آگاهی برتر از سالوس؛
نگاهی به زمینه های اجتماعی - اقتصادی انتخابات
نهم
دکتر فريبرز رئيس دانا
"در دورهي پيروزي واپسگرايي، جنابان دموكرات،
سوسيال دموكرات، آنارشيست و ديگر نمايندگان اردوگاه "چپ" تراوشهاي
اخلاقي خود را به دو برابر حد عادي آن ميرسانند، همان گونه كه آدمهاي
ترسخورده دو برابر عرق ميكنند. روي سخن اين اخلاقمندان، كه به روش
متداول خود از "بالاي كوه موعظه" ميكنند و "ده فرمان" خود را بلند
ميخوانند، بيش از آنكه به واپسگرايي پيروز باشد، متوجه انقلابيهايي
است كه تحت پيگرد واپسگرايان قرار دارند، زيرا كه گويا با "زيادهروي"
و اصول "نااخلاقي" خود باعث تحريك واپسگرايي شده، بهانه لازم را براي
توجيه اخلاقي كارشان به آنها دادهاند." لئون تروتسكي: اخلاق
آنها و اخلاقما
دربارهي دو نوع خدشه در نتايج
رايگيري نهمين دورهي رياست جمهوري در فرصت ديگري مينويسم، زيرا بايد
اطلاعات و استدلالهايم كامل شوند. در اين بركه اصلاً بيگدار نميشود
به آب زد. اما من وقتي رسيدم به آن نقطهاي كه سرآغاز حقيقت است، به
رغم آنكه بايد هنوز شنواي ديگر نظرها باشم، حرفم را ميزنم و
پيآمدهايش را تحمل ميكنم. يكي از اين دو نوع خدشه افزايش شمار
رايدهندگان معادل 80 تا 120 درصد است و ديگري جابهجايي آمارها. اولي
بر حسب روندهاي آماري، گزارشها و مشاهدات مستدل ميشود و دومي بر حسب
شكايتها و مقايسهي سهم نامزدها در استان ها. اين دو كار را در متن
تحليل آماري انتخابات انجام ميدهم تا به واقعيت نيروهاي اجتماعي معطوف
به تعيين انتخابات نهايي برسم. گمان ميكنم تا كنون در حدود شش يا هفت
بررسي از اين دست انجام دادهام. اين بار نيز برخي از نتايج بررسي خود
را در مصاحبههاي پيش و پس از انتخابات در هر دو مرحله به زبان
آوردهام كه از آنها كمك ميگيرم و اشتباههاي خود را تذكر ميدهم و
اصلاح ميكنم. و اما خدشهي نوع اول يا افزايش نتايج مربوط به شمار
رايدهندگان ربط چنداني به بحث من در اينجا ندارد. اما خدشهي نوع دوم
دستكم بهصورت پيشفرض به كار اين مقاله ميآيد. گفته شده است و به
ويژه در اعتراضهاي مستند و مكتوب يكي از نامزدها آمده است كه آراي
احمدينژاد به زيان دو تن از كانديداها افزايش يافته است. اين
ادعاها مربوط به مرحلهي اول بود. هاشمي رفسنجاني منتخب اعلام شدهي
نفر اول هرگز چنين ادعايي نكرد و بعداً هم اعتراضي به نتايج مرحلهي
دوم نداشت. تا اينجا او و طرفداران پرشورش، اصلاحطلبان حكومتي و ملي
- مذهبيها كه از چند ماه پيش از انتخابات در واقع در اصل خود، نهضت
آزادي، مستحيل شده بودند، بايد نتايج مرحلهي دوم را اگرنه از حيث شمار
آرا بلكه از حيث سهم هر يك از دو كانديدا بپذيرند. ملي- مذهبيها
منطقاً نميتوانند چنين نكنند؛ زيرا نامزد مورد علاقهي ايشان كه تمامي
اعتبار سياسي آنان را از آن خود كرد، اعتراضي به نتايج ندارد. شماري از
ملي- مذهبيها مرحلهي اول را به زيان نامزد اصلي اصلاحطلبان يعني
معين مخدوش دانستهاند، اما اين حرف نيز از اعتبار منطقي ايشان ميكاهد
و نميگذارد كسي آنان را جدي بگيرد؛ زيرا بلافاصله اين پرسش مطرح
ميشود كه اگر ميدانستهايد انتخابات اينچنين مخدوش است چرا در آن
غوطهور شديد، آن هم به نفع كسي كه به هزاران دليل و تجربه بايد از او
پرهيز ميكرديد. باري اگر پيشفرض من دربارهي تغيير مهم كانديداها
در مرحلهي اول درست باشد معنايش اين است كه نيروها و
تصميمگيرندگاني، ماهرانه او را براي هماوردي مرحلهي دوم به بالا
كشاندهاند و چنين كردهاند؛ زيرا ميخواستهاند تماميت دستگاه دولتي
را در اختيار داشته باشند. و چنين ميخواهند؛ زيرا منافع و حياتشان
چنين اقتضا ميكند. اما اگر چنين باشد، آيا نبايد آنها در مرحلهي دوم
هم به اين افزايش مهم دست زده باشند. در پاسخ دست كم تا آنجا كه به
واكنش هاشمي مربوط ميشود، منفي است. اگر پاسخ منفي باشد، يعني اين كه
سهم احمدينژاد به رغم آن كه بخش عظيمي از مردم در انتخابات شركت
نكردهاند بيشتر از سهم هاشمي بوده است (سه پنجم برابر دو پنجم.) پس
لابد در مرحلهي اول نيز اين سهم چندان اندك نبوده است (حتي اگر
بپذيريم به مرحلهي دوم ارتقاء داده شده است) همين نتيجهگيري، يعني
اين كه سهم احمدينژاد در آراي ماخوذه بالا و بالاتر از آن مقداري است
كه متحدان هاشمي و اصلاحطلبان ميپندارند و پيش از انتخابات از سوي من
چند بار در راديوهاي بينالمللي و محلي بيان شد. اما بهجز آن، نكتهي
اصلي كه بيان كردهام و اكنون آن را باز ميكنم، اين است كه بالا بودن
سهم احمدينژاد براي ما غيرقابل انتظار نيست؛ زيرا به تحليل مادي،
واقعي و طبقاتي مجهزيم، اما براي اصلاحطلبان و ديگر متحدان هاشمي
باوركردني نيست زيرا آنها نه نتايج كار خود و نه توان واقعي خود را
نميتوانند ارزيابي كنند. روش انديشه و آبشخور اجتماعي نظريهها و
تحليلهاي اين گروه آنچنان با بافت قدرت گره خورده است و آنچنان
خيالپرورانه و به دور از خواست و مسايل تودههاست كه آنها را قادر به
تميز و حداقل شناخت نميكند. شماري از آنها مدتهاست به تحقير يا
نااميدي از تودهها، جنبشهاي مردمي، خواست محرومان و تشكلهاي كارگري
دچار شدهاند. نيازي به ارجاع به منابع بسياري كه در اختيارمان است
نيست تا ثابت كنم كه از مدتها پيش نااميدي روزافزون قربانيان
سياستهاي اقتصادي تعديل ساختاري، نوليبرالي وطني، كارگزاري،
بورسگرايي، بازارزدگي افراطي را از اصلاحطلبان و كارگزاران پيشبيني
و تحليل كرده بودم و تحليلهاي بهتري نيز خوانده بودم. سياستهاي
اقتصادي كه نرخهاي رشد اقتصادي را، حتي اگر درست بداند، صرفاً به نفع
بزرگبسازبفروشها، پيمانكاران، رانتخواران، اصل فساد، سوداگران و
انحصار دار و دستهاي و خانوادگي هدايت ميكردند و از درآمدهاي عظيم
نفت (بهويژه در سه سال اخير) مردم را بينصيبتر و خانوادههاي بالايي
را شادكامتر ميساختند، آنچنان رويگرداني از اصلاحطلب _ كارگزار و
مدافعان ملي _ مذهبي آنان ايجاد كردند، كه ديگر هچ وعدهاي براي
بهسازي امور، آن هم با آن پيشينهي بسيار ناموفق و كارنامهي منفي،
نميتوانست به افزايش جدي سهم راي بينجامد. مهلكترين اشتباه براي
كارگزاران و اصلاحطلبان حكومتي و متحدان، پناهبردن به چهرهاي بود كه
خود اصليترين نقش را در بيعدالتي، ناكارآمدي و اختلالهاي ماندگار
اقتصادي داشته، و در ميان اكثريت عظيم مردم به ثروتاندوزي خانوادگي و
دوري از سلامت كاركرد سياسي و بياعتنايي به آزاديها و تشكلهاي آزاد
و رفاه عام اشتهار داشته است. آن تفاوت چهرهاي كه ياران و متحدان
هاشمي ميخواستند ميان او و احمدينژاد برقرار كنند، با خرسندي تمام و
پاسخگوييهاي ساده از سوي اين نامزد دوم نقش بر آب ميشد. مثلاً وقتي
احمدينژاد به اعمال خشونت و مسوِوليتهاي تير خلاصي متهم ميشد، او
خيلي راحت و نا مستقيم اذهان را متوجه فرماندهي اين اعمال و برخوردها و
كارنامهي قتلهاي زنجيرهاي و زندانها و اعدامها ميكرد. وقتي به
تروريسم متهم ميشد، به سادگي دادگاه ميكونوس را به ياد همگان ميآورد،
و وقتي از بيتجربگي و بيسليقگي او سخن به ميان ميآمد، او مخاطبان را
به ياد تجربههاي فساد و اعمال سليقههاي موقتي و مصنوعي ميانداخت و
بالاخره وقتي بيتدبيري ديپلماتيكش به رخ كشيده ميشد، او داوريها را
نامستقيم به سمت زدوبندهاي پشتپرده و هميشه ناموفق ميكشانيد. در چنين
شرايطي حمايت گروههاي خارج از طيف كارگزار و اصلاحطلب از هاشمي آثاري
دوجانبه بر جاي ميگذاشت: از يك سو، جمع جبري آراي هاشمي را كاهش
ميداد براي آن كه درست يا نادرست، مردم را متوجه بازيگري مقطعي براي
ماندگاري و سهمگيري ميكرد و از سوي ديگر، متحدان سريعالسير هاشمي را
از اعتماد عمومي تهي ميساخت. تكليف اصلاحطلبان نيز از حيث اقبال
عمومي از مدتها پيش، شايد از اواخر سال 1380 به اين سو روشن شده بود:
اصلاحطلبان پا را از خط بيرون نميگذارند و نميتوانند بگذارند و
بنابراين صداقت و كارآرايي ندارند و اين ربطي هم به دو سه تصميم خوب
آنها در سالهاي نخست حكومت خاتمي ندارد. اينكه برنامههاي
اقتصادي كارگزاران _ اصلاحطلبان اينهمه شكستآميز بوده و نتايج
بهدست آمده در زيرساختها و ريشهها به مراتب از هزينهها و فرصتهاي
به كار رفته بالاتر بوده است، تنها عامل رويگرداني رايدهندگان نبود.
اصلاحطلبان و كارگزاران در پي هم كاركردهاي اجتماعي بسيار نامطلوبي هم
داشتهاند. مسايل و آسيبهاي اجتماعي ناشي از سياستهاي نامتعادل
اقتصادي (و شگفتا كه هاشمي راه و روش خود را اعتدالگرا ميناميد) در
ايران دامن بخشهاي زيادي از جامعه را گرفت: فقر و بيكاري به گسترش
اختيار دامن زد؛ اختلاف سطح زندگي و مصرفزدگي افراطي لايههاي بالايي
جامعه، مردم طبقهي متوسط و فرودست را افسرده و خشمگين كرده است؛
بزهكاريها و جنايتهاي سرپايي و سازمانيافته روبه افزايش است؛ نا
امني همهگير شده است و در مجموع خانوادهها نگران امنيت خود هستند.
اگر بگوييم اين عامل به تنهايي در تصميم يكجانبه مردم موِثر افتاد،
بايد راهيافتن قاليباف به دور دوم را نتيجهگيري ميكرديم كه چنين
نشد. به اين ترتيب ميبينيم نارضايتي مردم با ابعادي گسترده به
سمتوسوي آنان در راي دادن منجر شد. من اين تصويرسازي از مردم را
كه ميخواهد آنان را عقبمانده و كودن سياسي جلوه دهد بهنحوي كه تفاوت
جنس مرغوب (هاشمي) و جنس خطرناك (احمدينژاد) را نميدانند، قبول
ندارم. مردم با روي برگرداندن از كسي كه بيست و هفت سال در صحنه است و
اصلاً كارنامهاي در دفاع از آزادي انديشه و بيان و اجتماعات به دست
ندارد، اساسيترين درخواستها و تحولات اجتماعي را ناديده گرفته،
انحراف و دروغ را امري عادي توصيف كرده است (مثلاً در سناريوي پرتاب
اتوبوس روشنفكران به دره، در برنامهسازيهاي تلويزيوني مانند هويت كه
اثرش را لاريجاني هم ديد، در قتلهاي زنجيرهاي، به قتل رسيدن زهرا
كاظمي، زنداني بودن ناصر زرافشان و اكبر گنجي) درك عالي سياسي خود را
نمايش دادهاند و نه كندذهني خود را. مردم يكي از عوامل اصلي در بند
شدن آزادي را شناسايي كردهاند و نه اين كه تسليم او شوند. رايدهندگان
به فراست دريافتهاند كه احمدينژاد عضو، بلكه فرزند همان سيستمي است
كه هاشمي رفسنجاني سالهاست آن را هدايت ميكند. اتفاقاً حمايتهاي
ناگهاني و كليشهاي چند هنرمند و نويسنده و چند ورزشكار، مردم را
هيجانزده نكرد براي آن كه اساساً يا مانند آن نويسنده با آنها
ارتباطي نداشته، آثارشان را به حق جدي تلقي نكردهاند يا اينكه به
آنها براي سرگرميهاي خاص روي ميآورند نه براي سرنوشتسازي. آخر
چهطور ممكن است كساني كه از وحشت فراگيري مواد مخدر و اين خبر كه
كساني از حاميان رفسنجاني مدتهاست بهدنبال آزاد كردن كشت خشخاش و
توزيع قانوني مواد هستند به يك آلترناتيو، هرچند ناحقيقي، پناه ميبرند
بتوانند از حمايت چند چهره كه اشتهار به مصرف مواد دارند، قوت قلب
بيابند. يا آنان كه فرزندان خود را محروم از خدمات ورزشي و رفاهي
ميبينند، به چند چهرهي ورزشي و هنري نظركرده دل ببندند. اين را
ميگويند نوعي شعور، همراه با زيركي خاص مردم عادي. چه چيزي واقعاً
دلسرديهاي مردم را به دلگرمي به نامزدي كه مشخصات و عزم و نيروي لازم
را براي بهكارگيري راي مردم ندارد، سوق داده است. تمام جوهرهي بحث من
در اينجا اين است كه نبودن آلترناتيو مترقي، راديكال، مبتني بر اراده
و خواست انداموارهي مردمي و سازمانيافته موجب شد كه رايدهندگان
(همان 30 تا 35 درصد به گمان من) به سمت آلترناتيو ممكن، آن هم با
زيركي خاص حركت كنند. وقتي امكان ايجاد تشكلها و جريانهاي مستقل
مردمي و آگاه _ از كانون نويسندگان بگيريم تا اتحاديههاي كارگري و
تشكلهاي حزبي و سياسي _ در دو دوره رياستجمهوري هاشمي و نيز در دو
دوره اصلاحطلبان، چه با اراده آنان و چه با موافقت ضمني و چشمبستن و
بياعتنا ماندن، وجود ندارد و وقتي آگاهيهاي مستقل و راديكال به دست
محافظهكاران و نوليبرالهاي وطني مبتني بر سود و سلطه و سركوب و حضور
زنداني سياسي به نوعي به رسميت شناخته ميشود، نيمهي همان حركت
تودهوار بيشكل اما، قابلفهم و زيركانهي مردم است كه بهترين راه را
گريز از سرمنشاهاي ممكن ميدانند و به دستاويز موجود متوسل ميشوند.
بنابراين نابجا نيست كه گفته شود احمدينژاد فرزند خلف و بلافصل اولياي
آن كارگزاران از يك طرف و اصلاحطلبان حكومتي و متحدان از طرف ديگر است
كه بهجز ايجاد بستري براي چنين فرزندزدايي، راه را براي تولد طبيعي
فرزندان آگاه و كاردان مردم بستند و اينكار را نيز در همان حصارسازي
با برنامههاي سازندگي، اصلاحات، روشنفكري ديني و جز آن كردند. با
اين وصف، به رغم تولد خلف ناقصالخلقه، برومندان در راهند؛ زيرا
آگاهيهاينو، جامعهاي بارورتر ميسازد. پايان بحث من دفاع و تقدير
از كساني است كه در انتخاباتهاي اينچنين ناگزيرشده، گام ننهادند و
راه را بر انفعال خود و مردم بستند. اينان نشان دادند كه راه رهايي،
آگاهي است كه از پس سالوسي و ناگزيري برآمد _حتي اگر آمار و ارقام
درست باشند، بهطور متوسط 27 ميليون نفر در انتخابات شركت كردند (بي در
نظر گرفتن رايهاي سفيد) اما آمار واجدان شرايط 48 تا 49 ميليون نفر
است. به اين ترتيب بايد آگاهيهاي بالا را در ميان 21/5 ميليون تا 22
ميليون ايراني جستوجو كرد كه سهم و رقم مطلقشان از همهي نامزدهاي
طول تاريخ جمهوري اسلامي، بهويژه انتخابات اخير، بيشتر بوده است.
بررسيهاي آماري ميگويند كه در حدود 10 درصد از واجدان شرايط را
بهخاطر انواع اضطرار نبايد در ميان واجدان شرايط واقعي جاي داد. به
اين ترتيب از آن 21/5 تا 22 ميليون نفر در حدود 5 ميليون نفر كم
ميشود. اما همين بررسيها ميگويند 20 درصد از شركتكنندگان معمولاً
تحتتاثير جو و هيجانها هستند و به سرعت تغيير راي ميدهند (از جمله
نوجوانان 15 تا 16 ساله و خانمهاي خانهداري كه از وحشت حجاب افراطي
بهخاطر رياستجمهوري احمدينژاد افتادهاند) اگر چنين باشد، تقريباً
همان 5 ميليون نفر به آمارها افزوده ميشود. به حدود 2/000/000 راي
سفيد نيز در مرحله اول توجه داشته باشيم. بياييد در يك جمعبندي
بگوييم، در صورت صحت آمار رايگيري 20 ميليون و در صورت عدم صحت آن (كه
بحث را در جاي ديگري خواهم داشت) در حدود 35 ميليون نفر نيروي آگاه
ناخشنود از وضع در جامعه موجود است. در آگاهي آنها همان بس كه زير
تاثير بمبارانهاي تبليغاتي و جبههسازيهاي شتابزده و فريبنده و
مهندسيشده، قرار نگرفتند. بخشمهمي از اينان كارگران، معلمان،
پرستاران، كاركنان خدماتي دولتي و خصوصي مياني و ردههاي پايين و
دانشجويان و تحصيلكردگانند. فردا كه طرحهاي اقتصادي سطحي و ناموِثر و
پرهزينه و نيز وابستگي طبقاتي از نوع ديگر دوباره سربرآوردند و
جلوههاي تازهاي از بحران را به نمايش گذاشتند، نوبت به اثرگذاري اين
نيروي بالقوه ميرسد. گرچه تحقق بالفعل، كارآمد و به دور از اشتباه آن
امور، دشواري ديگري است كه در پيشرو داريم. فعلاً پنبه اين داستان
نخنما و تكراري كه خيال تكراركنندگانش آن بود كه مردم بيخبرانند،
يعني داستان تهوع آور "بد و بدتر" زده شد. سناريوي الگوي فرانسوي كه از
ترس لوپن به شيراك پناه ببريد كه در اصل هم الگويي انگليسي بود كه در
زمان تاچر با ايجاد يك فاشيسم دستساز انجام شد تا فاشيست واقعي درون
جامعه مدني، يعني خود تاچر به قدرت برسد، نقش بر آب شد. آن كه مايه
وحشت شده بود فرزند واقعي وحشت راستين بود كه باز خنده برلب با هزاران
چهرهسازي و تبليغ تحت عنوان مدرنيسم ظاهر ميشد. باري مردم ميان بد و
بدتر، آنچنان بد را انتخاب كردند كه ديگر اين حرف مبتني بر تسليم و
تحميق از فرهنگ سياسي كشور رخت بربندد. مردم با شناخت گستردهشان پرهيز
كردند و با شناخت محدودتر و زيركانهشان "بدتر" را رد كردند. تا ببينيم
فردا درخواستها چگونه متوجه "بد" ميشود. اما پيش از آن نوبت
پاسخگويي فريبكاران است تا بگويند برچه اساسي در برابر فاشيسم، آن يكي
را نمايندهي آزادي جازده بودند و حال چگونه انتخاب مردم را توجيه
ميكنند. آنان كه از درافتادن به اين تلهها پرهيز كردند، پس از اين
نيز نيروي خود را براي گسترش آگاهي و هدايت درخواستها و رد قطعي آنان
كه صداي الرحمن سياسيشان را شنيديم، بهكار
ميگيرند.