|
|
|||
|
جنبش كارگري ايران از نو جان مي گيرد حركت هاي اخير كارگران ايران طليعه ي نيكي براي استقرار دمكراسي در ميهن ماست. در صد سال گذشته كارگران ايران، برغم سركو ب هاي بي مهار به دست حاكمان و ضربات ناشي از خيانت هاي عديده اي كه از سوي رهبران رهبران دروغينشان به آنان وارد آمد، نقش مهمي به هنگام خيزش جنبش دمكراسي خواهي در كشورمان ايفا كردند. به هنگام انقلاب مشروطيت ايرن كشوري صنعتي نبود. لذا كارگران نقش تعين كننده اي در آن نداشتند. با اين همه، اعتصاب هاي كارگري و كارمندي پراكنده در دهه ي نخستين قرن بيستم نقش مهمي در نهضت مشروطيت ايفا كردند، بويژه كارگران ايراني كه با پيشينه هاي دهقاني و صنعتگري، در اثر ورشكستي اقتصاد كشورِ آماج تهاجمات اقتصادي، به ورشكستگي و مهاجرت كشانده شده بودند. فعالترين اينان در چارچوب سنديكاهاي كارگري قفقاز و اجتماعيون-عاميون سياسي شده، به حقوق خويش و مردم ميهنشان آشنا شده بودند. همينان بودند كه بخشي از جنگندگان مقاومت مشروطه خواهان را در برابر محمد عليشاه و اربابان روسي اش تشكيل مي دادند، و ستارخان را به پيروزي رساندند – پيروزي اي كه در نتيجه ي بي حزمي رهبران سياسي شان در قبول خلع سلاح مجاهدان، بر باد رفت، خاع سلاحي كه فرمانش از سن پترزبوگ و لندن صادر شده بود. پس از جنگ جهاني اول، اين باز كارگران چاپخانه ها بودند كه با اعتصاب فلج كننده ي خود، نه فقط حقوق خود، و از جمله هشت ساعت كار در روز، را از هيئت حاكمه ي ايران ستاندند، بل همچنين كفه ي ترازوي قدرت را به سود مبارزات عام مردمي برگرداندند. پس از شكست نهضت جنگل و سقوط «جمهوري سوسياليستي ايران» در گيلان، رشد روزافزون سنديكاهاي كارگران و كارمندان آتش مبارزه را گرم نگهداشت و به سوي جا افتادن جنبش كارگري بمثابه يكي از پايه هاي دمكراسي در ايران پيش مي رفت، تا حدي كه اعتصابات كارگري و كارمندي در سال 1923 موفق به سقوط كابينه ي قوام السطنه شدند. اما متأسفانه به علت اينكه استقلال سنديكاها كم كم تحت تأثير نزاع هاي سياسي چپ ايران و اتحاد شوروي قرار گرفت، و در لحظه اي حتي به هواداري از رضا خان – كه سياست شوروي وي را «مرد ملي» ايران ارزيابي مي كرد – كشانده شد، رضا خانشاه توانست، پس از جلوس بر تخت سلطنت و تحكيم قدرت خانمان برانداز خود، سنديكاها را، همانند احزاب و گروه هاي سياسي نو پا، از ميان بردارد. آخرين كوشش هاي حزب كمو نيست ايران در اثر سركوب داخلي رضاخاني و تصفيه هاي استالينيِ فعالان آن در روسيه ي شوروي به نتيجه نرسيد. با توطئه ي وزارت امنيت شوروي استاليني براي از ميان بردن گروه اراني هرگونه اميدي براي تجديد سازمان سياسي چپ نيز ازميان رفت. پس از سقوط رضا شاه در اثر اشغال ايران توسط متفقين، فضاي نسبتاً بازِ سياسي به نيروهاي اجتماعي از نو اين فرصت داد تا حركتي نو آغاز كنند. اما متأسفانه، نه فقط در مناطق شمالي تحت اشغال شوروي، كه حتي در منطقه نفتخيز جنوب، كه بزرگترين تجمع كارگري را داشت و استثمار توسط شركت امپرياليستي نفت انگليس در حدّ اكثر خود انجام مي گرفت، حزب توده مانع مطالبات به حق و معوق كارگري مي شد، به بهانه ي اينكه چنين خواست هايي به نبرد ضد فاشيستي لطمه مي توانست وارد آورد. كسي نپرسيد چرا همواره اين فقيرترين و استثمار شده ترين كارگران جهان بودند كه بايستي جور سودهاي شركت هاي آمريكايي و انگليسي يا حتي دستمزدهاي اريستوكراسي كارگري انگلستان و آمريكا را مي كشيدند. به هر رو، پس از پايان جنگ اين فرصت پيش آمد كه كارگران ايران خود را سازمان دهند و مطالبات خود را مطرح سازند، اما ديگر بار اعتصابات كارگري با وساطت رهبران حزب توده، كه با قوام نزديكي مي كردند، پايان يافت. مهمتر ازين، بجاي آنكه اجازه داده شود كه كارگران رهبران خود را از ميان خود برگزينند، رهبران سنديكايي از سوي حزب به آنان تحميل مي شدند. فداكار كه هيچ ربطي به زندگي كارگري نداشت و درد و اِلَم آنان را نمي شناخت رهبر كارگران اصفهان شد، با رأي آنان به مجلس راه يافت و خود را بست. رهبران شوراي متحده كشور همچون رضا روستا، كه، همراه كامبخش و اُوانسيان، تربيت شده ي مدارس كادر شوروي ونماينده ي كمينترن و وزارت امنيت شوروي بودند، هيچكدام كارگر نبودند و از سوي دستگاه رهبري برگزيده مي شدند. هر كارگر يا گروه كارگري كه با دستگاه حزب توده موافق نبود با برچسب «نوكر امپرياليسم» منزوي و طرد مي شد. عمده ي سنديكاهاي كارگري به زائده اي از حزب توده بدل شدند، كه، پس از شكست هاي پي در پي، به كم سوادي ماركسيستي و بي تجرگي خود عذر نهاد. به هنگام يورش ارتجاع ايران در نخستين كودتاي شاه، 15 بهمن 1327، كه هدف اصلي آن نعطيل دمكراسي و فلج كردن حزب توده بود، سنديكاهاي كارگري نيز، چون وابسته به حزب توده بودند، همچون برف زير حرارت سركوب آب شدند. خوشبختانه، پس از سر بلند كردن نهضت ملي و پيدا شدن فضاي تازه تنفس سياسي، كارگران ايران از نو سنديكاهاي خود را احيا كردند. اما اين بار نيز همچون گذشته تحت قيموميت حزب توده قرار داشتند. كار به آنجا كشيد كه در حساس ترين زماني كه جنبش كارگري مي بايستي در برابر استثمارگران خارجي حامي جنبش ملي و تعادل بخش جنبش دمكراتيك درون كشور مي بود، قسمت مهم، ور نه اكثريت، كارگران ايران، كه تحت كنترل حزب توده بودند، با تحريكات كيانوري و شركايش رو در روي نهضت ملي ايستادند، و آن را در نبرد هستي و نيستي با قدرت هاي امپرياليستي جهان آنقدر تضعيف كردند كه سر انجام به زانو در آمد. سركوب نهضت ملي، داغان كردن حزب توده و طبيعتاً اضمحلال سنديكاهاي كارگري را در پي داشت. اگر اتحاديه هاي كارگري از استقلالي حتي نسبي برخوردار شده بودند، مي توانستند تا حد زيادي دست آوردهاي سنديكايي و ادامه هر چند ضعيف آن حفظ كنند. اما افسوس كه اين اهرم حق طلبي خود كارگران و تعادل بخشي به قواي سياسي براي تأمين دكراسي نيز بر باد رفت. بين 28 مرداد و آغاز انقلاب 1357 حركت هاي كارگري قطع نشدند و هر بار كه كارد به استخوان كارگران مي رسيد كارگران صداي حق طلبانه ي خود را بلند مي كردند. سنديكاهاي دولتي، كه به مشاورت وابسته هاي كارگري سفارتخانه هاي بريتانيا و آمريكا اداره مي شدند، آنچنان با بي اعتنايي كارگران روبرو مي شدند كه به جرئت مي توان گفت كه كارگران ايران اين بار ديگر فريب «رهبران» برخاسته از برون جمع خود را نمي خوردند. جنبش انقلابي ضد پهلوي كه از آغاز سال 1977 شروع شده بود آهسته آهسته جان مي گرفت، اما نمي توانست هماورد بزرگي در برابر رژيم باشد. آن هنگام كه كارگران ايران، بويژه كارگران نفت، وارد پهنه مبارزه ي سياسي شدند، ناقوس مرگ رژيم نواخته شد. خوشبختانه جنبش كارگري، عليرغم تبليغات دستگاه هاي امپرياليستي نه تحت تأثير حزب توده بود و نه تحت فرمان ديگر سازمان هاي چپ. رهبران مذهبي بسيار كوشيدند تا جنبش اعتصابي را تحت كنترل خود در آورند، اما موفقيتشان ناچيز بود. آنان مي دانستند كه بدون ضربه ي قاطع جنبش كارگري، و بويژه اعتصابيون نفت، مبارزه به پيش نخواهد رفت، چه به رأي العين مي ديدند كه شاه حتي براي براه انداختن تانك ها و كاميون هاي ارتشي اش ناگزير از وارد كردن سوخت از عربستان شده بود. متأسفانه اين بار نيز، نيروهاي چپ، بجاي حمايت از جنبش كارگري در جهت تقويت سنديكاها، هر كدام به سهم خود كوشيدند تكه اي از اين «طعمه» را به چنگ آورند، چه براستي نه دانشي در امور تاريخ سنديكايي داشتنند و نه گريبان خود را از بدآموزي هاي توده ايستي در مورد كنترل اتحاديه هاي كارگري توسط «حزب» رها كرده بودند. تمام كوشش هاي مستقل گروه هاي سياسي در جهت جلب حمايت سنديكاهاي كارگري در جهان براي كارگران ايران و رساندن مدد عملي به آنان بايكوت شدند. حتي هنگامي كه وجوهي از كارگران آلماني براي كارگران نفت ايران جمع آوري شد، حامل وجوه خودسرانه و بخاطر كسب وجاهت نزد گروه هاي چپ پول هاي ارسالي را در ميان گروه هاي چپ پخش كرد. سرقت ازين بي شرمانه تر در آن روزهاي حساس ميسر نبود. «روشنفكراني» كه قرابتي با كارگران ندارند و در پي هر شكست كارگري گليم خود را از آب بيرون مي كشند و كارگران را در وضع نابسامان خود رها مي كنند، همانند كيانوري، تنها در پي يك هدف هستند – قدرت. و داستان حزب توده از نو تكرار مي شود. اگر چنين «روشنفكرانِ» مدعي دفاع از كارگران دانش سياسي لازم را مي داشتند، بجاي كشاندن كارگران به زير كنترل ايدئولوژيك خود و استفاده ي ابزاري از آنان براي مقاصد سياسي خود، كه چيزي جز كسب قدرت نبود، از قدرت سياسي مذهبيِ در حال زايش حمايت نمي كردند، بل بجاي آن به جنبش كارگري مدد مي رساندند، تا خود را مستحكم كند و بتواند به عنوان بخش مهمي از نيروهاي اجتماعي، و نه ابزاري در دست گروه هاي سياسي، در برابر ديو ولايت فقيه بايستد. در چنين صورتي، سرنوشت انقلاب همان نمي شد كه شاهد بوده ايم. جنبش مستحكم كارگري مي توانست عنصر اصلي توازن قوا در ساختن دمكراسي سياسي بوده باشد، و در مرحله ي بعدي دمكراسي اقتصادي را نيز تأمين كند، و نگذارد كه جرياناتي كه كوچكترين قرابتي با كارگران ندارند به نام «مستضعفان» طي بيست و شش سال اخير ثروت هاي انساني و طبيعي كشور ما را به غارت ببرند. از روي همين بدبيني ها بود كه در روزگاران انقلاب چه بسيار از كارگران ايراني از سازماني هاي سياسي دوري جستند و خرج خود را جدا ساختند. مصاحبه هايي با كارگران قديمي دوران حزب توده بخوبي نشان مي داد كه اينان و فرزندانشان ديگر نمي خواستند فريب «روشنفكران» مدعي هواداري از كارگران را بخورند. اكنون نيز كارگران ايران در رشته هاي گوناگون بدون «هدايت» سازمان هاي سياسي و با استفاد از وضعيت تضعيف شده ي رژيم آهسته آهسته دست به تشكيل سنديكاهاي خود مي زنند. آنان در صورتي خواهند توانست استقلال كامل خود را حفظ كنند و اشتباهات گذشتگان را مرتكب نشوند كه خود را در اختيار رهبري هاي غير كارگري قرار ندهند. لأآنان بايد بتوانند با استفاده از شيوه هاي مسالمت آميز، اعتصاب، نافرماني مدني، سازماندهي، افزايش آموزش هاي سياسي خود ايشان اوضاع را چنان تغيير دهند كه به سود سازمان هاي سياسي نيز تمام شود. دمكراسي بدون سنديكاهاي مستقل سياسي ميسر نيست. اگر بتوان درسي از كشورهايي گرفت كه در آن ها دمكراسي سياسي وجوددارد، همين است كه سنديكاها بايد مستقل از احزاب باشند. اين مانع از آن نمي شود كه هوادران كارگران، با استفاده از امكانات موجود در جهان دمكراتيك، حمايت هاي معنوي و عملي سنديكاهاي باتجربه را به سود آنان جلب كنند. در افق جديد ايران، در كشوري كه سرمايه دران و قشر هاي وسيع مشتغل در رشته هاي غير توليدي (معروف به «خرده بورژوازي» شهري) از پترودلار بهره مند اند تنها كارگران، كارمندان جزء، معلمان، صنعتگران (چه زن و چه مرد) و سنديكاهاي مستقل و دمكراتيك آنان هستند كه مي توانند با كاربرد همه ي شيوه هاي مسالمت آميز و پيگيرانه مبارزه رژيم را بحران سياسي بكشانند و سر انجام به عمر آن پايان دهند، در راه بهروزي جامعه گام بردارند و ترفند هاي «ناجيان خارجي» را عقيم گذارند. مادامي كه «خرده بورژوازي» متمتع از پترودلار مي تواند به اين بينديشد كه «خدا» كريم است و ازين ستون به آن ستون، از رفسنجاني به خاتمي، و از خاتمي به رفسنجاني، فرج است، تغييري پويا در ايران رخ نخواهد داد. هنر نيروهاي مترقي در تغيير جهت تفكر پوچي است كه «ازين به آن ستون فرج است» فكر مي كند.
خسرو شاكري (زند)، پاريس، 26 خرداد 1384. (اين مقاله براي همايشگاه «عصر نو،» همچون برخي از همكارانش، ارسال نمي شود، چه اخيراً در پاسخ مقاله ي اين نويسنده به نام «كلاه مخملي و وظايف خطير» «پاسخي» پر از دشنام به سبك حزب توده پخش كرد و حاضر نشد از خود انتقاد كند.)
|
||||
|