بازگشت به صفحه اول

از اخبار روز

 
 

تکامل آدمی و تحول در انديشه

 تغيير بينش انسان امری مسلم و پذيرفتنی است؛ از آن غافل نشويم

• زدن انگ خيانت و يا عداوت بر ديگر مخالفاني که از گذشته خويش بريده و نادمند، کاستن از نيروي خودي و افزودن بر قدرت دشمن است.

• داوري بر روي کردار گذشته هاي دور انسان، از يک سو خود داور را فريب مي دهد و او را در جهل نگه مي دارد؛ و از سوي ديگر حذف بسياري از مغزهاي متفکر و فرهيخته را سبب مي شود.

دکتر محمد علي مهرآسا

 يکشنبه ٢ اسفند ١٣٨٣ – ٢٠ فوريه ٢٠٠۵

يکي از نقاط ضعفي که در ذهنيت ما ايرانيان ريشه دارد و جزو مسائلي است که سالهاست باعث دلمشغولي ي من شده است و علتي قانع کننده برايش نيافته ام، عدم اعتقاد همميهنان عزيز بويژه خارج نشينان، به تغيير در فهم و باور ديگر مردمان، و يا دگرگوني و تحول انديشه و ذهنيت در آدمي است. به عبارت ديگر پذيرش واقعيت تکامل فکري و ذهني در بشر، از آنگونه  مفاهيم و موضوعاتي است که گويا در فهم ما ايرانيان نمي گنجد و يا به آن باور نداريم. من اين مفهوم را چند سال پيش در مراسمي که به خاطر شهادت زنده يادان «فروهرها» برپاشده بود به صورت سخنراني و در چهارچوبي متفاوت با اين نوشتار، بيان کردم که خوشبختانه مورد توجه حضار چند سد نفري در آن نشست قرار گرفت. بر اين روال ما ايرانيان که چشم بد دور در طرح و خلق تئوري هاي  توطئه از هر نوعش و براي هر موضوع و مطلب، بي رقيبيم و به استاد توليد توطئه در مسايل جهان مشهور و نامي شده ايم، مطلقاً نمي پذيريم که يک انسان ممکن است- و حتا حتمي است- که در درازناي زندگي، بر اثر مطالعه، دانش اندوزي، کند وکاو، انديشه وري و جستجو در پديده هاي جهان و خلقت، به بينش جديدي برسد و از محتواي آگاهي هاي پيشين خود دست شويد و ذهنيت نوي را بپذيرد.

در نزد هرکس، از بيسواد کامل گرفته تا اينتلکتويل هاي راست و ميانه و چپ کمونيست، اگر در نشستي و يا در بحث و گفتگويي از يکي از مبارزان راه آزادي و مخالف حکومت آخوندي سخني به ميان مي آيد، پيش از آنکه به ادعا و کارکرد طرف مورد اشاره بپردازند و نوع سخن و انديشه را بررسند، از گذشته هاي دور و اعمال فرد مورد بحث در جواني و نو جواني سخن مي رانند و او را بر مبناي همان ذهنيت ده ها سال پيش خويش، محکوم کرده و طرد و نفي مي کنند.

داوري بر روي کردار گذشته هاي دور انسان، از يک سو خود داور را فريب مي دهد و او را در جهل نگه مي دارد؛ و از سوي ديگر حذف بسياري از مغزهاي متفکر و فرهيخته را سبب مي شود.

انسان از ابتداي تولد تا زمان مرگ پيوسته در مسير تکاملي و پيشرفت است. ضمن رشد بدن و تغييرات فيزيکي در اعضا، دستگاه مغز و انديشه و قواي ذهني اش نيز به سوي کمال و وسعت پيش مي رود و متحول مي شود. در اين زمينه کساني که به تحصيل دانشها مي پردازند و مطالعه و مداقه در پديده ها و موجودات را آغاز ميکنند و ادامه مي دهند و به مطالعه و دقت نظر  در جوانب مشغولند، زودتر، سريعتر و بهتر به نتيجه مي رسند و بار فهم و خردشان سنگينتر از ديگر آدمياني مي شود که اهل درس و تفحص و تجسس نيستند.

 پيش از ادامه ي بحث شايسته مي دانم که چند بيتي از يکي از قصايد استاد سخن سعدي را که در همين زمينه است شاهد بياورم و سپس مطلب را دنبال کنم.

 ای که وقتي نطفه بودي در رَحم                 وقت ديگر طفل گشتي شيرخوار

 مدتي بالا گرفتي تا بلوغ                          سرو بالائي شدي سيمين عذار

 همچنين تا مرد نام آور شدي                     فارِس ميدان و مرد کارزار

 آنچه ديدي برقرار خود نماند                    و آنچه بيني هم نماند برقرار

  و مولانا نيز بر همين قياس در تکامل بدن و ذهنيت آدمي اشعار زيبايي دارد:

 «از جمادي مردم و نامي شدم        وز نما رَستم زحيوان سر زدم   -  مردم از حيواني و آدم شد و... الاآخر...»

  دانشهاي طبيعي و بيولوژي و فيزيولوژي اين ادعا را ثابت کرده اند که آدمي چه از نظر جسمي و چه از لحاظ رواني، به طور مدام به سوي پيشرفت و تحول کاملتر در حرکت است. بي ترديد اين امر در پنجاه سال اخير به سبب توسعه ي وسايل ارتباطي و نزديکي و ارتباط جوامع با همديگر، شتابي بيشتر گرفته و  بسيار چشمگيرتر از سده هاي پيشين است.

 بديهي است اگر انسان از آغاز پيدايشش که شبه حيواني بيش نبود، استعداد حرکت به سوي کمال و تعالي را نداشت و امروزش را بهتر از ديروز نمي کرد، در همان حالت توحش و غار نشيني مي ماند و درجا ميزد. دنياي متمدن و متجدد امروز حاصل جهش هاي مداوم انسان به سوي کمال و تحول است که هنوز هم ادامه دارد و پيوسته دنبال خواهد شد. زيرا کمال و تکامل امري مطلق نيست و پاياني نامعلوم دارد و هيچکس حق ندارد و نمي تواند ادعا کند که آنرا يافته و يا به آن رسيده است. تحصيل دانشها، مطالعه، تفحص و انديشه گري سبب گسترش دامنه ي تخيل و پيشرفت ذهنيت آدمي مي شود و او را در مسير حرکت به سوي تکامل فکري ياري ميدهد. از طرف ديگر مي دانيم که تمام پيشرفتهاي ذهني و فکري در انسان از فضايل تربيت است. اين تربيت ممکن است عمدي و يا غير عمدي باشد. تربيت عمدي آن چيزي است که از آموزگاران مي آموزيم و غير عمد همان است که از محيط و روزگاران مي گيريم. بچه ي  شش ساله هنگام رفتن به کلاس اول ابتدايي حتا نوشتن و خواندن الفبا را نمي داند؛ اما پس از دوازده سال تعليم و تربيت و زندگي در ميان جامعه، معلومات و دانشهاي گوناگوني در ذهن و حافظه اش ذخيره  مي شود و با آن کودک ابتدايي بسيار فاصله دارد. تفاوت ميان يک فرد دانش آموخته و آدمي بيسواد در قلمرو ذهنيت آنان است و نه در فيزيک بدن. اگر مطالعه و دانش اندوزي تغييري در روان و انديشه ي آدمي ايجاد نکند، آن فرد تنها وقت و عمر خود را تلف کرده است؛ و يا براي گرفتن ورق پاره اي به نام دانشنامه آنهم تنها به خاطرکسب شغل و ارتزاق بهتر سالهايي از عمر را همچون نوار ضبط صوت در اخذ مفاهيمي گذرانده و محفوظاتي را به ذهن سپرده که ذره اي به جوهره ي آدميتش نيفزوده و به کمک خرد ورزي اش نيامده است.

باورهاي سياسي و گرفتاري هاي ايديولوژي ذهن آدمي، امري اکتسابي است و از گونه ي مباحثي که به علم ژنتيک مربوط باشد و تحت تأثير ژنهاي کروموزوم قرارگيرد، نيست. لذا به همان ترتيب که در ذهن نشسته است از آن بيرون مي رود و جايش را به نظريه اي جديد مي دهد که حاصل دقت و مطالعه ي صاحب نظر است.

خردمند کسي است که از آموخته ها و کارکردهاي گذشته اش، براي حال و آينده تجربه آموزد و پند گيرد و به مدد اين تجربه ها بينش و روان خود را به سوي کمال و بهتر شدن بکشاند. به اين ترتيب انسان خردمند و خردپيشه فردي است که ذهنيت امروزش بهتر از ديروز و انديشه ي فردايش برتر از امروز باشد. در غير اينصورت عمر را حيوانگونه گذرانده و به پايان برده است. يکي از صفات مهم و بسيار پر ارزش انسان همين تغيير و تحول انديشه و ذهنيت است؛ و چه نيک خواهد بود که اين تبديل و تعويض در سمت و سوي کمال و تعالي باشد. اگر ما تغيير فکر و فهم آدمي را نپذيريم، خواسته و يا ناخواسته، با آموزش و يادگيري و مبحث تعليم و تربيت و دانش روانشناسي مخالفت کرده و عناد ورزيده ايم.

 اکنون با عنايت به آنچه بيان شد، بايد به حال آن مردماني که تحول انديشه و تعويض درک و فهم آدميان را نمي پذيرند و آنان را بر مبناي دانسته هاي دوردست خويش و کارکرد گذشته ي آن مردمان داوري مي کنند، غصه خورد و متأسف بود.

به هنگام نوشتن اين مقاله به ياد خاطره اي از ماههاي نخستين انقلاب 1357 خورشيدي افتادم؛ يعني زماني که مرحوم محمد رضا شاه به جاي تصميم درست و ريشه اي، علاج معضل را در تعويض مهره هاي سوخته اي که مورد نفرت مردم بودند جستجو مي کرد و آقاي «شريف امامي» را به جاي دکتر «  جمشيد آموزگار» به سمت نخست وزير برگزيده بود. مرحوم شريف امامي در موقع معرفي کابينه به مجلس در پشت تريبون با صداي بلند فرياد زد« من از امروز ديگر آن شريف امامي ي چند روز پيش نيستم» اين سخن گرچه آن روز سبب استهزا دربين موافقين و مخالفين شد، اما در آن واقعيتي قابل درک هم وجود داشت که از چشم بسياري دور ماند. آري شريف امامي با توجه به عصيان مردم و جوّي که مي ديد و لمس مي کرد، به اين واقعيت رسيده بود که همه منجمله خود او، اشتباه کردند و در زمان لازم، سرچشمه را با بيل نگرفتند و آنقدر از اوضاع بي خبر بودند و اهمال کردند که آن روزبا فيل هم از پس آن برنيامدند و نتوانستند جلو سيل را بگيرند. به عبارت ساده تر روند اتفاقات، چشم و گوش او را باز کرده و واقعيت را به او تفهيم نموده و ذهنيتش را تغيير داده بود. آري او آن روز، شريف امامي چند روز پيش نبود.

 بر همين مبنا شايسته است که بپذيريم بسياري از ما- جز هواداران سلطنت- در انقلاب يا شرکت داشتيم و يا با آن موافق بوديم. بيشتر ما در ماه هاي نخست هم با حکومت موافق و بعضاً همکار بوديم. با گذشت زمان و روشن شدن سمت و سوي خيزش و رفتنش به طرف دين و اسلام و آخونديسم، اندک اندک از قافله بيرون آمديم و راه خلاف حرکت حاکميت فقيهان را در پيش گرفتيم. اما در اين ميان عده اي همان ماه نخست بريدند و گروه هاي ديگر در مقاطع ديگري از زمان از حکومت ولايت فقيه منزجر شدند و به صف مخالفان پيوستند.  اکنون وضع به گونه اي شده است که 95% مردم با رژيم ملاتاري مخالفند و بيشتر اين مردم در مبارزه براي برقراري نظامي مردمسالار، کم و بيش در تلاشند.

پس بايد به اين نکته آگاه باشيم که، اگرعده اي که در انقلاب شرکت داشته و بعد عهده دار وظيفه اي در يک مقطع زماني بوده اند، اکنون با مطالعه ي اوضاع و دقت در اجتماع و ديدن ستمها و تبعيض و کشتار و نارسايي ها و درک مسايل جاري، به بينش جديدي رسيده و به گونه اي ديگر و متضاد با گذشته ي خويش مي انديشند و عمل ميکنند، آن را به فال نيک بگيريم و مقدمشان پذيرا باشيم. آقاي عبدي در بيست سالگي از دانشجويان خط امام بود و رهبر گروگانگيرهاي امريکايي. ولي چند سال پيش در مقابل دوربين تلويزيون در پاسخِ پرسش خبرنگاري که پرسيد: «آن کار را چگونه توجيه ميکني؟» جواب داد: «کاري بود ناشي از بچگي و نابخردي» مفهوم اين سخن يعني پشيماني و انفعال؛ و امروز او در زندان حکومتي که خود در پيدايش و استحکامش نقش داشت، زير شکنجه است. آقاي مخملباف سالهاي اول انقلاب مرتب براي رژيم فيلم و تئاتر در جهت تحکيم موقعيت نظام مي ساخت؛ اما با تکامل ذهني، از نظام بريد و ريش را تراشيد و به صف مخالفان پيوست. اکبر گنجي- مهندس طبرزدي- سازگارا- منوچهر محمدي و... همه دوران نوجواني و بخشي از جواني را در خدمت به فقيهان سپري کردند؛ ولي به همان ترتيب که آدمي در تکامل است، با مطالعه و آموزش دريافتند که آن راه خطا بود و بايد از مسيري ديگر رفت. امروز مي بينيم که آنان مخالفان جدي و فعال حکومت اسلامي شده اند. آنگونه که همه به حکم داوران آخوند به بند کشيده  شده و در زير چرخ ستم فقيهان له شده و مي شوند.

اگر قرار باشد که مخالفان درون ميهن را به زير ميکرسکوب بدبيني و سوء ظن بگذاريم و در زير اين ريزبين، به دنبال سلولهاي مرده ي بدنشان بگرديم و آن را به رخشان بکشيم، آيا با اين عده ي فراري و در ساحل امن آرميده و بيست هزار کيلومتر دور از ايران، مي توان به تغيير حکومت اسلامي دلخوش کرد؟ آيا با نيروي اجنه و از ما بهتران مي خواهيم حکومت فقيهان را براندازيم؟ اين افراد بخش عظيمي از مبارزان درون کشورند. پس بکوشيم از خلق تئوري هاي بي پايه دست برداريم و منطق را بر احساس غالب سازيم.

چندي پيش به نشستي دعوت شدم که در آن يکي از سران معمّر و مسن اپوزيسيون که در حکومت مرحوم بازرگان شغلي کليدي داشت و پس از چند ماه مورد غضب خميني قرار گرفت و مجبور به ترک وطن شد نيز، حضور داشت. ميزبان ما تلويزيونش را روشن کرده بود و يکي از اين کانالهاي 24 ساعته ي ايراني، مصاحبه اي تلفني با مهندس طبرزدي در ايران داشت. کاري به گفته هاي طبرزدي که همه در مخالفت با رژيم بود و تقاضاي همگامي مي کرد، ندارم. ولي آگاهم که او در چند سال اخير مدتي دراز از عمرش را به رأي قضات اسلامي، در زندان انفرادي گذرانده و هنوز هم در زندان است. طبرزدي از مردم بيرون از ايران مي خواست که چون به وسايل ارتباطي بدون سانسور دسترسي دارند، در حمايت مخالفان داخلي بيشتر کوشا باشند. رهبر سالخورده ي ما، با شنيدن صداي مهندس طبرزدي بانگ برآورد که اين همان کسي است که اوايل انقلاب و در مسئله ي حجاب به پيشاني ِ زنان «پونس» فرو مي کرد.

من چون اينگونه برخورد با مخالفان درون را نمي پسندم، به او گفتم: من به صحت و سقم اين موضوع کاري ندارم؛ ولي مي دانم که هنگام طرح حجاب جنابعالي يا در خفا به سر مي برديد و يا در خارج از ايران تشريف داشتيد. پس احتمالاً موضوع را از مخبري شنيده ايد که شايسته است در راست و دروغش ترديد کرد. اما به فرض صحت اتهام، اين مربوط به زمان نوجواني و بي خردي و جهل فاعل ماجرا است. اکنون اين مرد چهل و چند ساله به اين نتيجه رسيده است که دواي درد ايران، طرد استبداد فقاهتي و برپايي ي حکومت مردمسالار است و لذا برايش مي رزمد و با رضايت از اعمال خويش، به زندان هم مي رود. آيا با اين اوصاف، ما بايد او را نفي کنيم يا با آغوش باز پذيراي قدمش باشيم؟ آيا کوبيدن مُهر باطل بر پيشاني و صورت افراد مخالف و جدي و مطرح در درون کشور به سود ما مخالفان است يا به سود دستگاه ولايت فقيه؟ طبرزدي و طبرزديها در مقطعي از زمان با نيروي محرکه ي جواني و وجود شور و التهاب شباب و تحت تأثير فقر و تربيت خانوادگي، انقلابي شده و بخشي از جواني ي خود را در خدمت آخوندان سپري کردند. گذشت زمان، تحصيل در دانشگاه، مطالعه در کارکرد حکومت و تفکر در وضعيت نظام، به آنان تفهيم کرد که اي بيخبر! راه درست نه آن است که تو درپيش گرفته اي. پس انديشه شان تغيير يافت، ذهنيتشان دگرگون شد و متحول شدند؛ و اين يعني پيشرفت آدمي به سوي کمال مطلوب. همان چيزي که جبر زمان است و بشريت را از آن گريزي نيست. امروز گذشت زمان و مشاهده ي فجايع آخوندها و دانش اندوختن بيشتر جوانان، آنان را متحول کرده است و  نتيجتاً در همان راه گام نهاده اند که آرزوي ما بود. پس به چه  دليل و علت بايد از آنان بيزاري کنيم و از نيروي بالقوه و بالفعل خود بکاهيم و به نيروي دشمن بيفزاييم؟

هر حزب و يا تشکل سياسي و حتا اجتماعي به محض تأسيس، نخستين هدف و بزرگترين  آرزويش ازدياد شمارِ اعضا و هواداران است. براي رسيدن به اين هدف از هرگونه ترفند و تبليغ ممکن دريغ ندارد و پيوسته مي کوشد که از نيروي حريف بکاهد و بر قدرت خود بيفزايد. تمام تلاش و کوشش ما از راههاي گوناگون، با نوشتار و گفتار و تصوير، براي جداکردن ملت ايران از حاکميت، و تبليغ و تبيين آنان براي مبارزه با نظام است. آيا با اين سعي و زحمات، روا خواهد بود که ما به نقد و حذف اين بريدگان از حاکميت بپردازيم و اعمال گذشته شان را محک بزنيم؟ آيا اگر اعضاي سپاه پاسداران از کرده ي خويش پشيمان شوند و به مردم بگروند، بايد دست رد بر سينه شان بگذاريم و يا با رغبت مقدمشان را غنيمت شمريم؟ چگونه همين آخوندها وقتي يک غير مسلمان به نزد آنها مي آيد و مي خواهد مسلمان شود، او را به ديده ي منت مي پذيرند وپس از خاتمه ي کار، از هر نوع کمک مادي و معنوي نسبت به او دريغ نمي ورزند؛ اما انديشه ي ما و انصاف ما بريدگان از آخوند را نمي پذيرد؟

زدن انگ خيانت و يا عداوت بر ديگر مخالفاني که از گذشته خويش بريده و نادمند، کاستن از نيروي خودي و افزودن بر قدرت دشمن است. هيچ عاملي به اندازه ي تشتت و تفرق در ميان مخالفان نظام اسلامي، سبب خوشنودي و رضايت خاطر فقيهان نمي شود. تا زماني که مخالفان درون و برون مرز به همبستگي و وفاق نرسند، حکومت ولايت فقيه ترسي از سرنگوني ندارد. فقيهان مي دانند که تفرقه و عدم پذيرش همديگر در طيف مخالف، مانع و رادعي براي سقوط نظام است. مهندس امير انتظام، چند ماهي معاون مرحوم بازرگان در دولت موقت بود. اما با مبارزاتش تا پاي اعدام رفت و بيست و چند سال است که در بند آخوندان اسير است. آيا انگ وابستگي به او زدن و نپذيرفتنش به عنوان يک مخالف کوشا و آگاه، نشان بي انصافي در ما و ستم به روند مبارزه نيست؟

ما گريختگان و تبعيديان برون از مرز ايران اگر هر روز هم به طور مداوم به جلو فدرال بلدينگ برويم و پرچم هوا کنيم و شعار دهيم، تزلزلي در ارکان حاکميت ولايت فقيه به وجود نخواهيم آورد. زماني مبارزات نتيجه بخش است که از اين انگها و علامتها که بر روي مخالفان درون مي نهيم دست بکشيم و وجودشان را پذيرا شويم و با آنان وفاق، همدلي و همگامي داشته باشيم. بايد قبول کنيم که عباس امير انتظام ها- اکبرگنجي ها- محمدي ها – باطبي ها- طبرزدي ها- سازگاراها و... همه مخالفند و مبارز و همچون ما خواستار تغيير بنيادي در نظام حاکم هستند. بايد با آنان همراهي، همدلي و همگامي کنيم. به گمان من انديشه ي حذف مبارزان جديد، مخصوص ذهنيت کساني است که خودمحورند و تنها گروه و طيف خود را لايق مي شمارند و براي ديگر مردمان حق و حقوقي قايل نيستند. اينها بيشتراز نجات ايران براي وضع خود در آينده ي ميهن و پُست و مقامي که انتظارش را مي کشند در تکاپو و تلاشند. اگر درست دقت شود اين طرز انديشه تفاوتي با تفکر فقيهان قدرت طلب حاکم ندارد و هر دو از يک آبشخور رفع عطش ميکنند.

 کساني روزهاي راهپيمايي انقلاب شاهد و ناظر حرکت مردم بودند، مي دانند و به ياد دارند که 70% مردمان بالغ جمعيت تهران، در آن تظاهرات شرکت مي کردند؛ و چون مسير حرکت طولاني و خسته کننده بود، از بچه و خردسال در آن خبري نبود. امروز اين 70%  که اغلبشان در ساختار نخستين و سالهاي بعد نظام شرکت داشتند، به طور قطع و يقين به 5% رسيده و آن 65% ديگر از حاکميت سرخورده و بريده اند و در صف مخالف و مبارز قرار دارند. آيا بايد اين گروه انبوه را طرد کنيم، و يا انديشه ي جديدشان را ارج نهيم و مقدمشان گرامي داريم؟ اگر قضيه عکس شود و ما را به دليل نفرتمان، آنها نپذيرند و به ما لقب جان به دربردگان از معرکه و جنگ، و آرمش يافتگان ساحل عافيت اعطا کنند، چه خواهد شد؟

پس با انصاف و منطقي باشيم...

دکتر محمد علي مهرآسا- کاليفرنيا   20-2-2005  

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه