| [بازگشت به صفحه اول] |
از ايران امروز |
Jan 01, 05 | 11:27 pm دمكراسی خواهی زيركدام پرچم؟ مهدی رجبی
mehdirajabi@hotmail.com اين روزها واژه دمكراسی خواهی همه گير شده، چنانكه دراغلب نوشتههای اپوزيسيون و نيزاصلاح طلبان، بصورت خواسته سياسی يا بشكل شعار بازتاب میيابد. درسند فراخوان رفراندوم، اين خواسته زيرعنوان حكومت دمكراتيك نمود میيابد. درپاره يی از نوشتههای جمهوری خواهان نيز، سخن از دمكراسی خواهی بميان میآيد. ولی دردوسال پيش، و در جريان كارزار برسر لايحههای دوقلو، دمكراسی خواهی همانا به آوايی ضعيف میمانست كه از ته چاه به گوش میرسيد. پيشينه جنبش دمكراسی خواهی بنظر میرسد كه يكی از نخستين نيروهايی كه اين خواسته را بصورت سياسی برجسته كرد، جريان غالب بر دانشجويان تحكيم وحدت بود. درست است كه نيروهای سياسی ديگر بويژه باگرايش ملی، نيزاين طرح را پيشنهاد نموده بودند. ولی چون جريان حاكم بر دانشجويان تحكيم وحدت، سرچشمه پديدآمدن فراخوان رفراندوم است، نگاه نوشته را برروی ايشان خيره میكنم. اين جريان كه ازسكوی صنفی ـ دانشجويی بهره جويی كرده، و درزير ردای آن، بشكل يك سازمان سياسی عمل میكند، بدنبال يورش قداره بندان حزب الهی به كوی دانشگاه درسال ٧٨ و سركوب وحشيانه دانشجويان، بتدريج از اصلاح طلبان فاصله گرفت. آنها درتوضيح بی نتيجه بودن كار وپيكار اصلاح طلبان و بلحاظی از روی رقابت، خواستار تشكيل جبهه يی ازهمه نيروهای دمكراسی خواه شدند. دراينجا سرآن ندارم كه به ريشههای پديد آمدن اين فاصله بپردازم، ولی دست كم بايد اشاره كرد كه اصلاح طلبان و مشخصا رئيس جمهوری برسر پيگيری پرونده عوامل سركوب دانشگاه، كوتاهی بخرج داده، واصرار دانشجويان را دراين زمينه و نيز دررابطه با پرونده قتلهای زنجيره يی ناديده گرفتند. آنها بجای اينكه پروندههای كشتار و سركوب دستگاه امنيتی و گروههای فشاررا به اهرم بسيج روشنفكران ناخرسند و خشمگين تبديل كنند، راه مماشات و چانه زنی دربالا را درپيش گرفتند. نتيجه آن شد كه دانشجويان و سپس توده مردم اندك اندك، ازايشان فاصله گرفتند. پيدايش تز «جبهه فراگير دمكراسی خواهی» كه از سوی دانشجويان مطرح گرديد، از ديدگاه سياسی، برمتن دل كندن از اصلاح طلبان وبگفته خودشان «استراتژی دوری از قدرت» توضيح داده میشود. دمكراسی خواهی بكمك نيروهای درون مرزی ولی اگر پيدايش انديشه دمكراسی خواهی را تنها به نيروهای سياسی نسبت دهيم، هم كمال بی لطفی بوده، هم اينكه ازبرخورد واقع بينانه بدور خواهد بود. بايد توجه داشت كه اين تز و كلا تاكيد بر دمكراسی يا مردمسالاری، برپايه چند سال تلاش قلمی، كارنظری و گفتگوی ايدئولوژيك شكل گرفت. رويداد دوم خرداد، روند گفتگو برسر مردمسالاری ـ دينی يا غيردينی ـ را شدت بخشيد، و دراين راستا، نوشتههای فراوانی در رسانههای ايرانی نشريافته، وكمك نمودند تا انديشه مردمسالاری و خواست دمكراسی ريشه دار و پرتوان گردد. افزون برآنكه دانشجويان شعار جبهه دمكراسی خواهی را طرح كردند، جبهه مشاركت نيز دراسناد رسمی خود بر لزوم گسترش مردمسالاری دينی تاكيد نمود. انديشه مردمسالاری دينی، درپهنه سياسی، به پرچمی بدل شد كه اصلاح طلبان در كارزار با محافظه كاران و دربرابر زورگويی نهادهای غيردمكراتيك جمهوری اسلامی چون شورای نگهبان برافراشته بودند. پس از به بن بست رسيدن كاراصلاح طلبان، وبويژه پس از شكست ايشان برسر تصويب لوايح دوگانه و برسر انتخابات مجلس، آواهايی در جهت برجسته كردن جنبش دمكراسی خواهی بگوش رسيد. نويسنده، خود نيز پس از شكست اصلاح طلبان درچند نوشتار زيرعنوان «جنبش دمكراسی خواهی» كوشش نمود تا نشان دهد كه راهبرد سياسی آينده اصلاح طلبان ايران، بايد درزير عنوان دمكراسی خواهی دنبال شود. به اين نشانی كليك كنيد: http://politic.iran-emrooz.de/print.php?id=4848_0_11_0 ************** بنابراين، انديشه دمكراسی خواهی برپايه يك تلاش نظری و سياسی دراز مدت شكل گرفت. اين تلاش ادامه جنبش آزاديخواهی مردم ايران بود كه ازسنگراستبداد سلطنتی عبور نموده بود، و به رويارويی با زورگويیها و خودكامگی جمهوری اسلامی مشغول بود. مردم ايران گمان میكردند كه با برانداختن استبداد سلطنتی و برقراری جمهوری ـ درشكل اسلامی ـ به آزادیهای لازم دست يافته، و همه نمايههای زورگويی و خودكامگی را ازبين خواهند برد. اين غفلت چندان بدرازا نيانجاميد. اندك اندك بر روشنفكران خوشباور به جمهوری اسلامی روشن شد كه جمهوری بنا شده بر خاكستر سلطنت، ساختاری بود دروغين كه به نام مردم و بارای ايشان، «نخبگان» اسلامی را بجای نخبگان سلطنتی و اشرافی، بر زندگی شان تحميل مینمود. جمهوری برپاشده، شكل بزك كرده وسازگاربا قرن بيستم حكومت فقها بود. بی سبب نبود كه اكبرگنجی مانيفست جمهوری خواهی را بيرون داد. فشرده سخن وی اين بود كه جمهوری اسلامی يك دهن كجی بزرگ به خواسته جمهوری و بيراهه يی است كه درراستای پيكار مردم درراه دسترسی به آزادی و جمهوری برآنها تحميل شده است. درحقيقت، انديشه دمكراسی يا مردمسالاری برمتن پيكار با تناقضات دمكراتيك و خودكامگی جمهوری موجود ـ برپاشده بجای سلطنت ـ و درراستای دسترسی به آزادی كه خواسته ديرينه ايرانيان بوده است، شكل گرفت. دمكراسی خواهی بكمك نيروهای برو ن مرزی(آمريكايی) بموازات اين روند درون كشوری درراستای دسترسی به مردمسالاری، در برون از مرزهای ايران، يك حركت سياسی زيرعنوان دمكراسی خواهی شكل گرفت، كه درظاهر همانند جنبش سياسی دمكراسی خواهی درون مرزی بود. ولی، سرشت واقعی آن، متفاوت بود. اين حركت، بويژه پس از يورش آمريكا به افغانستان و درفضای جنگجويی جمهوری خواهان افراطی آن كشور برای يورش به عراق و به بهانه گسترش دمكراسی، شكل گرفت. وجه بارز اين حركت، فاصله گرفتن آگاهانه آن با مقوله جمهوری بود. دليل اصلی آنكه اين حركت از جمهوری فاصله گرفته بود، همانا در سرشت سياسی نيروهای سياسی بود كه بدنه اصلی اين حركت را تشكيل میدادند،يعنی سلطنت طلبان، ونيز نيروهايی كه روی توان سلطنت طلبان، حساب ويژه باز میكردند. يكی ازعواملی كه سبب گشت تا دمكراسی خواهی، بيش از گذشته برجسته بشود، همانا شرايط سياسی جهانی است كه برمتن آن، تزسياسی دمكراسی خواهی مطرح میشود. يعنی فضای پس از سپتامبر ٢٠٠١ و لشگركشی امريكا به منطقه خاورميانه. كارزار امريكا درخاورميانه، زيرپرچم گسترش دمكراسی و برچيدن بساط ديكتاتوریهايی كه به آشيانه تروريستها تبديل شده اند، براه افتاد. درآن هنگام برخی از نويسندگان ايرانی براين وجه ظاهری كارزار امريكا تاكيد میكردند، و نيت واقعی آن را ناديده میگرفتند. امروزه ديگرآنقدر از سوی دمكراتهای امريكا دراين زمينه افشاگری شده است كه حتا خواجه حافظ نيز به آماج حكومت بوش درجهت تسلط هرچه بيشتر بر منطقه وتامين منافع اقتصادی وسياسی خود آگاه شده است. ناگفته نگذاريم كه لشگركشی عراق بدنبال كارزار امريكا برعليه طالبان آغازشد. اين كارزار حمايت رسمی وقانونی جامعه بين المللی را با خود داشت. حال آنكه جنگ برعليه عراق، باوجود آنكه چند ده كشوربا امريكا همراه شدند، بنا به گفته كوفی عنان دبيركل سازمان ملل، يك جنگ غيرقانونی بود. بهرحال سرشت غيرقانونی و منفعت جويانه اين كارزار، برای مدتی كوتاه، در زير ظاهر دمكراسی خواهی، درسايه قرار گرفت. اگراين واقعيت را دركنار سه واقعيت مهم زير قرار دهيم، بيشترروشن خواهد شد كه چرا ازسويی لشگركشی امريكا را با دمكراسی خواهی توضيح میدادند، و ازسوی ديگر چرا شعار دمكراسی خواهی در برون ازمرزها ـ و نيز در بين گروهی از دانشجويان تحكيم وحدت ـ شيوايی پيدا میكند. آن سه واقعيت كه به ديپلماسی امريكا جنبه دمكراسی خواه عطا كرد، و نيتهای سركردگی جويانه آن را درسايه نهاد، عبارت اند از: ١ـ كشتار چند صد هزار ازاقليت توتسی در كشور بوروندی كه درآغاز با كم توجهی جامعه بين المللی روبرو شد. ولی باگذشت زمان جبهه كشورهای غربی همراه با امريكا برعليه اين نسل كشی شكل گرفت، و عاملان اين كشتارعام را شكست داد. ٢ـ جنگ داخلی يوگسلاوی و كشتار عام مسلمانان و درسطحی محدود كرواتها، بوسيله ناسيوناليستهای يوگسلاوی. دراين زمينه نيز جامعه جهانی و بويژه اروپا بدليل اختلاف منافع، نسبت به اين كشتار موضع اعتراضی منفعلانه و شايد تماشاگرانه داشتند. پس ازآنكه يك موج نيرومند اعتراض ازسوی نيروهای مدنی كشورهای غربی بالاگرفت، و دولتهای اروپايی را به انفعال و تماشاگری دربرابر كشتار عام متهم نمود، جنگی همه جانبه برعليه زورگويیها و كشتارگری دولت يوگسلاو و دردفاع از مسلمانان و ديگر اقليتهای بی پناه آن كشور، به سركردگی امريكا براه افتاد. حمايت سازمان ملل و نيز سازمانهای غيردولتی كشورهای غربی از اين كارزار، موجب گشت تا سرشت دمكراتيك اين كارزار، و طبعا حركت امريكا برجسته شود. ٣ـ شكست اردوگاه سوسياليست وآشكار شدن ماهيت غيرمردمی و غيردمكراتيك اين غول بزرگ. درفاصله دوسه سال، تمامی اردوگاه سوسياليسم ازهم پاشيد، و سرشت پوشالی، بوروكراتيك و آزادی كش دمكراسیهای خلقی را برهمگان آشكار نمود. شكست اردوگاه سوسياليسم بدنبال و همراه خود، موجب تامل همه جانبه بر جنبههای تخيلی انديشه ماركسيستی و كم توجهی آن به دمكراسی گرديد. اين شكست، خواهی نخواهی يك نوع پيروزی برای جهان غرب به سركردگی امريكا كه همواره پرچم دمكراسی خواهی را برفراز میداشت، بشمارمی رفت. ************** باری، میبينيم كه دمكراسی خواهی در فضای سياسی ايران، دو سرچشمه متفاوت دارد. يكی ريشه درون مرزی دارد، ديگری ريشه برون مرزی داراست. يكی برمتن اعتراض به روند حركت جمهوری اسلامی و پشت پا زدن آن به آرمانهای جنبش آزاديخواهانه ايران شكل گرفت. ديگری برپايه ضديت با تمامی جنبش آزاديخواهانه سال ٥٧ و در مخالفت با تمامی رژيم جمهوری اسلامی پديد آمد. يكی دردراستای پاسخ به كاستیها و نارسايیهای جنبش اصلاح طلبانه درون جمهوری اسلامی شكل گرفت. ديگری ازپايه با جمهوری اسلامی، چه محافظه كار و چه اصلاح طلب ناسازگاربوده، وخواستار براندازی آن بوده است. يكی خواهان برچيدن بساط زورگويی و خودكامگی نهادهای غيردمكراتيك جمهوری اسلامی بكمك نيروهای درون كشوری است، ديگری، با نوميدی نسبت به هر تحولی در درون كشور، نيروی اصلی را كه توان برانداختن جمهوری اسلامی را دارد، در جناحهار جمهوری خواه برهبری باند شنی ـ ولفويتزـ رامزفلد میبيند. مرز برسرجمهوری يا دمكراسی جمهوری ابتر و دروغينی كه بنام جمهوری اسلامی برپاگرديد، برآمده از يك سده مبارزه با استبداد سلطنتی بود. اينكه جمهوری اسلامی به آرمان آزادی مردم و به حق طبيعی آنها در اداره زندگی سياسی خود پشت پازد، دليل آن نمیشود كه سرنگونی استبداد سلطنتی را گامی درراستای روند تاريخی بسوی جمهوری راستين ندانيم. مگر جمهوری روبسپير و كرمول جمهوری راستين بودند؟ حتا نيروهای چپ و دمكرات فرانسه و انگليس برسر عملكرد خودكامه روبسپير و كرمول و كشتار و سركوب بی حسابی كه براه انداختند، همداستان اند. بااين حال، اين دوجمهوری، فرازهايی بشمارمی آيند، درراستای پيكار با استبداد و درجهت دسترسی به آزادی ودمكراسی. جالب اينكه درفرانسه، مرز ميان آزادی خواهان و يا بزبان دقيقتر دمكراتها ـ اعم از راست و چپ ـ با فاشيستها و دست راستیهای افراطی، همانا جمهوريت است، نه دمكراسی خواهی. بدين معنا كه بهنگام نشان دادن وجه مشترك سياسی احزاب راست و چپ دربرابر بلوك راست افراطی و فاشيستها، از اردو يا بلوك جمهوری خواهان سخن رانده میشود. بعنوان نمونه، درجريان انتخابات رئيس جمهوری سال ٢٠٠٢ راست و چپ با هم زير عنوان بلوك جمهوری خواه متحد شدند تا شكست سختی نصيب جريان راست افراطی نمايند. لازم به تاكيد است كه غرض من، نتيجه گيری درجهت تعميم اين وضع به ايران نيست. بلكه طرح يك نمونه مهم سياسی است تا به تامل برسر موضوع دمكراسی خواهی و جمهوری خواهی كمك كند. درحقيقت، مقوله جمهوری دربردارنده دل كندن ازيك وجه زندگی معين و از يك مدل اجتماعی میباشد، اين مدل اجتماعی، همانا زندگی اشرافی و سركردگی نخبگان میباشد. اين وجه زندگی هنوز درانگليس امروز كه در دمكراتيك بودن آن ترديدی نيست، به حيات خود ادامه میدهد. هنوز بخش عمده زمينهای انگليس به لردها تعلق دارد. هنوز لردها از قدرت و امتيازات ويژه برخوردارند. وهنوز جمهوری خواهی در انگليس يك خواسته نيروهای دمكرات راديكال میباشد. برعكس، مقوله دمكراسی دربردارنده يك مرزبندی سياسی است. مرزبندی با ديكتاتوری و خودكامگی، و بی عنايت به وجه زندگی و مدل اجتماعی كشور. بی سبب نيست كه طرفداران نظام موروثی و مدعيان بازگشت امتيازات قرون وسطايی میتوانند با نيروهای غيرسلطنت طلبی كه با اين وجه زندگی مخالف اند، درزير پرچم دمكراسی خواهی گردهم آيند، و بی توجه به اختلافهای تاريخی واجتماعی، با هم انباز شوند. پايان سخن دربالا ديديم كه دمكراسی خواهی، بگفته پدربزرگها، اززير بوته بدرنيآمده است. آن را تاريخی مشخص است. آن هم نه يك تاريخچه، بلكه دو تاريخچه: يك دمكراسی خواهی، برمتن فرارويانيدن جنبش آزاديخواهانه مردم ايران پديد آمده كه سودای عملی كردن خواستههای ديرينه جنبش آزاديخواهانه ايرانيان برعليه استبداد سلطنتی، وبرای بدست آوردن آزادی و حق اداره زندگی سياسی دارد، آرزويی كه مردم اميد داشتند تا با برقراری جمهوری اسلامی تحقق يابد. دوم دمكراسی خواهی است كه از امكان تحول در درون كشور و دسترسی به آزادی، بكمك نيروهای سياسی داخلی نوميد شده، وچشم به نيروهای برون مرزی، همچون دخالت امريكا درعراق و افغانستان دارد. درباره نيك و بد اين دوبرخورد، مطلب بسيار نوشته شده، و موضوع اين نوشته پرداختن بدان نيست. آنچه میبايد به اين گفتگو افزود، همانا توجه داشتن به جلوگيری از حركت چشم وگوش بسته درزير شعارهای كلی و مبهم، و نيزآگاه بودن به جوانب راهبردی پيكار سياسی و به هدفهای اصلی جنبش و بويژه به نيروهای دخيل درآن میباشد. چنانكه ديديم میتوان دم از دمكراسی خواهی زد، و آماج براندازی جمهوری اسلامی را بكمك نيروهای سلطنت طلب و آمريكايی فراروی نهاد. و يا اينكه برعكس، دم از دمكراسی خواهی زد، و باداشتن آماج دگرگونیهای بنيادين در راستای برقراری دمكراسی، روش مبارزه گام به گام و اصلاح طلبانه را درپيش گرفت، وآماج براندازی را بكمك دخالت نيروهای خارجی نداشت. هرنيرويی كه پرچم دمكراسی خواهی را برمی افرازد، اعم از دانشجوی تحكيمی، يا جمهوری خواه، برای آنكه سياست ورزی وی از شفافيت برخوردار شود، بايد از گردوخاك كردن بيهوده بمنظور پوشيده و مبهم ساختن واقعيتها پرهيز كند. جنبش سياسی ايران بالغ تر از آن است كه چند جوان از ره رسيده، بتوانند با آن، همان برخوردی را بكنند كه خمينی داشت، همان رويكردی كه هواداران خمينی زير شعار «بحث بعد از مرگ شاه» با مخالفان خود داشتند. برای پرهيز ازاين شيوه برخورد، از دانشجويان بانی فراخوان و نيز ازجمهوری خواهانی كه طرفدار برخورد صادقانه و شفاف هستند، انتظار میرود تا به پرسشهای زير دررابطه با دمكراسی خواهی پاسخ گويند. ١ـ كدام دمكراسی فراروی شان است؟ دمكراسی مشروطه خواهان و دارودسته بوش، يا دمكراسی برمتن جمهوری؟ ٢ـ دمكراسی خواهی آنان و بزبانی حكومت دمكراتيك پيشنهادی بكمك كدام نيروی سياسی تحقق میيابد؟ بوسيله فرشته نجات غربی يا بهمت نيروهای سياسی درون مرزی؟ ٣ـ اين دمكراسی خواهی، تداوم جنبش آزاديخواهانه و اصلاح طلبانه و درجهت راديكال كردن آن میباشد، يا اينكه حركتی است، بگفته آنها ساختار شكنانه، كه هرگونه اميدی را نسبت به نيروهای سياسی درون مرزی ـ منهای بخشی از دانشجويان ـ ازدست داده، وروی آنها حساب نمیكند؟ مهدی رجبی شنبه ١٢ دی ماه ١٣٨٣ mehdirajabi@hotmail.com |