميكند، زيرا زنان از دوران كودكي تربيت ميشوند تا پذيراي نظامي شوند
كه جامعه به حوزههاي مردانه و زنانه تقسيم ميكند و قدرت عمومي را به
مردان وا ميگذارد." او اضافه ميكند: "نقشهاي جنسي كه به زنان خصايص
عاطفي و به مردان خصايص راهگشا ميدهد اساسا شكلي از سركوب هستند زيرا
زنان را از فعاليت اجتماعي باز ميدارد ." بدونشك همانگونه كه
Bell Hooks(1981) ميگويد: "تبعيض جنسي از اهميت اساسي برخوردار است،
نه به اين دليل كه مبناي تمامي اشكال ديگر سركوب است بلكه به اين دليل
كه اِعمال سلطهاي است كه تمامي افراد آن را تجربه ميكنند." در
جامعهي مردسالار و مردمحور، همهي ويژگيها، ارزشها و احكام و حتي
اساطير، تاريخ، فلسفه، عشق، عرفان، علم، تكنولوژي و همهي روابط
فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي، جنسي (حتي جنسيتي) و خلاصه همه و همه
چيز مردانه و بر اساس ذهنيت مردانه ساخته شدهاست. بنابراين تعريفي كه
اين جامعهي مردانه از "زن" ميدهد و او را بهصورت ابژه ميسازد و
تصوير و تصور ميكند و هر نوع نيروي خلاقه و فاعليت را در او سركوب
ميكند، دقيقا تعريفي مردانه است. بر اساس همين نگرش تحميلي يك سويهي
اقتدارگرايانهي بيرقيب، حالا كه خود يكهتاز ميدان است ميخواهد با
همين تعريف و درك مردانه يخود از "زن" قوانين زندگي و هستيِ زن را نيز
خود بنويسد و اجرا كند. بديهي است اين، با هرنوع منطق فلسفي و دانش و
آگاهي عصر تكنولوژي و عصر علم و خرد در تضاد است و همخواني
ندارد. آيا مفهوم "درهم شكستن مرزهاي زنانگي و مردانگي| (حتماً
بهوسيلهي زنان) كه نتيجهي رقابت بيحاصل]| زنان[| با جنس مخالف
تلقي ميشود و پيآمد آن حضور در عرصههاي مردانه است كه ضريب ناامني
اجتماعي]| ناامني براي زنان يا مردان يا همهي آحاد اجتماعي[|را
افزايش داده" مفهومي قابل درك و قابل اثبات از ديدگاه اجتماعي و جامعه
شناختي هست؟ مرزهاي زنانگي و مردانگي كدامند؟ كه درهم شكستن آنها
بهدليل رقابت با جنس مخالف ضريب ناامني جامعه را بالا
ميبرد؟ رقابتهاي بيحاصل زنان با جنس مخالف كدام است؟ جنس مخالف
(اينجا، مرد) چه امكانات برتر و بالاتر طبيعتي و جنسي (نه جنسيتي كه
ساختهي جامعه است) دارد كه زنان بايد با او به رقابت برخيزند؟ آنهم
رقابت بيحاصل؟ آيا مگر باورمند نظريهي بسيار بيمارگونه و
خود(مرد)محورانهي فرويد هستيم كه چنين نگاه غيرانسان وارانهاي را
به اعضاي آدمي منتقل و فتوا صادر مينماييم؟ حضور در كدام عرصهي
مردانه؟ چه كسي عرصههاي اجتماع را براي نوع بشر =( آدم / انسان) كه در
قرآن همهي آنها، چه زن و چه مرد در مورد مسايل كلي عام و انساني و
زندگي، يكسان و به يك اندازه مورد خطاب قرار گرفتهاند به حوزههاي
زنانه و مردانه تفكيك كرده است? اساساً "هويت زنانه( "كه هويتي سخت
شگفتانگيز و آفريننده است) چيست كه زنان دارند از آن دور ميشوند و با
دور شدن از آن براي زن معاصر مشكل ايجاد كردهاند؟ صفت "زنانه" كه زنان
به آن افتخار دارند در حوزهي ادبيات مردانهي اجتماعي، سياسي، ديني،
فقهي و... چگونه تعريف و يا چگونه تاويل و تفسير ميشود كه چنين ادعا
يا تهمتي را متوجهي زن ميكند كه زن دارد از آن هويت دور ميشود؟ |
آيا امكان دارد پژوهشگران نهاد قانونگذاري مركز پژوهشهاي مجلس
كه قانونگذاران آن با راي نيمي، و بلكه بيشترِ همين زنان ـ كه
اينگونه در مظان اتهامات واهي قرار گرفتهاند ـ به مجلس راه يافتهاند
فرصت بحث و گفتوگو به زنان حقوقدان و زنان فعال در امور زنان را
بدهند و با آنان به چالش بنشينند و حرفهاي آنها را با استناد به
آيههاي كتاب آسماني دين خدا و قرآن بشنوند؟ | چگونه است كه
"مردان"، حق دارند و بايد حقوق اجتماعي زنان را تعيين كنند؟ اين در
كجاي قانون الهي (قرآن) و در كجاي قانون اساسي آمده است كه زنان سهم
مادري خود را كه حضانت از فرزند است بايد به پدر واگذار كنند؟ آنهم در
اين دوران، كه ديگر دوران بربريت نيست، بلكه دوران تمدن و دوران علم و
تكنولوژي است. دنياي دو دوتا چهارتاست. دوراني كه ديگر اگر زني فرزند
دختر زاييد و مرد از اين (به زعم خودش) حقارت برآشفت، بايد خود را
سرزنش كند كه كروموزوم xy |دارد و نه زن را (با كروموزوم xx|) مقصر
بداند و از اين رهگذر به خود اجازه بدهد به ازدواجهاي مكرر ديگر براي
پسر داشتن تن در دهد و مشكلِ (نه تنها) زن معاصر، بلكه مشكل جامعه را
با چنين ناعدالتي و نابرابري انساني چند چندان كند؟ | | "زن /
مادر" كه توانايي فيزيكي وشيميايي و بردباري وتحمل و صبوري و از همه
مهمتر توانايي عطوفت و مهرورزيدن به دليل تجربهي نُه ماه بارداري و
پروراندن نطفهاي كوچك تا انساني خداگونه را در درون جان خود دارد و
توانايي و صبوري و رنج به دنيا آوردن او را با ذره ذرهي وجود و
سلولهاي خود حس ودرك ميكند و آنگاه توانايي تغذيه و از شيرهي جانش
به او شيردادن و خوراندن را دارد، بديهي است كه بايد بپذيرد در
جامعهاي كه زندگي ميكند نسبت به قوانين حضانت كه به سوي سپردن
نگهداري فرزند به وسيلهي خودش، كه مادر است ميرود سمتگيري كند! نه
مگر فرزند پارهي تن اوست؟ پدر چه چيزي بيش از مادر - اگر نه كمتر از
او - به فرزند داده است و ميدهد تا نطفهي فرزند شكل بگيرد كه بايد
حضانت به او سپرده شود؟ مگر "زن/مادر" ماشين جوجهكشي است كه كارش
فقط زاييدنِ "شير" باشد آن هم نر؟ زنِ امروز تا كي بايد تاوان ناآگاهي
و نابخردي گذشتگاني را بدهد كه بهدليل عدم اشراف به هستيشناسي انسان،
به گمان داشتن دانش و وهمِ آگاهبودن در حوزههاي تخصصي خود (اگرنه خود
خويش را) بلكه جامعهي ناآگاه مرد/پدرسالار آنان را اسوه پنداشته
است؟ با همهي باور و احترام و ارادت و عشقي كه به بزرگان علم و
حكمت و فلسفه و شعر و ادبيات وطن عزيزتر از جانم دارم ناگزيرم بگويم،
صِرف ملاصدرا بودن، ملاهادي سبزواري بودن، فردوسي و سعدي و حافظ و
مولانا بودن، براي شناخت عادلانهي جهان كافي نيست! ديديم و ميبينيم
همهي اينان و نيز افلاطون و ارسطو و سقراط و روسو و هگل و نيچه و ...
چه و چه ... همه به اين نقطه كه ميرسند ميشكنند و فرو ميريزند؟ چرا؟
زيرا هنوز توحيد را و آن وحدت و يگانگي جان هستي را كه بهزعم تمامي
اساطير و تاريخ و علم، "مادينه" است و نيز آن "نفخه" را كه در درون
آدمي (زن و مرد) يكسان دميده شده است، بهدليل تاثير و تاثر حضور در
جهان مرد/پدرسالارانه يا ندانسته و نفهميدهاند يا به باورمندي آن
نرسيدهاند. در غير اينصورت چگونه ميشود پذيرفت كه فيلسوفي چونان
ملاصدرا در كتاب خود "الحكمهالمتعاليه"، در اشاره به خلقت موجودات و
انسان و بالاخره "زنان" بگويد: (نقل به مفهوم" )زنان حيواناتي هستند
كه خداوند آنان را براي نكاح با مردان خلق كردهاست"، كه البته شاگردش
ملاهادي سبزواري نيز به او تاسي كرده و در توضيح فرمايشات جناب ملاصدرا
در پاورقي همان صفحه بنويسد: "در اينكه ملاصدرا زنان را در زمرهي
حيوانات داخل كرده است اشارهي لطيفي است به اينكه زنان از آنجايي كه
عقلشان ضعيف بوده و قدرت ادراك جزئيات را ندارند و رغبت به زينتهاي
دنيا دارند، نزديك است كه ملحق به حيوانات شوند كه اين مطلب هم حق است
و هم راست." عجبا و اسفا كه ميبينيم رغبت به زينتهاي جهان
سرمايهداري و امپرياليستي امروز دنيا در يد قدرت قَدَرِ مردان است و
همهي مؤلفههاي علمي و تجربي ثابت كردهاست كه قدرت درك جزئيات را
"زن/مادر" بهدليل ويژگي مادرانه بهمراتب بيشتر از مرد دارد! اين
بخش را بدان سبب آوردم تا بدانيم در ساختار عادلانه و انسانوارانه و
اسلاموارانهي جامعهاي كه ملاصدرايش با اينهمه عظمت و بزرگي، زن را
اين چنين ميديده و ميفهميده است بايد بررسي كرد و نتيجه گرفت كه
حاكميتهاي مردانه چگونه در رگ و پي و نسوج انديشهي چنين بزرگاني رسوخ
كرده و ذهنيت آنان را اينگونه نامنطق و مردانه كرده بودهاست. بديهي
است توضيح اين مورد نشان دادن قدرت فاجعهآميز حاكميت جاهلانهي
مردانهي دوراني از تاريخ است كه بزرگاني چون ملاصدرا و حاجملاهادي
سبزواري و ديگراني چون فردوسي و مولانا و حافظ و سعدي و...را در خود
پرورانده است، و نه صِرفا ضعف نقد آنان، زيرا آنان هم مانند بقيه،
محصول جامعهشان هستند. قرآن، كه مورد استناد اينان (از جمله
ملاصدرا) بودهاست، در مورد خلقت انسان (زن و مرد) بارها و بارها در
آيههاي گوناگون اشاره كردهاست كه ما شما =(انسان) را از نَفس واحده
(كه از قضا مونث است) آفريديم.3 گرچه در ميان خيل اين همه مردان،
هستند آناني كه چون پيامبران اوليالعزم (نوح، ابراهيم، موسي، عيسي،
محمد)، و امامان و اولياءاللهمانند علي، حسين و.. نگاهي عادلانه و
برابر نسبت به هستي جهان داشتهاند، نيز مردان بزرگي چونان گاندي،
نهرو، اقباللاهوري، شريعتي، يونگ، و ... چرا راه دور ميرويم، همين
رييس جمهور پيشينمان سيد محمد خاتمي نگاهي عادلانهتر و برابرتر نسبت
به انسان و جهان داشتهاند و دارند. نگاهي كه در آن دوگانگي ميان ناس
=[ تودهي مردم (زن و مرد)، آنچه بيش از همه در قرآن مخاطب قرار
گرفتهاست] وجود ندارد. در بخش آخر گزارش مركز پژوهشهاي مجلس اشاره
به "حمايت از تشكيل، استحكام و كارآمد سازي خانواده" شده است. نخست
بايد پرسيد تعريف خانواده چيست؟ مردي شصت ساله كه دختري 16 ساله را بنا
بهدلايل اقتصادي و فقر از پدرش ميخرد و او را به جمع چند فقره زنان
ديگرش كه به سن مادر بزرگ اين دخترند اضافه ميكند و در فضايي خالي از
عشق و دوست داشتن و خالي از رفع نيازهاي عاطفي، جسمي، جنسي، اقتصادي و
... هريك از اين گروگانهايِ مستضعف، كارخانهي جوجهكشي داير ميكند و
هريك را اسير گروهي كر و كور و شل و مريض ميكند و خود با آرامش خاطر
از اين سوژهها و اُسراي خانگي، استفادههاي متفاوت ميكند. هر وقت
خسته بود سري تازه ميكند و هر وقت خشمگين، مشتهاي گره كردهاش را بر
كت و كول و سروصورت هركدام كه دم دستش بودند فرود ميآورد و اگر هم
دچار بيماري توهم شد راحت سر هر كدام را كه خواست گوش تا گوش ميبُرد و
روي سينهشان ميگذارد و پس از پرداخت ديهشان ـ كه او مالك مطلق اين
ضعيفههاي مستضعف است ـ با راحتي و دلي شاد دست در جيبهايش ميكند و
سلانه سلانه به طرف حرمسراي نكبت بارش براي تلذذ بيشتر يا قتل ديگري
ميرود؟ | اگر تشكيل خانواده و استحكامش اين چنين است كه
كارآمدسازيِ بهتر از اين نخواهد داشت. | در غيراينصورت بهتر است
مركزي چنين قانوني با همياري و همكاري و تبادلنظر و ... زنان
حقوقدان، روشنفكر، آشنا با اقتصاد، سياست، فرهنگ، هنر، روانشناسي،
روانپزشكي، اسطورهشناسي و تاريخو خلاصه متخصص در كليهي اموري كه در
حوزهي اين پژوهشها ميگنجد راهكارهاي واقعيتر و عينيتري براي معضل
وضعيت زنان در جامعهي اسلامي پيدا كنند. تحريف يا تغيير يا اشتباه
فهميدن صورت مسأله ضربههاي سختي، نهتنها به زنان و به خانوادهها
بلكه به نهادهاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و...جامعه خواهد زد. |
تقويت هويت انساني و جنسي و صيانت جنسي زنان جز با آزادي انتخاب
همسر، توامان از سوي دختر و پسر و زندگي مشترك برابر و امكان استفاده و
بهرهوري از همهي خواستهها و امكانات انساني، جسمي، جنسي، روحي،
اقتصادي، فرهنگي، سياسي و... مشترك و برابر امكانپذير نميباشد. |
همان كه، در مادهي 16 "كنوانسيون رفع هرگونه تبعيض عليه زنان"
سازمان ملل آمده و متأسفانه بهدليل همين بند مجلس ششم نتوانست آن را
تصويب كند تا ديگر بندهاي آن كه قابل اجرا بودند نيز باطل
نگردد.
پينوشتها: 1- كليهي مطالبي كه به صورت ايتاليك
نوشته شدهاند عين واژهها يا عبارات مندرج در متن خبر مزبور
است. 2" -حوّاي آفريقايي" اولين انسان "انديشه ورز( "هوموساپسنز)،
دكتر ابراهيم يزدي، مجلهي نافه شمارهي 26 (مسلسل 64-63) مرداد/شهريور
1384 صفحهي 4 3- سورههاي نسا آيه (1-) انعام (98- ) اعراف (189- )
زمر (6) و.... 4- كليهي ارجاعات از كتاب "فرهنگ و نظريههاي
فمينيستي" . "مگي هام"؛ ترجمهي فيروز مهاجر / نوشين احمدي خراساني و
فرح قرهداغي، نشر توسعه، تهران 1382
ميباشد. |