| |
گذاری در بينش دوگانه انگار
موجود در مذهب
• در يك جامعه ی
دمكرات چه تعريف يا برداشتی از مذهب و چه نوع رفتاری با آن بايستی
داشته باشيم تا از يك طرف باعث نشود، حق مذهب كه مساله ی خصوصی انسان
می باشد خدشه دار شود (يعنی پرهيز از سياست مذهبی) ولی از طرف ديگر
مانع از رشد و ترويج مذهب شويم (يعنی مقابله با مذهب سياسی)؟ زيرا اگر
تاريخ جهان و ايران را گواه گيرم، مشاهده شده كه با دوگانه انگاری
موجود در مذهب خيلی آسان می شود مردم را بسيج كرد تا برعليه ی زندگی
اشان اقدام كنند
گيتی سلامی
اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنجشنبه ١۷ شهريور ١٣٨۴ – ٨ سپتامبر ٢٠٠۵
چرا مذهب
عليرغم هدف اش كه گسترش فرهنگ عدل، دوستي، رحم1، بخشش، عشق و هم بستگی
ميان انسان ها می باشد، هميشه فقط توانسته است در بسيج توده ها خلاف
هدف خود حركت كند و به جای فرهنگ دوستی و نزديكی بين انسان ها، نفاق و
جدايی ميان آن ها بياندازد؟ چه چيزی در مذهب مانع از تحقق فرهنگ انسان
دوستی ادعا شده و پذيرش و ترويج فرهنگ اقتدارگرايی و جدايي2 خواهی می
باشد؟ پيش از جواب دادن به اين سوال ها می بايستی به چهار نكته
اشاره كنم: 1- نقطه ی حركت من در اين بحث نقطه ی اشتراكی است كه در
تمام مذاهب وجود دارد و آن شيوه ی تفكر دوآليستي3 (دوگانه انگاري) و
منطق صوري4 موجود در آن ها است كه تاثيری يك سان بر روح و روان انسان
دارد. 2- بحث در سطح تجريد است و در اين سطح مذهب را از بقيه ی
عناصر جامعه جدا كردم تا نقش آن را درعادت و ساخت فكری انسان نشان
بدهم. 3- مسئله بر سر از بين رفتن و نرفتن مذهب نيست بلكه مسئله بر
سر تغيير روابطی است كه بر اساس شيوه ی تفكر دوگانه انگاری حاكم در
مذهب و ارزش و نرم5های دو قطبی موجود در آن، در جامعه ی انسانی حاكم
شده است. 4- تعريف من از مذهب فقط انديشه ای نيست كه بر اساس
مشروعيت الاهی است و در آن محور تنها اعتقاد يا عشق به خدا می باشد
بلكه هر باوری که در آن چيزی بتواند جای خدا را بگيرد مثل شاه، قدرت،
عقل كل، قانون، موقعيت اجتماعي، دانش، تكنيك، حتا چيزهايی مثل ورزش يا
پول و غيره كه جنبه ی مشروعيت بخشنده به خود بگيرند و جامعه را به هر
دليلی به دو قطب6 تقسيم كنند. از آن جايی كه تأكيد من بر شيوه ی
تفكر دوگانه انگاری موجود در مذهب است می خواهم نشان بدهم كه چرا و چه
گونه توليد و بازتوليد اين نگاه ثنويت گرا يا دوگانه انگار از طريق
مذهب در پذيرش يك رابطه ی آتوريته7 يا فرهنگ اطاعت منش8 مؤثر می باشد و
در ثانی پی آمد و نتيجه ی اين نوع طرز تفكر در ساخت آگاهی اجتماعی و
فردی در دو عرصه ی تفكيك ناپذير جامعه، يكی حوزه ی عمومی يا اجتماعی و
ديگری حوزه ی خصوصی چيست. البته با توجه به اين موضوع كه ميان مذهب
و ساختمان شخصيتي- روانی افراد يك رابطه ی متقابل وجود دارد يعنی هر چه
انسان دارای ساختار شخصيتی و روانی ملايم تر و انعطاف پذيرتر باشد مذهب
مورد پذيرش او هم ملايم تر و انعطاف پذيرتر است و يا بنا به گفته ی وبر
اين كه چه قشر اجتماعی در جامعه عامل و به كار برنده ی مذهب باشد، بافت
و شكل روانی ای كه از طريق مذهب به وجود می آيد متفاوت می شود. علی رغم
تمام اين ها، می خواهم بگويم كه در تمام مذاهب يك هسته ی مركزی وجود
دارد كه آن اطاعت پذيری می باشد يعنی اطاعت از امر واحد يا خدا كه اين
هسته ی مركزی تاثيری واحد بر روح و روان انسان ها دارد و آن تاثير،
گسترش روحيه ی آتوريته پذيری و تربيتی اطاعت منش بين انسان ها است به
جای گسترش روحيه، تربيت و فرهنگ برابرطلبی و به رسميت شناختن و پذيرش
تفاوت ها9 بين انسان ها. برای توضيح اين موضوع كه چرا و چه گونه اين
هسته ی مركزی بر روح و روان انسان تأثير می گذارد من از داستان خلقت يا
آفرينش شروع می كنم. آن جا كه گفته می شود انسان به وسيله ی خدا خلق می
شود پس اين خدا است كه خالق هستي، جهان و زندگی انسان است و اين تأثير
را به هم راه خود می آورد كه انسان خود را سازنده و خالق زندگی خود
نداند و نقشی فعال برای خود در تعيين سرنوشت و زندگی اش قايل نباشد و
از بدو تولد با اين انديشه مواجه است كه از او كاری ساخته نيست. او در
برابر عظمت خدا يك موجود كوچك است و با سرنوشتی معين و تغييرناپذير به
دنيا می آيد، رشد می کند و از دنيا می رود. اين انسان در به ترين حالت
برای تغيير وضع موجودش، به يك مرجع، ره بر و يا هر كس ديگر به جز خودش
توسل می كند. اين شيوه ی نگرش از يك طرف بر رشد فرديت مستقل انسان
تاثير می گذارد و از طرف ديگر باعث به وجود آمدن يك ديدگاه برتريت طلب
يا سلسله مراتبی در ذهنيت فرد می شود كه استوار می باشد بر رابطه ی
فاعل- مفعولي10 كه محتوايش وابستگی و تابعيت است. در اين ذهنيت، خدا از
جنس نامتناهی به مثابه ی خالق جای گزين فاعل اراده مند، عمل كننده و
فناناپذير نقش ارباب و انسان از جنس متناهی به مثابه ی مخلوق، جای گزين
مفعول، حامل اراده و يا حمل كننده ی اراده و نه دارای اراده، نقش بنده
را به خود می گيرد. اين بينش بر يك دست گاه دو ارزشی استوار است كه
جهان را به دو دسته (يا دو قطب) از دو نوع جنسی متفاوت تقسيم می كند،
جهان مينوی و مادي، جهان متناهی و نامتناهي، جهان خوب و بد و غيره...
منشای اين نوع نگرش در قرون وسطا است، زمانی كه انسان به مثابه ی انسان
ارزشی نداشته زيرا مبنای ارزش خدا بوده است. با ظهورعصر رنسانس يعنی
تولد دوباره ی انسان و هم ارزش شدن انسان در كنار خدا،چارچوب كلی اين
تفكر (بينش دوگانه انگاری يا ثنويت گرا)اما در بينش و روش های جديد
تفكر باقی ماند و باز توليد شد زيرا خدا و انسان باز از دو جنس متفاوت
در همان رابطه ی فاعل- مفعولی باقی ماندند. ولی اين بار در به ترين
حالت چنين تصور می شد كه در جهان، عقل (يا روح) كلی حاكم است كه هدايت
كننده ی انسان می باشد و اين عقل كل فقط از طريق انسان (كه اين انسان
يا خرد آگاه را فقط در خبرگان يا فرد برگزيده -اليت- می بيند) و به
صورت قانون می تواند خود را تجلی دهد. بنا به اين ديدگاه قانونی كه از
طريق خرد آگاه انسانی در جامعه به وجود آمده است، فعليت يافته ی آن عقل
كل می باشد بنابراين فراتاريخی و ابدی می باشد. و نتيجه می گيرد انسان
وارسته كسی است كه اين قانون را رعايت كند. پس انسان برای رسيدن به اوج
اعلا و خوش بختی می بايستی از عقل كل و يا قانون (خدا) اطاعت كند، تا
مورد خشم و غصب (خدا يا قانون) قرار نگيرد. حاصل اين بينش اگر چه از
يك زاويه، باعث به وجود آمدن يك نوع جديد اخلاق يعنی رعايت حقوق و
قانون وضع شده می باشد ولی از جانب ديگر باعث گسترش فرهنگ اطاعت منشی
در سطح جامعه است. فرهنگی بر اساس ترس و تسليم كه تا اعماق روح و روان
انسان ريشه دوانيده است. سعی انسان ها در اين جامعه بيش تر پذيرش و
قبول تام وكامل قانون، ارزش ها و هنجارهای (نرم هاي) موجود و جا افتاده
در جامعه است تا مانع از جريمه، خشم، گناه، شرم زدگي، خجالت زدگی شوند.
پی آمد اين فرهنگ، وفق يافتن انسان با جامعه از طريق فشار درونی و
نامرئی ترس، قبول ارزش ها و هنجارها از جانب انسان بدون هيچ گونه
چرايي، ايجاد و توسعه ی تعليم و تربيت تطبيقي11 در سطح جامعه است. حال
سوال اين است که اشكال اين نوع از تعليم و تربيت در چيست؟ پيش از
جواب دادن به اين سوال تعريف خودم را از مقوله ی اطاعت در اين متن
بكنم. اطاعت12 را نه تنها فرمان برداری از امری می دانم كه خود
حاوی يك رابطه ی فرادستي- فرودستی است (که برمبنای يك رابطه ی سلسه
مراتبي13 استوار می باشد)، بلكه شامل يك نوع رابطه ی اعتماد يعنی پذيرش
بدون پرسش، صبر و تحمل14 كه بر اساس تسيلم15 استوار است، تعریف می
کنم. در رابطه با سوال بالا به طور خلاصه می توانم بگويم اِشكال اين
نوع از تعليم و تربيت كه بر مبنای بينش دوگانه انگاری است: 1-
فرهنگِ پذيرش ِ آتوريته را ترويج می دهد زيرا اين تعليم و تربيت ،
فرهنگِ نياز به ره بر يا قيم را در انسان به وجود می آورد (كه مستلزم
فرهنگِ قبول ارزش ها بدون پرسش است) به جای اين كه انسان ها را به كشف
نيروی توانايی و فعليت آن ها در تغيير، تعيين و سازندگی زندگی اشان (كه
خود مستلزم فرهنگِ نقد و چرايی است) تشويق و ترغيب كند. 2- فرهنگِ جمع
گرايی را از يك طرف توسعه داده و در اين رابطه باعث كم بود رشد و
استقلال فرد و فرديت می شود و از طرف ديگر به طور خاص مانع از اعتماد
فرد به نيروی فعال16 و تغيير دهنده ی خودش، و به طور عام به نيروی فعال
و تغيير دهنده ی انسان. روش دنباله روی (يا به زبان ديگر روش تقليد يا
پيروي) در اقدام به كاری از خصوصيات بارز اين فرهنگ و تعليم و تربيت می
باشد. برای روشن شدن بازتاب طرز تفكر دوگانه انگاری (ثنويت گرايي)
كه بر مبنای رابطه ی فاعل- مفعولی است آن را در دو سطح، كه البته از يك
ديگر قابل تفكيك نيستند، مورد بررسی قرار می دهم: 1- در سطح عمومی
(Öffentliche Sphäre) يعنی در روابط اجتماعی بين انسان ها در حوزه ی
جامعه. 2- در سطح خصوصی (Private Sphäre) يعنی در روابط خصوصی بين
انسان ها و در عرصه ی خانواده. 1- سطح عمومي: اين بينش در عرصه ی
عمومی (در جامعه) قطبيت و فرهنگی را جا می اندازد (از طريق تعليم و
تربيت تطبيقي) كه در آن انسان ها به دو گروه تقسيم می شوند. گروهی
حاكم، برگزيدگان يا خبرگان، راهنمايی كننده كه امور مربوط به انسان ها
از جمله امور جامعه يا دين و غيره... را به تر می فهمند و گروهی ديگر
گروه ناآگاه به امور... يعنی توده ی مردم عادي. در اين تقسيم بندی گروه
حاكم، برگزيدگان يا خبرگان در رابطه ی فاعل-مفعولی جای فاعل و توده ی
مردم عادی نقش مفعول به خود می گيرند. در آگاهی هر دو جانب اين تقسيم
بندی و الگو به نحوی پذيرفته شده است. نتيجه اين می شود كه يك رابطه ی
قيموميتي17 بين انسان ها پايه گذاری می شود كه در اين نوع رابطه توده ی
مردم يا انسان ها به مثابه ی مصرف كننده ی تفكر و نه خالق و مبتكر تفكر
نو تربيت می شوند. با اين فرهنگ مصرف كننده يا عادت فكري، مكانيزم
رابطه ی قيموميت در تمام ابعاد زندگی اجتماعی و خصوصی گسترده می شود و
اين امكان را به وجود می آورد كه طرز تفكر حاكمان18 (گروه فاعل) هميشه
تفكر غالب بماند. از اين طريق هم زمان سلطه پذيری (يعنی مفعول بودن و
فرهنگ بی حركتی يا تابعيت) در قلب انسان ها ريشه می دواند. به اين معنی
كه هنجارها و قوانينی كه بوسيله ی انسان ها مطابق با شيوه ی زندگی اشان
ساخته و پرداخته شده اند و تغييرپذير هستند، به مثابه ی قانون يا اصول
خدا و در به ترين حالت به مثابه ی قوانين عقلايی (تغييرناپذير) كه به
صورت قانون در آمده اند، استدلال و پذيرفته می شوند. در اين هر دو حالت
(قانون خدا و قانون عقلايي19) انسان در اين نوع بينش(دوگانه انگار يا
ثنويت گرا) به صورت حامل20 و نه بانی و مؤسس21 اين قوانين ديده می شود.
اين جا نه تنها ره بريت يا قانون، مشروعيت می يابد، بلكه يك رابطه ی
اجتماعی وارونه حاكم می شود كه به هم راه خود، آگاهی وارونه از شرايط
اجتماعی را به وجود می آورد. زيرا در واقع اين انسان است كه مطابق با
موقعيت زندگی اش خدا و قوانين را ساخته و نه عكس آن و يا اين قانون است
كه می بايستی در اختيار انسان باشد و نه انسان در خدمت قانون. نتيجه ای
که می خواهم به طور كلی بگيرم اين است كه شيوه ی تفكر دوآليستی (ثنويت
گرا) موجود در مذهب، چون كه متكی بر يك حقيقت مطلق است، چنان دركِ يك
بعدی و تك گونه22 است که در آن فاعل بودن ِ انسان ها اصل نيست و اين
فاعل نديدن انسان باعثِ به وجود آمدن آگاهی ای بيگانه و وارونه شده ی
انسان از خود، و از شرايط واقعی كه در آن زندگی می كند، می شود كه
توامان باعث توليد و باز توليد رابطه ی نابرابری می شود كه بر مبنای
رابطه ی قيموميتی با فرهنگی سلسه مراتبی است. رفع و دگرگونی اين نوع
رابطه تنها تحت شرايطی امكان پذير است كه انسان، خود و ديگری را به
مثابه ی سوژه های اراده مند و فاعلان زندگی و سرنوشت خود بشناسد و سعی
در سازمان دهی و تغيير زندگی خود و دخالت فعال در امور جامعه ی خود كند
كه البته اين كار را نه در محيط اجتماعی كه خودش انتخاب كرده است بلكه
در محيطی انجام می دهد كه پيش از او وجود دارد. زيرا انسان در محيطی به
دنيا می آيد يا وارد می شود كه قبل از او وجود داشته است. پس برای
تغيير و سازمان دهی جامعه ی انساني، انسان ها به يك شيوه ی نگرشی و
رفتاری ِ خاص ِ ديگر نياز دارند كه متفاوت از نگرش ثنويت گرايی (فاعل-
مفعولي) و رفتار برتريت طلبی است. بينشی كه با آن انسان به خود و ديگری
متفاوت از خود، به مثابه ی سوژه های اراده مند يا فاعلان مستقل اما
وابسته به هم (يعنی انسان های اجتماعی شده) نگاه كند. با اين نوع عادتِ
فكری، رابطه و رفتاری كه بين انسان ها ايجاد می شود رابطه ای است بين
سوژه های مستقل يا فاعلان مستقل يعنی رابطه ی فاعل با فاعل23، محتوای
اين رابطه بر اساس نگرش انسان گرايانه است، نگرشی كه تفاوت و قابليت
های متفاوت بين انسان ها را به رسميت24 می شناسد. در اين نگرش ارزش ها
و قابليت های متفاوتِ انساني، جای گاه برابر و هم ارزش دارند، زيرا
مبنای اين نگرش جمعِ كثرت است و نه وحدت برابرها25 يا وحدت
ضدين26. 2- در سطح خصوصی يا خانواده: بازتابِ اين بينش ِدوگانه
انگاری در عرصه ی خصوصی ايجاد رابطه ی مردمََدارانه و گسترش ِ فرهنگی
است كه انسان بر اساس ِ ظاهر ِ بيولوژيك متفاوت اش مورد قضاوت قرار می
گيرد. پی آمد آن نگرش ِ جنسيت گرايانه به انسان و به خصوص به انسان زن
است. با اين نگاه جنسيتی است كه مرد در جای گاه فاعل، كسی كه عمل كننده
و نقش فعال دارد و زن در جای گاه مفعول قرار می گيرد، يعنی در جای گاه
چيزی كه بر آن فعلی صورت می گيرد. با اين ديد است كه موقعيت انسان زن
چه در سطح خصوصی و چه در سطح اجتماعي، چه از طرف مردان و چه از سوی خود
زنان مورد مشاهده قرار می گيرد. نتيجه اين كه تقسيم كاری كه مبنای
بيولوژيك دارد بين اين دو انسان شكل گرفته و می گيرد كه محتوايی
نابرابر و بی ارزش بودن يكی از ارزش ها را (كه معمولاً متعلق به انسان
زن است) با خود حمل می كند. زيرا اساس رابطه، رابطه ی فاعل- مفعولی است
كه بر دستگاه دو ارزشی خوب- بد بنا شده است. اين رابطه به صورت يك
فرهنگ يا عادت در آگاهی هر دوی اين انسان ريشه دوانيده است و هر دوی آن
ها رابطه ی لازم و ملزومی ( فاعل- مفعولي) را نه تنها باور بلكه توليد
و بازتوليد كرده اند و در به ترين حالت خواستار يك رابطه ی تكميلي27
هستند. در اين حالت انسان مرد چون نقش فاعل را دارد خود كامل است اما،
تكميل كننده ی انسان زن می شود، پس انسان زن است كه در اين حالت به
تكامل می رسد. به طور خلاصه اين كه يکی ديگر28 از اِشكال های بينش
دوگانه انگاري، ديدگاه جنسيت گرايانه ی نهفته در آن است كه نشانه های
بيولوژيكی بدن انسان را دليلی برای تمايز يا دوگانگی متضاد بين انسان
ها می داند. از اين طريق تبعيض ميان انسان مرد و انسان زن چه در سطح
اجتماعي، اقتصادی و چه در سطح فرهنگی مشروعيت می يابد.29 رفع اين
بينش دوگانه انگار در سطح خصوصی يعنی بين انسان زن و انسان مرد و
برپايی رابطه ای هم سطح ميان فاعلان متفاوت (رابطه ی فاعل با فاعل)،
مستلزم اين است كه انسان: 1- به خود و ديگری به مثابه ی فاعلان
اراده مند و مستقل از خود نگاه كند. 2- واقف به تفاوت ها و برابری
های خود با ديگری باشد. 3- توانايی اين را داشته باشد كه بتواند خود
را به جای ديگری متفاوت از خود بگذارد.30 رسيدن به اين قابليت ها
مستلزم فرهنگ و تربيتی است كه در آن انسان در دوران اجتماعی شدن اش ياد
گرفته باشد چه گونه ما بين دو عنصر جدايی ناپذير يعنی استقلال و
وابستگی اي31 كه او نسبت به فرد مقابل دارد، تعادل32 برقرار كند. اين
اجتماعی شدن انسان هم وابسته به رابطه ی سه بعدی يا سه جانبه ای است كه
در جامعه بين انسان ها وجود دارد: 1- رابطه ی كودك با فرد يا افرادی
كه با او ارتباط مستقيم33 دارند كه در مرحله ی اول والدين او می باشند.
در اين مرحله كودك حد و مرز34 و تفاوتي35 را ياد می گيردكه محتوای آن
به رسميت شناختن ديگری است. 2- رابطه ی بين والدين با يك ديگر و هر
كدام با خودشان به اين معنی كه آن ها در چه رابطه ای با هم قرار گرفته
اند36 و چه گونه خود و ديگری را می بينند و به رسميت می شناسند. منظور
از والدين فقط رابطه ی نامتجانس بين انسان زن و انسان مرد نيست. والدين
می توانند رابطه ی دو انسان زن يا دو انسان مرد باشند. 3- رابطه ی
متقابل فرد با جامعه (يعنی رابطه ی شخص با همگان يا جزييت با كليت و
عکس آن). تمام اين روابط به وسيله ی يك سيستم ارزشي37 كه ريشه در
آداب، رسوم، فرهنگ و مذهب يك جامعه دارد ادغام می شود و به هم می
پيوندند. بنابراين هر چه فرهنگ يا روح ِ مذهبی در يك جامعه كم تر يا به
زبان دیگر، هر چه مذهب موجود در جامعه ای متعادل تر و به دور از مطلق
گرايی يعنی فارغ از سيستم دو ارزشی باشد، ارزش هاو نرم های آن جامعه كم
تر سنتی و به همان اندازه در آن روح يا فرهنگ اطاعت پذيري38 يا تابعيت
پذيری ضعيف تری حاكم است. در چنين فضايی است كه انسان هايی با هويت39 و
شخصيت40 و رفتاری مستقل می توانند رشد يابند. نتيجه ای كه می خواهم
بگيرم اين است كه عادت های فكري41 و روش فكری كه در جامعه و در ذهن
افراد آن جامعه حاكم است كه به طور حتم با نوع توليد زندگی افراد آن
جامعه ارتباط متقابل دارد برای رشد و توسعه ی فرديت انسان با هويت هاو
رفتاری مستقل اما اجتماعی شده و به طور كلی برای رشد انسانيت دارای
اهميتی فوق العاده است. در خاتمه اميدوارم اين متن كمكی به طرح
پاسخی به پرسش زير كرده باشد و يا بكند: در يك جامعه ی دمكرات چه تعريف
يا برداشتی از مذهب و چه نوع رفتاری با آن بايستی داشته باشيم تا از يك
طرف باعث نشود، حق مذهب كه مساله ی خصوصی انسان می باشد خدشه دار شود
(يعنی پرهيز از سياست مذهبي) ولی از طرف ديگر مانع از رشد و ترويج مذهب
شويم (يعنی مقابله با مذهب سياسي)؟ زيرا اگر تاريخ جهان و ايران را
گواه گيرم، مشاهده شده كه با دوگانه انگاری موجود در مذهب خيلی آسان می
شود مردم را بسيج42 كرد تا برعليه ی زندگی اشان اقدام كنند.
43
فهرست
منابع:
Baersch, C.-E.: Der Junge
Gobbels: Erloesung u. Vernichtung.1995 Benjamin, Jessica: Die
Antinomie des patriarchalischen Denkens. in: Bonss, Wolfgang:
Sozialforschung als Kritik. 1994, S. 426-455 Benjamin, J.: Die
fesseln der Liebe: Psychoanalyse, Feminismus und das Problem der
Macht. Fischer -Verl., 1994 -Benjamin, J. Eine Entwurf zur
Intersubjektivität: Anerkennung und Zerstörung. in : Phantasie
und Geschlecht. Benhabib, S.: Der Streit um Differenz. 1993
Ebrecht, Angelika: Zwischen Produktivität und Destruktion. Die
psychische Kondition von Macht u. Herrschaft im
Geschlechterverhältnis Einheit- Zweiheit- Vielheit.
Identitätslogische Implikationen im feministischen
Emanzipationskonzept. in: ifg, 14Jh.,Heft 1/2, 1996 S. 5-19
Gephart, W.: Zur Bedeutung der Religionen für die
Identitätsbildung. in: Religion und Identität. Hrsg. W. Gephart
Gilligan, C.: Die andere Stimme. 1984 Horster, Detler: Der
Streit um die weibliche Moral und die Entwicklung einer
differenzierten Weltmoralauffassung: in Weibliche Moral- ein
Mythos.1998 Knapp, Gudrun-A.: Differenz oder Differenzierung?
in: Weibliche Moral. 1998 Knapp, A.-G.: Weibliche Moraldifferenz
ohne Differenzierung Ley, M.: Apokalyptische Bewegungen in der
Moderne. in: Der Nationalismus als politische Religion. Hrsg. M.
Ley. 1997 Maier, H.: Totalitarismus und politische Religionen.
1996 Meloen, J.: Die Ursprünge des Staatsautoritarismus. in:Rippl,
S.: Autoritarismus. 2000 Milgram ,S.: Das Milgram- Experiment. 1993
. Schilling, H.: Nationale Identität u. konf. in der europ.
Neuzeit. in: Nationale u. kulturelle Identität. Hrsg. H. Schilling.
1992 Verdrängung, Rationalisierung, Ideologie.
Geschlechterdifferenz u. unbewusstes, Geschlechterverhältnis u.
Gesellschaft. in: Knapp, G.-A.: TraditionsBrueche.1992 Von
Jungen, die keine Mädchen, und von Mädchen, die gerne Jungen sein
wollten. in Beckerschmidt, R. :Das Geschlechterverhältnis als
Gegenstand der Sozialwiss. 1995. S. 220-247 Funke, Hajo: Der
Amerikanische Weg: Hegemonialer Nationalismus in der
US-Administration. 2003
نوشين احمدی خراساني: نگاه مظرب مرد
ايرانی به غرب وزن غربي. جنس دوم، مجموعه مقالات دوم، جلد دوم شهلا
شفيق: زنان و اسلام سياسي، 1379 حامد شهيديان :چالش های جنبش مستقل
زنان: در چشم انداز شماره 18 استانلی ميلگرام (Milgram, S.) اطاعت
از اتوريته ترجمه ی مهران پاينده و عباس خداقلي،
1381
پانوشت ها: 1Barmherzigkeit 2 Trennung 3
dualistische Denkweise 4 formale Logik منطقی است كه بر اصل وحدت و
اصل عدم تناقض استوار است. ديدگاهی كه تنها يك حقيقت را می شناسد و
جايی برای حقيقت های متفاوت و گونه گون نمی گذارد. بينشی است كه بر يك
سيستم ارزش گذاری دوگانه خوب- بد، دوست- دشمن، زن- مرد بنا شده است. به
طور كلی نگرشی است كه به قالب های انديشه توجه دارد و قواعد آن ماقبل
تجربی هستند. 5 نرم، ارزشی است كه به صورت قانون (Legalität)در
نيامده است، بلكه از طريق مشروعيت (Legitimität)داشتن بر افکار عمومی
تأثير می گذارد. 6 Polaritaet 7 autoritäre Beziehung رابطه ای
است كه در آن تعيين رفتار و منش از يك جانب، به هر دليل مورد قبول و
پذيرش طرف ديگر است يعنی در مقابل آن عكس العملی نشان داده نمی شود .
پس اين اشتراك نظر بين دو طرف وجود دارد كه يكی از آن ها حق تعيين
رفتار دارد و ديگری اين امر يا تعيين رفتار را به علت مرتبه ی شغلی يا
تخصصی آن فرد و يا به علت تفاوت سنی و گاهی اصلاً می تواند علت رابطه ی
دوستی باشد، می پذيرد و عكس العمل نشان نمی دهد. در اين رابطه طرفين
متقابل يك ديگر را به صورت دو فاعل مستقل و با كيفيت ها و توانايی های
متفاوت نمی بينند و كيفيت ها و توانايی های متفاوت از جانب دو طرف به
رسميت شناخته نمی شود. 8 Gehorsamkeit 9 Anerkennung der
Differenzen 10
Subjekt-Objekt-Beziehung 11Anpassungserziehung 12
Gehorsamkeit 13 اساس اين رابطه ی سلسه مراتبي، تحقير انسان و
انسانيت است زيرا يكی بر ديگری برتری دارد، وجود يكی وابسته به ديگری
است دو انسان نابرابر و متفاوت. در اين رابطه ی نابرابر، محتوای تفاوت،
اقتدارگرايی يكی و سلطه پذيری ديگری است . 14 Hinnahme يا
Dulden 15 Hingabe = آمادگی برای قربانی شدنOpferbereitschaft
16 Akteur 17 Paternalistisches Verhältnisو قيموميت- دولتي=
Paternalismus 18 منظور فقط دولت مردان نيست، بلكه در تمام عرصه های
اجتماعی و خصوصی گروه يا فردی وجود دارد كه تمام امور را در يك رابطه ی
يك طرفه (فاعل- مفعولي) به دست می گيرد. 19 منظور اين است كه در
حالت ِ قانون ِ خدا به دليل اين كه انسان با خدا برابر نيست، پس انسان
نقش حامل يا مفعول را گرفت همین طور این نگرش در حالت قانون ِ عقلايي،
علی رغم اين كه قانون ِ جامعه را تحقق ِ عقل ِ كل (= دانش مطلق) يعنی
از طريق خرد ِ آگاهِ انسانی می داند ولی اين خردِ آگاه تنها در اختيار
خبرگان دانشمند و نه توده ی مردم است. پس خبرگان نقش ِ فاعليت و وظیفه
ی به سرانجام رسيدن تحقق ِ عقل ِ كل را به عهده دارند و توده ی عام نقش
مفعول. بنابراين به دليل ثنويت گرايی يا دوگانگی بين خبرگان و توده ی
مردم، انسان هم چنان حامل و يا مفعول باقی می ماند. 20 Träger 21
Urheber 22 درك مونيستی = يک تاگرايی 23 intersubjektives
Verhältnis يا Subjekt-Subjekt-Beziehung 24 Anerkennung des
Andern 25 منظور از وحدت برابرها، اصل همانی است. اصلی كه در آن هر
چيزی همان هست كه هست. خرد در اين جا اصل همانی را از واقعيت و ظاهر
چيز استنتاج می كند و امر واقع يا هست يا نيست. در اين ديدگاه دو حالت
بيش تر وجود ندارد كه بر يك منطق دو ارزشی استوار است به اين دليل به
اين اصل، اصل همانی يا اصل عدم تناقض می گويند. كانت در اين چارچوب
تفكري، اما تناقض در مفاهيم يعنی در حيطه ی خرد را قبول داشت اما اين
تناقض را درحوزه ی واقعيت نمی پذيرفت. 26 منطق وحدت ضدين علی رغم
اين كه مانند منطق صوری به قالب های انديشه نمی پردازد بلكه به محتوای
انديشه، يعنی به دانش و شكل به وجود آمدن آن يا به پروسه ی حركت و
چگونگی از دل هم زائيده شدن مفاهيم و تكوين آن مفاهيم كار دارد و علی
رغم روش و مكتب ِ انقلابی (هگل) اما تضادی با منطق فلاسفه ی كهن (منطق
صوري) ندارد جز اين كه رابطه ی سوژه- ابژه (فاعل- مفعول) كه از دير باز
بحث ميان فلاسفه بود به آنتی تز جزمی واحدی ميان نخبه گان و توده ی
عام، هوشمندی و حماقت تنزل می دهد يعنی جدايی فاعل- مفعول يا سوژه-
ابژه به نحوی ديگر در اين بينش حفظ می شود. 27 Komperementare
Beziehung 28 اِشكال اول توليد و بازتوليد رابطه ی تابعيت با فرهنگی
سلسه مراتبی يا فرهنگ برتريت طلبي. اِشكال دوم توليد و باز توليد
ديدگاه جنسيت گرايانه 29 شيوه ی اين نگرش در استدلال پيروان نظريه
ی فاشيستی به كار گرفته می شود. فاشيست های نازی دوران هيتلر برای
اثبات برتريت قوم خود در برابر اقوام ديگر به خصوص قوم يهود از خصوصيت
طبيعی و بيولوژيك انسان(مثل نژاد، رنگ)استفاده كرد ه اند تا دليلی
مشروع برای تبعيض و كشتار اين قوم داشته باشند. آن ها نژاد آلمانی را
برتر از هر نژاد دیگر می دانستند و یا می دانند 30 sich in jmdn.
Vereinsetzen= Einfühlsamkeit 31 Autonomie-Abhängigkeit 32
Balancierung 33 Bezugsperson 34 Grenze 35
Differenzierung 36 آيا رابطه بين آن ها بر مبنای
مناسبات فاعل- مفعولی (يا رابطه ی تابعيت) است كه در اين مناسبات پدر
مسئول فراهم آوردن رفاه خانواده و مادر مسئول پرورش و نگه داری كودكان،
مسئوليت هايی كه هم ارزش و برابر نيستند زيرا بنا بر تقسيم بيولوژيكی
به آن ها محول شده است. تأثير اين گونه از رابطه نقشی دوگانه در ذهنيت
كودك به جا می گذاردكه محتوای آن تابعيت مادر به پدر و مشروعيت اين
تابعيت است و يا رابطه بر پايه ی دو انسان متفاوت اما با مسئوليت های
برابر و هم ارزش، [ بدون تقسيم كار بر اساس جنسيت پدر و مادر،بلکه به
صورت رابطه ای ميان فاعلان مستقل اما هم بسته(intersubjektive
Beziehung)] ، تأثيری كه اين رابطه در ذهنيت كودك مؤنث و مذكر دارد،1-
این که دوگانگی بين نيازهای اصلی انسان بر اساس جنسيت نيست 2- به رسميت
شناختن ديگری كه مثل او نيست. 37 Wertsystem 38
Gehorsamsbereitschaft 39 Identität 40 Persönlichkeit 41
Denkgewohnheiten 42 mobilisieren 43 تازه ترين گواه تاريخی اين
نوع ديدگاه ، دوگانه انگاری موجود در مذهب ِ (دوست- دشمن) جرج بوش است.
که تجلی آن را در گفتارِ جورش بوش در تقسيم جهان به دو بخش، يکی خوب و
دموکرات و ديگرِی جهان بد و شيطانی تروريست ها برای مشروعيت بخشيدن به
جنگ آمريکا و عراق (2003) در ذهن مردم آمريکا، شاهدش بوديم.
|
|