|
|
|||
|
همدردی راستين با مردم ايران: اعاده ی ثروت های ملي ما مطابق اطلاعيه اي كه در اصل بزبان انگليسي (Original in English) از طرف دفتر وليعهد سابق ايران صادر شد، فرزند شاه معزول، رضا پهلوی «در پاسخ به دعوتنامه ای که مستقيما از جانب زندانيان سياسی در ايران تدوين شده بود، با اعلام همبستگی خود، تصميم گرفت که به مدت سه روز[از 8 تا 11 ژوئن]، به يک اعتصاب غذا دست بزند.» وي اعلام كرد كه «همگامی و همراهی با زندانيان سياسی در ايران، پشتيبانی از جنبش و تلاشی مشروع برای دستيابی به آزادی، حقوق بشر و فرصت های اقتصادی در ايران، اولويتی فراتر از تمامی مرزبندی های سياسی و ايدئولوژيک دارد.» او افزود كه آزادی بيان، رعايت صريح و بی قيد و شرط حقوق بشر آزادی يکايک زندانيان سياسی و فراهم آوردن بی درنگ شرايطی هستند که به برگزاری يک انتخابات آزاد، عادلانه و شفاف در ايران بيانجامد.» صرفنظر از اينكه اصلاً روشن نيست كه كسي از ميان زندانيان سياسي از رضا پهلوي دعوت كرده باشد كه وي براي حمايت از آنان اعتصاب دست به غذا بزند – يعني نوع مبارزه اي كه بسيار از دانشجويان تا پيش از انقلاب براي دفاع از زندانياني به كار مي گرفتند كه به دستور پدر وي شكنجه و به اعدام محكوم مي شدند – و گذشته از مدت كوتاه قابل تحمل آن (البته اگر اعتصاب وي براستي در انظار و قابل كنرل باشد)، دو پرسش اساسي پيش مي آيند. نخست، اگر براستي رضا پهلوي به اين حقيقت دست يافته است كه حقوق بشر خوب است و زنداني كردن، شكنجه، دادگاه، و اعدام رفتار هاي مذمومي هستند، معلوم نيست كه چرا او طي اين سال هاي تبعيد در برابر اصرار مكرر داير بر تقبيح اعمال پدرش سكوت اختيار كرده، و فقط اين گونه رفتار ها را از جانب حكومت اسلامي ناپسند و قابل اعتراض دانسته است. بر مردم ستمديده ي ايران روشن است كه هيچ بقالي نمي گويد ماست من ترش است. محمد رضا پهلوي هم در روزهاي خفت كه پدرش را ولينعمت پيشين اش بريتانيا از ايران تبعيد مي كرد، گربه ي عابدي مي نمود و قول دفاع از قانون اساسي و غيره را مي داد، اما اهسته آهسته، با مدد همان دولتي كه امروز برنامه ي هجوم به ايران را در سر دارد، ايران را به صحراي حقوق بشر تبديل كرد، هزاران نفر را به شكنجه گاه ها و ميدان هاي اعدام فرستاد، تا اينكه گريان و با خاك توسري از ايران گريخت. مردم ايران هيچ تضميني ندارند كه رضا پهلوي نيز همچون پدرش و پدربزگش همان رنج ها و ستم ها را بر آنان تحميل نكند. دو ديگر، اگر براستي رضا پهلوي تا اين حد نگران حقوق بشر و وضع اقتصادي مردم ايران است، چرا آن ثروت هاي كلاني را كه پدربزرگ و پدرش (و ديگر اعضاي خانواده اش) به بانك هاي خارجي منتقل كردند به مردم ايران پس نمي دهند – ثروت هايي كه به همگي اينان اجازه داده است كه به مدت بيست و شش سال در ناز و نعمت در خارج از كشور زندگي كنند و «تعطيلات» دراز مدت خود را در جنوب فرانسه و اسپانيا و ديگر مناطق خوشگذراني بسر آرند. متأسفانه در اثر بي لياقتي مسئوولان دولتي پس از سقوط شاه ميسر نشد بدانيم كه ثروت هاي كشور تا چه حد و چگونه توسط خانواده ي پهلوي و دستياران كوچك و بزرگش از ايران خارج شدند. اما يكي دو سند قديمي در آرشيو هاي دوَل حامي پهلوي نوري، هرچند كوچك، بر اين سرقت ها مي افكنند. پس از سقوط رضاخانشاه و مخالفت دولت بريتانيا با ايجاد جمهوري، محمد رضا با حمايت بريتانيا و عدم مخالفت شوروي، كه سخت درگير مقاومت در برابر هجوم نازي ها بود، به تخت سلطنت جلوس كرد. اما محمد رضا، كه نقش گربه ي عابد را بازي مي كرد، بنا بر گفته ي سفير وقت بريتانيا سِر ريدر بولارد، بزودي با مخالفت ايرانيان روبرو شد، چه آنان او را فرزند «همان پدر منفور» مي دانستند، و مجلس سيزدهم بي اعتبار بود، چه در آخرين ماه هاي حكومت شاه پيشين به همان ترتيب پانزده ساله ي گذشته با انتخابات قلابي (fake elections) به وجود آمده بود و اعضايش مكرراً به همان ترتيب «انتخاب» شده بودند. مردم مي گفتند «سلسله همان، كابينه مركب از همان وزراء، و نمايندگان همان كسان هستند.»(1) اين نظر مردم، برغم اطلاعات كمي كه در اختيار داشتند، به لحاظ تجربه شان در دو دهه ي پيش از آن درست بود. چه اسناد و مدارك موجود به خوبي نشان مي دهند كه درست پس از اشغال ايران كه كشور، افزون بر فقر و فاقه زائيده ي دوران پدر در بي ناني مي سوخت، پسر مبلغ يك ميليون دلار را، كه در آن زمان پول بس زيادي بود، به يك بانك آمريكايي منتقل كرد. نقل عين تلگراف سفارت بريتانيا در واشنگتن به تاريخ 4 مه 1943، مشعر بر اين است كه سانسور دولت آمريكا اطلاع بسيار سري مبتني بر شواهد غير قابل ترديدي در اختيار دارد كه يك ميليون دلار از يك بانك ايران به [بانك] گارانتي تراست كمپاني (Guarantee Trust Company) به حساب شخصي شاه منتقل شده است.(2) گزارش ديگري چند ماه پس از تلگراف بالا نيز گوياست: از يك منبع محرمانه و كاملاً مطمئن به من خبر رسيده است كه [محمد رضا] شاه مبلغ يك ميليون (تكرار مي كنم يك ميليون) دلار در آمريكا دارد، و در پي مطمئن ترين وسيله سرمايه گذاري آن است. گفته مي شود كه تنها ثروت او [شاه بيست و يكساله] در خارج از ايران است. مطلع شده ام كه ثروت ملكه ي مادر نقد نيست و لذا شاه نمي تواند به آن دست بزند. چند ماه پيش مي دانستيم كه شاه در حال خريد مقادير زياد ارز خارجي بود، اما از اين ابعاد آن بي خبر بوديم. اشتغال شاه براي [ارسال] وجوه به خارج ممكن است ناشي ازين باشد كه تلاش او براي تأمين كنترل كامل ارتش با مخالفت مردمي روبرو شود؛ تصور مي رود كه در صورتي كه سلطنت او ادامه نيابد پدر او و بقيه ي خانواده اش بايد بتوانند با اين پول زندگي كنند.(3) روشن نيست كه اين دو گزارش در مورد يك رقم انتقال پول به آمريكاست يا نه. به هر تقدير حتي اگر يك رقم هم بوده باشد، در آن زمان كه حتا مردم پايتخت از گرسنگي هلاك مي شدند نمي توان اين اقدام پسر رضاخانشاه را جز به خيانت نسبت به مردم ايران تعبير كرد. اين «دورانديشي» شاه متزلزل جوان مسلماً بايد نزد شاهي كه يك بار پس از كودتاي ناكام 25 مرداد مجبور به فرار از ايران شد طي سال هاي بعد تقويت شده باشد و به انتقال بيشتر ثروت هاي سارقانه انجاميده باشد. مردم ايران هرگز ندانسته اند كه چقدر از ثروت ايشان را قزاق بي چيز ديروزي و خانواده ي او از آنان به سرقت برده اند و براي زدگي متجمل خويش به بانك هاي خارجي منتقل كرده اند. همين قدر مي دانيم كه، علاوه بر رقم (هاي) بالا و آنچه اين خانواده از سال 1357 تاكنون در اختيار داشته است، در سال 1945، محمد رضا شاه از طريق سفيرش در پاريس از دولت فرانسه تقاضا كرد كه در اسرع وقت موجودي هاي پدرش را در بانك هاي آن كشور به اطلاع او برساند.(4) فراموش نكنيم كه بنابر نوشته ي نيويورك تايمز (10 ژانويه 1979) و لوموند ()12 ژانويه 1979) «ثروت شخصي شاه از يك ميليارد دلار مي گذرد.» اين خبر نيويورك تايمز مبتني بر اطلاعاتي بود كه از تحقيقات نزد بنگاه هاي معاملات ملكي، متخصصان امور مالي متخصص خاورميانه، مخالفان شاه، اسناد منتشر شده و غيره به دست آمده بود. و سر انجام همچنين بياد بياوريم حرص و ولع رضاخانشاه را كه، بنابر گزارش هاي سفارت هاي بريتانيا و فرانسه، هنگامي كه در اثر فشار دُوَل خارجي ناگزير از استعفا شد و ايران را ترك مي گفت، جواهرات سلطنتي ايران را به همراه خود برد.(5) سفير بريتانيا به لندن گزارش داد كه دلايلي در دست بود كه رئيس شهرباني رض شاه، سرپاس مختاري بد نام، كه زنان شاه را تا اصفهان همراهي مي كرد، جواهرات سلطنتي را با خود به كرمان برده بود. اين گزارش افزود كه شاه، در صورت اجبار به ترك كشور، خواهد كوشيد اين جواهرات را با خود ببرد. دولت فروغي ازين عمل هيچ اطلاعي نداشت. نخست وزير فروغي به سفير بريتانيا گفت كه پخش خبر اين سرقت توسط بي بي سي كار «با ارزشي» مي بود.(6) روزنامه ايران گزارش كرد كه در يك جلسه محرمانه مجلس (دستچين پهلوي) در 17 سپتامبر1941/26 شهريور 1220 از جمله مسئله ي جواهرات سلطنتي مطرح شد.(7) جالب است كه اشغالگران انگليسي بيش از رضاخانشاه نگران اين ثروت ملي ايران بودند كه توسط اين قزاق بي سواد پيشين به سرقت برده مي شد! با همين چند مورد مي توان حدس زد كه ثروت هاي بيكراني را كه اين خانواده به سرقت برده است چقدر عظيم بوده اند. بنابراين، اگر رضا پهلوي براستي سينه به تنور داغ سياست نمي مالد او بايد، نخست، طي اعلاميه اي از جهت تمام جنايات پدر و پدر بزرگش در ايران از مردم ايران و بويژه خانواده هايي كه در راه مبارزه آزادي خون هاي بسيار داده اند پوزش رسمي بخواهد؛ و دو ديگر، تمام ثروت هاي غارت شده ي مردم ايران به يك حساب بانكي تحت نظر سازمان ملل متحد قرار دهد تا پس از سقوط رژيم حاضر به خزانه ي كشور دمكراتيك ايران واريز شود. اين اقدام رضا پهلوي اين حسن را هم خواهد داشت كه كساني كه از انقلاب به اين سو شبيه جنايات خانواده ي او را مرتكب شاه اند و به همان ترتيب ثروت هاي ملي ايران را چپاول كرده اند بدانند كه راهي جز توبه و اعاده ي ثروت هاي ايران به مردم بلاديده ي ايران ندارند. اين اقدام همچنين به او اجازه خواهد تا به عنوان يك ايراني كه ريگي در كفش ندارد و خواهان خدمت به كشورش است همچون شهروندي ساده در جامعه ي دمكراتيك و لائيك ايران شركت جويد. خسرو شاكري (زند)، پاريس 21 خرداد 1384
يادداشت ها: 1-Press Attaché A.K.S. Lambton to H.M. Minister Sir R. Bullard, 4 October 1941; FO 416/99. 2- From UK Washington Embassy to FO, Most Secret, 4 May 1943; IOR/L/PS/12//3495. 3- Telegram from Tehran to London, 17 December 1943; FO 371/35077. 4- Légation Impériale de l’Iran au Ministère des Affaires Étrangères, Paris ; le 18 avril 1945 ; Archives du Quai d’Orsay, Division Asie Centrale, Iran, E 23-2. 5- FO; Télégramme, Ambassade de France, Téhéran, 12 septembre 1941, au Quai d’Orsay, Vichy, Asie, 40-44, Dossier 287. 6- ir R. Bullard to FO; 9 September 1941, FO 371/27212. 7- ٍSir R. Bullard to FO; FO 371/27219.
|
||||
|