|
بغرنج قومی و ملی در ايران
از افسانه تا واقعيت
• بزرگترين سرمايه اقتصادی، اجتماعی، سياسی و فرهنگی
ايران وجود بافت هزار رنگ قومی و فرهنگی است. بايد با قبول حق همه
شهروندان در توسل به زبان و فرهنگ مادری خويش و پروراندن آن فرهنگ و
ارجدار کردن صدها فرهنگ و سنت قومی و بومی و محلی در ايران، ايران را
تواناتر ساخت و نه با برانگيختن دشمنی های قومی و سنتی به نابودی تارو
پود هزاران ساله ايران پرداخت و از درون کشوری که در صورت توسل به
دموکراسی و آزادی و پيوستن به کاروان توليد و تحول مدرن و با پذيرش
کثرت فرهنگي، قومی و مذهبی می تواند به نيروی مهمی در سياست و اقتصاد
جهان تبديل شود، ده ها نيمه کشور و شيخ نشين و حکومت های ضعيف و فقير
محلی بنا کرد که بيشتر ايشان حتی به دريای آزاد نيز راه
ندارند
محمد امينی
اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه ۴ آبان 1384 – 26 اکتبر
2005
پيشگفتار
گفتمان برسر چالش قومی و ملی در
سال های اخير به يکی از گفتمان های پراز کشاکش سياست ايران تبديل شده
است. رويدادهای اخير خوزستان و کردستان نيزگواهی بر اهميت اين گفتمان
اند. پاره ای از شرکت کنندگان در اين گفتمان را باور براين است که
«ايران کشوری است کثير المله، که در در ازای تاريخ ملت فارس، سيادت
خويش را بر ديگر ملل و اقوام ساکن اين سرزمين تحميل کرده است و به
ناچار اينک بايد به حق اين ملل در تعيين سرنوشت خويش تا جدايی باور
داشت»؛ و يا «ملت های ترک و کرد و بلوچ و عرب از شرکت در زندگی سياسی
محروم مانده اند و از اينرو، خودمختاری سياسی و فرهنگی حق طبيعی ايشان
است.» گروهی از پان ترکيست ها نيز پارا از اين فراتر نهاده و در جستجوی
سيادت و يا دستکم برابری «ملت اکثريت ترک» بر سياست، اقتصاد و فرهنگ
ايران اند. چاره جويان معتدل اين گفتمان نيز با اشاره به واقعيت های
نابرابری اقتصادی و اجتماعی ميان ساکنان ايران و محروميت های مردم
کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا و اعراب خوزستان، نظامی فدراليستی را
برای اداره ايران پيشنهاد می کنند.
يکی از پيش فرض های اين
داوری ها، پذيرش وجود ملتی مفروض به نام ملت فارس است. اگرچه تاکنون
کسی رنج تعيين مرزهای جغرافيايی و يا بررسی تاريخ و فرهنگ و پيشينه
ساختاری اين ملت مفروض را به خود هموار نکرده است. گاه مراد هواداران
انديشه ستم ملی از ملت فارس، رفتار دولت های مرکزی است و گاه ملت فارس
به همه کسانی اطلاق می شود که زبان نخستين ايشان فارسی است.
پيش از پرداختن به اين گفتمان بايد اين را روشن کنم که من به
برابری حقوق سياسي، فرهنگی و اقتصادی همه شهوندان ايران باور دارم.
بايد برای نابرابری های فرهنگی و اقتصادی ميان شهروندان ايران پاسخ
يافت. من براين باورم که همه مردم ايران از هر تيره قومی و نژادی که
باشند، بايد بتوانند با حفظ زبان فارسی که زبان مشترک فرهنگی و اداری
بيش از هزارسال تاريخ ايران است، آزادانه و بدور از هرگونه بند و زوری
به زبان ها و گويش های مادری خويش سخن بگويند، فرهنگ و سنت های خويش را
ارج نهند و پاسداری کنند. من سخت بر اين باورم که بزرگترين سرمايه ملی
جامعه ما همين چندگانگی و آميزش های قومی و فرهنگی ماست. من سخت براين
باورم که تنومندی يک جامعه، در کثرت است و نه در محدوديت. وجود بيش از
هزار و اندی تيره قومی و بيش از يکصد زبان و گويش در سرزمين کنونی
ايران سرمايه پيشرفت و تنومندی ماست و نه بازدارنده شکوفايی توانايی
هايمان.
و اما بررسی اين موضوع از افسانه تا واقعيت. گام نخست،
روشن ساختن پيشينه تاريخی شکل گيری ايران کنونی است. حقيقت اين است که
از سيادت اعراب و دست نشاندگانشان در ايران اگر بگذريم، هيچ پژوهشگر و
جامعه شناس با انصافی نمی تواند به تاريخ هزار و اندی ساله سنت
فرمانروايی پيش از انقلاب مشروطه در فلات ايران بنگرد و با مشاهده نام
شاهان و فرمانروايانی چونان قليچ تُمخاج خان، قليچ ارسلان، چِغرتکين،
علا الدين اَتسِز، طُغای بوقاشيج، طغرلبيک ميکاييل سلجوقي، اَلَب
ارسلان چِغري، ابوبکر ايلدگز، اَلَب ارغون خان، قزل ارسلان اوزبک، جلال
الدين منکبرني، گورخان قراخَتايی و ده ها نام ترکي، ترکمان و مغولی باز
اصرار کند که هزار سال است دولت های فارس دمار از روزگار غير فارس ها
در ايران در آورده اند.
پايگاه تئوريک بيشتر کسانی که در اين
گفتمان شرکت دارند، نگاه به فرايند تشکيل دولت ملی در اروپا است. قرار
است بپذيريم که در شرق و به ويژه در ايران، فرايند تشکيل دولت ملی به
همان سياق اروپا پيش رفته است. در بخش های بعدی اين مقاله، من به بررسی
بی پايگی اين داوری خواهم پرداخت.
با اين حال، برای روشن ساختن
فرايند شکل گيری دولت ملی در ايران و چالش سنت فرمانروايی تا پيش از
پيدايش دولت نو در ايران، خويشتن را ناچار از بررسی کوتاهی از تاريخ
مناسبات اقوام و دودمان های قومی و ايلياتی در ايران ديدم. در بخش نخست
اين نوشتار به گونه ای گذرا به بررسی افسانه ستم ملی در درازای تاريخ
ايران خواهم پرداخت. در بخش های بعدی اين نوشتار به بررسی فرايند آميزش
قومی در ايران پيش از پيدايش دولت مدرن؛ سنت فرمانروايی در ايران پيش
از انقلاب مشروطه؛ فرهنگ اسلامي، فرهنگ ايرانی و زبان فارسي؛ مدرنيته و
تشکيل دولت ملی در ايران؛ پان ترکيسم، پان عربيسم، پان ايرانيسم و جهان
نو؛ فرايند شهرونديگری و آميزش قومی پس از انقلاب مشروطه؛ و بغرنج قومی
و ملی در ايران کنونی خواهم پرداخت و در پايان به پروژه فدراليسم را به
عنوان راهکاری برای پاسخ به بغرنجی های قومی و ملی درايران به نقد
خواهم کشيد.
گفتار نخست «ستم ملي» در درازای
تاريخ
مراد هواداران انديشه ستم ملی فارسها از سوی ملت
مفروض فارس اين است که گروهی از مردمان با تاريخ و فرهنگی مشترک و
متفاوت از ديگر ساکنان فلات ايران و برخاسته از سرزمين فارس، دولت ها و
اميرنشينهای خويش را ايجاد کرده و با ستم فرهنگي، اقتصادی و زبانی و
نظامي، روزگار را بر ملت ها و اقوام غيرفارس سياه کرده اند. نظريه
پردازان ستم ملی در اشاره به پيشينه تاريخی ملت فارس گاه به پارت ها
رجوع می کنند و گاه ايشان را پرسين يا پارسی می خوانند. پارت ها يا
پارتيان، ساکنان آريايی تبارسرزمين تاريخی خراسان بودند که از جنوب
درياچه ارال به فلات ايران کوچيدند. فارس، برگرفته عربی از واژه پارس
يا پارسه است (پرسيس در يوناني). پارسه سرزمين باستانی پارسا هاست که
استان فارس امروزين را دربرداشته است. پادشاهان اشکانی از پارتيان اند
و پادشاهان هخامنشی و ساسانی از ميان پارسا ها برخاسته اند. يونيان
واژه پارسايا را از همين واژه پارسا برگرفتند و به نادرست آن را به
تمام سرزمين ايران نهادند.
در ادبيات پس از اسلام نيز واژه
پارسيان گاه به ايرانيان زرتشتی مهاجر هند اشارت دارد و يا به ايرانی
به صورت کلی آن. اسناد و نوشته های تاريخ نويسانی از شمار طبري،
يعقوبي، مسعودی و بلعمی و اديبان و شعرای پس از ايشان نيز هنگامی که به
پارسيان يا پارسايان اشاره می کنند، منظورشان ايرانيان است.
پس
از حمله اعراب مسلمان، سرزمين پارسا ها و پارت ها و ديگر اقوام آريايی
و غير آريايی ساکن فلات ايران به فتح اعراب درآمد و ده ها هزار خانوار
از ده ها طايفه عرب در سرزمين پيشين پارت (خراسان)، پارس، تپورستان
(تبرستان يا مازندران امروز)، آذربايجان، سيستان وديگر نواحی ايران
اسکان يافتند. خراسان، يا سرزمين پارتها صحنه تاخت و تاز قبايل عرب
يمانيه و مضريه شد. سيادت قبايل مهاجر عرب به فارس چنان گسترده بود که
به گفته مسالک الممالک استخری حتی خاندان های کهن ايرانی پارسا تباراين
ديار، نام های عربی برخود نهادند: آل جلندي، آل حبيب، آل ابی صفيه، آل
ابی زهير و آل حنظله.
در درازای سال های پس از سيادت خلفای
بغداد تا سيادت سلجوقيان، کوشش های گسترده ای در گوشه و کنار ايران
برای برپايی حکومت های ايرانی غير عرب و احياء فرهنگ و سنت های پيشين
صورت گرفت که هيچ يک پايه در احيای سيادت و اقتدارنژادی پارت ها يا
پارسايان نداشت، بيشتر براحياء استقلال از دست رفته و افتخار به سنت
های غير عرب ايران پيش از اسلام استوار بود. يکی از نخستين نشانه های
مقاومت ايرانيان در برابر اعراب نهضت فکری و فرهنگی معروف به شعوبيه
است. ايرانيانی مانند اسماعيل نسايي، بشاربن برد تخارستاني، ابونواس
حکمي، خريمی سغدي، ابراهيم ممشاد اصفهانی و بسياری ديگر در قالب شعر
عرب به ستيز با فرهنگ تازيان و عصبيت نورسيدگان به قدرت برخاستند. همين
نهضت فکری بر قيام های سياسی بعدی و نيز درادب فارسی دوره های بعد سخت
اثر نهاد.
با اين حال، هيچ يک از جنبش های نخستين، تاسيس حکومت
خالصی از ايرانيان و يا سيادت نژادی معينی را دنبال نمی کرد. سرزمين
باستانی تپورهای پيش آريايي، تبرستان، که بيشترين مقاومت هارا در برابر
اعراب نشان داد و دير تر از ديگر بخش های ايران پذيرای اسلام گرديد،
بزودی پناهگاه سادات عرب تبار خراسان و ری شد. پادشاهی علويان طبرستان
را هم همين سادات در پيوند با بازماندگان اسپهبدان و پاذگوسپانان
تبرستان برقرار ساختند. قيام ابومسلم خراسانی که تبار خويش را به
بزرگمهر حکيم می رساند، در پايان کار حکومت اعراب بنی هاشم يا عباسيان
را جايگزين امويان کرد. طاهريان که نخستين حکومت نيمه مستقل از بغداد
را در خراسان بنا نهادند، بيشتر نگران حکومت خويش بودند تا احيای ايران
گذشته! سامانيان نيز که تبار خويشتن را به بهرام چوبين ساسانی می
رساندند، در زندگي، خطبه به نام خليفه مسلمان عرب بغداد می خواندند و
اميران لشگر و سپهسالارانشان از ترکان ماوراء النهر بودند. زبان فارسی
نيز در پارس يا فارس پانگرفت، از سيستان، خوارزم و خراسان برخاست و به
ياری پادشاهان و اميران ترک تبار بالندگی يافت! بيشتر نويسندگان،
دانشمندان و شاعران فارسی گوی ايران نيز از خارج از سرزمين فارس
برخاستند.
راستی را که بيشتر قيام های محلی اين دوران، قيام
اسپهبد فيروز درخراسان، قيام بابک خرمی در آذربايجان، قيام حمزه پسر
آذرک شاری در سيستان و قيام مازيار نواده ونداد هرمز در تبرستان، در
واکنش به ستم خلفای عرب و سرداران ايشان و نيز ستيز با دين تحميل شده
بر مردم اين سرزمين ها و پاسداری از فرهنگ و سنن رايج در ميان مردم اين
سرزمين ها بود و نه در راستای تجديد حيات دولت و سيادت از دست رفته
«فارسها»! اين به ويژه در سيستان که سرزمين سکاهای غيرآريايی است صادق
است. ازاين سرزمين افسانه ای گرشاسب و ظهور موعود سوشيانس، يعقوب ليث
برخاست و يکی از نخستين دولت های مستقل ايرانی را بنانهاد. نخستين
نشانه های بازگشت زبان فارسی به حوزه شعر و ادب نيز در زمان حکومت او
است.
نخستين دولت های مستقل ايرانی را پس از اسلام، صفاريان در
سيستان و بخش های مهم جنوبی ايران و سامانيان در ماوراء النهر و بخش
هايی از خراسان امروز بنانهادند. يعقوب ليث تبار خويش را به شاهان
ساسانی می رساند. سامانيان که تبارخويش را به بهرام چوبين و از او به
منوچهر پادشاه افسانه ای پيشدادی می رساندند، در امور لشگری و
فرمانروايی بر سرزمين های تابع خويش بر اميران و فرماندهان ترک و عرب
تبار اتکاء داشتند. تاش بکتوزن، فرمانده برجسته نظامی ايشان بعدها
فرمانروايی خراسان را از سامانيان گرفت. ابوعمران سيمجوری ترک تبار
والی سيستان بود و پسرش ابراهيم سيمجوری والی قهستان. سمرقند که تابع
سامانيان بود، پايگاه فرمانروايان عرب ماوراء النهر به شمار می آمد.
گروهی ديگر از اميران ايرانی و عرب تبار از جمله خوارزمشاهيان فريغوني،
چغانيان، فريغونيان و شاهزادگان ختل در اين دوران حکومت های محلی داشته
اند. در اين دوره دويست ساله که سرزمين پهناور ماوراء النهر، خراسان و
سيستان در اختيار نخستين دولت های مستقل ايرانی قراردارد و اميران،
سپهسالاران، جنگجويان و فرمانروايان عرب، ايرانی و ترک تبار بر سر
فرمانروايی محلی در گوشه و کنار اين سرزمين، گاه در ستيز و گاه در
اتحاد اند، بخارا که اينک از شهرهای ازبکستان است، به کانون تجديد حيات
فرهنگی و سياسی ايران تبديل می شود و زبان فارسی از ماوراء النهر،
خراسان و سيستا به چهارسوی اين سرزمين گسترش می يابد.
در
درازای سه دهه پس از قيام ابومسلم خراسانی و فروپاشی خلافت امويان تا
هنگام سيادت مطلق سلجوقيان، کانون، فرهنگ و ادب ايرانی در خوارزم،
بخارا و سمرقند است. ولی ايرانی ترين دولت های اين دوران و تندروترين
قيام ها ها در برابر سيادت اعراب در نواحی غير«فارس» سيستان، تبرستان،
گيلان و آذربايجان برخاسته اند: يعقوب ليث درسيستان، بابک درآذربايجان،
مازيار، ماکان کاکي، اسفار پسر شيرويه و مرداويج پسر زيار در تبرستان و
گيلان. اسفار پسر شيرويه ری را فتح کرد و درقزوين مردم را از خواندن
نماز بازداشت و مؤذنی را ازفراز مناره به پايين افکند و سرانجام به دست
مرداويج زياری به قتل رسيد. همين مرداويج ري، اصفهان و خوزستان را فتح
کرد. در اصفهان مراسم باستانی جشن سده گرفت و در مداين به رسم شاهان
ساسانی بر تخت نشست و در همانجا پيش از لشگرکشی به بغداد به دست غلامان
ترک تبارخويش کشته شد. پسران بويه که ماهيگيری در ديلمان بود، پس از به
قدرت رسيدن تبارنامه جعلی برای خويش ساخته وتبار خويشتن را به بهرام
گورو پادشاهان قديم ايران رساندند. همينان بغداد را فتح کرده و خليفه
عرب را تابع قدرت خويش ساختند. با اين حال، هيچ يک از ايشان را نمی
توان با هزارمن سرخاب و سفيداب، نمايندگان برخيزی «قوم فارس» به شمار
آورد. درچالش هيچ يک نشانی از کوشش برای تشکيل حکومتی که خويشتن را
پارتی يا پارسا تبار بداند و به بازگرداندن پادشاهی و اقتدار و سيادت
پارتها يا پارسيان همت گمارد نمی يابيم. همه اين چالش ها، نشانی از
مقاومت سياسی و فرهنگی مردم ايران از تبارها و پيشينه های گوناگون در
برابر اشغالگران عرب و ستم فزاينده ايشان است.
به دولت
صفاريان، سامانيان پايان دادند و بنای فرمانروايی سامانيان را سرداران
ترک تبار ايشان چون بکتوزون و البتکين سست کردند و البتکين و فرزندانش
بر خرابه بخشی از پادشاهی سامانيان، سلسله شاهان غزنوی را بنا نهادند.
بخش ديگری از سرزمين سامانيان در ترکستان و ماوراء النهر به دست گروهی
ديگر ازقبايل ترک تبار افتاد و بغراخان قراخانی و خواهرزادگانش، احمد و
نصر ايلک خان، فرامانروايی ايلک خانان آل افراسياب يا ملوک خانيه را
بنانهادند. از شگفتگی های روزگار نيز يکی اين است که آل افراسياب
تورانی که در در اساتير ايرانی به دشمنی با ايرانيان شهرت يافته اند،
به تجديدحيات فرهنگ ايرانی و زبان فارسی در قلمرو فرامانروايی خويش
شتاب می بخشند و حوزه فرهنگ ايرانی و زبان فارسی را تا کاشغر و
پلاساغون که اينک بخشی از ترکستان شرقی در خاک چين است، گسترش می دهند.
در روزگار فرمانروايی ايشان، زبان فارسی گسترشی بی سابقه می يابد و
فارسی سرايان برجسته ای چون شمس طبسي، رشيدی سمرقندي، عمعق بخارايي،
سوزنی سمرقندی و رضی الدين نيشابوری مورد پشتيبانی ملوک خانيه قرار می
گيرند.
در آن هنگام که فردوسی تاريخ افسانه ای ايران را در قالب
شاهنامه می ريخت، همه سرداران و بيشتر درباريان سلطان محمود غزنوی از
ميان ترکان ماوراء النهر و غزنه برخاسته بودند. به گفته تاريخ بيهقی که
در روزگار چيرگی ترکان غزنوی و سلجوقی نوشته شده، اگرچه در تمام دوران
پادشاهی سلطان مسعود و محمود غزنوی همه امرا و سپهسالاران لشگر ترک
تبار اند، اما هريک منشی فارسی زبان دارند و نوروز و مراسم باستانی
رواج گسترده دارد. زبان فارسی نيز برای نخستين بار به تدبير و حکمت
ابوالعباس فضل اسفراينی نخستين وزير سلطان محمود به زبان رسمی ديوان
شد. وقتی نماينده خليفه بغداد به دربار غزنوي، نامه و پيام خليفه را به
سلطان مسعود غزنوی می دهد، نخست متن عربی و سپس ترجمه آن به فارسی
خوانده می شود و نه ترکي.
دولت غرنوي، نخستين دولت ترک تبار
ايرانی پس از اسلام است که در امور کشورداري، کم يا بيش رسم و آيين
دولت سامانيان را که سبکتکين ايشان را برانداخته بود، دنبال می کند و
محمود غزنوی نخستين پادشاه دوره اسلامی است که از او با نام سلطان
يادشده است. شايان اشاره است که اگرچه سبکتکين، پايه گذار اين سلسله و
پدر سلطان محمود به روايتی از قبيله ترک برسخان (يا برسغان) و به
روايتی ديگر از ميان ترکان قرلق برخاسته و جای ترديد نيست که در جنگ
قبايل ترک اسيرشده و به برده فروشی در چاچ فروخته شده و از آنجا به
غلامی الپتکين از فرماندهان نظامی سامانيان درآمده است، با اين حال
پادشاهان غزنوی تبارنويسان دربار خويش را برآن داشتند که تبارنامه جعلی
برای ايشان بنويسند و تبار غزنويان را به يزدگرد سوم ساسانی
برسانند.
نخستين دولت سراسری ايران پس از سيادت اسلام را
سلجوقيان بنا کردند که خود تيره ای از ترکان غز بودند. پنج سلسله از
ميان سلجوقيان در خراسان، کرمان وايران مرکزي، تا ناحيه سوريه و بخش
هايی از ترکيه کنونی به مدت دوقرن حکومت کردند. سلجوقيان به سيادت
بيشتر حکومت های محلی غير ترک تبار در ايران پايان دادند و سيادت قطعی
حکومت های ترک تبار برايران نيز از سال 431 (ميانه سده يازدهم ميلادي)
که سلجوقيان بر خراسان چيرگی يافتند آغازمی شود. با اين حال گرايش به
افتخار نسبت به تاريخ و سنن ايران پيش از آمدن اعراب آنچنان نيرومند
است که سلجوقيان نيز برای خود تبارنامه ساخته و پيشينه خويشتن را به
افراسياب رساندند. از شگفتی های روزگار يکی نيز اين است که چيرگی آل
سلجوق بر بخش گسترده ای از فلات ايران، از يک سو سيادت ديرپای حکومت
های ترک تبار اتابکان را در بخش های مهمی از ايران به دنبال داشت و از
ديگر سوحوزه زبان فارسی را که اينک در خراسان و ماوراء النهر چيرگی
يافته بود، به سرتاسر ايران و آسيای صغير گسترش داد و ادب فارسی را به
چنان اعتباری رساند که تا ميانه قرن شانزدهم ميلادي، زبان ادبی دربار و
ديوان عثمانی فارسی بود و نه عربی يا ترکي.
در اين روزگار از
يکسو خرد ستيزی به ياری کسانی چون امام محمد غزالی به اوج می رسد و
نظام اتابکی و سيادت متکی به ترک تباری رواج می يابد و از ديگر سو،
زبان و ادب فارسی تنومند ترمی گردد! تنها فرمانروايی های غير ترک
تباراين رزوگار حکومت کردان شبانکاره دربخش هايی از فارس و دولت
خداوندان الموت در جنوب درياچه خذر اند. اگر منطق هواداران اين نظريه
را که زبان فارسی از سوی ملت سيادت طلب فارس و شوينيست های فارس تبار
بر ايرانيان تحميل شده بپذيريم، اين خداوندان الموت اند که از دروازه و
حصار قلعه هايشان در بلنديهای مازندران به همراه کردان شبانکاره از
جلگه های استخرو نيريز، روزگار را بر ترک تباران سلجوقی و خوارزمشاهی
سياه کرده و زبان فارسی را بر حلقوم ايشان فرو برده اند! و يا شايد
ابولعباس فضل اسفراينی که پس از دهسال وزارت محمود غزنوی به فرمان او
به قتل رسيد، از آن چنان نيروی اسرارآميزی برخوردار می بوده که نخستين
پادشاه ترک تبار ايران را واداشته که زبان فارسی را زبان رسمی ديوان و
دربار سازد. هيهات که «گرتوقرآن به دين نمط خواني، ببری رونق مسلماني!»
نمونه ديگری از نفوذ ادب فارسی و فرهنگ ايراني، شيروان و
گرجستان در حاشيه فرمانروايی سلجوقيان است. خاقان شروان که تبار خويش
را به انوشيروان می رساندند، از ميانه قرن پنجم ميلادی پس از فروپاشی
دولت عرب تبار شيبانی تا هنگام آمدن تيمور به ايران بر بخش های مهمی از
قفقاز يا جمهوری های آذربايجان و گرجستان کنونی پادشاهی داشته اند.
فريبرز، منوچهر، افريدون، فرخزاد، گرشاسب، کاووس و هوشنگ از شمار شاهان
ايشان اند. درهمان دوران پادشاهی منوچهر پور فريبرز مشهور به خاقان
کبير است که شروان به يکی از کانون های مهم فرهنگ ايرانی تبديل می شود.
از اديبان دولت او شاعران پارسی گويی چونان نظامی گنجوي، فلکی شروانی و
خاقانی اند که او تخلص خويش را از همان نام خاقان برگرفته است.
مناسبات قومی و تباری چه در فرمانروايی دولت های مستقل و نيمه
مستقل ايرانی مانند سامانيان، صفاريان، زياريان و بوييان و چه در دولت
های ايرانی ترک تبار غزنويان و سلجوقيان ونيزفرمانروايی های ترک و عرب
تبار محلي، بر اين گواه است که سنت فرمانروايی در ايران اگرچه با
خويشاوندی و مناسبات قومی و ايلياتی پيوند دارد، اما فرمانروايی متکی
بر سيادت يک تبارنژادی بسيار محدود و پراکنده است. فخرجويی به عرب
تباری که از سوی فاتحان مسلمان رواج داشت، به تدريج در ميان هزاران
مهاجر عرب تبار به دوردست ترين نقاط ايران، از رونق افتاد. مرداويج
زياری که دشمنی با تازيان و بازگشت به سنت های ايران کهن را دنبال می
کرد، خوش درخشيد ولی دولتی مستعجل داشت. نظام اتابکی متکی بر سيادت ترک
تباران بزودی رنگ باخته شد. طوايف عرب شيبانی که پس از آمدن اعراب به
شيروان قفقاز کوچيدند، به زودی به سنت فرمانروايان اين سرزمين در
روزگار پيش از اسلام به شروانشاهان شهرت يافتتند. فرمانروايانشان که
نخست نام هايی عربی چون خالدابن يزيد، هيثم ابن خالد و احمدبن احمد
داشتند، پس از گذشت چند نسل نام هايی چون منوچهر، قباد، سالار، فريبرز
و افريدون شروانشاه يافته و زبان عربی از ميانشان رخت بر بست.
سوی ديگر اين فرايند اين است که خوارزم که سرزمين باستانی
آرياييان بود، در حوزه اجتماعی و سياسی به تدريج سيمای ترکی يافت ولی
همچنان در شمار يکی از کانون های مهم فرهنگ و ادب ايرانی باقی ماند.
آخرين پادشاهان خوارزمشاهي، ترک تبار بودند و پرچم جدال نهايی در برابر
لشگر مهاجم مغول به ماوراء النهر ايران را نيز همين فرمانروايان ايرانی
ترک تبار برافراشتند که به کشته شدن جلال الدين منکبرنی (خال بر بيني)
آخرين پادشاه خوارزمشاهيان و فروپاشی پادشاهی ايشان انجاميد.
ايلغار مغولان به فلات ايران از يکسو عناصر قومی تازه ای را به
ايران آورد و از ديگر سو فرايند پراکندگي، آميزش و ستيز قومی و ايلی را
درايران زمين شتابان ترساخت. صحرانشينان مغول که در آغاز کارشمارشان از
چهل هزارچادر بيشتر نبود، به فرماندهی تموچين (بعدها چنگيزقاآن يعنی
خان عادل نام گرفت!) با سرکوب کردن ترکان ايغور و قراختايی و فتح کاشغر
و ختن، با پادشاهان ايرانی ترک تبار خوارزمشاهی همسايه شدند. سرانجام
نيز با قتل جلال الدين منک برني، خوارزمشاهيان برافتاده و ايران جزو
قلمروی مغولان شد. ستيز ديرپای مغولان از هنگام آغاز لشگرکشی های ايشان
نيز بيشتر با شاهان و اميران اقوام و قبايل ترک تبارمسلمانی است که از
سرزمين ترکستان شرقی کنونی تا ترکيه کنونی و نواحی جنوب ارال و ماوراء
قفقاز پراکنده بوده اند و نه با مردمی موهوم به نام ملت فارس!
درآن هنگام که مغولان به کار خوارزمشاهيان در ماوراء النهر و
خراسان پايان ميداده اند، ديگر بخش های سرزمين ايران صحنه تاخت و تاز و
جنگ ميان اتابکان ترک تبار و اميران محلی است. دررزوگار سعدي، شيراز را
سعد زنگی و ديگر اتابکان فارس اداره می کنند. ستيز ايشان با اتابکان
آذربايجان که بر اصفهان و همدان فرمانروايی دارند، حمله اتابک
مظفرالدين اوزبک را به شيراز و تاراج و کشتار مردم اين شهر را به دنبال
دارد.
هللاکو، فرزند تولي، فرزند چنگيز، در کوتاه زمانی خاک
ايران را توبره سپاهيان خود ساخت، به حکومت اتابکان سلجوقی پايان داد،
و به جای دنبال کردن سنت پيشين که گماشتن حکام ولايتی از سوی قاآن مغول
بود، فرمانروايی ايران را ميان فرزندان خويش تقسيم کرد و ايلخانيان
اينگونه آغازيدند. با اين حال پس از دوره ای کوتاه، روال فرمانروايی
درايران به همان سنت ديرينه بازگشت: ايلخانيان نيز مانند فرمانروايان
پيشين و دولت های پس از ايشان، اميری را بر سر هر ولايت و ناحيه می
گماشتند و در برابر دريافت پول، ايشان را بر جان و هستی ساکنان آن ديار
حاکم می ساختند.
نگاهی به فارس در اين روزگار بی فايده نيست.
شيراز در اين روزگار از کانون های مهم فرهنگ ايرانی است. حافظ و عبيد
زاکانی در اين روزگار در شيراز می زيسته اند. به اعتبار جامع التواريخ
رشيدی از اواخر قرن هفتم تا سال هفتصدو بيست و پنج هجري، حکومت فارس از
سوی کيخاتوخان، ايلخان مغول، به خانواده عرب تبار شيوخ طيبی واگذار شده
است. ايالت فارس و جزاير آن و املاک خالصه ايلخانی را نخست «به مبلغ
هزارتومان مغولی [هريک تومان مغولی ده هزار سکه زر] به مدت چهار سال به
او مقاطعه دادند و او وجه مقاطعه سال اول را نقد پرداخت که ديگر نواب و
عمالی از طرف ايلخانيان به اطراف فارس نفرستند.» (تاريخ عصر حافظ) پس
از کشتن آخرين شيوخ طيبی به دست امير چوپان، اميرالامرای بيدادگر
ايلخاني، ايلخان مغول حکومت فارس را به کردوجين، دخترمنگوتيمور و همسر
سيورغتمش قراختايی داد! اين خاتون پس از کشته شدن سيورغتمش، و سه شوهر
ديگرسرانجام همسر همان اميرچوپان يادشده گرديد و امير تالش فرزند
اميرچوپان بر فارس و کرمان حاکم شد. اميرتالش از سوی خود و باز درقبال
مقاطعه، حکومت فارس را به شرف الدين اينجو داد که از گردانندگان املاک
مخصوص ايلخان بود. پس از سال ها جنگ و ستيز ميان مدعيان متعدد مغول بر
حکومت فارس، دولت ابواسحاق اينجو، فرزند شرف الدين را مبارزالدين محمد
يکی از امرای عرب تبارايلخانی که حکومت يزد را داشت واژگون ساخت و خود
به يکی از خونريزترين شاهان فارس و کرمان تبديل شد و پس از سال ها عيش
و ميخوارگي، به قول نويسنده مواهب الهی «گلبانگ ميخواران به دعای
دينداران عوض يافت». عابد و زاهد گشت و ميخانه ها ببست و خمره ها
بشکست. شمار کسانی را که به دست خود حد شرعی زده و سربريده است بيش از
هشتسد نوشته اند. پس از مرگ او نيز سرتاسر فارس و کرمان صحنه تاخت و
تاز و جنگ ميان فرزندان او و ميان اميران ده ها ايل و طايفه است.
اين چنين است سيمای اجتماعی و سياسی سرزمينی که قرار است مُلک
پرورنده ملت سيادت طلب فارس باشد. درفغان از ستم همين مبارزالئين محمد
است که حافظ بانگ برمی آورد که «تازيان را غم احوال گرانباران نيست،
پارسايان (يعنی ايرانيان) مددی تا خوش و آسان بروم.» بارگران ستم
ايلخانان مغول و دست نشاندگانشان در فارس و نااميدی از روزگار درحکومت
مبارزالدين محمد که به قول جامع التواريخ حسنی «القصه شمشير بی محابا
کشيده و خلايق را از ميان بر می داشت»، تابجايی است که حافظ به آمدن آن
ترک سمرقندی (تيمور) اميد می بندد. هرچند که تيمور نيز برخلاف اميد
حافظ هرآنچه را که فرزندان و سرداران چنگيز خراب نکرده بودند، ويران
ساخت و از کله منارها ساخت.
نتيجه اين که اگر کوچ قبايل آريايی
به فلات ايران در هزاره های پيش از ميلاد، سيمای پيش آريايی ساکنان اين
سرزمين را دگرگون کرد و آريايی هارا بر فلات ايران چيره ساخت، اينک در
درازای نهصد سالی که از آمدن اعراب مسلمان به ايران و کوچيدن عشاير عرب
به دورترين شهرها و روستاهای ايران آغاز می شود و کوچ گسترده قبايل و
ايل های ترک و ترکمان و اوزبک وديگر تبارهای قومی و سپس ايلغار قبايل
مغول را به دنبال دارد، سيمای آريايی جامعه ايران از بنياد دگرگون می
شود و حاصل اين آمد و رفت ها، جنگ و ستيزها، تاخت و تازها و آميزش های
گسترده قومی و ايلی به تدريج فرش هزاررنگ پرنقش و نگاری است که بافت
اجتماعی ايران را در آستانه تشکيل دولت صفوی می سازد. ايران به راستی
آميزه ای رنگارنگ از سدها ايل و طايفه و قبيله با پيشينه های نژادی و
قومی گونه گون ميشود. پس همه اين تيره ها و تبارها، ايل ها و طايفه ها،
از هرکجا که برخاسته و از هر ديار که آمده باشند، به سهم خويش، کم يا
بيش در فراهم آوردن آن نيک و بدی که ما اينک تاريخ، سنن، فرهنگ و ادب و
سرانجام بافت و پود جامعه ايرانی می خوانيمش، شرکت داشته
اند.
يکی از برجسته ترين وجوه توانايي، تنومندي، ايستايی و
ماندگاری ايران نيز همين آميزش های گاه داوطلبانه و بيگاه اجباری
شهروندان و وابستگان به همه اين تيره های قومی و ايلی و احساس مالکيت
ايشان بر دار و ندار فرهنگی و سياسی اين سرزمين است.
توانايی
های ديرپا و تاريخی زندگی شهروندی درايران و نيرومندی فزاينده فرهنگ
برخاسته از اين ديار به گونه ای است که قبايل مهاجم عرب، ترک و مغول که
از سرزمين هايی با سنت ضعيف شهرنشينی به ايران آمده و گنجينه فرهنگی و
مناسبات اجتماعی شان از ساکنان سرزمين اشغال شده ناتوان تراست، دير
يازود با فرهنگ سرزمين اشغال شده آميزش می يابند و به پرورش و تنومندی
آن می پردازند. کشورگشايان، آيين کشورداری را از مغلوب شدگان می آموزند
و زبان مردم مقهور را، زبان ادب و ديوان خويش می سازند. در سرتاسر
تاريخ هزارو سيسد ساله پس از آمدن اعراب تا فرارسيدن انقلاب مشروطه، يک
سند، يک برگ کاغذ، يک نمونه مانده در خاطره ها نيست که گواهی باشد بر
تحميل زبان فارسی و فرهنگ ايرانی به ضرب شمشير ويا با توسل به زور بر
ساکنان اين سرزمين پهناور. من در بخش ديگری از اين نوشتار، به درازا به
اين مهم خواهم پرداخت.
امويان، پس از فتح ايران، سنت بيعت برای
گزينش خليفه را عملا به کنار نهادند و الگوی پادشاهی ساسانيان را به
عاريت گرفتند. نظام مالياتی ايشان يکسره برگرفته از نظام مالياتی
سرزمين مفتوح بود. در دوره عباسيان بزرگترين مقامات دولتی از آن
ايرانيان شد و شوکت بسياری از ايشان بر خليفه فزونی يافت. غزنويان و
سلجوقيان که از تبار اقوام ترک فلات ايران برخاسته بودند، با مردم غير
ترک آميزش يافته و اداره روزمره حکومت خويش را به فرهيختگان ايرانی غير
ترک دادند. حاميان فرهنگ ايرانی و پاسداران زبان فارسی شدند و دوره
حکومت ايشان به يکی از دوران های مهم اوج گيری فرهنگی ايران تبديل
گرديد. فرزندان و نوادگان هلاکو، در کوتاه زمانی به دين سرزمين مغلوب
روی آوردند. الجايتوکه از مادری مسيحی (اورک خاتون سوگلی حرم غازان
خان) زاده شده، غسل تعميد ديده و به افتخار پاپ نيکلاس سوم، نيکلای نام
گرفته بود، به دست علامه حلی مسلمان شيعی شد و سلطان محمد خدابنده نام
گرفت. بايسنقر، فرزند شاهرخ و نوه تيمور، خوش نويسان را از سراسر ايران
به استرآباد آورد و به سرپرستی خوش نويس معروف، جعفر بايسنقري، به
گرداوری و نسخه نويسی نوشته های فارسی پرداخت. ترتيب، تهذيب و نقاشی
شاهنامه و نوشتن مقدمه ای برآن در روزگار او انجام شده و از اينرو به
شاهنامه بايسنقری شهرت يافته است. نواده صحرانشينان مغول، در کوتاه
زمانی يکی از خوشنويسان بزرگ تاريخ ايران شد.
نشانه های اين
فرايند فزاينده آميزش و ستيز قومی که پس از ايلغار مغول شتابان تر شده،
بيش از پيش درآستانه تشکيل دولت صفوی تشکيل دولت صفوي.... و سپس درکشور
داری ايشان آشکار است.
سيمای سياسی ايران پيش از تشکيل دولت
صفوی چنين است: سرتاسر نواحی شرقی ايران از فارس، عراق کنوني،
آذربايجان و بخش های بزرگی از ترکيه کنوني، صحنه ستيز ميان دواتحاديه
از طوايف ترکمان است. قراقويونلو (سياه گوسپندان) که ترکمانانی از تبار
غزهای آسيای ميانه و شيعی مذهب اند به حکومت ايلخانان مغول آل جلاير
پايان دادند. آق قويونلو(سپيد گوسپندان) نيزاتحاديه ای از طوايف ترکمان
از جمله بايندر و بيات و سنی مذهب اند. سرانجام نيز اوزون حسن يا حسن
بيک، نوه قراعثمان آق قويونلو، جهانشاه قراقويونلو را شکست داد
وفرمانروايی ايشان را منقرض کرد و سيادت ترکماانان آق قويونلو را از
آذربايجان، دياربکر، کردستان و عراق تا مرز خليج فارس گسترش داد. الوند
بيک ترکمان و مراد بيک ترکمان، جانشينان يعقوب بيک ترکمان، فرزند اوزون
حسن را شاه اسماعيل صفوی در پيشاپيش اتحاديه قبايل ترک تبار قزلباش شاه
اسماعيل شکست داد و پادشاهی آق قويونلو را که شاه اسماعيل از سوی مادری
با ايشان خويشاوند بود، برانداخت. سرتاسر ماوراء االنهر، خراسان و
سيستان بيشتر در اختيار شيبک خان ( محمد شاه بخت خان شيباني) فرزند
بوداق شاه، خان و پادشاه قبايل شيبانی اوزبک است که تبارشان به شيبان،
فرزند جوجی خان و نوه چنگيز می رسيد. اگرچه بخش هايی از اين سرزمين
پرورنده زبان فارسی در قلمرو بازماندگان سلطان حسين بايقرا، امير
ذوالنون ارغونی و عمرشيخ بابراست.
قدرت گيری ترکمانان آق
قويونلو، چشم اندازی امپراتوری عثمانی که دراوج قدرت بود و تاخت و تاز
قبايل اوزبک و ستيز ميان صدها ايل و تيره قومی در گوشه و کنار ايران،
امکان فروپاشی ايران و تقسيم آن ميان امپراتوری عثمانی و متحدان ترکمان
ايشان و امرای قبايل اوزبک را بيش از پيش افزايش داد.
ازاين
نظر، نقش تاريخی دولت صفوی در يکپارچه کردن ايران و ايستادگی در برابر
امپراتوری عثمانی در شرق و قبايل اوزبک در غرب و شمال غربي، جايگاهی
ويژه در چالش تشکيل دولت ملی درايران دارد. اين که شاه اسماعيل با
اتحاد ايل های ترک تبار قزلباش نخستين دولت سراسری ايران را پس از
ايلغار مغول بنا می نهد و نيروی نظامی قزلباشان متعصب که به دين و تبار
قومی خويش سخت پايبند بوده اند، در پيشاپيش نيروی صدها طايفه و ايل
ديگر، به کانون ايجاد يک دولت واحد در ايران تبديل می شود؛ و اينکه
دولت برخاسته ازشمشير ترک تباران قزلباش که از سخن گويی به فارسی ابا
داشته اند، در کوتاه مدتي، پاسدار هماهنگی و يگانگی سياسی و فرهنگی
ايران می گردد، نه تنها گواهی از توانايی های شگرف مناسبات قومی و
تباری در ايران دارد، بلکه در چالش های بعدی برای تشکيل دولت ملی مدرن
ايران نيز نقشی مهم ايفا می کند.
از شگفتی های سيمای قومی
ايران نيز يکی اين است که ترکمانان سنی مذهب آق قويونلو در راستای ستيز
خويش با شيعی مذهبان قراقويونلو، به پشتيبانی صوفيان اردبيل و اجداد
شاه اسماعيل برمی خيزند. سلطان جنيد، پدر بزرگ شاه اسماعيل صفوي، با
خواهر اوزون حسن پادشاه آق قويونلو در دياربکر ازدواج می کند. به داوری
مينورسکی در يادداشت های او بر تذکرة الملوک، متعصب ترين پشتيبانان
شيوخ اردبيل يا اجداد شاه اسماعيل صفوی نيز از ميان ترکمانان روم
(آسيای صغير) و شام (سوريه) بودند. با اين حال پايگاه قدرت صفويان ايل
های استاجلو، تکلو، بهارلو، شاملو، افشار، قاجار و دوالگدرلو (که به
نام عربی آن ذوالقدر معروف اند) و ده ها ايل کوچکتر ترک تباراست.
چگونگی اين فرايند را که نخستين دولت متحد ايران پس از مغول به
اعتبار اتحاد قزلباشان وديگر ايل های ترک تبارو ستيز ميان آق قلپاق و
قزل قلپاق (آق قلپاق، صفتی بر اوزيکان است در برابر قزل قلپاق يا سرخ
پيشانی يا قزلباش) شکل گرفته و با پشتيبانی ترکان آق قويونلو قوام
يافته و بر گور فرمانروايی اوزبکان شيبانی و ترکمانان قراقويونلو،
سيادت خويش را استوار کرده ولی پس از چندی به عامل سيادت دولتی و
فرهنگی و ستم ملی ملت مفروض فارس عليه ترک تباران و کردان و اعراب و
ديگر ساکنان ايران تبديل شده است، تنها مناديان اين گونه داوری های
فرومايه پاسخ توان گفت.
کافی است که به نوشته های تاريخی اين
دوران از جمله عالم آرای عباسي، ذيل تاريخ عالم آرای عباسی و به ويژه
خلاصة السير نوشته محمد معصوم بن خواجگی اصفهانی بنگريم تا ميزان نفوذ
قزلباشان را از يکسو و مجتهدان و روحانيون شيعی مذهب را از ديگر سو در
ساختار فرمانروايی در دولت مرکزی و حکومت های محلی روزگار صفويان
دريابيم. سوی ديگر سامان دولت در اين روزگار، سرکوب نافرمانی قبايل و
طوايف اوزبک، ترکمان، کرد و عرب است. لشگرکشی شاه صفی فرزند شاه عباس
به اعتبار شمشير يساقچيان و قورچيان قزلباش و فتوای علما در لشگرکشی به
همدان و کردستان، سرکوبی قبايل ترکمان در قراباغ و گنجه به دست گرگين
بيک و سرکوبی «جماعت ترکمان» به دست خسروخان بيگربيگی و امرای قولبيگي،
نموداری از سيمای ايران در اين روزگار است. تيغ تيز دولت ترک تبارصفوي،
هيچ تيره قومی و نژادی را از مرحمت خويش محروم نمی سازد. مراد اين
خونريزی ها نيز سيادت پادشاه صفوی و بقای تاج و تخت و عيش و نوش دربار
حاکم است و نه پاسداری از سيادت قومی ترک تباران.
از اين پس،
فرايند همزيستي، کوچ و آميزش تيره های قومی در ايران شتابان تر شد. با
اين تفاوت که اينک در کنار فرهنگ مشترک ايرانی و زبان فارسی که
داوطلبانه و به دليل توانايی هايش به زبان مشترک ادبی و ديوانی دوره
هفتصد ساله پيش از شاه اسماعيل و اسلاف او تبديل شده بود، عنصر فرهنگی
ديگری اين بار به اجبار به وجه مشترک اتحاد ساکنان فلات ايران تبديل
شد. و اين عنصر مذهب شيعه دوازده امامی جعفری بود که شاه اسماعيل و
جانشينانش به ضرب شمشير بر اکثريت سنی مذهب ساکنان ايران و حتی بر
پيروان شيعه غير دوازده امامی تحميل کردند و با اين اقدام تبعيض دينی
صورت ديوانی و قانونی يافت.
دولت صفويان را هجوم کوتاه و
زودپای افغان ها از پای درآورد. با اين حال بر خرابه دولت صفوی نيز
امير يکی از طوايف قزلباش، دولت افشار را به پشتيبانی و در اتحاد با
صدها ايل و طايفه ديگر بنا نهاد و به سنت حفظ دولت يکپارچه صفويان
ادامه داد. همين ايل افشار و پيشينه آن، نموداری برجسته از پراکندگی
قومی و ايلی در ايران است. اگرچه تاريخ نويسان ممدوح دوره افشار و
قاجار، به نادرست نسبت اين ايل را به مغولان رسانده و اصرار دارند که
افشاران به همراه مغولان به ايران آمده اند، اشاره به ايل افشار قرن ها
پيش از آمدن مغولان در نوشته های تاريخی وجود دارد. از ترکمانان نبوده،
از گروه ترکان غربی اند و با خزرها و قبچاق ها خويشاوندی دارند و دستکم
از يک سده پيش از اسلام در ماوراء قفقاز می زيسته اند. از دوره
سلجوقيان دسته هايی از ايشان به سرزمين های داخلی ايران آمده اند. شمله
نامی از افشاران در همين دوره در بخش های از خوزستان فرمانروايی داشته
است. شاه عباس دسته هايی از ايشان را در همدان، قزوين، خراسان، قم و
ساوه پراکنده کرد. به گفته ميرزا مهدی استرآبادی منشی الممالک نادرشاه
در جهانگشای نادري، ندرقلی بيگ ازافشاران ساکن دره دستگرد در دره گز
خراسان است. دراين دوره خراسان، قلمرو تيره هايی از اقوام تاجيک، افشار
و اوزبک و ديگر اقوام ترک و مغول است. تاريخ نويسان اين دوره نيز
ساکنان غير مغول و غير ترک تبار خراسان را تاجيک می خوانند و نه
فارس!
برخرابه دولت افشاران نيز لرهای فيلی دولت زودگذر زنديه
را بنا نهادند تا بار ديگر به دست بازماندگان يکی ديگر از قبايل ترک
تباری که به قزلباشان پيوسته بودند واژگون شوند. ايل زند را نادرشاه
افشار سرکوب کرده و از ملاير به دره گز خراسان کوچانده بود.
همين سلسله قاجار که نزديک ترين دولت ترک يا مغول تبار به
تاريخ معاصر ماست سخت قابل تعمق است. ايل قاجار يکی از طوايف قزلباش
بود که نامشان برخاسته ازنام يکی از روسای جلاير مغول به نام قجرنويان
است. شاخه ای از ايشان نخست به ترکستان آمده وگويا همراه هلاکو به فلات
ايران و آسيای صغير کوچيدند. تيمور کوشيد تا ايشان را همراه افشاران از
آسيای صغير به ماوراء النهر بازگرداند. شاه عباس ايشان را به سه گروه
تقسيم کرد. گروه نخست را در گنجه و ايروان سکنی داد که بعدها با
نادرشاه پيمان بسته و به افشار قاجار شهرت يافتند. گروه دوم يا قاجار
عضدانلو را به عنوان گارد مرزی در برابر ازبکان در مرو شاه جهان نشاند.
و گروهی را به استرآباد يا گرگان کنونی آورد تا در برابر ترکمانان
قرارگيرند. سرانجام نيز پس از يکسد و اندی سال ستيز ميان دوشاخه يوخاری
باش (شامل قبايل دولو، سپانلو، کهنه لو، خزينه دارلو، کرلو و قياقلو) و
اشاقه باش (شامل قبايل عزالدينلو، شامبياتي، زيادلو، داشلو، قراموسانلو
و قوانلو) در همين گروه سوم بود که شاهقلی خان، رهبر ايل کوچکتر اشاقه
باش، استراباد را فتح کرد و زمينه تشکيل دولت قاجار را فراهم ساخت و با
متحد ساختن صدها ايل و تيره قومی ديگر دولت سدوپنجاه ساله قاجار را بنا
نهاد. بيشترين ستيز های قومی اين دوره سدو پنجاه ساله حکومت قاجاران
نيز با ازبکان و ترکمانان در خراسان و با پاره ای از قبايل کرد در شرق
ايران است.
حکومت قاجار ترک يا مغول تبار، آغاز فرايند پايان
سنت ديرپای فرمان روايی متکی بر سيادت يا اتحاد قومی و ايلی در ايران
است. در درازای اين دوران است که مناسبات اقتصادي، سياسی و فرهنگی
ايران با اروپا و روسيه شتابان می شود. در همين دوران است که با پيدايش
استعمار و رقابت فزاينده روسيه، نخست با فرانسه و سپس با انگليس ايران
صحنه نفوذ و تاخت و تاز دولت های خارجی می شود. هم انديشه اصلاحات به
منظور پيشرفت و قانون گرايی و هم انديشه ناسيوناليسم ايرانی (و نه
فارسي) در واکنش به نفوذ فزاينده روس و انگليس درايران و در افسوس بر
واپسماندگی ايران از تمدن بشری از سوی کسانی که اينک از پيشرفت های
اروپا باخبر شده اند، در همين دوران شکل می گيرد. مناديان نخستين
اصلاحات و ناسيوناليسم ايرانی نيز از ميان شاهزادگان و درباريان و دست
پرورگان و ميرزاهای همين خاندان ترک تبار اند. شاهزاده جلال الدين
ميرزا يکی از صدها فرزند فتحعليشاه يکی از نخستين پرچمداران
ناسيوناليسم ايرانی است. اين پرجم را پس از جلال الدين ميرزا، متفکرين
قفقازی و آذربايجانی مانند آخوندزاده، کسروی تبريزی و تقی زاده بلند
کردند.
انقلاب مشروطه به سنت فرمانروايی کهن در ايران پايان داد
و زمينه تشکيل يک دولت مدرن ايرانی را فراهم ساخت. شايد اگر فرايند
آميزش قومی و قبيله ای هزار و اندی ساله ايران صورت نگرفته بود،
فرارسيدن انديشه های بازار و اقتصاد جديد می توانست به گونه ای که در
اروپا به تشکيل ده ها دولت ملی متکی بر سيادت يک تيره ملی معين
انجاميد، ايران را هم به چندين کشور که در هر يک تيره قومی و ملی معينی
سيادت فرهنگی و اقتصادی دارند، تقسيم کند.
اما فرايند ايران و
بيشتر کشور های شرق در تشکيل دولت ملي، از فرايند اروپا پيشرفته تر
بود. اروپا، به دليل ساختار پيشرفته فئودالی اش، نتوانست به رقابت
دائمی شاه نشين ها و سرزمين هايی که به ده ها زبان گوناگون سخن می
گفتند پايان دهد. به همين دليل نيز در سرزمينی که تنها سه برابر مساحت
ايران است بيش از چهل کشور و دوک نشين ايجاد شد.
فرايند آميزش
قومی در ايران و شرق فرايندی به مراتب پيشرفته تر از اروپا بود و بر
سيادت هيچ تيره ملي، به بهانه ملی استوار نبود. در واقع در هيچ دوره ای
از تاريخ هزار ساله گذشته ايران، و حتی درسياه ترين روزهای ايلغار
مغول، سيادت مطلق يک تيره قومی بر ساختار دوام نيافت. حتی مغولان
صحرانشينی که نخست جز ياسای چنگيز آيين و قانونی نمی شناختند، در کوتاه
زمانی با فرهنگ جامعه ای که با شقاوت تمام به خرابی آن همت گمارده
بودند، آميزش يافتند و به پرورش آن فرهنگ پرداختند.
خود انقلاب
مشروطه و نقش گيلان، مازندران، آذربايجان و عشاير فارس در پيروزی آن
گواه همين پيشرفتگی آميزش های قومی درايران است. اين آميزش ها به تدريج
با گسترش زندگی شهري، به حوزه خانوادگی نيز گسترش يافت و رنگ پيشينه
های قومی و تبار ايلياتی افراد را بيش از پيش تضعيف نمود. ايل قاجار که
سيادت خويش را به يمن شمشير آغا محمدخان آغاز کرده بود، پاگيری و دوام
خويش را بيش از هرکس به حاج ابراهيم کلانتر شيرازی و محمدحسين خان
صدراصفهانی مديون بود. پيوندهای بعدی خانوادگی ابراهيم کلانترشيرازی و
صدر اصفهانی و نيز شخصيت های بعدی قاجاريه مانند خانواده عرب تبارغفاری
کاشان، سادات فراهان و ميرزا آغاسی ايروانی و صدها خانواده پيوسته و يا
پيونديافته با قاجاران به بازمانده کمرنگ تبار ترکی يا مغولی قاجاران
پايان داد.
به علاوه، اداره جامعه ايران به شکل محروسه که به
ايل ها و طوايف نقاط مختلف ايران و به ويژه مرزنشينان ايران اختياراتی
گسترده می داد، از برخيزی نارضايی ناشی از چيرگی انحصارطلبانه يک تيره
قومی معين بر زندگی ديگر طوايف و تيره های قومی به شدت می کاست. چيرگی
ديگر سران سنتی قبايل و عشاير بر بخش های مهمی از ايران، تا هنگام
تشکيل دولت پهلوی و شکل گيری ارتش مدرن کمتر مورد پرسش دولت مرکزی قرار
می گرفت. در واقع سنت اداره جامعه نيز اتحاد اقوام و ايل ها بود و نه
چيرگی ملی و قومي.
هنگامی که ما به آستانه انقلاب مشروطه و
جنبش شهروندی گری در ايران می رسيم، فرايند آميزش قومی درايران در پرتو
پيدايش صنايع و تجارت جديد و رشد شهرونديگری نه تنها روبه رشد نهاده،
بلکه همان گونه که خواهيم ديد، چهره قومی ترک تبار دولت را کاملا بيرنگ
کرده است. به علاوه نخستين کانون های نوانديشی و تجدد خواهی نيز يکی در
تهران و درميان اشراف اصلاح طلب، ميرزايان و درس خواندگان پيرامون دولت
قاجار و تجار بود و ديگری در آذربايجان و قفقاز. آذربايجان به دليل
نزديکی به قفقاز، استانبول و اروپا و پيدايش نخستين کارخانه ها در
تبريز، قراچه داغ و خوی از بسياری از نقاط ايران در پذيرش انديشه های
نو پيشرفته تر بود. فکر آموزش نو نيز از همين خطه برخاست. اگر فرايند
تشکيل دولت ملی درايران به آن گونه که در اروپا شکل گرفت، تحول می
يافت، منطقی می نمود که با پيدايش صنعت و بازار جديد در آذربايجان و
فرارسيدن فکر تشکيل دولت ملي، ناسيوناليسم آذربايجانی سربلند کرده و در
برابر دولت ضعيف مرکزی قرار گيرد. بالعکس، آذربايجان و روشنفکرانش،
مناديان تحول در سراسر ايران و پشتيبانان تشکيل دولت نيرومند و
قانونمدار ايرانی گشته و آينده آذربايجان را در آينده ايران يافتند.
در ميان طبقه سوداگر جديدايران نيز که در پاگرفتن انقلاب
مشروطه نقش مهمی ايفا کردند و بازرگانان، صاحبان صنايع و بانکداران
بعدی ايران نيز از ميان ايشان بر می خيزند، هيچ نشانی از سيادت قومی و
يا مانعی دربرابر ورود به اين طبقه نوپا به بهانه عدم وابستکی به تيره
قومی و ايلی معينی نيست. تنها می توان گفت که بيشتر ايشان از مراکز مهم
تجارت، صرافی و صناعت ايران يعنی تهران، تبريز و اصفهان و نيز به
ميزانی کمتر، کازرون و بوشهر برخاسته اند.
بنابر آنچه گفته شد،
دستکم اين است که تا تشکيل دولت پهلوي، سخن از سيادت سياسی يک تيره
قومی ير اقوام و ملل مفروض ديگر جز افسانه بيش نيست. ناگفته پيداست که
دستکم از پايان قرن دهم ميلادی (چهارم هجري) تا تشکيل دولت پهلوی در
سال 1300 (1921) تقريبا همه دولت های حاکم برايران، ترک و مغول تبار
بوده اند.
و اما تا آنجا که به تبعيضات فرهنگی و آموزشی در
راستای تاريخ مربوط می گردد، باز پاره ای از مدعيان سرنا را از سر گشاد
آن می زنند. راستی را اين است که تا هنگام پيدايش دبستان و مدارس نو و
به ويژه تا هنگام تشکيل دولت پهلوي، هيچ نظام آموزشی مرکزی و دولتی
درايران وجود نمی داشته که به ياری آن زبان و آموزش معينی بر آموزشگران
تحميل گردد. از اين لحاظ همه ساکنان ايران در بهره برداری از بيسوادی و
فقر آموزش برابر بوده اند! آموزش و بهره برداری از متون بيش از هرکس در
اختيار دوگروه بوده است: ارباب دين از يکسو و دبيران و شاعران و کاتبان
متفکران از سوی ديگر. همين گروه اخير نيز آموزش نخستين خويش را در حوزه
های دينی آغاز می کرده اند. پس از فتح ايران از سوی اعراب و ازميان
رفتن تدريجی زبان پارسی پهلوي، برای سال های دراز زبان عربی زبان ديوان
و ادب ايران بود. با اين حال و به رغم کوشش اعراب مسلمان و حتی توسط به
اين حديث نبوی که گويا در بهشت هم به زبان قرآن گفتگو می کنند نتوانست
مردم ايران را از گويش به زبان های ايرانی و بومی و سرانجام چيرگی زبان
فارسی بر زبان عربی بازدارد.
بزرگترين سرمايه اقتصادي، اجتماعي،
سياسی و فرهنگی ايران وجود اين بافت هزار رنگ قومی و فرهنگی است. بايد
با قبول حق همه شهروندان در توسل به زبان و فرهنگ مادری خويش و
پروراندن آن فرهنگ و ارجدار کردن صدها فرهنگ و سنت قومی و بومی و محلی
در ايران، ايران را تواناتر ساخت و نه با برانگيختن دشمنی های قومی و
سنتی به نابودی تارو پود هزاران ساله ايران پرداخت و از درون کشوری که
در صورت توسل به دموکراسی و آزادی و پيوستن به کاروان توليد و تحول
مدرن و با پذيرش کثرت فرهنگي، قومی و مذهبی می تواند به نيروی مهمی در
سياست و اقتصاد جهان تبديل شود، ده ها نيمه کشور و شيخ نشين و حکومت
های ضعيف و فقير محلی بنا کرد که بيشتر ايشان حتی به دريای آزاد نيز
راه ندارند.
محمد اميني بيست و پنجم اکتبر 2005 m.amini@cox.net
|