|
|
|||
برف سياه، سيدابراهيم نبویسیاستمداران جهان می دانند که تغییر وضع ایران تنها با رفتاری
که ملت ایران باید انجام دهد ممکن است. و ملت ایران اگر سرنوشت اسفبار و تلخ خود را
نمی خواهد باید در رفتار تاریخی اش تجدید نظر کند.
حکومت امروز ایران لایق این کشور نیست. در این تردیدی نیست، اما
من معتقدم هر روندی که طی آن شیوه زندگی ایرانی تغییر نکند، اما حکومت تغییر کند
روندی بازگشت پذیر به سوی وضع تلخ و بدی است که در آن قرار داریم
یک: دلم می خواست برف ببارد، نه از آن برف ریزه ها که هنوز روی زمین ننشسته آب می شوند و گم می شوند لای خاک. دلم برف سفید می خواست، از آن برف ها که ببارد و بنشیند روی زمین و سرتاسر چشم انداز را سپید کند. دانه دانه که برف آمد حسی زیبا و پر از دلتنگی نشست توی جانم. برف هم انگار که فهمیده باشد، آمد و آمد، آنقدر آمد که وقتی روی زمین گام برمی داشتی نقش کف کفش نقاشی می شد روی بوم سپید برف. دلم می خواست برف همینطور ببارد، تا فردا، تا چند روز. و برف آنقدر آمد که دیگر نمی شد در شهر راه رفت. حالا دیگر نمی شد در شهر راه رفت. ساعتها بود که بدون توقف می بارید، تمامی نداشت. انگار که تمام ابرهای عالم می خواستند بنشینند روی خیابانهای شهر. سنگین می بارید. حالا دیگر ماشینهای پارک شده در خیابان هم زیر برف رفته بودند. خانه ها هم آرام آرام زیر پوشش سپید و سرد برف محو می شدند، دیگر نمی شد برف سنگین را با درست کردن آدم برفی به شوخی گرفت. مثل بهمنی که از بالای کوه راه بیفتد و کم کم بزرگ شود، برف سپید هم یک باره تبدیل شد به هیولا، شد غول سفیدی که وقتی پاهایش را روی بام خانه ها می گذاشتند، سقف خانه ها یک به یک روی سر مردم آوار می شد، حالا دیگر مردم از برف می ترسیدند، سرما آدم ها را مچاله می کرد. آنقدر برف بارید که رفت و آمد را هم مختل کرد، بچه ها نشستند توی خانه، رادیو خبر می داد که رفت و آمد ممکن نیست، رادیو می گفت که سقف بسیاری از مدرسه ها در اثر سنگینی برف فروریخته است. خبر داده شد که دانشگاهها هم تعطیل است. مغازه ها هم تعطیل شد، نانواها نمی توانستند مغازه ها را باز کنند، کسی نمی توانست از خانه بیرون برود که بتواند کاری بکند. دیو سپیدی که نرم نرم آمده بود، افتاد به جان مردم. شهر در تاریکی فرورفت. برق هم قطع شد، راههای بین شهرها هم قطع شد، مسافران هم در میان راه ماندند. وقتی به خیابان رفتم جز سفیدی یکدست و غیرقابل تحملی که به مرگ می ماند و تمام زندگی مردم را پوشانده بود چیزی را نمی شد دید. برف در تاریکی و بی برقی رنگ سفیدی مرگ داشت. دیگر این برف آن برف نبود که می شد در سپیدی و آرامشش گام زد، این برف برفی نبود که گفته بودی دوستش می داری که وقتی می بارد قدم بزنی، دیگر به این برف سلام هم نمی شد کرد، گفته بودی برف نو، برف نو، سلام سلام. حالا دیگر برف یک هیولای وحشتناک بود. هیولایی که دست و پای آدم ها را بسته بود و جز سیاهی و خاموشی چیزی برایشان باقی نگذاشته بود...... دو: این نوشته را یکی دو روز بعد از برف گیلان نوشته بودم، می خواستم به این مناسبت تاسف بار به چیزی اشاره کنم که سالهاست ناگفته ایست در من و گه گاه به احتیاط به آن نزدیک می شوم و هربار با ترس از آن فاصله می گیرم. خبر برف گیلان مثل بارانی تند آمد و به سرعت زیر برف های سنگین خبر ترور رفیق حریری و خبرهای انتخابات عراق و خبرهای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری محو شد. یکی دو تیتر آرام در روزنامه ها، یکی دو خبر در ایسنا و چند خبر در صدا و سیما به فاجعه ای که در اثر برف گیلان بوجود آمده بود اشاره داشت، انگار همگان چنان از این حادثه شرم می کردند که نمی خواستند حتی خبرش را منتشر کنند. در سایت های اینترنتی و وبلاگها هم مطابق معمول حسین درخشان خبری نوشت و لینکی داد به وبلاگ هایی که بچه های زیر برف می نوشتند. در این وبلاگها بچه های زیر برف به خوانندگانی که به قول نیما در ساحل شاد و خندان نشسته بودند و خبر مردم رشت را از دور می خواندند گزارش لحظه به لحظه فرورفتن شهر را زیر دو متر برف می دادند. فرنگی ها، خبر را منتشر کردند، خبری که می شد شگفتی هر انسانی را که در دنیای متمدن زندگی می کند برانگیزد. خبر می گفت که در اثر بارش دو متر برف بیش از یازده هزار خانه و مدرسه ویران شده است و مردم در خاموشی و بی برقی و قطع آب و عدم امکان رفت و آمد زندگی می کنند. خبرها می گفت که مردم شهرها و روستاهای گیلان با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. خبرها اعلام می کرد که سازمان اداری و دولتی در اثر برف تعطیل شده است و سیستم دولت دچار فلج شده است. همه خبرها یک سووال را در ذهن تکرار می کرد: چرا یک حادثه می تواند در زندگی ما ایرانیان به سرعت تبدیل به یک فاجعه مرگبار شود و جان عده ای را بگیرد؟ چرا تا این حد مرگ و نیستی همسایه دیوار به دیوار زندگی ناامن ما ایرانیان است؟ آیا ما مستحق این حد ویرانگر از مصیبت و فاجعه هستیم؟ سه: می خواستم در مورد برف گیلان بنویسم که ماجرای مسجد ارگ در همین هفته گذشته پیش آمد. در ایام عزاداری سیدالشهداء مسجد ارگ تهران آتش گرفت و بیش از شصت نفر از مردم در اثر سوختگی کشته شدند و بیش از سیصد نفر مجروح شدند. علت این بود که در سال 2005 میلادی و در کشوری که رهبرانش حاضرند تا پای جنگ پیش بروند تا حق استفاده از فناوری صلح آمیز انرژی هسته ای را داشته باشند، یکی از عزاداران برای گرم کردن خودش در مسجد بخاری نفتی به مسجد می برد، آتش سوزی رخ می دهد و شصت تن کشته و سیصد تن زخمی می شوند. خبر بر این مدلول دلالت دارد که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی، جان دهها و صدها تن گرفته شده است. کسانی بدون اینکه بطور طبیعی در موقعیت مخاطره آمیز قرار گرفته باشند جان شان را از دست دادند. این کشتگان نه قربانی استبداد و تروریسم هستند و نه قربانی مقاومت قهرمانانه یک ملت در برابر تجاوز دشمن، اینها قربانی عقب ماندگی و بلاهت هستند. مغز ایرانی مان را به کار می اندازیم و نتیجه می گیریم که القاعده یا دشمنان نظام جمهوری اسلامی یا یک نیروی تروریستی مخفی چنین اقدامی کرده است، اما چنین نیست، وقایعی از این دست چنان تکرار می شود و قربانیانی از این دست چنان از حد افزون شده است که می توانیم به قطع و یقین بگوئیم که بلاهت و عقب ماندگی بزرگترین عامل مرگزای سرزمین ماست. به این سووال جواب بدهیم: کسانی که نمی توانند خطر یک بخاری نفتی را کنترل کنند چگونه قرار است از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کنند؟ لابد می گوئید که در این مثل جای مناقشه فراوان است، اما این یک مثال نیست، این داستان زندگی ناامن هر روزه مردم ایران است. یک ماه پیش از این بیش از بیست دانش آموز ابتدائی مدرسه سفیلان در لرستان بخاطر آتش سوزی بخاری نفتی کشته شدند. و چند روز قبل این خبر را خواندیم و شنیدیم که چهارده نفر از مسافران یک اتوبوس مسافربری به دلیل آتش سوزی کشته شدند، علت آتش سوزی استفاده از کپسول گاز در اتوبوس اعلام شد. در کدام ویرانخانه ای و در کدام کشور عقب مانده ای برای گرم کردن اتوبوس در کشوری که هوایش سرد است و اتوبوس را خودش تولید می کند، از کپسول گاز استفاده می کنند؟ در کدام دنیای عقب مانده ای ممکن است جان مردم بخاطر انفجار کپسول گاز در اتوبوس مسافربری از دست برود؟ بخاری نفتی در مسجدی که حداقل پانصد نفر در آن اجتماع می کنند چه می کند؟ این چه روش استفاده از انرژی در یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز دنیاست که بزرگترین افتخار سیاسی و ملی اش ملی کردن نفت است و مهم ترین دلیل اهمیت استراتژیک آن بخاطر عبور بخش اعظم انرژی دنیا از تنگه هرمز است. چطور ممکن است کسی بلد نباشد یک اتوبوس و یک مدرسه و یک مسجد را گرم کند و بلد باشد از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کند؟ چطور ممکن است آدمهایی که با جان خودشان این همه خطر می کنند خطری برای دیگران نداشته باشند؟ چهار: می خواستم در مورد آتش سوزی مسجد ارگ بنویسم و بگویم که در این فاجعه دنبال دست القاعده نگردیم، تعداد قربانیان حماقت در سال گذشته در ایران دهها برابر قربانیان تروریسم در سراسر جهان است، می خواستم بگویم که اگر برای کشته شدن چهار نفر در عراق و لبنان و افغانستان حتما باید یک عملیات انتحاری انجام بگیرد و تروریستی باید خودکشی کند تا دیگران را هم نابود کند، در ایران یک اقدام ملی برای عملیات انتحاری دائما در حال انجام است، با این تفاوت که در این خودکشی دسته جمعی قرار نیست دشمن از بین برود، بلکه مردم بی گناهی قربانی می شوند که در عین بی گناهی، خودشان دشمن خودشان اند. این ها را می خواستم بگویم و دلایل آنرا هم می خواستم بگویم، اما هنوز نوشته را به جائی نرسانده بودم که دیروز خبر زلزله زرند کرمان را شنیدم. تا کنون خبر از مرگ بیش از ششصد نفر در زلزله زرند داده شده است. ظهر برای خرید به فروشگاه مردی لبنانی رفته بودم که می دانست من ایرانی هستم، از من پرسید چه اتفاقی در ایران افتاده است؟ و می خواست بپرسد که آیا برای خانواده من مشکلی پیش آمده است؟ قاطی کرده بودم، نمی دانستم خبر مسجد ارگ را می گوید یا خبر برف گیلان را، یا خبر زلزله زرند را. زلزله زرند شاخص و نمونه دقیق حوادث ایرانی است. شهر زرند در یک مرکز زلزله خیز قرار گرفته است، به فاصله نزدیکی از این شهر تقریبا در همه مناطق اطراف آن شهرهای مختلف با زلزله ویران شده اند، شهربابک، طبس، تربت حیدریه و تربت جام، بم و کرمان بارها در طول سی سال گذشته با زلزله های مرگبار ویران شده اند و هنوز هیچ کاری برای ترمیم ویرانی های زلزله مرگبار سال گذشته در بم نشده است. یکی از خبرگزاری های جهان چنین گفت: ایران یکی از مهم ترین مراکز زلزله خیز جهان و یکی از ناامن ترین کشورهای جهان در مقابل زلزله است. واقعیت این است که زلزله در کرمان همیشه محتمل است، و واقعیت این است که نه مدیران کشور و نه مردم هیچ اهمیتی برای امن شدن زندگی شان در مقابل زلزله نمی دهند. مدیران عمران و شهرسازی کشور دقیق ترین اطلاعات را در مورد سازه های ضدزلزله دارند و می دانند که بناهای کشور اعم از شهر و روستا تا چه حد در مقابل زلزله آسیب پذیرند، همه مردم ایران و مسوولان وزارت مسکن و شهرسازی و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مطمئن هستند که شهر تهران و استانهایی مانند کرمان، همدان، خراسان، آذربایجان و سمنان همواره در معرض زلزله خطرناکند و در مقابل زلزله تمام شهرهای ایران آسیب پذیرند. ملک مدنی شهردار سابق تهران که یکی از مطلع ترین مدیران کشور در موضوع شهرسازی است، حاصل مطالعات یک گروه ژاپنی در مورد زلزله تهران را خبردادن از یک فاجعه می دانست. تمام تلاش او برای یافتن راهی برای مقابله با عواقب زلزله تهران در دعوای قدرت میان شورای سابق شهر تهران و شهردار نابود شد. مدیران کشور چنان درگیر کار سیاسی اند که فرصت نمی کنند به زندگی مردم فکر کنند. و از همه اینها مهم تر اینکه در طول بیست سال تلاش یک گروه مهم از کارشناسان سازه در وزارت مسکن و شهرسازی ایران برای رسیدن به استانداردهای ساخت و ساز ضدزلزله هرگز اجرا نشده است. مشکل فقط دولت نیست، مشکل این است که سازندگان خانه ها و ساکنین آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند امنیت خانه شان در مقابل زلزله ایست که تعداد قربانی و زیانهای مادی اش در طول سال یکی از موضوعات مهم شهرنشینی ایران است. مطمئن باشیم حتی اگر دولت هم به زور بخواهد مردم را وادار کند که بخشی از هزینه ساخت خانه شان را برای مقاوم سازی آن صرف کنند، تمام عقل و هوش ایرانی بکار می افتد تا از زیر این قانون فرار کنند و خانه شان را ارزان تر بسازند. مشکل زلزله در ایران فقط یک مشکل جغرافیایی نیست، مهم ترین مشکل زلزله مشکل عقلانی است، همان مشکلی که در همه بخش های زندگی مان داریم. به یک سووال فکر کنیم: چرا ما حاضریم سالانه در زلزله صدها و هزاران کشته بدهیم و حاضریم در زلزله تمام زندگی مان را از دست بدهیم ولی حاضر نیستیم یک صدم این قربانی را برای اصلاح سازمان اداری و سیاسی کشور بدهیم؟ چرا این همه در رانندگی مرگباری که سالانه به اندازه یک جنگ میهنی قربانی می گیرد شجاعت داریم، اما در زندگی سیاسی مان تا این حد محافظه کار هستیم؟ بی شک پیشنهاد من به مردم ایران این نیست که با همان سرعتی که رانندگی می کنند به تندروی سیاسی بپردازند، اما پیشنهاد می کنم که به این تناقض آشکار فکر کنند؟ پنج: حوادث سال گذشته را مرور کنیم. در میان خنده های عصبی وقایع مسخره ای که
جان آدمها را می گیرد بگرییم و در میان گریه برحال خودمان از مسخرگی دنیایی که با
تعریف زندگی ایرانی برای مان بوجود آورده اند- و اگر درست تر نگاه کنیم- برای
خودمان ساخته ایم، بخندیم. در میان فاجعه انفجار قهقهه می آید و در میان خنده شانه
های مان از حجم و سنگینی فاجعه ای که زندگی ماست، می لرزد و بر سرنوشت خویش می
گرییم. خبرها را با همدیگر مرور کنیم: شش: خبرهایی که می خوانیم دلالت بر این دارند که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی گروههایی از مردم جان شان را از دست می دهند، به اینها اضافه کنیم تلفات مربوط به سقوط هواپیماهای مسافربری و نظامی که براساس آمارهای موجود بیشترین سقوط هواپیماها مربوط به میهن عزیز ما ایران است و به خاطر داشته باشیم که تعداد تلفات سقوط هواپیماهای ما از تلفات بمباران های جنگی هم بیشتر بوده است و یادمان باشد که فرمانده نیروی هوایی، فرمانده هوانیروز، رئیس سازمان هواپیمائی ملی، وزیر راه و کلیه افراد دیگری که مسوولیت پرواز بر آسمان را دارند خودشان در جریان سقوط هواپیماهای ایرانی کشته شده اند. به همه این قربانیان اضافه کنیم بیش از پنجاه هزار کشته زلزله بم و نابود شدن یک نسل از مردم ایران و یک گونه ایرانی و میراثی بجا مانده از سه هزار سال پیش را. این نکته را از خاطر نبریم که میزان بالای کشتگان زلزله در ایران نیز به دلیل شدت زلزله نیست، بلکه به دلیل استاندارد نبودن بناسازی و عدم توانایی در جلوگیری از تلفات پس از زلزله است، همانطور که میزان بالای کشتگان ناشی از تصادف در ایران به دلیل استفاده غیر استاندارد از اتومبیل، استاندارد نبودن جاده ها، استاندارد نبودن رانندگان، استاندارد نبودن پلیس و استاندارد نبودن حکومت ایران است. این نکته را به ذهن بسپاریم که میزان قربانیان تصادفات جاده ای ایران از تلفات هر جنگی بیشتر است، خوشحال نباشیم که مثل عراقی ها در جنگ قربانی نمی شویم، ما هر روز تلفاتی بیش از یک جنگ دائمی را به دلیل حماقت و بلاهت می دهیم، با این تفاوت که در این تلفاتی که می دهیم، در جنگی که نکرده ایم، فقط شکست خورده ایم. بدانیم و آگاه باشیم که در هیچ خراب شده ای این همه مردم قربانی زندگی غیراستاندارد نمی شوند و این حجم سنگین قربانیان در هیچ جای دنیا طبیعی نیست. نه تنها طبیعی نیست بلکه در مخیله کسی در دنیا نمی گذرد که آدمهایی در دنیا زندگی کنند که این همه برای قربانی کردن خود شجاعت و شهامت داشته باشند. واقعیت این است: جان مردم ایران قربانی بلاهت می شود. بلاهتی که امنیت شهروندان در آن نابود می شود. قبرستانهای ایران پر است از اجساد آدمهایی که نه بیمار بودند و نه پیر شده بودند و نه برای خطر کردن وارد ماجرایی شده بودند، این آدمها به دلایلی کاملا احمقانه قربانی زندگی غیراستاندارد شده اند. سووال این است: پاسخگوی این همه مرگ کیست؟ هفت: آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل تاریخ و دورانی است که در آن بسر می بریم؟
آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل زیستن در جغرافیا و سرزمینی است که در آن زندگی می
کنیم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل حکومتی است که در آن گرفتار شده ایم؟ آیا همه
کسانی که در شرایط تاریخی مشابه ما زندگی می کنند این همه بخاطر بلاهت و نابخردی
قربانی می دهند؟ آیا همه کسانی که در سرزمینی مانند جغرافیای ما زندگی می کنند(
مثلا در همسایگی ما) این همه قربانی می دهند؟ آیا اگر یک هفته دیگر مردم در یک شورش
سفید یا نارنجی یا سرخ جمع شوند و حکومت تغییر کند و در یک انتخابات کاملا
دموکراتیک و آگاهانه نمایندگان واقعی ملت بر کشور ما حاکم شوند، از فردای آن
انتخاب، یا از یک ماه بعد از آن، یا از دو سال بعد از آن دیگر بارش دومتر برف باعث
ویرانی یازده هزار خانه نخواهد شد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند دیگر هواپیماهای ما
سقوط نمی کند و مسجد و مدرسه و اتوبوس آتش نمی گیرد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند ما هم
شیوه رانندگی مان تغییر می کند یا براساس شیوه رانندگی مان حکومت انتخاب می کنیم؟
کدام یک از این عوامل که برشمردم باعث این همه مرگ ناشی از زندگی غیراستاندارد است؟
آیا ممکن است فرض کنیم که حکومت و دولت و نظام و سیستم موجود رفتارش چندان با عموم
مردم متفاوت نیست؟ آیا می شود فرض کرد که ما از قانون متنفر باشیم ولی حکومت قانونی
رفتار کند؟ آیا می شود انتظار داشت که در روابط شخصی و تصمیمات فردی دیوانه وار
رفتار کنیم اما حکومت مان یک حکومت دموکراتیک و معتدل و متعادل باشد؟ آیا می دانید
اگر جملاتی را که در یک ساعت بر زبان می رانیم و همه ناشی از اندیشه ایرانی امروز
ماست در هر دادگاهی در دنیا به قضاوت بگذارند براحتی به عنوان نژادپرست، مخل در
آزادی دیگران، دشمن زندگی اجتماعی دیگران، تروریست، دشمن آزادی و دموکراسی محکوم
خواهیم شد؟ آیا می توانید حدس بزنید اگر رفتاری که در طول یک هفته انجام می دهیم
توسط پلیس هر کشور متمدنی که ما علاقمند هستیم چنان پلیسی داشته باشیم مورد بررسی
قرار بگیرد براساس قوانین دنیای متمدن حداقل به ده سال زندان محکوم می شویم؟ چه کسی
مقصر است؟ حکومت؟ تاریخ؟ جغرافیا؟ مردم؟ بیائید جستجو کنیم. هشت: غلامحسین کرباسچی مظهر مدیریت موفق 25 سال اخیر ایران است. او در طول دوران شهرداری اش در شهر تهران موفق شد سطح زندگی شهروندان تهرانی را بهبود ببخشد. اما ما مردم ایران به این دلیل نبود که به کرباسچی علاقمند شدیم، اصولا برای ما اهمیتی ندارد که یک مدیر سطح زندگی مردم را بهبود ببخشد. همانطور که برای ما هیچ اهمیتی ندارد که در دوران حکومت امیرکبیر دولت و دیوان سر وسامانی پیدا کرد و در دوران رضاشاه سطح زندگی و مدنیت در ایران بالا رفت و جلوی مرگ و میر و هرج و مرج گرفته شد و در دوران نخست وزیری هویدا وضع اجتماعی و اقتصادی مردم به تعادل رسید و در دوران هاشمی رفسنجانی فضای اجتماعی و مدیریت کشور بهبود پیدا کرد و در دوره خاتمی فرهنگ و سیاست خارجی و آزادی بیان و وضع اقتصادی جامعه بهتر شد. برای ملت ما بهبود مدیریت هیچ اهمیتی ندارد. از نظر ما کرباسچی چون دزد بود محاکمه شد، چون همه مدیران و بالطبع شهرداران از نظر ملت ایران دزد هستند، اما چون کرباسچی در جریان محاکمه اش قاضی دادگاه را دست انداخته بود و به محسنی اژه ای جواب های دندان شکنی داده بود، تبدیل به قهرمان ملی شد. همین کرباسچی وقتی درخواست عفو کرد از حافظه ملت ایران برای همیشه حذف شد و برای همیشه به زباله دانی تاریخ افتاد. برای ملت ایران مهم نیست که امیرکبیر دارالفنون را راه انداخت و به تجارت و اقتصاد ایران اندک سروسامانی داد، مهم این است که امیرکبیر شهامت داشت و روبروی مادر شاه ایستاد. برای ملت ایران تمام خدمات رضاشاه در راهسازی و بهبود سطح بهداشت و ایجاد سیستم نوین قضائی و ساختن دانشگاه و ساختن کارخانه به اندازه یک هزارم شهامت فرخی یزدی که در سن بیست سالگی به دلیل هجو کردن حاکم یزد لبهایش را دوختند و با همین عمل قهرمان تاریخی ملت ما شد ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام زحمات مهندس مهدی بازرگان و کاردانی اش در ساختن سازمان آب تهران که نقش مهمی در زندگی مردم پایتخت ایران داشته است به اندازه یک هزارم شجاعت او در مخالفت با شاه ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام کاردانی و مدیریت دوران هاشمی رفسنجانی برای بیرون بردن کشور و دولت از معادله تنگنای حکومت ایدئولوژیک به سوی دولتی که بتواند اندکی به معیارهای کارآمدی نزدیک شود ارزش ندارد، اما اگر همین هاشمی رفسنجانی اعلام کند که قصد تغییر قانون اساسی را دارد و به همین دلیل خانه نشین شود یا یک روز زندانی شود، ملت ایران او را به قهرمان ملی تبدیل خواهند کرد. برای ملت ایران چاپ هزاران کتاب و گسترش تولید فرهنگی و هنری و باز شدن فضای اجتماعی و کارآمد شدن دستگاه سیاست خارجی و کنترل نرخ ارز و متوقف شدن رفتار دستگاه رسمی امنیتی علیه مخالفان و روشنفکران در دوران خاتمی هیچ ارزشی ندارد، اما اگر خاتمی استعفا دهد به سرعت از یک دروغگوی خائن تبدیل به یک قهرمان بزرگ ملی می شود. ملت ما ملتی قهرمان پرور و شهید پرور است و دوست دارد که مدیران کشور نه در اداره کشور و بهبود زندگی مردم که در تهییج آنان بکوشند. ملت ایران مدیران لایق را دوست ندارد، بلکه قهرمانان شجاع را دوست دارد. نه: در اثر بارش برف گیلان یازده هزار خانه ویران شد. در اثر زلزله بم بیش از پنجاه هزار نفر کشته شدند. در اثر تصادفات رانندگی هر ساله بیش از بیست هزار نفر در تصادفات رانندگی می میرند و برای ما اینها هیچ اهمیتی ندارد. اما برای ما یک اعدام سیاسی یعنی همه چیز. برای ما صد و پنجاه هزار زندانی مالی که در زندان های جمهوری اسلامی می پوسند به اندازه صد زندانی سیاسی ارزش ندارند. مشکل اصلی امروز ما قبل از استبداد و وابستگی و بی عدالتی مشکل زندگی غیر استاندارد است، مشکل این است که حتی اگر آزادی بیان هم داشته باشیم ممکن است در جریان زلزله یا تصادف بمیریم. فاجعه عقب ماندگی و نابخردی هر ساله دهها برابر دیکتاتوری از ما قربانی می گیرد. ممکن است بگوئید تا زمانی که این حکومت برسرکار است نمی توان انتظار بهبود اوضاع را داشت. و ممکن است بگوئید برای هر تغییری نخست باید این حکومت برود. صد سال قبل مشروطه خواهان می گفتند حکومت ناصرالدین شاه برود، هر کس می خواهد بیاید، وقتی رضاشاه سرکار آمد ملت ایران فقط یک آدم زورگو می خواستند تا کشور را اداره کند، اما وقتی رضاشاه به تبعید رفت تا سالها حتی اجازه نمی دادند جسدش را در ایران دفن کنند. وقتی انقلاب شد مردم می گفتند شاه برود، هر کسی می خواهد بیاید. امروز بخش وسیعی از مردم براین اعتقادند که اگر این امکان وجود داشت که به جای یک انقلاب، حکومت پهلوی خودش را اصلاح کند این همه فاجعه به سر ملت ما نمی آمد. امروز بخش وسیعی از مردم ایران می گویند این حکومت برود، هرکس بیاید بهتر است. چرا ما با هر حکومتی مخالفیم؟ و چرا ویرانگری یک خصوصیت ایرانی است؟ من سووال می کنم: در حال حاضر کدام جریان برانداز عاقل تر، کارآمدتر و منطقی تر از همین حکومت نکبت است؟ یک دلیل مهم که براساس آن من معتقدم براندازی حکومت ایران کار غلطی است این است که هیچ نیرویی جز مردم وجود ندارد که بتواند این حکومت را تغییر دهد. کسانی که روش اصلاح را نادرست و براندازی را تنها راه ممکن می دانند جز اینکه روش شان غلط است مشکل شان این است که دروغ می گویند و توان برانداختن حکومت را ندارند. این گروه مجانینی که تلویزیون های لس آنجلسی را در کنترل دارند نماد شاخص جریان اپوزیسیون برانداز هستند، باشعورترین و عمیق ترین و دانشمندترین شان آقای اهورا پیروز یزدی است. چنین مجنونی اگر در ایران برسرکار بیاید چه فاجعه ای اتفاق می افتد؟ مشکل این است که اگر هر کسی برسرکار بیاید بهتر از این وضع نیست. ما دیگر بعد از این همه سال و این همه تجربه تلخ نمی توانیم با چشم بسته به استقبال حکومتی برویم که نمی دانیم چیست و بعدا چه خواهد کرد. ده: و نکته آخر اینکه من معتقدم بخش وسیعی از مشکلات ما ناشی از ملت ایران است و
تا زمانی که ملت ایران در یک پروسه طولانی نتوانند اخلاقیات و شیوه نگاه و منش خود
را تغییر دهند، تغییر حکومت دردی را دوا نمی کند. ما دچار توهم هستیم، ما بدون دلیل
معتقدیم که بزرگترین ملت تاریخ هستیم. ما بدون داشتن مستندات کافی معتقدیم هنر نزد
ایرانیان است و بس، ما بدون دلیل معتقدیم که تمام جهان متعلق به ماست، تمام آسیای
میانه جزو کشور ماست، بحرین و قطر استانهای ایران هستند و معتقدیم از اعراب بطور
کلی برتریم. ما معتقدیم همه پیشرفت های دنیا توسط مهاجرین ایرانی انجام می شود.
دیوانه ای مانند حسن عباسی هم همین حرف را می زند، او هم معتقد است ایران باید تمام
جهان را کنترل کند، منتهی او می خواهد همه دنیا را مسلمان کند، اما ما با حکومت
دینی مخالفیم. تا زمانی که ملت ایران دچار دروغگویی و ریاکاری است نمی توان انتظار
داشت رسانه های کشور دروغ نگویند. راستی چرا ما انتظار داریم اپوزیسیون و نیروهای
پیشرو کشور بتوانند حکومت را از بین ببرند؟ وقتی ایرانیان به دلیل حسادت و بخل حاضر
به تحمل همدیگر نیستند چگونه قرار است وحدت ملی اتفاق بیفتد؟ چرا انتظار داریم
مدیران کشورمان کار کنند و وضع کشور رو به پیشرفت برود، وقتی که ملت ایران بطور
تاریخی ملتی تنبل هستند؟ چگونه انتظار داریم ایران به ثبات برسد، وقتی که هر ایرانی
در موقعیت سیاسی یک آنارشیست ضدقدرت است؟
|
||||
|