بازگشت به صفحه اول

ا ز نشريه نامه

 
 

ايران و نجات از گردابي چنين هايل

حسين لقمانيان

امروزه و با دگرگوني هاي شگرف در دانش و انديشه بشري كه اينك پيك آن دارد از كوچه هاي ما مي گذرد، ايران در مرحله اي تاريخي افتاده است و ناگزير بايد از دل روي دادها و شكست ها تجربه اندوخت؛ بايد شعارها و روش ها را با دگرگونگي جهان دگرگون كرد؛ بايد حقيقت را از ميان "كدام" ها در آوريم، يعني رويدادها را باز نگريم تا روشي بهتر براي رويا رويي با ضرورت هاي روز بيابيم. از سوي ديگر واقعيت را از درون همت ها ببينيم و خلاف باورهاي تخيلي و ايدئاليستي آن چه را كه هست و چنان كه هست در نگريم، نه چنان كه خود مي خواهيم؛ زيرا گاه آن چه ما مي خواهيم، يا باطل است يا نا شدني، و اين همه با نگرش در "حقيقت" و پذيرش "واقعيت" ممكن است. اگر با اين شيوه پيروزي گام به گام ميسر نشد، دو گام به پيش، يك گام به پس، اما با پايداري و آرامش و بي خشونت و البته همراه توده ها، با الهام از نيازها و خواست هاي مردم و نيرو گرفتن از آن ها كه همه نيروها از مردم است! ما هم ناگزير از اين شيوه، و پيمودن اين راهيم كه جز آن راهي نيست.
براي يادآوري اين شيوه سازنده، تاريخ را چند برگ ورق مي زنيم: الف- نگرشي در جهان، الگوي آموزنده و عبرت آميوز آن. ب- نگاهي به گذشته دور و نزديك در تاريخ ايران.
1- هندوستان: اين كشور هم اكنون از كشورهاي پيشرفته در آموزش، تكنولوژي، كشاورزي، پزشكي، اقتصاد، و در شيوه حاكميت، موفق ترين و دموكراتيك ترين نظام جهان است. فرهنگ دموكراسي اين كشور بزرگ، در اين سخن "واجپايي"، نخست وزير پيشين، مي درخشد كه در انتخابات اخير پس از اعلام پيروزي رقيبش گفت: "ما شكست خورديم ولي هند پيروز شد". سخن جاودانه واجپايي، تراوش انديشه هاي رهبران آن ملت عظيم؛ مهاتما گاندي، نهرو، ابوالكلام آزاد، تاگور و ديگران است و در همه جهان بازتاب يافته است.
2- آفريقاي جنوبي: اين سرزمين زر و الماس، بيش از دو سده در چنگال استعمار انگلستان بود، ولي پس از استقلال نيز بوميان سياه پوستش در چنبره آپارتايد حاكميت سفيد پوستان اروپايي گرفتار بودند. نلسون ماندلا، رهبر بزرگشان كه پس از سي سال ماندن در زندان سفيد پوستان، زمام كشورش را به دست گرفت، به جاي انتقام و به راه انداختن كشتار، با چهره بخشايش گرانه، اروپاييان را چون شهروندان بومي براي همياري در ساختن كشوري آزاد و آباد پذيرفت.
اكنون مردم بيدار و آزاده آفريقاي جنوبي، پس از كناره گيري ماندلا نيز همچنان با انديشه دموكراسي راهش را ادامه مي دهند.
3- ونزوئلا: هوگو چاوز، رييس جمهور اين كشور نفت خيز آمريكايي لاتين، در زير سنگباران حملات بوش و اتهام غير دموكراتيك بودن انتخابش، تجديد انتخابات با حضور نمايندگان سازمان ملل و حتي آمريكا را پذيرفت و ديديم كه اين كار، با آراي بيش تر براي چاوز و شرمساري بيش تر براي بوش انجام گرفت!
4- فلسطين: آزادگان و انديشمندان فلسطين و نماينده بزرگ خردمند و فقيدشان ياسر عرفات، از ميان خون و ويراني با نظريه مبارزه سياسي در بستر هزيستي مسالمت آميز، حقوق مردمشان را خواستار شدند. اين شيوه را افكار عمومي جهان و آزادگان و فرهيختگان يهودي نيز تأييد كرده اند و در برابر آن، انديشه قدرت طلبي و نژاد پرستي صهيونيسم ناگزير از عقب نشيني است. از اين راه است كه عموزادگان سامي عرب، از مسلمان، مسيحي و يهود در صلح و صفا فلسطيني نو را بنياد نهند.
نامه ي 560 تن فرهيختگان فلسطيني از مسؤولان فتح و قانون گذاران و وزيران، شاعران و دانشمندان، در تاريخ 6 دي ماه 1383 (26 دسامبر 2004) براي اعلام آمادگي گفت و گو با يهوديان بر پايه حقوق تاريخي فلسطينان و تشكيل دولت فلسطين به پايتختي بيت المقدس، در حقيقت بايد مانيفست حق و صلح ناميده شود. اين اقدام، نشانه بيداري و آگاهي و دموكرات منشي فلسطينيان است و بي گمان هيچ قدرتي در برابر بيداري مردم ياراي پايداري ندارد.
تجربه بدست آمده از چند نمونه، اين است كه رضامندي مردم، سبب يكپارچگي و در نتيجه زمينه ساز استقلال مي شود و اين مهم تنها در سايه آزادي و دموكراسي پديد مي يابد، نه با ادعا، و شعار. اهميت اين امر را از آن جا بايد ارزيابي كرد كه درگير و دارهاي گيج كننده امروز، بهانه امپرياليسم نوين، مسأله حساس دموكراسي و حقوق بشر در برابر ديكتاتوري و حق كشي رژيم هاي خودكامه است. دردناك تر اين است كه ملت هاي گرفتار اين رژيم ها چون غريق كه ناچار از هر چيزي چاره مي جويد، از همان امپرياليسم كه به ظاهر خواسته آن ها را شعار مي دهد، ياري مي خواهند و دست كم در گذار به رهايي، به مصداق مثل عربي: "عدوّ عدوّي صديقي"، دشمن دشمن را دوست خود مي دانند. شيوه اي كه مي تواند با گرفتن بهانه و ندادن زمينه، دشمن را از دست اندازي باز دارد، حاكميتي قوي است كه نماينده خواست و آرمان همه مردم و ضامن حقوق برابر و آزادي كامل آنان باشد.
دو نمونه چشمگير در ديكتاتوري و واپس گرايي، يكي انديشه طالبان و القاعده بود كه با شعار پياده كردن شريعت اسلامي و با تعقيب و زورگويي و كشتار، افغانستان را به خاك و خون نشاند. طالبان افغان مدعي حكومت عدالت اسلامي و مبارزه امپرياليسم شدند و در واقع آمدند و كشتند و سوختند، فرهنگ انساني، مظاهر دانش، تمدن، تاريخ و حقوق بشر را در منطقه زير پا نهادند بدين ترتيب از "افغانستان" ويرانه اي با افسوس و از "طالبان و القاعده" نامي با ننگ ماند. در واقع آن ها بهانه به دست بيگانه دادند تا بكند آن چه مي خواهد.
ديگري، ديكتاتوري صدام حسين كه با جنگ هاي خانمان سوز، در داخل و خارج عراق زمين هاي سوخته، جگرهاي بريان و كينه و دشمني و چند دستگي بر جاي نهاد. آن گاه نيز كه بيدار شد و به خود آمد، مجلس فرمايشي بر پا كرد و در يك رفراندوم مدعي آراي 99% از مردم شد. گويا خواب پشيماني ديده بود، ولي ديگر سودي نداشت و بر سر او و عراق آمد آن چه آمد.
بررسي تاريخ نوين ايران، در چهار مرحله نزديك، سرشار از اندوخته تجربه و عبرت است.
الف- انقلاب مشروطيت (1324 قمري، 1285 شمسي): شخصيت هاي مردمي، روشنگران و آن ها كه زنگ ساعت بيداري برخاسته از اروپا، و پيام انقلاب اجتماعي و صنعتي و دگرگوني را شنيده بودند، با احساس مسؤوليت و درك تاريخي توده هاي صادق و به جان آمده از ستم و بيداد استبداد را با خود همراه كردند و هم آوا با آنان خواستار آزادي مجلس و قانون شدند. اين گونه بود كه نيمه راه را با پيروزي برديو ديكتاتوري و خودكامگي و بهار قانون گذاري را در ميدان بهارستان، با تشكيل مجلس مؤسسان و مجلس شوراي ملي نويد دادند.
اما هنوز مركب منشور آزادي و قانون، به امضاي مظفرالدين شاه پسر ناصرالدين شاه، خشك نشده بود كه محمد علي شاه مجلس جوان را به توپ بست. شهر قهرمان تبريز به محاصره يازده ماهه درآمد و دچار قحطي شد. ولي مردم بيدار و مصمم آن بر پشت بام ها و در حياط ها يونجه كاشتند و با خوردن آن از گرسنگي رستند و سرانجام محاصره را شكستند و بر ضد انقلاب محمد علي شاهي كه در تاريخ مشروطيت، استبداد صغير نام گرفته است پيروز شدند.
ب- خيزش ايران در سال هاي 1329 – 1332: اين بار مردم ايران به ستوه آمده از ديكتاتوري پهلوي و نفوذ استعمار، شخصيت انديشمند و فرزانه اي چون مصدق را پيشاپيش خود يافتند و خيزشي ديگر كردند. شعار اين بار نخست وزير دانشمند و فرهيخته، ملي كردن نفت بود. اما انگيزه اصلي و هدف آرماني، همانا آزادي و حاكميت مردم و قانون و رهايي از بند ديكتاتوري و يوغ استعمار كهن و امپرياليسم نوين آمريكايي، انگليسي و سرانجام استقلال حقيقي ايران بود. در اين جا بار ديگر ثابت شد كه اگر قشر آگاه و روشن گر، جدي باشد و در راه حقوق مردم پايداري كند، توده هاي مردم با شجاعت و صداقت همراهي خواهند كرد.
ج- سال 1357: جنبشي همگاني در برابر ديكتاتوري و سلطه بيگانگان، به شكل مردمي ترين خيزش تاريخ ايران پديد آمد.چرا مردمي ترين؟ زيرا پا به پاي زمان؛ تجارب و پختگي مردم بيش تر شده و در نتيجه، بيداري و آگاهي همه قشرها و طبقات را فرا گرفته بود. ايران از شهر و روستا، يكباره به جوش آمد و پايه هاي تخت پهلوي و استبداد چند قرنه را لرزاند. در اين صد ساله، مردم ايران حقوق قانوني خود را در زير پوشش اسلام پي گرفته اند.
د- سال 1376: بار ديگر مردم ما به دنبال خواست تاريخي خويش، سر خورده از سيطره اقتدارگرايي و خود كامگي، قانون شكني و زير پا گذاشته شدن حقوق بشر و خواسته هاي مدني شان، براي برگزيدن رييس جمهوري از خود و اصلاح نا هنجاري ها و پايدار كردن دموكراسي و نجات ايران، با نيروي بيست ميليوني و بي سابقه در تاريخ ايران، به پاي صندوق هاي رأي رفتند و آقاي خاتمي را برگزيدند - در اين جا نيز همه كارها روالي طبيعي داشت و قانوني. حضور مردم در انتخابات مجلس ششم نيز به همان شكوه گذشته بود، با شادابي و مسالمت تا بلكه رييس جمهور و مجلس، دست به دست هم و متحد، حقوق و خواست ديرينه آن ها را برآورد. سازند.
بايد دانست كه مردم ما، در مقاطعي از تاريخ گام هايي برداشته، رو در روي قدرت ايستاده، با نيروي همگاني، قدرت حاكميت را در برابر خواسته هاي حقوقي دموكراتيك خويش منفعل كرده و حتي به سقوط كشانده اند. اين درس بزرگ تاريخ است كه قدرت هاي غير دموكراتيك با پي گيري مردم چون گوي لغزان از اوج به پايين مي خزند.
اما پرسش مهم اين است كه در صد سال گذشته كه در حقيقت "عصر بيداري ايران" است، چرا ما نتوانسته ايم قانون را پياده كنيم، ملت را در جايگاه حاكميت حقوقي بگذاريم و خواسته هاي دموكراتيك را تحقق بخشيم؟ كوتاهي ما در كجاست؟ اعتراف به حق، گردن نهادن به حقوق مردم و پذيرفتن دگرگوني به عنوان يك ضرورت تاريخي، در سرشت ساختار قدرت متمركز و اقتدارگر نيست. بنابراين رژيم حقيقي يا قدرت حقيقي همواره در برابر قدرت حقوقي و قانوني ايستاده است. با ساختار متمركز، قالب گرفته، متعصب و متحجر است و هرگز در سرنوشت خويش، سر آن ندارد كه در برابر بانگ حق و خواسته هاي حقوقي توده ها سرفرود آورد، گرچه به ظاهر نيز دم از قانون و حرمت حقوق مردم مي زند. اما اين دم زدن گرچه خود به خود اعتراف ناخواسته و ناگزير در برابر عظمت حقيقت و قانون است، اما فريفتن مردم به سراب است نه رهنموني به سوي آب. در ميدان عمل، هرگز رژيم حقيقي مقتدر و متمركز مجال نمي دهد تا اراده حقوقي توده هاي مردم كه سخنگوي آن قانون است رشد يابد. قانون چيست؟ "قانون" يك مقوله ذهني و واژه نشسته بركاغذ است. "شخصيت حقوقي" تنها هنگامي كه به مرحله تنفيذ درآيد، شخصيت حقيقي مي يابد. به زباني ديگر، قانون آن گاه تجلي دارد كه به كار بسته شود و هيچ قدرتي در برابرش نايستد. اسكلت قانون اساسي در هر دو دوره مشروطه و جمهوري اسلامي اميد بخش بوده است، اما پايمال قدرت و متروك مانده است. پس تنفيد قانون اصل است نه وضع قانون و اين مرز ميان دموكراسي و ديكتاتوري است! توده هاي خلق و آگاهان و آزادگان، فرياد قانون سر مي دهند، اقتدارگرايان و ديكتاتورها نيز به ظاهر هم آوا با ايشان به قانون لبخند مي زنند، اما شمشير آهيخته قانون شكن، پنهان در آستين دارند. مردم تشنه اند و خواهان آب از كوزه قانون، ولي ديكتاتوري قدرت مدار، آب را منجمد مي كند و كوزه را با آن مي شكند!؟
حاكميت اقتدارگرا همواره با آفريدن بحران، راه رسيدن به قانون را گردآلود كرده است. مصوبات مجلس ششم كه در پاره اي موارد بسيار ساده و ابتدايي بود در چاه ويل شوراي نگهبان افتاد و اين گونه مجلس و قانون دست بسته و مردم ناكام از دست يافتن به حقوق خويش ماندند.
قدرتمندان در عمل قانون را زير پا مي نهند و با استفاده از اهرم اقليتي دست چين كرده خويش، ميدان دار مي شوند. ديديم كه براي خنثي كردن برنامه اصلاحات، با بهره برداري از بحران ها و مشغول كردن مردم با آن، حضور شاداب مردم مصمم را بي نتيجه كردند و با گرفتن آراي تفنني و مصلحتي بخشي غربيل كرده از مردم، بقيه را كه نيروي كيفي جامعه و قشر فرهيخته و روشنفكر بودند از صحنه راندند و قدرت مردم را با ديد مصالح شخصي و گروهي، و عطش قدرت و ثروت اره كردند. اين كار سبب شد كه توده هاي مردم از همه گروه ها و قشرها، نوميد و دلسرد شوند و رأي گيري و انتخابات را رها كنند و بر شوراي شهر و پارلمان پنجه افكنند.
آن اعمال همه در پوشش "قانون" و با شعار "آزادي مردم" بود.
پس با ساختار قدرت ماهيتاً غير دموكراتيك، پيش بيني انتخابات آزاد، عادلانه، دموكراتيك، رقابتي و حداكثري، غير حكيمانه و نا بخردانه مي نمايد. چونان است كه چشم داشتن آب شيرين از كوه نمك و خواب نوشين در گذر توفان. چگونه روا داريم كه مردم و توده هاي نيك دل و اكنون بيدار از آزمون تاريخ، باز هم آراي خود را درون درز تاريك صندوق اندازند، بي آن كه از فرجامش بوي اميد بشنوند؟ آزموده، نمي خواهد دوباره خود را با آزمون ديگر بفريبد. تاريخ اگر هم گاه مكرر باشد ولي درس خود را داده است؟! اما توضيح دو نكته:
الف- دولت و مجلس با همه اعتراف آقاي خاتمي به ناتواني ها كه بيدار كننده و تكان دهنده بود، هردو مردم را رشد دادند و بذر انديشه دموكراسي و آزادي را در اين زمين پراكندند، ولي آب بر زمين بسته شد.
ب- در اين نبايد ترديد داشت كه در راه زندگي و تلاش براي زنده ماندن در تاريخ، كمال بي نقص، و پيروزي بي شكست به دست نمي آيد. لذا هر شكستي، درسي است براي پيروزي و گرنه تاريخمان تكرار است و جنبشمان دور باطل. نگذاريم فرصت بگذرد و امروزمان با ديروز يكسان باشد. بايد با حفظ آرمان "آزادي، دموكراسي و استقلال" شعار و تاكتيك را در بستر شرايط تازه داخلي و خارجي و مطابق با نيازها و ضرورت ها دگرگون و تازه كنيم.
انتخابات در حقيقت مجالي است كه پنجره هاي بسته را به سوي نسيم آزادي و دموكراسي بگشاييم.
جبهه دفاع از حقوق ملت براي هر كس از هرگروه و حزب و مرام و انديشه اي باز است. بنابراين هركس و هر حزب كه به راستي در انديشه ايران و همراه مردم ايران است، بايد به صف همگاني بپيوندد تا نيروها متراكم شود و توان رو در رويي با اقتدارگرايي، به خوبي و در مسير طبيعي و سازنده به كار گرفته شود. اما نكته بسيار مهم اين است كه فرهنگ دموكراسي حقيقي را كه همدستي و هم آرماني است، از همين جا و در دورن گروه هاي خود پايه گذاري كنيم. در اين فرآيند، هركس كه با چنين انديشه اي رييس جمهور شود، گزيري جز گام نهادن در اين مسير ندارد.
از سوي ديگر بايد آن ها را كه براي رهايي از اقتدار گرايي ديكتاتوري، خواستار لشكركشي بيگانه به كشورشان هستند، گوشزد كرد كه استعمار نوين، اگر با نقاب دفع ديكتاتوري و آوردن سوغات آزادي به خاكشان بتازد، خانه را بر سرِ خانه خدا مي ريزد، موزه كهن ترين گهواره تمدن را چپاول مي كند، ملتي را نام جديدي مي نهد و دولتي دست نشانده بر پا مي دارد.
براي ما ايرانيان، اين رويدادها زنگ هايي است و مگر نه گاه بيداري است؟!
غافلي از حال دل ترسم كه اين ويرانه را
يگران بي صاحب انگارند و آبادش كنند!


 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه