|
چرا کردها ناراضی اند
چرا کردها دولتهای ايران را قبول ندارند و گاه تاحد جدائی خواهی
می ستيزند؟
• کرد هرچند خود
را ايرانی می داند، اما انديشه و کردار ديگر ايرانيان را نسبت به خود
دوستانه نمی بيند و خود را در درون ميهن بيگانه احساس ميکند؛ و لاجرم
در فکر نوعی رهائی از اين بحران هويت است. کرد می داند که بر زبان
راندن اصطلاحاتی مانند «برادران کرد ما و يا برادران اهل تسنن» از جانب
حکومتگران در سخنرانی ها، همان اندازه مسخره و ناباورانه است که آقای
خامنه ای خود را برادر ملک فهد و ملک عبدالله بداند
محمدعلی مهرآسا
اخبار روز: www.iran-chabar.de
جمعه ٢٢ مهر 1384 – 14 اکتبر 2005
اين مقاله به
مناسبت ناآرامی های مرداد ماه در کردستان نوشته می شود که شهرهای
سنندج، مهاباد و سقز در خون و آتش نشست. و اگر از زمان واقعه دور است،
مهم نيست زيرا موضوع ريشهدارتر از آن است که گذشت زمان بر رويش گرد
فراموشی نشاند؛ و از سوی ديگر ماجرا همچنان ادامه دارد و تنش و بيداد
بيشتر شده است. داستان کرد و کردستان «يکی داستان است پرآب
چشم»...
کردها شايد آخرين ايرانيانی بودند که در سال 1357
خورشيدی به مسير انقلاب وارد شدند و به انقلابيون پيوستند؛ و بازهم
نخستين کسانی بودند که پس از 22 بهمن همان سال و پيروز شدن انقلاب،
ردای مخالفت پوشيدند و در لباس اُپوزيسيون حکومت ظاهر شدند. نمی دانم
تأخيرشان در ورود به صف انقلاب از روی آگاهی به ماهيت پايه گذاران
انقلاب بود و يا علتی ديگر داشت؛ اما اين را مي دانم که علت مخالفت با
حکومت موقت و شورش شان، بر اثر آگاهی شان از سرنوشت انقلاب و روند آن
به جانب دين و قشريگری بود و جنبهی شناسائی از خمينی و ياران خمينی را
داشت. چنين بود که کردها نخستين کسانی شدند که در راه مخالفت علنی با
خمينی و اربابان حکومت مذهب تشيع، در برابر جوخهی مرگ قرار گرفتند و
هزاران جوان و ميانسال و زن و بچهی کرد توسط رژيم آخوندی يا اعدام
گشتند و يا در جنگ و بمباران شهرها از بين رفتند. در واقع، تاريخ
بارديگر در راه کردها تکرار شد. آقای ابراهيم يونسی مترجم و
نويسندهی کرد که آثارش در زبان فارسی شهره است، در مقدمهای که بر
ترجمهی کتاب «کرد و کردستان»، اثر «درک کينان» نوشته است، می گويد:
«نگارش تاريخ کرد يا نوشتن در اين باره، چيزی جز ذکر مصيبت نيست.
فاجعهی کردها نسخهی بدل فاجعهی سرخ پوستان امريکا است. اگر کتاب
«فاجعهی سرخپوستان امريکا» را خوانده باشيد می بينيد که هر صحنهی آن
تکرار صحنهی ماقبل است؛ با اين تفاوت که نويسنده در توصيف آن از
نامهای تازه استفاده کرده است: فرمانده امريکائی با سرخپوستان پيمان
می بندد، بعد همينکه به اندازهی کافی نيرو گرد آورد، پيمان را ميشکند
و زن و مرد و کودک سرخپوست را بی دريغ از دم تيغ می گذراند – يک جا
کمتر، يک جا بيشتر. داستان کرد و ترک و عرب نيز همين است. از خراسانی
پرسيدند مغولها چه کردند؟ گفت: آمدند و کشتند و سوختند و رفتند. از من
اگر بپرسی کردها چه کردند، می گويم: «شوريدند، جنگيدند، به هم خيانت
کردند، شکست خوردند و کشتار شدند». مغولها رفتند، اما ترکها و
عربها هستند تا بکشند و بسوزانند. آری کردستان سرزمين سرخ پوستان
خاورميانه است، اما سرخپوستانی که باهم يگانه نيستند و به هم خيانت
ميکنند»... کتابی که ابراهيم يونسی ترجمه کرده و اين مقدمه را بر
آن نوشته است، چون از زير تيغ سانسور حکومت اسلامی ايران بايد می گذشت
تا اجازهی چاپ می يافت، لذا در آن از دردهای کردستان ايران خبری نيست
و روی سخن، چه در مقدمه و چه در متن بر سر کردهای ترکيه و عراق دور
ميزند. يونسی نه اينکه نخواسته، بلکه نتوانسته است درد بي درمان
کردهای ايران را توصيف کند. کردهای ايران از زمان صفويه تاکنون
هميشه زير ستم و تيغ حاکمان ايران تشيع به جانکندنی به نام زندگی
مشغول بوده و روزگار را در مقام شهروند درجه دو و سه سپری کرده اند.
پيش از آن زمان چون ايران به رسم فئودالی و ملوک الطوايفی اداره می شد،
کردستان هم قطعاً از اين قاعده مستثنی نبوده و هر زمان بسته برحسب قدرت
قلدر دوران، قوم کرد در زير ستيغ خان و مالک گردن کلفتی جان کنده و
خراج داده و کشتار شده است. از زمان آغاز صفويه که سُنی کشيهای شاه
اسماعيل دائم الخمر شروع شد و درون ايران با شمشير قلزباشان يکپارچه
شيعه شد و سنيهای ايران منحصر به مرزنشينان شدند، کرد سنی ماندهای
که نيروی مرکز نتوانسته بود او را شيعی کند و هيچ رغبتی به خود اسلامش
هم نداشت، در زير سيطرهی حکامی که از مرکز به محل فرستاده می شدند به
روزمرگی افتادند. اگر در سابق حاکم و ظالم کرد بود، اکنون ستمگر يا ترک
است و يا فارس، که ظالم و مظلوم سخن هم را نمی فهمند. مردمان اين قوم
از اين تاريخ، ديگر سخن فرمانروا و مأموران دولت که سهل است، سخن
شکنجهگران خود را هم نمی فهميدند. به فارسی و ترکی شکنجه می شدند و
دشنام و ناسزا می شنيدند و به کردی ناله، استغاثه، لابه و تضرع می
کردند. نارضائی در ميان کردها ريشه در تاريخ دارد و منحصر به کردهای
ايرانی نيست. تمام کردهای جهان که در يک منطقهی جغرافيائی متصل قرار
دارند، نسبت به حکومت کشورهائی که قسمتی از اين خاک را بلعيده، احساس
عدم رضايت و حتا تنفر ميکنند. اگر منصفانه به مسئله از بُعد تاريخی و
درجهت رويکرد اجتماعات منفصل و متنازع کردها بنگريم، خواهيم دريافت که
کردهای ايرانی گرچه همانند کردهای عراق و ترکيه، پيوسته مورد بی مهری
حاکمان بودهاند، ولی برای دولت مرکزی به مراتب کمتر دردسرزا شدهاند؛
و در نتيجه قيام عليه دولت و مبارزه با رژيم حاکم را به نسبت، کمتر در
برنامه ی زندگی آزمودهاند. کردستان به دليل وضع ژئوپوليتک اش که در
بين دو قارهی آسيا و اروپا قرار دارد و چندين قرن حدفاصل دو قلمرو ترک
و فارس و يا سنی و شيعه بوده است، همواره يا کانال عبور سربازان مهاجم،
و يا محل تاخت و تاز يورشبران دو طرف و ميدان نبرد قوای خودی و متخاصم
بوده است. هم اکنون سرزمين کردستان ميان پنج کشور منطقه تقسيم شده و
قوم کرد با يک فرهنگ مشخص در ميان منگنهی پنج گونه فرهنگ مختلف به خود
می پيچد و زجر ميکشد. اين پنج کشور عبارتند از ايران، عراق، ترکيه،
سوريه و قفقاز. در ميان اين کشورها، بی ترديد کشور ايران برای کردها
سرزمينی بيگانه و غريبه نيست؛ و ايرانيان از نظر پيشينه و فرهنگ، دشمن
کرد برآورد نمی شوند. اما در عراق و ترکيه و سوريه مسئله توفير کلی
دارد. تعداد کردهای سوريه گرچه در اختناق عرب و بعث اسيرند، ولی
رقمی نيست که توان شورش داشته باشند. اما کرد در ميان ترکهای ترکيه و
اعراب عراقی احساس بيگانگيی کامل می کند و می داند که اين دو ملت ترک
و عرب با دو فرهنگ کاملاً متفاوت با کرد و حتا با همديگر، به ديدی
دشمنانه و نه هموندگرايانه، به او می نگرند. هرچند از نظر مذهبي، کردها
با ترک و عرب هم عقيدهاند، اما تفوق نيروی ناسيوناليستی بر باور
ديني، جذبهی دين را کشته و درهای عميق از اختلاف بين آنها ايجاد کرده
است. کردها پيش از حملهی اعراب و اسلام، از لحاظ باور همچون ديگر
ايرانيان، پيرو آئين زردشت بودهاند و حتا ديرتر از ديگر ايرانيان آئين
اسلام را پذيرفتهاند. هنوز هم آثار آتشکدههای بسياری در سراسر
کردستان وجود دارد و چند سد هزار نفر کرد زردشتی در کردستان عراق می
زيند که ناآگاهانه چند نفر تاريخ نويس غربی به غلط آنان را کردهای
«يزيدی» گفتهاند، اما زردشتی اند و به کردان «ايزدی» مشهورند؛ و
واژهی ايزد برگرفته از همان «آهور مزدا» است. ترکيه کنونی که ملتش
از ديد نژادپرستی تفاوتی با نازيهای آلمانی ندارد، در سده های گذشته به
سبب نزديکی به اروپا و بودن در منتهای حد غربی آسيا، به سرزمين آسيای
صغير مشهور بود. بيش از چهاده ميليون کرد در شرق اين کشور می زيند که
در اثر بی کفايتی پادشاهان گذشتهی ايران از سرزمين اصلی جدا شده و
بخشی از امپراتوری عثمانی شدند. و دولت عثمانی با همان شيوای که قسمتی
از اروپا را تصرف کرد، قسمت اعظم خاک کردستان را بلعيد و مطيع دولت
عثمانی کرد. در اينجا قصد بررسيی تاريخ نيست و تنها به اين بسنده
ميشود که کردستان همواره سرزمينی مورد نزاع در بين حکومتهای ايران و
ترکيه بوده است و تا جنگ جهانگير دوم نيز دو کردستان بيشتر وجود نداشت
يکی کردستان غربی متصل به دولت عثمانی و يکی هم کردستان شرقی در قلمرو
حکومت ايران. پس از جنگ دوم و شکست خلافت عثماني، هنگامی که خاک
دولت خلافت توسط فرانسه و انگليس تقسيم شد و از شکم آن امپراتوری وسيع،
کشورهای جديدی به عنوان مستعمرهی اين دو کشور استعماری بيرون زد،
کردستان عثمانی هم ميان عراق و ترکيه و سوريه پخش گرديد. در اين
نوشتار چنانچه اشاره رفت، هدف بيان تاريخ قوم کرد نيست که سری دراز
دارد. بلکه مقصود تا حد ممکن، نشان دادن علت و علتهائی است که مسبب
ناخوشنودی کردها از حکومتهائی شده است که همواره نسبت به قوم کرد چون
بندی و زندانی رفتار کرده و به آنها به چشم حقارت نگريستهاند، و
همچنين ستم عمال و حاکمانی است که از طرف اين دولتها بر کرد و کردستان
رفته و قوم کرد را خوار و زبون کردهاست. کردها در ترکيه به مانند
ارمنيها که قتل عام شدند، از نظر ترکها، قومی منفور بودند و هستند.
اما چون از ديد مذهبی اسلام را پذيرفتهاند و سنی مذهب محسوب می شوند،
دولت عثمانی در برابر آنها مستمسکی برای جهاد عليه کفار نداشت و آن قتل
عام را ميان کردها عملی نکرد! اما هميشه جنبشهای ناسيوناليستی و فرهنگی
قوم کرد را خلفای عثمانی سرکوب کرده، و رهبران را اعدام کرده اند. پس
از سقوط خلافت عثمانی و ايجاد ترکيهی نوين! ديکتاتوری چکمه پوش به نام
مصطفی کمال «اتاتورک» به قدرت رسيد که در نژادپرستي، شيوهای نو ابداع
کرد و اصولاً وجود قومی به نام کرد را از بيخ منکر شد؛ و گفت آنان،
«ترکهای کوهستانی»اند و فاتحهای برای قوم کرد خواند. به همين علت تا
حدود يک دهه گذشته اجرای مراسم قومی و فرهنگی از قبيل چهارشنبه سوری و
جشن نوروز و سده و ديگر مراسم آئين باستانی در ميان کردهای کردستان
ترکيه، جرمی بزرگ بود و گاه تاحد اعدام تنبيه داشت. کردهای عراق نيز
کاملاً با اعراب تفاوت فرهنگی و ماهوی دارند. عرب از نژاد سامی است و
قوم کرد آريائی محسوب می شود. کردهای عراق هم گرچه چندين سده استبداد
تلخ و تاريک ترکهای عثمانی را تجربه کردهاند، ولی در زمان استعمار
انگليس، به يک نسبت با اعراب در مضيقه بودند و هر دو شلاق استعمار را
بر گردهی خود به يک اندازه حس کردهاند. پس از بيرون رفتن استعمار و
استقلال نيم بند عراق، تا چند سال پيش، کردهای عراق با شديدترين وجه و
با بدترين و بی رحمانه ترين شيوههای استبدادی سرکوب می شدند. فاجعهی
شهر حلبجه که صدام حسين در ظاهر برای بيرون کردن نيروهای ايران و در
باطن برای کشتار کردان، بر سر شهر، بمبهای شيميائی ريخت و پنج هزار نفر
زن و مرد و کودک و نوزاد را در چند ساعت کشت، گوشهای از اين جنايات
تاريخ است که در ديد رسانههای جهانی قرار گرفت؛ و چه ساده هم در آن
برهه، از روی آن گذشتند. سوزاندن و ويران کردن دهات کردنشين با بمبهای
آتشزا، کورکردن چشمهها و قناتهای دهات و شهرهای کردستان، و حتا
انداختن جوانان کرد به درون بشکههای قير ذوب شده، همه جنايات
ديکتاتوری است به نام «صدام حسين» که اکنون مراکز عفو بين المللی برای
چگونگيی محاکمهاش نگران و دلواپسند. کردهای ايران از نظر نژاد و
فرهنگ و گذشتهی تاريخي، ايرانياند و تمام آئينهای باستانی و رسوم
زمان پيش از اسلام را نگهداشته؛ و با نامهای ايرانی که بر فرزندان خود
می نهند بسيار بيشتر از شيعيان ايران که نام نوزادانشان را منحصر
کردهاند به اسامی چهارده معصوم و نوادگان آنها، به آئين نياکان مهر می
ورزند. گويش کردی اگر نگويم از عربی تهی است، بايد گفت واژهی تازی در
آن بسيار اندک است و همين تعداد اندک نيز به سبب نزديکی کردها با عرب و
ترک و فارس در آن رخنه کرده است. کردهای ايران را حکومتهای وقت عمداً
درميان چهار استان پخش کردهاند تا همانگونه که سياست تفرقه ايجاب می
کند، تا حد بيگانگی و دشمنی نيز محيط را بيالايند و در اثر پراگندگي،
زمينه را برای اجرای مقاصد مستبدانه فراهم کنند. در تمام نقاط کردنشين
به غير از کرمانشاه که به دليل وجود چاههای نفت (در مرز عراق)،
بريتانيا در آن شهر پالايشگاه احداث کرد و نفت غرب کشور را از آن تأمين
می کرد، و يک کارخانهی قند چغندر نيز که توسط سرمايهداران شهر به
وجود آمد، در تمام نقاط کرد نشين، دريغ از يک دودکش کارخانه جهت ايجاد
کار برای مردم کرد. دهات را هم تقسيم اراضی شاهانه از ريخت انداخت و
روستائيان جوان و ميانسال، ده را رها کرده رهسپار شهرها شدند و روستا
را خالی کردند. اکنون چراغ خانههای روستاهای کردستان را شماری اندک
پيرمرد و پيرزن که نه توان کار دارند و نه يارای رفتن به شهر را در خود
سراغ می بينند، روشن نگه داشتهاند. به يقين تا يکی دو دههی ديگر درسد
بسيار بالائی از روستاهای کردستان خالی از سکنه خواهد شد. جمعيت جوان و
ميانسال روستاها يا به شهرهای کردستان کوچيدهاند تا به کارگل مشغول
شوند و با شغلهای کاذب مانند فروش کوپن و جنس قاچاق شکم را سير کنند؛ و
يا آوارهی استانهای ديگری شدهاند که اميد و گمان کار در آنها می
رود. شهر سنندج، مرکز استان کردستان، واقع در درهای کم گستره و
محدود، تا اوايل سالهای چهل، جمعيتی حدود بيست تا بيست و پنج هزار نفر
را به زور تحمل می کرد؛ و با همين جمعيت اندک فقرش در ميان شهرهای
ايران شهرهی آفاق بود، اما اکنون با جمعيتی نزديک به چهارسد هزار نفر
و هفتاد هزار جوان بيکار از نفس افتاده است. اين حال و وضع مختص اين
زمان و مربوط به دورهی حکومت اسلام تشيع نيست؛ در دورهی حکومت سلطنتی
نيز کوچ روستائی آغازيده بود؛ و اين مردم هميشه در رديف هموطن درجه دو
بودند و به علت مذهبشان قومی نفرين شده محسوب می شدند. در تمام تاريخ
ايران جز «امير نظام گروسي» که شيعه بود و به سبب سواد و لياقتش مورد
توجه قاجار قرار گرفت، هيچ کردی در دستگاه بالای حاکميت نفوذ و تفوق
نداشته و حتا رئيس ادارهی محل هم نشده است. بلکه هميشه حاکم و مديرکل
و رئيس اداره را از استانهای ديگر به کردستان فرستادهاند؛ و آنان نيز
خود و خدمه و عمالشان بر مردم ستم روا داشته و فخر فروختهاند. اگر نيک
بنگريم، منبع درامد مردم کردستان از همين حقوقی بود که کارمندان دولت
می گرفتند و برای خريد اجناس مورد مدتهاست به برکت تقسيم اراضي،
روستائی خود مصرفکننده شده و خوراکش را نيز از بازار شهرها که وابسته
به مرکز ايران است تهيه می کند – قسمت اعظم اين خوراک را دولت با پول
نفت از خارج به درون کشور می ريزد- بافت شهر و روستا به کل به هم خورده
است. اگر در گذشته 75% جمعيت کردستان روستانشين و 25% شهرنشين بود،
اکنون 80% شهری و 20% روستائی است که چنانکه اشاره شد اين روستائيان
نيز سالمندان روستا هستند و توان کار ندارند. درنتيجه محصول روستا کم
کم به رقم صفر نزديک ميشود؛ و اين فاجعهای است که سرانجام به انفجار
خواهد انجاميد و نمونهاش را هرچند گاه می بينيم. در هر دو حکومت
پادشاهی و امامزماني، کردستان مخصوصاً قسمت سنی نشين آن، هميشه مورد
نفرت ملت شيعه مذهب و حکومت شيعی مسلک ايران بوده است. محمد رضاشاه
رسماً ادعا می کرد: «من پادشاه تنها کشور شيعی جهانم» و نمی دانست با
اين گفتهی مسخره، چه کينهای دردل پيروان ديگر باورها می کارد. درست
در هنگامهی «پيش تمدن بزرگ آريامهري» تمام مرزنشينان سنی مذهب ايران
زيستی حيوانی داشتند. بلوچستان و کردستان و بنادر جنوب آب آشاميدنی
نداشتند. شهر سنندج تا سال 1333 خورشيدی برق نداشت و خيابانهايش خاکی
بود. فرمانروائيی کنونی نيز با نازش و تبختری که زعمايش مرتب به آن
اشاره دارند، البته منتسب به امام زمان است و همان سياست دوران صفويه
را اعمال می کند. يعنی حکومتی وابسته به يک مرجع وهمی که سنيها اصلاً
به آن اعتقادی ندارند و آن را مسخره می کنند. چنين است که کرد هرچند
خود را ايرانی می داند، اما انديشه و کردار ديگر ايرانيان را نسبت به
خود دوستانه نمی بيند و خود را در درون ميهن بيگانه احساس ميکند؛ و
لاجرم در فکر نوعی رهائی از اين بحران هويت است. کرد می داند که بر
زبان راندن اصطلاحاتی مانند «برادران کرد ما و يا برادران اهل تسنن» از
جانب حکومتگران در سخنرانی ها، همان اندازه مسخره و ناباورانه است که
آقای خامنه ای خود را برادر ملک فهد و ملک عبدالله بداند. به هرحال
فقر و تنگدستی در کردستان ايران بيداد ميکند و اين اقتصاد بسيار نازل
با اهانتی که فارس زبانان ايرانی و عمال حکومت بر اين قوم روا می
دارند، بستری از کينه در جامعه فراهم کرده است که کشتار و اعدام نيز
نتوانسته است از بروزش جلو گيرد؛ حتا برعکس بر حجمش افزوده است. کرد
سنی مذهب، می انديشد و بی پروا می گويد: وقتی حکومت بر اساس مذهب تشيع
است و پايهی اين حکومت با نوع باور من در تضاد و دشمنی است، وقتی من
در اين کشور حق ندارم وزير و رئيس جمهوری و استاندار شوم، چرا بايد در
کوششهای مدنی شرکت کنم؛ و چرا بايد مطيع اين حاکميت باشم و با رغبت يکی
از دشمنانم را برای فرمانروائی برخود برگزينم؟ چنين است که در انتخابات
اخير در کردستان، تنها پاسداران و ارتشيها و کارمندان فارس زبان و
شيعی مذهب شرکت داشتند و کردهای سنی رأی دادن را تحريم کردند. در نتيجه
دو کانديدای رياست جمهوري- رفسنجانی و احمدی نژاد- در شهر چهارسد هزار
نفری حدود پنج هزار رأی داشتند. آری کرد در ميهنش ايران خود را
بيگانه حس ميکند و بيگانه ميبيند؛ و در اين احساس هم محق است. آخر
علاوه بر ستم دولتيان، کرد هنگامی که به يکی از شهرهای ايران مسافرت
ميکند و يا در تهران ساکن می شود، در برابر اين پرسش که تو «کردی؟» و
پاسخ مثبتش، پرسش دوم اين است که «پس تو عُمری هستي» و همچنين با وجود
آگاهی به اين امر که در برابر چشمانش عمرکشان می گيرند و شيعيان به
همين خاطر سالی يک بار دستکم شادی ميکنند و مسرورند، قوم کرد از اينکه
جزو ايران است احساس حقارت ميکند و مشتاقانه ميکوشد تاخود را از اين
بند برهاند. تقاضای خودمختاری ريشه در اين زبونی و بنيان در تحمل
توهينها دارد.
کاليفرنيا دکتر محمد علی مهرآسا 12 اکتبر
2005
|