|
شعار فانی است به ویژه در
ایران / گفت و گو با حاتم قادری
علیرضا
کرمانی
|
 | |
آقاي دكتر قادري! شما بهعنوان استاد فلسفه سياسي
و كسي كه با رويكرد فلسفه ي سياسي به مسايل نگاه مي كنيد، درباره سنخ
شناسي وتيپولوژي انتخابات 84 چه تعبيري ارايه مي كنيد؟ من فكر
مي كنم پيش از فلسفه ي سياسي، اين پرسش به جامعه شناسي سياسي برگردد.
حقيقت اين است كه انتخابات اخير، مانند ديگر انتخاب ها علايمي را از
خود بروز داده است كه بيش تر بيانگر يك جامعه جهان سومي است حالا اگر
تعابير دهه ي 1960 ميلادي را بخواهيم بهكار ببريم؛ به اين گونه جوامع،
جهان سوم ميگفتند كه البته اين تعبير امروزه خيلي معتبر و رايج نيست.
ولي بر اساس آن تعبير، اين نشانه ها مربوط به كشورهاي به عقب مانده يا
در حال جبران عقب ماندگي است. ببينيد مثلاًچند نشانه در اين انتخابات
وجود داشت؛ از بارزترين نشانه ها اين است كه به تعبير من و به جهت
تئوريك اگر بخواهم بگويم، در اين گونه جوامع، امر اجتماعي را در امر
سياسي منحل مي كنند و امر سياسي را هم به انتخابات و راي گيري كاهش مي
دهند. به بيان سادهتر، در واقع شوق و رغبت فوق العاده اي كه براي كسب
قدرت در كوتاه ترين مدت و در ساده ترين وضعيت در بين افراد سياسي يا
گروه بندي هاي سياسي ما وجود دارد، بدون اين كه هيچ گونه آمادگي براي
محقق كردن شعارهايشان داشته باشند و اين كه روشن باشد كه چگونه آن
شعارها را بايد مديريت بكنند و تا چه حد در عمل به آن شعارها مي توانند
پايبند بمانند و به آن عمل كنند، اين خود نشان دهنده جامعه اي است كه
بيشتر با حسيات سرو كار دارد و نوعي علايق كودكساني و افسون قدرت در
آن بسيار قوي است. به اين ها مي شود گفت تعابير جوامع پيشامدرن. البته
بعضاً در جوامع مدرن هم چنين وضعيتي مشاهده مي شود، يعني قدرت افسون
خاصي دارد كه در جوامع مدرن هم هست، ولي در آن جا افسون قدرت، در قالب
نهادها، ساختارها، احزاب و نقادي هاي خيلي جدي و موشكافانه مهار مي
شود. ولي در ايران مهاري در كار نيست و اين افسون سرريز مي كند و لايه
هاي مختلف را در بر مي گيرد. در اين انتخابات شاهد بوديم كه تور
بسيار وسيعي از شعار براي صيد آراي مردم پهن شدف بدون اين كه كسي پرسشي
بكند كه ضامن اجرايي اين تور وسيع چيست؟ قابليت تحقق آن كجاست؟ چگونه
مي شود اين ها را جمع و جور كرد؟ و بعضاً بين اين شعارهاف تعارض هاي
خيلي جدي هم وجود داشت. وقتي به كشورهاي اروپايي يا كشورهاي مدرن
نگاه بكنيم؛ اين ميزان از تعارض را بين شعارها و برنامهها وعملكرد
گروه هايي كه دست اندر كار سياست و انتخابات هستند، نمي بينيد. از اين
ويژگي ها انتخابات ما زياد داشت. حالا بگذريم از اين كه تا چه حد سلامت
خود انتخابات، راي گيري، راي شماري و غيره حفظ شده باشد. من فكر مي كنم
اگر بخواهيم ريشه يابي بكنيم، به جند نكته ساختاري بايد برگرديم. شايد
آن نقاط ساختاري به طور كامل زير نور قرار نگيرد، اما با اين مشكلات
روبهرو خواهيم بود. يك نكته ساختاري اين است كه الان جامعه ما
جامعه اي است كه از لايه هاي اجتماعي پيشامدرن تا پسامدرن را در
برگرفته است؛ يعني جامعه اي نيست كه در قسمتي از آن نقطه ثقل نسبتاً
يكدستي برقرار شده باشد و چون با چنين وضعيتي رو بهروست، يعني تشتت
علايق، تشتت لايه هاي اجتماعي و طبعاً تشتت سياست ورزي ها در آن وجود
دارد، ميشود اين تعبير را هم داشت كه در ايران، ما الان پارادايم
سياسي و سياست ورزانه نداريم. اين به آن معناست كه گروه هاي مختلف با
علايق مختلف و لايه هاي مختلف، بدون اين كه پارادايمي داشته باشند، هر
كدام با الفبا، ادبيات، زبان و امكانات خودشان وارد صحنهي سياست مي
شوند و اين از خطرات مهمي است كه كشورها و جوامعي را كه در حال گذار
هستند تهديد مي كند. آيا ما به دليل اين كه در لايه هاي اجتماعي
تشتت داريم نتوانستيم به احزاب و نهادهاي قوي دست پيدا كنيم يا بر عكس،
چون احزاب و نهادهاي قوي و با شعارهاي روشن و مشخص و دقيق نداشتيم، اين
پراكندگي در جامعه ادامه پيدا كرده است و هنوز وجود دارد؟
اجازه بدهيد در قالب ويژگي اساسي ساختاري دوم توضيح بدهم. اولين
ويژگي چنان كه گفته شد، اين است كه اين لايه بندي متشتت را داريم.
ويژگي دوم كه به هر حال يكي از ويژگي هاي كشورهاي خاص، از جمله ايران
است، در دير باز و تاريخچه هم در واقع ما مي توانيم اين ويژگي را شاهد
باشيم و آن اين است كه قاعدتاً توان هيات حاكم، علايق و خاستگاه
اجتماعيش، پاسخگوي لايه بندي متوسط نيروهاي شهري نيست. مي خواهم بگويم
كه هيات حاكم معمولاً از سطح نازل تري نسبت به نيروهاي شهري برخوردار
است. در طول تاريخ ما هم اين وضعيت وجود داشته است. مثلاً فرض بكنيد
كساني كه از آسياي مركزي مهاجرت مي كردند يا هجوم مي آوردند، بر شهر ها
مسلط مي شدند. در زمان مشروطه هم مي بينيم به رغم اين كه شعارها،
شعارهاي مدني است و بعضا نزديك به شعارهايي است كه در قرن نوزدهم در
اروپا رايج بود، ولي رهبري جريان ها پس از كوتاه مدتي به دست لايه هايي
مي افتد كه به جهت اجتماعي، حاشيه نشين هستند و اين گونه است كه نوعي
لمپنيسم اعتقادي و لمپنيسم سياسي حاكم مي شود. به رغم بعضي تمجيدهايي
كه از افرادي مثل ستارخان و باقرخان و غيره مي شود، من معتقدم كه در
عين حال فاتحان تهران دچار پارادوكس بودند؛ از يك سو شعارهاي مدني
سرداده مي شد و از سوي ديگر خاستگاه اجتماعي آن ها متناسب با اين
شعارهاي مدني نبود. همين وضعيت را در قالب انقلاب اسلامي خودمان هم
داريم و در حالت هيات حاكمهي كنوني هم مي بينيم. به تعبيري مي
خواهيم بگوييم كه چون همواره دچار ضعف نهادهاي مدني بوده ايم، نهادهاي
مدني هيچ گاه اين فرصت را پيدا نكردند تا بتوانند آن قوام لازم را پيدا
كنند كه تشكيل احزاب بدهند و گروهبنديها تشكيل شود. براي همين،
همواره در معرض هجوم نيروهاي حاشيه اي جامعه قرار مي گيرند و آن
نيروهاي حاشيه اي يا آن ها را استحاله مي كنند يا منهدم مي كنند. اين
فرق مي كند با مثلاً انقلاب فرانسه كه در آن جا از دل يك رشته تحولات
اصلاح ديني، تحولات اقتصادي، تكنيكي و رقابت سياسي، به تدريج بورژوازي
توانست به عنوان طبقهي متوسط، قدرت را در دست بگيرد و احزاب خود را هم
سازماندهي بكند. در ايران به خاطر اين كه شهروندي نوين ما از بعد از
مشروطه عمدتاً تحت تاثير دولت شبه مدرن رضا خاني از يك سو و از سوي
ديگر راهي كه بعد از آن طي شد، هيچ گاه نتوانسته است روي پاي خود
بايستد و استوار باشد. براي همين، هر بار هم كه شعارهاي مدني مي دهد
امكان حذف، استحاله يا انهدام اين شهروندي نوين مي رود. بعيد
ميدانم تا اين مشكلات حل نشود؛ يعني تا داراي يك شهروندي با نهادهاي
خاص خودش نشويم، بتوان اين مشكل را حل كرد. به عبارت ديگر و ساده تر
بگوييم؛ شهروندي ايران معمولاً هزينهي تمدن سازي را براي گروه هاي
حاشيهاي كه بعضاً تبديل به هيات حاكمهي ايران هم ميشوند فراهم مي
كند و تا گروه هاي حاشيهاي مي خواهند از آداب و تمدن و در واقع جامعه
پذيري شهري و نه غير شهري و حاشيه اي برخوردار بشوند، خود در معرض موج
جديدي از هجوم گروه هاي حاشيه اي قرار مي گيرند. من فكر مي كنم الان
جامعه ي ايران در حال گذار از اين وضعيت است ولي همچنان نيروهاي
حاشيهاي بر نيروهاي شهري غلبه دارند. پس به نظر شما،
ميتوانگفت كه بين دو جبر قرار گرفته ايم؛ يعني دو نيروي جبري فشار
وارد مي آورد و پيشرفت جامعه ايران را عقب مي اندازد، يكي اعتياد به
درآمد نفت و ديگري هم هجوم نيروهاي حاشيه اي؟ فكر مي كنيد در برابر اين
فشار جبري چه ميشود كرد؟ راهكار خروج از اين جبر چيست؟ آيا به صورت
خود به خودي و در اثر گذر زمان مسايل حل خواهد شد يا مي توان اين شرايط
را به نوعي مديريت كرد؟ ببينيد! من اين دو نكته اي را كه اشاره
كردم، بيشتر براي فهم وضعيت خودمان بود و از زاويهجامعه شناسي به اين
قضايا اشاره كردم. به جهت تمدني، من اعتقاد دارم كه نقطه ثقل تحولات
ايران در خارج از كشور است. البته به معناي تمدني مي گويم؛ يعني وضعيت
هاي تكنيكي، مفهوم سازي در سطح جهاني، سياست ورزي در سطح جهاني،
نيروهاي اقتصادي و مولفه هاي اقتصادي در سطح جهاني مرتب به جامعهي ما
هجوم مي آورند و امكاننوعي قوام داخلي ديگر از دست رفته است. اين
نكتهاي كه گفته ميشود دنيا تبديل شده است به يك دهكده و به دهكده
جهاني اشاره مي شود، اين بحث از زوايايي درست است و ما ديگر آن فرصت را
نداريم. يعني به طور پيوسته تحت تاثير قرار مي
گيريم؟ همين طور است و اين تاثير وجود دارد كه حتي اين لايه
هاي حاشيه اي ما را مرتباً در قالب خودش استحاله مي كند و در واقع
تحليل مي برد. در شرايط اين گونه تحليل رفتن، ضعف جامعهي مدني ما
پيوسته خود را نشان ميدهد؛ يعني تا اندك خوني به دست مي آورد، در يك
هجوم بعدي اين خون را از دست مي دهد. ولي نكته اي كه امروز وجود دارد،
به ويژه منظور من امكانات تكنيكي است، ديگر ادارهي جامعه با درآمدهاي
نفتي ممكن نيست؛ يعني امكانات تكنيكي وجود دارد مانند ماهواره، رايانه،
نوعي نفوذ پذيري فرهنگي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و ... اين امكانات را
بيشتر تكنيك فراهم كرده است. اين از يك سو و از سوي ديگر اين واقعيت
كه درآمدهاي نفتي هم ديگر اين اجازه را نمي دهد كه اين ميزان از حجم
جمعيت را بتوان با علايق مختلف پوشش داد. بنابراين، اين وضعيت خواه نا
خواه ما را وارد مرحله اي مي كند كه نوعي برون شد از اين وضعيت خواهيم
داشت، ولي در كوتاه مدت اگر هم برون شدي پيدا بكنيم، به عقيده ي من
برون شد قوي با نشاطي صورت نمي گيرد چون به شدت دچار ضعف و بيماري و كم
خوني شده ايم. نكته اي كه بايد به اين اضافه بشود، اين است كه آخرين
لايه هاي اجتماعي كه در حاشيه مانده اند، منظورم از حاشيه نسبت به سطوح
مختلف مدرنتيه است، با درگير شدن آن ها با اين سطوح اين وضعيت متفاوت
مي شودو آنگاه شرايط اجتماعي ما هم تفاوت مي كند. ولي اين كه ما تبديل
به جامعه اي توليد كننده ثروت و دانايي بشويم با آداب تمدني، به
عقيدهي من راه بسيار بسيار طولاني را در پيش داريم. وقتي كه
نيروهاي حاشيه اي به جامعه هجوم مي آورندف قاعدتاً نيروهاي سياسي در
سطح جامعه هم بيش تر متاثر از رنگ و بوي همان نيروهاي حاشيه اي خواهند
بود. همين كه مي بينيد احساس گرايي در ميان اين نيروها قوي است و شخص
گرايي در بين آن ها بسيار قوي است، همين طور هيات گرايي كه به شدت
سركوبگر و خياباني هستند و اين گونه مي خواهند اوضاع را كنترل بكنند،
بنابراين هنوز حرف آخر را زورورزي مي زند و نه سياستورزي. آيا
اين حالت هم متصور است كه جبر زمان خيلي سريع تر از آن چه فكر مي كنيم،
ميرسد و ما براي آن كه بتوانيم به زندگي در دنياي امروز ادامه دهيم،
مجبور مي شويم روش هاي معقولانه تري را در پيش بگيريم؟ من فكر
ميكنم ما راه گريزي نداريم، ولي نه به دليل اتكا به نيروهاي داخلي
خودمان، بلكه همان مسالهاي را كه اشاره كردم و آن اين كه نقطه ثقل
وضعيت ما در خارج از كشور است. يعنيف بالاخره ما را در يك مجموعه
جغرافيايي وسيع تري تگاه مي كنند و سياست ورزي هاي ما را هم در همان
مجموعه ارزيابي مي كنند. تعامل هايي كه در بين جوامع وجود دارد، ناگزير
ما را وارد نوعي عقلانيت يا حداقل به نوعي مهار مي كند، ولي اين
عقلانيت در كوتاه مدت در ما نهادينه نخواهد شد. يعني بيشتر مجبور مي
شويم به قواعد و اشكال بازي تن بدهيم تا اين كه خود بازي در ما نهادينه
بشود. اين اتفاق هم خيلي طول نمي كشد. با ورود لايه هاي مختلف، اشكال
بازي اخذ مي شود و هيات حاكمه مرتب مجبور مي شود كه آداب حكومت ورزي را
بياموزد و خواه نا خواه اين اشكال در حاكميت نشست مي كند، ولي تا
بخواهد به صورت نهادينه و به شكل بخشي از خلق و خو و باورهاي ما در
بيايد، به عقيدهي من را همان طولاني خواهد بود. انتخابات 84 هر
چه بود، الان مي بينيم كه خيلي از نيروهايي كه درگير انتخابات بودند،
به فكر تشكيل حزب و جبهه افتادهاند. آيا اين روند را شما جدي مي گيريد
يا به صورت گذرا، تنها نشان دهندهي نوعي احساس نياز به نهادهاي مدني
است و به هر حال بعد از مدتي همه چيز فراموش مي شود؟ ببينيد!
اين اتفاق را باز هم مي خواهم از زاويهي جامعه شناسي و در چشم اندازي
تاريخي نگاه بكنيم. ما معمولاً اشكال و مظاهر مدرنيته را زودتر اخذ مي
كنيم تا نفس و ماهيت قضيه را. بدين معنا كه مي خواهم بگويم ما با ظاهر
مدرنيسم و با مدرنيزاسون زودتر آشنا مي شويم تا با خود مدرنيته. براي
همين هم مي بينيم كه برخي از گروه ها حالا به سمت ادعاي تشكيل حزب رفته
اند كه به عقيدهي من اين بيشتر در حد شكل و در حد و ادعا باقي مي
ماند تا بخواهد به يك ماهيت واقعاً شايسته و مستقل تبديل شود. خوب؛ اين
ها احساس مي كنند كه يكي از مشكلاتشان اين است كه اگر رقابت انتخاباتي
را واگذار كردند، به خاطر اين بوده است كه حريف از نوعي سازماندهي، هر
چند نظامي برخوردار بوده است و شايد فكر ميكنند كه دوران سياست
ورزيهاي فردي گذشته است. ولي حقيقت اين است كه اين نيروها به خاطر
خاستگاه اجتماعي شان و تربيت ديرينه و نوع تفكرشان، بعيد مي دانم كه
اين فكر در درون آنها به گونهاي جدي شكل گرفته باشد كه مفهوم حزب
برايشان قوي باشد. حزب براي اين ها بيش تر تشكيلات جنبي است تا بتوانند
منافع يا علايق يا در واقع خواسته هاي سياسي خودشان را در آن جا متيلور
بكنند. در حالي كه حزب بايد برخاسته از تجميع منافع، آگاهي ها و ادراك
هاي گروه بندي هاي اجتماعي باشد، نه در نتيجه شكست و پيروزي افراد در
يك انتخابات. ولي همين كه به اين جا رسيده اند؛ اين به عقيدهي من بخشي
از همان درس آموزي است كه قبلاً به آن اشاره كردم. يعني اجزاي مختلف
هيات حاكمه، در چالش ها به يك رشته از آموزش ها دست مي يابند، حالا
گاهي ديرتر و گاهي زودتر، ولي اين آموزش ها بيشتر سطحي باقي مي ماند.
مهم اين است كه اين آموزشها و درس آموزي ها تبديل به يك وضعيت نهادينه
نمي شود. در طرف جبهه اصلاح طلب دوم خردادي و بخشي از اپوزيسيون
هم كمي قبل از زمان انتخابات بحث جبهه واحد و دور هم جمع شدن و تلاش
براي هدف واحد مطرح شد و شعاري هم به اسم جبهه دموكراسي و حقوق بشر شكل
گرفت. البته بله؛ حزب مشاركت يك مقدار تقدم تاريخي دارد و لايه
ها و اعضاي آن درك مدرنتري دارند و قطعاً شرايط آن ها مي تواند با تيپ
هاي ديگري كه به تازگي اين شعار را مطرح كرده اند، متفاوت باشد. ولي
خاستگاه عمومي آن ها هم از وضعيتي پيشا مدرن شكل مي گيرد و البته، نه
آحاد آنها. خاستگاه عمومي شان را نگاه بكنيد! شايد گروه در واقع منسجم
و برجسته اين قضايا، مجاهدين انقلاب اسلامي باشند كه خودشان از يك
جامعه بسته و از يك گروه بندي بسته و غير دموكراتيك با تاريخچه اي
متفاوت، استحاله پيدا كردند و به شعارهاي دموكراسيخواهي، حقوق بشر و
آزادي رسيدند. اما نهادينه شدن اين شعارها به همين راحتي شكل نمي گيرد؛
يعني استحاله به اين معنانيست كه اگر شعار تغيير پيدا كرد، خلق و خو،
آداب، رفتار و خاستگاه ها هم تغيير پيدا مي كند. فراموش نكنيد جبهه
مشاركت، مثل بسياري از گروه بندي هاي ايراني، بيش از اينكه از لايه
هاي منسجم روشن و شفافي برخوردار باشد، همان طور كه خود شما هم عنوان
مي كنيد، بيش تر جبهه است. مشكل اين است كه همه ميخواهند به سرعت تشكيل
جبهه بدهند. اين در حالي است كه حزب از گروه بندي هاي خاصي حمايت مي
كند و درست است كه سياست عمومي وكلان دارد، ولي در دل آن سياست هاي
كلان، از گروه بندي هاي خاصي آشكارا حمايت مي كند. در واقع، حزب
شعارهايش را سازماندهي ميكند. شما در دل جبههي مشاركت، از چهره هاي
روحانيون مبارز مي بيند تا مجاهدين انقلاب و تا گروهي از دانشگاهيهايي
يا روشنفكران و روزنامه نگاراني كه در آن جا تمركز پيدا كرده اند و
بيشتر سعي كردند كه آوانگار باشند. من اين را مي خواهم بگويم كه بايد
بين شعارهاي كلاني كه طرح مي شود؛ مثل دموكراسي، با آن حمايت هاي حزبي
يا گروه بندي هايي كه در حزب حضور دارند، تطبيقي وجود داشته
باشد. آقاي خاتمي شعارش شعار كلاني بود و رايي هم كه بهدست آورد
راي كلان بود. ولي نيروهايي كه با او هستند مثل همين مجاهدين انقلاب
اسلامي يا روحانيون مبارز، اينها كه نيروي مستعد دموكراسي ورزي
نيستند. به اضافه اينكه خود آقاي خاتمي هم روحيهاش بيشتر روحيه يك
روحاني با ويژگيهاي خورده بوژوازي بود، يعني عدم ارادهي سياسي و
بيشتر كليگويي و نوعي رمانتيسم سياسي بر فضاي ذهني و خلقي ايشان حاكم
بود. اين شرايط تا تشكيل يك حزب به معناي نوين آن كه ميشناسيم، راه
درازي در پيش است. براي همين است كه در دورههاي پيشين به شكل كلان راي
ها را گرفتند، ولي محفلي و هياتي سياستورزي كردند و همواره بين
خاستگاههاي خلقي، ذهني و آموزشي پيشامدرنشان با شعارهاي مدرنشان دچار
تعارض بودند و به عقيدهي من از جهتي ديگر، براي دولتي كه فعلاً راي را
بهدست آورده است، همين اتفاق خواهد افتاد. آيا ميتوان گفت كه
در اين دوره، دو خط مشي كه هر دو بر هزينه كردن در آمد نفت تاكيد
داشتند وجود داشت؛ يكي استمرار اصلاحات دولتي و حكومتي با تكيه بر
درآمد نفت و ديگري با شعار بردن پول نفت به سر سفره
مردم؟ راستش من در عين حال كه موافق با اهميت نفت هستم، مخالف
اين هستم كه كل سياستورزي در ايران را كاهش بدهيم به دو رهيافت نفتي،
هرچند كه اهميت آن را من هم قبول دارم. ببيند! جنبههاي خيلي
پيچيدهتري از قضايا هم وجود دارد، يعني وقتي ما به سياستورزي
ميخواهيم نگاه بكنيم،عوامل متعدد ديگري هم هست تا صرفاً بخواهد نفتي
بوده باشد. انتخاباتي كه انجام شد، در مجموع بر اساس همان وضعيت
سياستورزي پيشامدرن در ايران بود. آن ائتلافي كه در ابتداي انقلاب در
اطراف مرحوم آيتالله خميني شكل گرفت و تيپهايي مثل آقاي خامنهاي،
آقاي هاشمي، آقاي موسوي اردبيلي و غيره در آن حضور داشتند به تدريج
وضعيت متعارف سياستورزي در ايران به سمتي ميرود كه عدهاي حذف
ميشوند و شخصي واحد ميماند و شخص واحد هم سعي ميكند كه لايهبندي
جديدي را گرد خويش شكل بدهد. ولي لايهبندي جديد از آن اصالت و از آن
كارآيي كه ائتلاف اوليه ميتوانست بههمراه داشته باشد به دور است و
كساني كه در درون هيات حاكمه قبلي بودند، مرتب دچار ريزش ميشوند. در
حالي كه در جوامع مدرن سعي بر اين است كه در درون هيات حاكمه، به
اصطلاح رفت و آمد وجود داشته باشد و جهشها هم خيلي منظم صورت بگيرد،
تا كتيك حفظ شود. يعني اين ويژگي در دموكراسي وجود دارد كه رقابتهاي
هيات حاكمه به حذف همديگر نينجامد، بلكه به جايگزيني يكديگر در ادوار
مشخصي منجر بشود و بهعبارت ديگر، سيستم بسته نيست، در حاليكه اين
حالت در ايران اتفاق نيفتاده است. و اين قطار مرتب سرنشينان خود
را پياده ميكند. بههرحال حذف نيروها در درون هيات حاكمهايران
دو يا سه ويژگي خيلي مهم دارد؛ يكي از اين ويژگيها تاريخي است. تحول
در لايهبندي هيات حاكمه خيلي قوي است، يعني مانند زمان قاجار كه مثلاً
ممكن بود سرآشپز شاه ناگهان تبديل به صدراعظم بشود، اين حالت را در اين
جا هم ميتوانيم ببينيم؛ چون مريد پرور است و به تعبير جامعه شناختي،
مريدها ميتوانند بيايند و مناصب و مقامهايي را اشغال بكنند، بدون
آنكه آن مراحل سياسي و اجتماعي لازم را طي كرده باشند. اين يك ويژگي
هيات حاكمه است. دوم اينكه هيات حاكمه ايران بيشتر حالت حذفي دارد و
اين هم باز به همان دليل است. سياستورزي در ايران، پيشامدرن است، يعني
بيشتر قبيلهاي، عشيرهاي و در نهايت فردي است و ميخواهند ديگري را
حذف بكنند. نكته سوم كه به يك معنا جمع اين دو نكته است، اينكه هيات
حاكمه ايران نسبت به لايههاي متوسط شهري از سطح نازلتري برخوردار
است. بر همين اساس اگر بخواهيم نگاه بكنيم؛ اين انتخابات، انتخابات
پرهزينهاي حتي براي رهبري است. يعني از حالتي كه نيروها ميتوانستند
ائتلاف حتي شكنندهاي را هم شكل بدهند، اين انتخابات قدرت را متمركز و
انحضصاري كرد. بدين ترتيب، رهبر مجبور است لايهبندي نيروهاي اطراف خود
را تغيير بدهد. تغيير در لايهبندي نيروها هم به همين سادگي صورت
نميگيرد. البته علايم و نشانههايي از قبيل وجود داشت؛ مثل در اختيار
داشتن نيروهاي نظامي، سپاه و بسيج و جايگزينيهاي انتصابي در ردههاي
مختلف، ولي الان اين اتفاق افتاده است و خوب؛ كار بهجايي رسيده كه
تيپي مثل آقاي هاشمي هم در نامهاي كه پس از انتخابات منتشر كرد مي
گويد كه من به كسي شكايت نميكنم. وقتي رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در
چنين وضعيتي قرار بگيرد، اين نشان ميدهد كه ثبات دروني تا چه اندازه
شكننده است و اينها همه مي تواند براي يك نظام علايم خطر باشد. اين
حرف من هم براي خوشآيند يا طرفداري سياسي از كسي نيست، بلكه بيشتر از
زاويه تحليلم اين حرف را مي زنم. ميتواند اين معنا را هم داشته باشد
كه گروهي هم كه سركار ميآيد، معنايش اين نيست كه از لايهبندي منسجمي
برخوردار هستند. همين تعارضها و شكافها در ميان آنها هم هست.
مهمترين خطر هم اين است كه رهبري مجبور است به نيروهايي تكيه بكند كه
از يك طرف ميخواهند در واقع ابزار اجراي آمال سياسي ايشان باشند و از
طرف ديگر آن نيروها توان اجراي آن آمال سياسي كلان را ندارند، براي
اينكه از لايههاي اجتماعي ما دونتري برخاستهاند و از اصالت اجتماعي
كمتري برخوردارند. آقاي قادري! در پايان اگر خودتان نكتهاي را
لازم ميدانيد، اضافه بفرماييد. بي مناسبت نيست جملهاي را كه
مرحوم سعيد نفيسي به آن اشاره ميكرد، يادآور شوم. ايشان ميگفت: انسان
فاني است، بخصوص در ايران،و من همين تعبير را در ارتباط با اوضاع امروز
نيروها در جامعه خودمان ميخواهم به كار ببرم و بگُويم؛ شعار فاني است،
به ويژه در ايران. |