بازگشت به صفحه اول

 از روز

 
 

 

نقش شاهی و خودکامگی

مسعود بهنود
m.behnoud@roozonline.com

۷ مرداد ۱۳۸۴

خواب را نه فقط از چشم من، که می دانم از چشم بسياری ربوده است ماجرای گنجی. می توان حماسه های در وصف پايداری وی نوشت، شعرها سرود، در همين حال خود را نيز به او چسباند و کمی از بی عملی و بی چارگی خود را نيز چاره کرد. می توان برسر کوفت و خشم گرفت و همان کاری که جوانان می کنند در وب لاگ هائی با نام های مستعار، فحش و ناسزا داد به عالم و آدم. می توان مانند بسياری از مادران که با مادر اکبر همنوا شده اند دست به دعا برداشت. شمعی روشن کرد و چه می دانم هر کاری می توان کرد و نکرد. نامه ای را که امضا کرده بوديم برای کوفی عنان از قراری که نيويورک تايمز نوشته است دو هزار صاحب نام و برنده نوبل در سراسر جهان امضا کرده اند. حالا چی.
وقتی شنيدم که معصومه خانم شرح ماجرای ديشب را گفت که "نيمه شب مرتضوی در بيمارستان بود و مرا گفت این تا صبح نمی ماند. پزشگان گفتند هر آن ممکن است ايست قلبی کند و..." به يادم افتاد که چهار سال پيش در زندان، گنجی در اعتصاب غذا بود، باز همين بازی ها و آمدن و رفتن ها و همين شوخی ها که او می کند و نفرت می سازد. ما وحشت زده در بندهای جداگانه خبر شديم که خانواده او را آورده اند که از وی ترک اعتصاب غذا را بخواهند. من به بهانه بهداری خودم را از بند به پائين انداختم و در کنار اتاق شيشه ای هشت ديدم که معصومه خانم و بچه ها وارد شدند. گنجی را زندانی ها زيربغل گرفته بودند. وقتی رسيد. نه که خانم و بچه ها و زندانی ها و ما که همه زندانبانان می گريستند. نفس در سينه ها نبود. در لحظه ای انگار زندان شان زندان از دست داد" من اعتراف کنم که از آن لحظه با ديدن آن صحنه با خود گفتم ديگر تاب ماندنم نيست. باورم نبود که چنين سخت جان باشم که بار ديگر اين را بشنوم و ببینم. اما امروز گزارش ماجرا را از زبان خانم شفیعی شنیده ام بار ديگر همان احساس است.

جای هيچ نوع نقد از همديگر و رفتارهای يکديگر نيست. زمان آن است که همه، و اول از همه ما ايرانيان، در اتحاد کامل با هم از هر طريق که می توانيم اعتراض خود را به اين وضعيت خردکننده نشان دهيم، بی خرده گيری از روش هائی که ناپسندمان می آيد و بی اکراه در همصدائی با کسانی که با ما همعقيده نيستند و حتی گمان می بريم که دشمنان گنجی هستند. ديگر کار از اين همه گذشته است. حتی سخن از تباه شدن جان عزيزی مانند گنجی نيست. سخن از اين نيست که يکی از روشن ترين فکرها و ذهن ها دارد در اين معامله می سوزد – تا مدعی بگويد چه جان ها در داو اين قمار شده است، گنجی هم مانند آن هزاران -. نه سخن از اين به گمانم بزرگ ترست.

مرتضوی همچون ملک الموت ديشب بر بالای سر گنجی ظاهر شده است و نمی بيند نگاه های نفرت پرستار و پزشگ و ديگران را. او خودش را سرگرم می کند. خودش را به بازجوئی نوجوانان و ترساندن آن ها مشغول می کند. به نظر من او را تقصيری نيست. مرتضوی خود قربانی است. جاه طلبی و شهرت جوئی او را تا به اين جا کشانده است اما او نيست که بايد به عنوان عامل اصلی اين ها هدف قرار گيرد.

تا اين سخن بگويم کسانی تصور می کنند قصدم اين است که به ترتيب محسنی اژه ای، هاشمی شاهرودی و آقای خامنه ای را هدف بگيرم و بگويم آنان مقصرند و عامل کشاندن اوضاع به جائی که می بينيم. اما به باورم اين ها هم نيست. ما و جامعه مان، نظامی که بر آن حاکم است، افرادی که در آن نقش نايب الحکومه گرفته اند و ما که محکوميم همه با هم قربانی يک تفکر هستيم.

خدايش نيامرزد دکتر مظفر بقائی را که اين تخم لق ولايت مطلقه فقيه را در دهان حسن آيت شکست و او در ذهن چند روحانی و کار را به اين جا کشاند. حکومت مطلقه، بر خلاف آن که تصور می رود در يک نفر جمع نمی شود. بلکه ذات و اساس اين نوع حکومت آن جاست که هزاران مطلقه می سازد. ذهن را مطلق می سازد. در دل خود مصباح يزدی را رشد می دهد، به سردار مسعود جزايری امکان می دهد که نظر خود را به جای نظر سپاهی ها منتشر کند. به مرتضوی امکان می دهد که در همفکری با شريعتمداری احساس کند الان قادر متعال است. به ... بگذرم فهرست درازست. روزی که شاه رفت شاعری و متفکری مرا گفت سی ميليون محمد رضا شاه باقی مانده با آن ها می خواهيد چه کنيد. تصورمان اين بود که نقش شاهی و خودکامگی را از ذهن جامعه می زدائيم. البته که کاری دردناک است. اما اين باور داشتيم.

اما کمتر از يک سال بعد، به بهانه خطای اين گروه سياسی و تندروی آن حزب و دسته و خلاصه از ترس به هم ريختن مملکت و تعبير شدن خوابی که هواداران سلطنت ديده بودند – تبديل به ايرانستان و يا حمام خون – بنائی ساخته ايم که در حقيقت همان است که ملت به برکندنش قيام کرد در پائيز 57 و اينک باز در جائی نشسته ایم که يکی را مخاطب لعن و دعاهای خود کرده و آرام نشسته ايم. آيا زمان آن نشده است که به خود آئیم و در خويش بنگريم و شايد پر ما در اين تيری است که اينک بر جان اکبر گنجی دوخته می شود.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه