|
|
|||
باور کرده بودیم خاتمی را...مریم کاشانی ۱۳ مرداد ۱۳۸۴
انگار همین دیروز بود. محمد خاتمی، مردی با بیست و دو میلیون رای در کوله و هزاران هزاران امید در برابر، با دانشجویان سخن می گفت. دانشگاه یک پارچه شور بود و امید. هر چه خاتمی می گفت، می بلعیدند بچه ها. سوت، کف، شادی و همه چیزهایی که گویی می رفت تا ازخاطره انسانی ما حذف شود، به زور. و یک آن خاتمی، خطاب به جوانان گفت: بیاید دست هایمان را بلند و دعا کنیم. بچه ها ، گوش شدند یک جا. دستانی که به هم کوبیده می شد، به شادی، آرام به کنار هم لغزید ، و در فضایی سخت ملکوتی، هزاران دست، به دعا به سوی آسمان خدا گشوده شد. صدای بال زدن فرشتگان را می شنیدیم، در دانشگاه. و باز همین دیروز بود. محمد خاتمی، در دانشگاه سخن می گفت.شاید همان حرف ها را. حرف هایی که اما تکرار، جانشان گرفته بود. این بار دستی در کار نبود که به سوی خدا برود. تنها صدا بود. بچه ها هو می کردند، اعتراض می کردند، فریاد می زدند، و کسانی آن سوتر بچه ها را نه از سر مهر، که به کین می نواختند. صدای شکستن خاتمی را می شنیدیم در دانشگاه. هم با اولی گریستیم، هم با دومی. گریه اول به امید آمیخته بود، و گریه دوم، بر مزارامید. چه تفاوت دردناکی. و این هشت سال، همه، بدینسان گذشت. سال 76. سال انقلاب مخملین. زن و مرد و پیر و جوان. همه می خواستند رای بدهند. در اتاق مادر، 16 پوستر خاتمی از در و دیوار آویزان بود. اول بار بود که "می خواست" رای بدهد. رای دادن های پیشین اش، به اصرار ما بود. مهر سیدخندان بر دلش افتاده بود.اما دایی پیر، رای نمی داد. و استدلالش اینکه:" آخوند، آخوند است. این بنده خدا هم، مگر نمی گویید خوب است، اما آخوند است. آخوندها گوشت هم را می خورند، استخوان هم را دور نمی ریزند. او آمده است برای حفظ رژیم. ساده اید شما" جواب های ما هم انگار نخ نما شده بود. خیلی که می گفتیم، او سکوت می کرد و می گفت: خواهیم دید. خاتمی آمد. ما بال گرفتیم. گفتیم، شنیدیم. روزنامه خریدیم. یکی دو تا که نبود. و ماموران کمیته که ریختند به خانه همسایه، سینه سپر کردیم و گفتیم: کارت شناسایی. حکم. همسایه با آرنج می زد به پهلوی ما که : این قلنبه سلنبه ها چیست. و ما از حق سخن می گفتیم، از قانون. حتی می خواستیم به پلیس 110 تلفن بزنیم که مانع مزاحمت آن لباس شخصی ها بشوند. همسایه ما را دور کرد، و خودش یک جوری با آنها کنار آمد. بعدها گفت: شما هم باورتان شد بعضی حرف ها را! ما باورمان شده بود. چشم هم داشتیم ، می دیدیم. همه از قانون گرایی سخن می
گفتند. در ادارات، رفتارها انسانی شده بود. در دانشگاه ها، شاگرد و معلم، عرصه های
گسترده تری از تفکر نو را در می نوردیدند. جامعه زنده شده بود، جان گرفته بود ، حتی
وزارت اطلاعات حکومت، از خود انتقاد می کرد ، نویسندگان، اگرچه هنوز با احتیاط بدین
سو و آن سو می رفتند، اما قفل های خانه شان را باز کرده بودند. هنرمندان، اگرچه می
ترسیدند که مبادا زیاد بگویند و تند، اما سگ کشی راه انداخته بودند، و جوانان
آفتاب، فریدون مشیری را گرامی می داشتند،.. . ما دیگر به دایی جان کاری نداشتیم. او
هم به ما کاری نداشت، سرش گرم روزنامه خوانی بود. بهار، اما عمر کوتاهی داشت. کوی دانشگاه، سکوت رئیس جمهور،بستن روزنامه ها، سکوت
رئیس جمهور. دستگیری ها، سکوت رئیس جمهور. قانون شکنی ها، سکوت رئیس جمهور .بی
پناهی ها، سکوت رئیس جمهور. پیش آمدن "آنها"، پس رفتن رئیس جمهور. و عاقبت: دیگر
نمی شناختیم آن سید خندان را. و حالا دایی جان که چند سالی هم پیرتر شده بود و
روزنامه ای هم نداشت برای خواندن، به حرف آمده بود دوباره، اما معلوم بود دلش سوخته
به حال ما. به نرمی می گفت: این بنده خدا، آخوند است. توقع شما زیاد بود. او در
نقطه آخر، انتخابی ندارد، جز حکومت. از آن بیشتر بخواهد، باید کس دیگر باشد. نیست.
اما باز پستوهایمان را می ساختیم. باز، دهان را زندان آزادی می کردیم. دیگر از جوانان کم سن و تسبیح به دست که شب ها، سر به درون خانه ها و ماشین هامان می کشیدند، نه کارت می خواستیم، نه حکم. به احضارهای تلفنی، تن می دادیم، در برابر قاضی نمای شهر، خون دل می خوردیم، و دیگر نمی گفتیم: چرا؟ خیلی که می گفتیم، جواب مان داغ بود و درفش. باز باید "اعتراف" می کردیم... و تیر خلاص، انتخابات بود. رئیس جمهور ما که بلبل شهر بود، دچار لکنت شده بود. به"تقلب" می گفت"بداخلاقی". آنکه پنجره ها را گشوده بود، به دست و دلبازی، آنکه گفته بود عدالت هم بدون آزادی، عدالت نیست، آنکه می دانست شهر پر از زندان است، و می دانست که گنجی ، ذره ذره می میرد، حالا می گفت: خود این آقا! باید آزادی مشروط بخواهد. دیگر لبخندهایش، رنگ لبخند نداشت. دیگر کلامش، عین رهایی نبود. دیگر یکی بود از آنها. دیگر رئیس جمهور ما نبود. دیگر از ما نبود. دایی پیر، روز انتخابات درگذشت.
|
||||
|