|
|
|||
|
نه يك قطره خون نه يك لحظه بند دارا نيروئي : لس آنجلس ديكتاتور ها و سركوبگران تاريخ جهان، همگي براي ريختن خون بيگناهان و سر به نيست كردن مخالفين خود و ببند كشيدن دگر اند يشان، منطق هاي خود راداشته اند و خودنيزبرين باوربوده اند كه راه صواب وطريق صلاح را ميروند. جالب آنست كه آنان غالبا" خود را متصل بعالم غيب ودستگاه آفرينش دانسته، حامل فرمان از بالا براي فلاح جوامع اطراف خود قلمدادميكنند. درعين حال اغلب آنها، آسيبها و بحرانهاي كودكي خود رابصورت عقده وبيماري بهمراه خود بببزرگسالي حمل كرده سپس بداخل حلقه هاي اداري وتصميمات حكومتي، گرداندن مملكت و سرپرستي جوامعشان تاثير ميدهند. جباران تاريخ، قلع و قمع وريشه كني مخالفت را هريك تحت عناوين متفاوتي انجام داده براي اينكارصاحبان انديشه هاي ديگرگون رانامهاي گوناگون داده اند مانند: خرابكار، اوباش، تروريست، ضد امنيت ملي، كومونيست، مائوئيست، شورشي، كاپيتاليست، اخلالگر ، سرمايه دار، ماكسيست اسلامي و ... هيتلر، استالين، محمدرضاشاه، خميني، وجورج بوش صورتهاي متفاوت و نمادهاي مختلفي هستند از چنين صفات و خصوصياتي. آنان همگي خودراناجي مردم سرزمين خويش(حتي گاهي كل بشريت) ميدانند و ماموريت خودرا كه همانانجاح آن مردم وراهبريشان بدروازه هاي خوشبختي ورستگاريست ازجانب مقام يا شخصيت مافوق بشري ميخوانند. هيتلربنام پيشوا جان مليونهاانسان(بدنژاد) راميگيردكه نژاد ژرمن را برترين ميداندوبالاتراز همه ميخواهد. استالين بنام رهبر ستمديدگان جهان، براي سعادت ابدي خلق، ودرمقام« ناجي كارگران،كشاورزان و زحمتكشان جهان» صد ها هزاربني آدم را سرمايه دار، بورژواو كاپيتاليست نام ميدهد و ازروي كره خاك برميدارد. محمدرضا شاه هزاران تن مردم بيگناه را بجرم كمونيست يا سوسياليست بودن ويا ماركسيست اسلامي و امثالهم زنداني- سر به نيست- اعدام- طرد وتبعيد ميكند تا آنانرا از سرراه ترقي مملكت و پيشرفت ايراني كه آنرا «ماموريتي براي وطن» ازسوي پروردگار باور ميكند بردارد. خميني در حاليكه خودرا رسما" نماينده بارگاه باريتعالي ميخواند، و شرعا" «ولي امت مسلمان» بشمار ميآورد، ده ها هزار نفر از مردم را كافر، محارب با خدا، ملي و ليبرال نام ميدهد، ازدم تيغ ميگذراند تا حكم الله را بمورد اجرا گذاشته باشد. نهايتا" جورج بوش ده هاهزار انسان محروم بيپناه – از آنجمله چند هزار سرباز امريكائي از همه جا بيخبر- را بكشتن ميدهدو كشتار آنها را مجاز ميشمارد كه ياغي، شورشي، تروريست و خرابكارند – روح شيطاني دربدنشان جاريست – مانع آزادي و دمكراسي اند و تهديدي براي امنيت ملي. پنج نفر فوق نمونه هاي بارزي هستند از خيل حاكماني كه تماما" از يك قماش ميباشند و تفاوتهاي آنان در نوع اتهام زدن، بسيخ و صلابه و زنجير كشيدن و نا بود كردن مخالفين خود و تعداد قربانيان آنهاست زيرا هر آينه هر يك ازين ظالمان در شرائط زماني و مكاني آنديگري قرار ميگرفت، چه بسا كه عينا" شيوه هاي همو را بكار ميبست. اينان در يك صفت آفتزاي ديگر نيز مشتركند و آن خود شيفتگي است بنحوي كه خود را فهميده ترين، با شعور ترين- عاقلترين- انساندوست و وطندوست ترين باوردارند و البته خوش تيپ ترين. بسيار پر نخوت و متفرعن و بغايت مرد سالار نيز هستند. آنها درراه حركت بسوي اهداف «متعالي» خود، كسي را صحبت نميدارند و لايق مشورت و قابل صلاحديد نميدانند. ( جورج بوش در چند موقعيت برين نكته تاكيد ورزيده است كه در تصميمات خود حتي از پدرش هم نظر نميخواهد و تنها نظر يعني خداوند را ملاحظه ميكند. محمد رضا شاه ميگويد كه از طرف خداوند ماموريت دارد كه كشور و مردمانش را به دروازه هاي تمدن بزرگ برساند.درينراه نياز بمشورت با كسي نيست و هر كه درسر راه اين هدف قرار گيرد، از پيش پا برداشته خواهد شد. ويا قدرتش قدرت خدائي است ويا « من زنده خواهم ماند تا آن چيزي را كه بايد، بپايان رسانده باشم- آن روز از طرف خدا انتخاب شده.» ويا « در كشوري كه سه چهارم جمعيت آن يبسواد است بايد از طريق استبداد و زور رفرمها را انجام داد.» (1) دركنارهم نهادن اين افراددر كنار هم بمعناي اين است كه اگر هيتلر مليونها- استالين صدها هزار- خميني ده ها هزار- محمدرضا شاه هزاران و جورج بوش تعداد نامعلومي را بيرحمانه وسبعانه از زندگي محروم ميكنند، از نظر معنا و مفهوم تفاوتي با يكدگر نميدارندكه ريختن يك قطره خون بيگناه ونهادن يك لحطه بند ناروا همسنگ جرمي است كه جان يا آزادي انبوهي انسانرا پامال ميكند ودرينجا سخن نه از تعداد و كميت بلكه از حرمت حيات وحريت وشرف آدمي در ميان است. جورج بوش نماينده طرز فكري است كه بشدت مذهبي است، باازما بهتران در ارتباطست، درحاليكه خود بغايت افراطيست، افراطيون مذاهب ديگررا شيطان و تروريست خطاب ميكند وبراي نابودي آنها ازكشته شدن بيشمار مردوزن وكودك غير نظامي هم ابائي ندارد. شكنجه وآزار آنهارا مباح ميشمارد و قوانين اسراي جنگي و حقوق بشررا شامل حال آنان بحساب نمياورد. براي بوش رسيدن بهدف – بهرقيمت- فلسفه مقبوليست ودر مسند قدرت هيچ حد ومرزي جهت تاخت و تاز نميشناسد و پاسخگوي هيچ مقامي نميباشد. او اعضاي كابينه و مشاورين خودرا از ميان چهره هائي ميگزيند كه بالاي سخن او حرفي و بالاي چشم او ابروئي ندانند. اطرافيان او در ظاهر تركيبي هستند از خانمها و افراد غيرسفيد لكن تمامشان در قدرت سالاري، سلطه جوئي ونژادپرستي(نژادسفيدپرستي) دست كمي ازو ندارند و البته بايد دست بسته ودربست دراختيار او و منويات او باشند. بهمين طريق اطرافيان و نخست وزيران ووكلاي دوران محمدرضاشاه نيز درعين برخورداري از تخصص و تحصيلات بالا، مجموعه اي هستند از غلاما ن خانه زاد و چا كران جان نثار. تنها سخناني برلب مياورند كه متضمن تملق بد رگاه همايوني باشدو در چهارچوب و مرز معين اداشود. آنها نوك پائي فراتر و كلامي وراتراز افكار و انديشه هاي والاي ايشان برنميدارند وبرنميگويند. (2) بحث وبررسي احوالات اين گونه از حكمرانان بخصوص ازينجهت حائز كمال اهميت است كه اينروز ها زمزمه گوشخراشي در فضا طنين انداخته است كه منادي يك خواهش است و يك انتظار: «فراموش كردن گذشته» كه كم و بيش اينچنين خوانده ميشود: «بيائيدوبيائيم اينرا كه مصدق يا محمدرضاشاه درگذشته چه كرده اند بكناري بگذاريم ودست دردست هم بمبارزه با دشمن مشترك .بپا خيزيم.» اين تمنا ظاهرا" درخواستي منطقي است ولي باطني دارد بس فريبكارانه. در پس پردة اين دعوت مردم پسند، توطئة عوا مفريبا نه اي نهفته است كه قصد آن امحاء آثارجنا يا ت و خيا نا ت محمدرضاشاه و زدودن جاي پاي چركين آن ميباشد. فراموش كردن گذشته بمنزلة قبول وتائيداعماليست كه محمدرضا شاه انجام داد تا دراثر آن ايران و ملت محروم آن يكقرن(حد اقل ميگويم) بقهقرا پرتاب شود. توجه كنيم كه فراموش كردن گذشته اي كه دربرگيرندة حكومت پهلوي هاست، چراغ سبز و جواز عبوريست فراروي كسانيكه امروز همان اعمال انجام ميدهند ودر آينده ممكنست انجام دهند. مگر ميشود دست دردست وابستگان عوامل جنايات ديروزبمبارزه باعاملين جنايتهاي امروز پرداخت؟ پيشنهاد ميكنيد فراموش كنيم؟ من ميپرسم چه را فراموش كنيم و چرا؟ ببند كشيدن، تبعيد، اعدام، زجر وشكنجة هزاران ايراني وطنپرست آزاديخواه را؟ بسخره گرفتن و لگدمال كردن قانون اساسي مشروطه را با مجلسهاي فرمايشي ووكلاي بله قربانگو را وسر به نيست كردن معترضين باين اعمالرا؟ ازميان برداشتن گروه زيادي از افسران توده اي را كه در سر شور وطن داشتند ولي از خيا نتكاري رهبرانشان غا فل بود ند و خانواده هاي آنها هرگز از آنان اثري نيا فتند؟ فراموش كنيم كه رضا شاه ومحمد رضا شاه هردو بهمكاري روحانيت، استبداد و ديكتاتوري شاهنشاهي را در برابر مشروطيت پايه ريزي و مستحكم كردند؟ فراموش كنيم كه محمدرضاشاه بكمك استعمار بريتانيا و امپرياليسم امريكا بجنگ نهضت ملي آمد، مليون را تارومار و قرارداد خفت بار كنسرسيو م ( اميني پيچ ) را (بر خلاف نص صريح قانون ملي شدن صنعت نفت) بملت محروم ايران تحميل كرذ ؟ كه هزاران پارچه آبادي را كه رضاشاه از روستائيان نگونبخت غصب كرده بود بنام اصلاحات ارضي بهمانها فروخت و ميلياردها ارز آنرا ازطريق بانك عمران بحسابهاي خود در خارج منتقل كرد؟ كه خرافات و آخوندهارا بواسطة رفتارش، گفتارش و نوشتارش ترويج كرد و پروراند؟ كه خودرا قيم وصاحب اختيارمردم بشمار مياورد وحتي وزرا و وكلائي را كه شخصا" برئؤس كار ها گماشته بود فاقد فهم و شعور ميدانست؟ (حتي در باره همسرش هم كه نائب اسلطنه اش قرارداده بود بهمين نحو فكر و قضاوت ميكرد؟) (4) كه نزديكانش اعم از خواهران، برادران وزاده هايشان و ساير يستگانش چه تاراجي ازين ملت ستمديده بعمل آوردند كه هنوز هم كماكان در نازو نعمت حاصل ازهمان سرمايه هاي تاراج شده غوطه ورند؟ دستگيري و ضرب و شتم نوجوانان بجرم خواندن يك كتاب را؟ ميفرمائيد اين خونهاي پاكي را كه هنوز هم دارد بزمين ميريزد ما هم بخا ك بسپاريم؟ شما كه خود را پيرو راه مصدق ميدانيدو ميناميد، اگرفراموش نكنيد كه آن رادمردبزرگ و اسطورة شرف هرگز از موضع وطنپرستي، ملتدوستي و حق و حقيقت ذره اي پس ننشست و بلكه بيشتر پاي فشرد، شما نيز آن ناروا و ناسزائي را كه برسر وطن و اولاد وطن آوردند نخواهيد توانست ازياد ببريد. من ميگويم كه گذشتة فاجعه بار پهلوي هارا نه بفراموشي بلكه به دل و ذهن و ضميرمان بايد بسپاريم- مكرر در مكرر- متصل در متصل بصداي بلند بگوئيم – به خط برجسته بنويسيم و بهر زبان كه ميدانيم بيان كنيم – پرده دري كنيم چرا كه توطئه بزرگ است و ودستها و بازو هاي نقشه چينان دركار. اينها را فرياد و تكرار كنيم مگر نفرين نسلهاي آينده دامان مارا نگيرد آنچنانكه دامان بانيان و باعثان تيره روزي شوم امروز ايران و ايراني را خواهد گرفت
پا نويس ها 1- رجوع فرمائيد به نسخة اصلي كتاب «مصاحبه با تاريخ » نوشته محمدرضا پهلوي. 2- تفاوت محمدرضا شاه و جورج بوش درين است كه اولي حتي مهره هاي پارلمان را نيز مطابق ميل و سليقة خود مي چيند درحاليكه دومي تا حدي مراقب كنگره است و اقليتي كه نيم نگاهي باعمال او دارد. 3- دو جمله از گفته هاي محمد رضا شاه عينا" از كتاب «مصاحبه باتاريخ »درينجا نقل ميشود: ( توده اي زنداني سياسي نيست بكه يك مجرم معموليست.) و ( در ايران اعدام بعضي اشخاص لازم است.) 4- مطالعه فرمائيد كتاب خاطرات امير اسدالله علم را كه درعين قدرت بيحسابي كه داشت، يكي از غلامان خانه زاد شاه بود و حيرت كنيد كه اين نوكر جان نثار با چه نگاهي بارباب مينگريسته. صد البته كه چنين كتابي مخفيانه و باترس ولرز نگاشته ميشود وتنها پس از مرگ هم خادم و هم مخدوم امكان انتشار مييابد.
|
||||
|