بازگشت به صفحه اول

 ازاخبارروز

 
 

 

در ضرورت نقد دهه شصت

• اصلاح طلبان چنانچه وارد نقد دهه شصت انقلاب ايران شوند با پرسشهای سهمگينی روبرو خواهند شد كه اتفاقا در وجدان اجتماعی جامعه ايران نيز وجود دارد. با نقد اين دوره كه به نقد گذشته بسياری از اصلاح طلبان هم منتهی می شود، از يك سو اعتماد از دست رفته به آنان بازسازی می شود و از سوی ديگر زمينه اوليه آشتی ملی و بنيادگذاری وجدان آگاه تاريخی در ايران ميسر می گردد

محمد حيدری


http://www.heydary.blogspot.com/


چهارشنبه ٢٨ ارديبهشت ١٣٨۴ – ١٨ مه ٢٠٠۵

هگل در بحث از تاريخ، سخن از تحقق روح در تاريخ می راند. از ديدگاه او گوهر روح، آزادی است و تاريخ نيز داستان كوشش های روح برای دانستن و آگاهی بر اين مفهوم است. آنگاه، هگل از روح متجلی در تاريخ هر قومی سخن می گويد و اينكه همه شئونات اقوام، همچون دين و دانش و هنر؛ مظاهری از تكامل روح حاكم بر اين قوم اند. او سپس به تكامل روح حاكم بر هر قوم و آنگاه انتقال به روحی ديگر در انتهای هر تمدن اشاره كرده و می گويد: «هر قوم از درون پرورش می يابد و بتدريج رو به كمال می گذارد و سرانجام سر در تباهی می نهد» (1) ليكن باز از اين تباهی سر برمی آورد و روحی جديد بر آن حاكم می شود و اين سير شگفت انگيز ادامه می يابد تا آگاهی روح از آزادی و تحقق اين آزادی بدست آيد. اهميت «آگاهي» در اين تكامل تاريخی نكته ای است كه بارها هگل بر آن تكيه می كند. حتی كارل ياسپرس كه در موضعی متفاوت از هگل نشسته است نيز آنگاه كه از چيرگی بر تاريخ سخن می راند، به مقوله ناآگاهی اشاره ميكند و آنگاه اهميت «ناآگاه» را در اين می داند كه آدمی را به آگاهی نيرومندتری می رساند. (2)
اگرچه سخن هگل از نگاه بر فراز تاريخ سرچشمه می گيرد و ياسپرس تنها به دنبال چيرگی بر تاريخ و خروج از چنبره قدرتمند زمان است، ليكن در هر دوی اين نگرشها می توان جايگاه «آگاهي» را فاخرترين جايگاه دانست.
از اين مقدمه كه در باب آزادی و آگاهی آمد، خواهيم كوشيد كه نقبی به پديده جنبش اصلاح طلبانه ايران بزنيم. اگر آنچنان كه هگل می گويد بپذيريم كه هر دوره ای از تاريخ را «روحي» است كه حاكم بر آن است در ابتدا بايد در جستجوی روح حاكم بر جنبش رفورم ايران برآييم. شايد بر اين امر همه متفق القول باشيم كه گفتمان مسلط تحولات اخير ايران، پيگيری پروژه دموكراتيزاسيون بوده است. آنچه در اين سالها، نسبت به دوره پيشين- از كودتای 28 مرداد 1332 تا سالها پس از انقلاب مردم در سال 1357- تغيير می كند، خروج از دايره جستجوی اتوپيا در اين جهان و تن دادن به اين فرض است كه «مدينه فاضله تحقق يافتنی نيست» حتی فراتر از آن بايد گفت كه در اين دوره هرگونه «اتوپی گري» تقبيح شده و سرمنشاء توتاليتاريانيسم معرفی می شود. «ايدئولوژي» حاكم براين دوره نوعی ليبرال دموكراسی است كه پروژه دموكراسی خواهی را پيگيری می كند. فراموش نكنيم كه از سالهای پايانی دهه چهل تا اواخر دهه شصت «دموكراسي» برابر نهاده ليبراليسم تلقی می شد و غالب جريانهای انقلابی آنرا تقبيح می كردند.
چنانچه درباره «روح كلي» حاكم بر تحولات ايران در سالهای اخير توافق شده باشد، بايد اكنون پرسيد، عنصر «آگاهي»در اين مسير در چه سطحی قرار گرفته است؟ در اينجا قصد آن نداريم اين سخن مكرر را تكرار كنيم كه ميزان آگاهی جامعه ايرانی برای پيشروی پروژه دموكراتيزاسيون كافی نيست؛ بلكه فارغ از ظرفيتهای جامعه ايران، نگاه ما به اموری است كه در اين سالها از جمله وظايف اصلاح طلبان حاكم بوده است. چندی پيش جناب خشايار ديهيمی طی يادداشتی با عنوان «بی پرده با اصلاح طلبان» كه در روزنامه شرق منتشر شد، گوشه ای از «نبايدها»ی اصلاح طلبان را گوشزد كرد. با اين حال به نظر می رسد كه ناكامی پروژه اصلاحات چيزی فراتر از اين مسائل بوده است. در واقع علاوه بر آن نكات كه بخشی از ضعف تاكتيك اصلاح طلبان محسوب می شود، پديده مهم ديگری وجود دارد كه منجر به افول جنبش رفورم در ايران گرديده است. مدعای ما در اين نوشته آن است كه متناسب با روح حاكم بر اين دوره، عنصر آگاهی در آن مورد توجه قرار نگرفت و به تعبير ديگر سرچشمه آگاهی كه در چند سال اول جنبش گشوده شده بود و هر روز عمق بيشتری می يافت، ناگهان بسته شد و نهايتا به چنين سرانجامی دچار گرديد.
كافی است به سير فراز و فرود جنبش نظری بياندازيم. در ابتدا و با ظهور پديده خاتمی و تاكيد او بر مفاهيمی چون «قانونگرايي»، «توسعه سياسي»، «جامعه مدني» و «آزادی بيان» سطح اوليه مناسبی برای رشد آگاهی فراهم كرد. اين مفاهيم كه به نوعی در تقابل با گفتمان مسلط پيشين قرار داشت، با روح زمانه همگونی مناسبی داشت. هر بار كه خاتمی و رفورميستهای ايران بر اين مفاهيم تاكيد می كردند، تريبونهای رسمی بسياری به سخن در می آمد و به تقابل با آن می پرداخت. يادمان نرفته است كه وقتی خاتمی در دوره كانديداتوری اش از قانون سخن گفت و همه چيز و همه كس را در چارچوب قانون توصيف كرد، گروههای صاحب قدرت و نفوذ معترض می شدند كه «ولايت مطلقه فقيه» چنين نيست و اختيارات آن فراتر از قانون است.
اين موج نظری آگاهي، با موجهای بعدی كه بدليل انتشار مطبوعاتِ نو فرصت ظهور يافته بودند، تقويت شد وسطح آگاهی عمومی را بصورتی غيرقابل انكار تعميق كرد. هجم عظيمی از «اطلاعات» - خصوصا پس از قتلهای سياسی پائيز 1378- بر اعماق جامعه ايران سرازير شد و هر روز بر سطح و عمق آن افزوده شد. توقيف مكرر مطبوعات در سالهای 1377 و 1378، كوششی در جهت انسداد سرچشمه های آگاهی بود، ليكن از خاكستر هر روزنامه، روزنامه ای ديگر برمی خواست. توقيف سلام و ماجرای كوی دانشگاه، از آنجا كه سرچشمه های آگاهی همچنان باز بود نه تنها خللی در تداوم جنبش تلقی نشد بلكه بر اوجگيری آن نيز افزود. هر روز كه می گذشت جايگاه چهره ها و مراكز مختلف در صفبندی های جديد مشخصتر می شد. در انتخابات مجلس ششم، جنبش هنوز دوره فراز خود را سپری می كند. حتی به نظر نمی رسد كه ترور حجاريان، دستگيری روزنامه نگاران پيگير پرونده قتلها – اكبر گنجی و عمادالدين باقي- و بازداشت گروهی از چهره های سياسی – مانند مهندس سحابی، حسن يوسفی اشكوری و علی افشاري- و بالاخره توقيف گسترده مطبوعات در بهار سال 1379، هيچيك به تنهايی منجر به افول جنبش نشده است. اگر سرچشمه آگاهی به مجلس منتقل می شد حتی با وجود اين طوفان هم امكان تداوم جنبش وجود داشت. آنچه اين جنبش را فسرده كرد كور شدن سرچشمه های آگاهی پس از بهار سال 1379 بود. نمايندگان اصلاح طلب مجلس ششم كه جايگاهی فرادست و قدرتمند در ساخت سياسی ايران يافته بودند، می توانستند با بسته شدن دريچه های پيشين، دريچه ای جديد در مجلس بگشايند، ليكن آنها به تعبير مرحوم دكتر، از يك جنبش به يك نهاد تبديل شدند. به ياد داريم كه پيش از تشكيل مجلس ششم اكبر گنجی پيش بينی كرد كه مصوبات مجلس با وتوی مكرر شورای نگهبان روبرو شود. او پيشنهاد كرد كه در اين صورت مجلس و دولت بايد خود را آماده برگزاری هر ماهه رفراندم كنند. بی آنكه درباره عملی شدن چنين پيشنهادی قضاوت كنيم، بايد گفت كه مجلس تنها در صورتی می توانست وظيفه مجلس اصلاحات را به خوبی انجام دهد كه مسئوليت پمپاژ آگاهی به جامعه را نيز برعهده گيرد. برای اين كار راههای عملی متعددی متصور بود. برفرض اگر تحصن نمايندگان يا حتی استعفای آنان سه سال قبل از پايان دوره ششم انجام می شد آيا تحرك عظيمی در بدنه اجتماعی اصلاح طلبان ايجاد نمی كرد؟ بعنوان نمونه ای ديگر می توان به نحوه ورود غلامعلی حداد عادل به مجلس اشاره كرد كه با ابطال هفتصد هزار رای مردم تهران و با زور دگنك ميسر شده بود! نمايندگان اصلاح طلب مجلس در تصويب اعتبارنامه او بی ترديد اشتباه كردند. از اين موارد بسيار می توان گفت. همه اين اقدامات به نوعی سرازير شدن آگاهی به جامعه تلقی می شود. درباره عملكرد دولت اصلاحات نيز می توان به همين صورت سخن گفت. خاتمی از همان ابتدای كار می توانست بر سر تعيين كابينه خود به هيچ فشار پيدا و پنهانی تن ندهد. حتی اگر مجلس به وزرای او رای نمی داد هم با تعيين سرپرست می توانست دوره مجلس پنجم را سپری كند. اين همان وعده ای است كه امروز جناب دكتر معين درباره كابينه خود داده است.
حداقل پس از پيروزی اصلاح طلبان در مجلس نيز رئيس جمهور تغيير معنی داری در كابينه خود نداد. حتی در دوره دوم رياست جمهوری اش كابينه ای به مراتب دورتر نسبت به روح حاكم در جامعه تشكيل داد. اين سخنان البته به معنی كاستن از ارج زحمات خاتمی يا نمايندگان اصلاح طلب نيست. حداقل نويسنده اين يادداشت بارها از شيوه خاتمی دفاع كرده و اكنون نيز معتقد به دفاع از اوست.
ليكن بايد توجه كرد كه پس از تعطيلی گسترده مطبوعات اين وظيفه دولت و خصوصا مجلس بود كه آگاهی مورد نياز جامعه برای حركت را تامين كند. مطبوعاتی هم كه پس از طوفان بهار 1379 منتشر شدند چنان عقب تر از پيشينيان خود حركت می كردند كه تاثيری اندك بر فضای جامعه ايران می گذاشتند. اقدامات مجلس در اين زمينه كافی نبود و به اين ترتيب سرچشمه های آگاهی كور شد و جنبش رو به افول رفت.
اكنون در آستانه انتخابات رياست جمهوری نهم و در شرايطی كه نوميدی شگفت انگيزی در بدنه سابق جنبش اصلاح طلبی وجود دارد، مهمترين پرسش رفورميستهای ايران «چه بايد كرد؟» است.به نظر می رسد تنها راه بازگشت اميد و تحرك دوباره بدنه اجتماعی اصلاحات دوباره بازگشودن سرچشمه های آگاهی باشد. ليكن بايد توجه كرد كه بدليل گذشتن زمانی طولانی از كور شدن اين «كاريز»، ضرباتی كه بر آن وارد می شود، می بايست سهمگينتر از گذشته باشد. اينك شعارهايی همچون «جامعه مدنی»، «توسعه سياسی»، «حقوق اقليتها و حقوق زنان» و... توان بسيج افكار عمومی را از دست داده اند. حتی می توان گفت اين شعارها از فضای سال 1378 هم عقبتر مانده است. امروز نياز به گشودن دروازه جديدی از آگاهی است و به نظر ميرسد كه اصلاح طلبان چاره ای جز آغاز به نقد دهه شصت و به تبع آن گذشته خود را ندارند. در تمامی اين سالها نقد اصلاح طلبان از سال 1368 به آنسوی تر نرفته است و تنها يكبار در آستانه انتخابات مجلس ششم گنجی به نقد ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر پرداخت كه آنهم صرفا معطوف به نقد هاشمی رفسنجانی بود. اصلاح طلبان چنانچه وارد نقد دهه شصت انقلاب ايران شوند با پرسشهای سهمگينی روبرو خواهند شد كه اتفاقا در وجدان اجتماعی جامعه ايران نيز وجود دارد. با نقد اين دوره كه به نقد گذشته بسياری از اصلاح طلبان هم منتهی می شود، از يك سو اعتماد از دست رفته به آنان بازسازی می شود و از سوی ديگر زمينه اوليه آشتی ملی و بنيادگذاری وجدان آگاه تاريخی در ايران ميسر می گردد. از طرفی ديگر جامعه فسرده و بخواب رفته نوميد هم با گشايش سرچشمه های جديد آگاهی جانی دوباره خواهد گرفت.
---------
پانويسها:
1- عقل در تاريخ- گ.و.هگل- ترجمه حميد عنايت- ص73
2- آغاز وانجام تاريخ-كارل ياسپرس- ترجمه محمد رضا باطني- ص 395

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه