|
|
|||
هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست، پیرامون استبداد و خودکامگی فرهنگ ایرانی، شهرام عدیلی پوراز که می نالیم و فریاد چرا می داریم؟ امروز مرده ریگ فرهنگ خرافی و پوسیده تصوف و تشیع غالی و دستگاه مراد و مریدپروری فقاهت شیعی و صوفی گری به ما رسیده است و به قوت تمام همچنان زنده است. روحیه مرید و مرادی و شیخ و شاگردی و خرقه بخشی و تسلیم محض بودن شاگرد و اطاعت کورکورانه بی چون و چرا و بی منطق و سجاده به می آلودن به امر پیر مغان هنوز به شدت در میان ما ایرانیان در هر صنف و شغل و هنری که باشیم جاریستمطلب از یک قصه ی تلخ و دردناک شخصی آغاز می شود که دنبالک آن به درازنای تاریخ
پر پیچ و خم و اندوه بار ما می کشد و در آن کش و قوس می آید و در خود می پیچد و گم
می شود و گاه پیدا می شود و دوباره گم می شود و باز پیدا می شود. و ما همچنان دوره
می کنیم شب را و روز را / هنوز را. و تا این گره ی کور را باز نکنیم و به ظواهر امر
بپردازیم و علیه استبداد حکومتی داد سخن بدهیم و گاه به نجوا و گاه به فریاد از
حاکمان شکوه و شکایت کنیم راه به جایی نمی بریم و در همچنان بر همین پاشنه می چرخد
و دستی از غیب برون ناید و کاری نکند. نفس ات اژدرهاست او کی مرده است ؟ مگر برخورد های تند و افراطی اهل ادبیات و استادان و صاحب نظران و به ویژه مهدی
اخوان ثالث را با احمد شاملو پیرامون سخنرانی اش در مورد فردوسی از یاد برده ایم ؟
مگر برخوردهای یک طرفه و تند و مستبدانه ی خود جناب شاملوی بزرگ را با اهل فرهنگ و
هنر از یاد برده ایم ؟ مگر فراموش می شود برخوردی که او با داریوش آشوری در مورد
شعری داشت که او تنها نظر شخصی اش را درباره اش گفته بود و از زوایه ی دید خودش آن
شعر را تحلیل کرده بود ؟ مگر تندروی ها و برخوردهای زننده ی جلال آل احمد و علی
شریعتی با اهل فکر و فرهنگ و معرفت از یاد می رود ؟ مگر آن همه فحش و متلک و بد و
بی راه که جناب ابراهیم گلستان هر روزه نثار اهل ادب و نویسندگان و شاعران و فیلم
سازان کرده و هنوز هم سر پیری می کند پیش چشم مان نیست ؟ به یقین فردوسی و حافظ و
خیام و نظامی و مولانا هم همین رفتار و شاید از این هم بد تر را داشته اند که آن
روزگاران اصلن حرفی از دموکراسی و تکثر نبوده است و مراد پرستی و شیخوخیت و اطاعت
بی چون و چرا از استاد به عنوان یک ارزش تبلیغ می شده است و امروز ما اگر چنین
چیزهایی در مورد آن ها نمی بینیم یا نمی شنویم به دلیل فاصله ی زمانی زیادی ست که
از آنان داریم و از زندگی خصوصی و رفتار شخصی شان خبر نداریم یا چون از آن ها بت
ساخته ایم نمی پسندیم هیچ گردی بر دامن کبریایی شان بنشیند و هر چه آن خسرو کند
شیرین کند. خوب با این حساب از که می نالیم و فریاد چرا می داریم ؟ امروز مرده ریگ
فرهنگ خرافی و پوسیده ی تصوف و تشیع غالی و دستگاه مراد و مرید پروری فقاهت شیعی و
صوفی گری به ما رسیده است و به قوت تمام همچنان زنده است. روحیه ی مرید و مرادی و
شیخ و شاگردی و خرقه بخشی و تسلیم محض بودن شاگرد و اطاعت کورکورانه ی بی چون و چرا
و بی منطق و سجاده به می آلودن به امر پیر مغان هنوز به شدت در میان ما ایرانیان در
هر صنف و شغل و هنری که باشیم جاری ست . آیا از یاد برده ایم آن سخن زنده یاد هوشنگ
گلشیری را که خودش را نهنگ دریای داستان نویسی ایران می دانست و زمانی گفته بود من
یک خرقه دارم و آن را فقط به فلانی می بخشم ؟ با این ویژگی ها و این اخلاق و منش ما
آزادی و دموکراسی می خواهیم ؟ این که رفتار و کردار روشن فکران مان ست پس وای به
عوام و توده های مردم ! هر روزه رفتارهای به شدت مستبدانه و خشن را در کوچه و
بازارمان می بینیم ، از رفتار راننده ی تاکسی و اتوبوس با مسافران و رانندگان با یک
دیگر و با عابران پیاده و رفتار استاد کاران و رییسان با شاگردان و مرئوسان و
زیردستان و کارمندان شان گرفته تا دعواهای گروه های سیاسی و جناح های حکومتی و
تلویزیون های ماهواره ای . آن وقت چه طور انتظار داریم حکومت جبار که از خود ما بر
آمده و از دل همین مردم و همین فرهنگ برکشیده شده است و اکنون قدرت را در دست دارد
و پای میلیاردها پول و منافع در میان ست ، به راحتی بیاید و آزادی و دموکراسی را دو
دستی پیش کش ما کند ؟ حکومت که از کره ی مریخ نیامده از میان همین مردم سربرکشیده و
بالا آمده . چرا به جای پرداختن به دیو درون مان که دارد همه چیزمان را به نابودی و
فنا می کشد حاشیه می رویم و آدرس غلط می دهیم ؟ چرا دائم از دیگران طلب کاریم و
تقصیر را به گردن دیگران می اندازیم ؟ خودمان را ملتی با فرهنگ و تمدن و دارای
پیشینه ای درخشان و با شکوه می دانیم و فخر بر فلک و ناز بر ستاره می کنیم و با
خودشیفتگی ای بیمارگون برتر از همه ی ملت ها می نشانیم و هنر را نزد ایرانیان می
دانیم و بس و آن وقت که نوبت به مشکلات و بحران های بنیاد سوز می رسد به کوچه ی علی
چپ می زنیم و همیشه تقصیر را به گردن دیگری می اندازیم ، حالا این دیگری خواه قوم
عرب باشد که هنوز پس از 1400 سال نمی بخشیم اش ( آن هم در حالی که خودمان امروز
کاسه ی داغ تر از آش هستیم و در عرب پرستی و عرب زدگی افراط می کنیم ) یا قوم مغول
یا افغان ها یا انگلیس ها و روس ها یا آمریکای جهان خوار یا حکومت خودکامه یا
همسایه و هم محله ای و دوست و ... و دایم دشمن تراشی می کنیم . برای تماشای گوشه ای
و جلوه ای از این فرهنگ درخشان و پر بار چرا راه دور برویم و مردگان را از گور بر
کشیم و پای داریوش و کورش هخامنشی و مادها و ساسانیان بینوا را به میان بکشیم ؟
بهتر نیست یک روز عاشورا به خیابان برویم و دسته های عزاداری و علم و کتل و زنجیر
زنی و قمه زنی و پابرهنگان گل بر سر مالیده ی سالار شهیدان و هیئت های دیوانگان
حسین را تماشا کنیم ؟ یا بهتر نیست در یک روز جشن و شادی برای مثال 15 شعبان سری به
خیابان های شهر بزنیم و سیل جمعیت متمدن و با فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله را
ببینیم که برای یک لیوان شربت یا بستنی یا یک کاسه آش مجانی سر و دست می شکنند و به
هم دیگر رحم نمی کنند و یک دیگر را زیر دست و پا له می کنند و خیابان ها را بند می
آورند و نظم شهر را مختل می کنند و لیوان های خالی بستنی و شربت و زباله را وسط
خیابان می ریزند ؟ در این لحظه های با شکوه و دیدنی کورش و داریوش و خشایار و
انوشیروان عادل و فرودسی و حافظ و مولوی بینوا کجا هستند ؟ چرا یادی از آن ها نمی
کنیم ؟ خجالت هم خوب چیزی ست آخر. چرا به جای ساعت ها بحث در تلویزیون ها و این همه
مقاله که در روزنامه ها و سایت های مختلف اینترنتی در مورد استبداد حکومتی منتشر می
شود و این همه هزینه و وقت و امکانات که دود می شود و به هوا می رود و همه به پوسته
ی سیاست و مسائل حاشیه ای و ظاهری و زود گذر سیاست می پردازند به استبداد فرهنگی و
تاریخی و رفتارهای بدوی و عقب افتاده و زشت این قوم خود شیفته که تافته ی جدا بافته
است پرداخته نمی شود و ماجرا درست ریشه یابی نمی شود ؟ نمی گویم آن مسائل باید
فراموش شود و حکومت باید به حال خودش رها شود و هیچ تقصیری ندارد ، آن به جای خود
باید باشد و لحظه ای هم قطع نشود اما در کنارش باید به این هم پرداخته شود و با قوت
بیش تر و انگیزه و انرژی بیش تر که اولویت با این ست و بسیار ضروری تر و کارساز تر
. شهرام عدیلی پور
|
||||
|