بازگشت به صفحه اول

 از روز

 
 

 

فنز ؛ پايان تلخ ديکتاتورها

بهروز سيدي

۲۷ مرداد ۱۳۸۴

تئاتر فنز که اين روزها پس از نمايش " مجلس شبيه ..." بيضايي پر سرو صدا ترين نمايش روي پرده تهران است با بازي هاي درخشان پرويز پرستويي ، مهتاب نصيرپور ، ترانه علي دوستي ، حبيب رضايي و ... بسياري را به سالن تئاتر شهر کشانده است .

براي اين نمايش که تا پايان مرداد روي صحنه است ،هر شب نه تنها تمام صندلي هاي سالن پر مي شود که تماشاگران در راه پله ميان صندلي ها هم مي نشينند و چند رديف جلوي صندلي ها روي زمين نيز. تماشاگران در طول نمايش با بازيگران نمايش همراه اند ، اگر چه نمايش پاياني تلخ دارد ، اما جا به جا با خنده و ابراز احساسات تماشاگران روبه رو مي شود . احمد مسجد جامعي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز که در آخرين روزهاي کاري اش به ديدن اين نمايش آمده بود ، با چنين وضعيتي روبه رو بود .

استقبال از تئاتر بيضايي ،دلايل مشخص و روشني داشت ، دلايلي که برخي منتقدان را خوش نمي آمد و آن را شعاري مي دانستند ، اما فنز چه دارد که اين همه تماشاگر را به سالن هاي فراموش شده تئاتر ايران کشانده است؟
فوري ترين پاسخ براي اين پرسش اشاره به نام بازيگران نمايش است: پرويز پرستويي بازيگر سرشناسي است که با بازي در فيلم هاي کمال تبريزي بخصوص "مارمولک "و " ليلي با من است "، به عنوان بازيگري برجسته که طنزي خاص دارد، شناخته شد و مورد توجه سينمادوستان ايراني واقع شد. به پرستويي بايد مهتاب نصيرپور را نيز افزود که پيش از اين بازي هاي درخشاني داشته است .این اولین حضور ترانه علي دوستي دختر حميد علي دوستي از فوتباليست هاي مطرح ايراني که پيش از اين در فيلم "من ترانه 15 سال دارم" در خشيد و توانست جايزه بهترين بازيگر جشنواره فجر را از آن خود کند ، در يک نمايش است . حبيب رضايي نيز که در فيلم هايي از حاتمي کيا ، ميرکريمي و ... بازي هايي درخشان ارائه کرده بود و احمد مهرانفر بازيگران اين نمایش اند . اين اسم ها براي هر فيلم يا نمايشي مي تواند تماشاگر جذب کند ؛ اما پيش از اين نيز ستاره هاي سينما در نمايش هاي ديگر هنرنمايي کرده اند ، اما با چنين استقبالي روبه رو نشده اند .

به اين دلايل بايد نام رحمانيان کارگردان اين نمايش را نيز افزود که به عنوان کارگرداني نو آور شناخته مي شود و بسياري از علاقه مندان حرفه اي تئاتر از کارهاي او نمي گذرند و هميشه در جشنواره هاي تئاتر از آثارش استقبال مي کنند .

نمايش دريك خانواده عشق فوتبال مي‌گذرد؛خانواده‌اي انگليسي كه تا حد مرگ طرفدار فوتبال‌اند و حاضرند به خاطر تيم مورد علاقه شان منچستر يونايتد، جان ديگران را بگيرند و خود نيز قرباني خشونت شوند ؛ اما اين همه داستان نيست و نقش محوري "فرانکي" که پرويز پرستويي نقشش را بازي مي کند ، به عنوان فردي مستبد و زورگو به نمايش، امکان معنا سازي و تاويل هاي مختلف را مي دهد .

"فرانکي شلتون "مرد زورگوي خانواده است که تلاش مي کند رئيس مطلق و حاكم مستبد خانه باشد و در اين زمينه از هيچ خشونتي دريغ نمي کند . زندگي و علايق همه اعضاي خانواده تحت تاثير خواسته هاي اوست و اوست که تصميم مي گيرد هر کس کجا باشد و از چه لذت ببرد و چه بکند . او در خانه چنان رفتار مي کند که حاکمي زورگو با رعايايش . او حاضر است هرکسي را براي طرفداري از تيمش قرباني کند . فرانكي نمي تواند آدم بي طرفي باشد و حتي در جاهايي که بايد بي طرف باشد ، نمي تواند بي طرفانه عمل کند . او گوينده اخبار هواشناسي راديو است ؛ اما آرزو دارد که بازي منچستر يونايتد را گزارش کند ، بالاخره به اين آرزويش مي رسد و پشت ميکروفون قرار مي گيرد ، اما هنوز مدت زيادي از بازي نگذشته بي طرفي اش را نقض مي کند و به طرفداري از تيم مورد علاقه اش شروع به فحاشي به تيم مقابل از راديو مي کند و هنوز مسابقه تمام نشده اين آرزوي ديرينش را خراب مي کند و با اين که رکورد خوبي از نظر تعداد به کار بردن کلمات در زمان مشخص دارد ، اخراج مي‌شود.

فرانکي به هيچ قاعده اي پايبند نيست و از هر روشي براي ابراز طرفداري از تيمش تلاش مي کند و ديگران را نيز به اين کار وا مي دارد . او پدر و مادرش را نيز به خاطر هواداري تيمش از دست داده است . پدر و مادر او هنگام مسافرت براي هواداري از تيم محبوبشان دچار حادثه شده و مرده اند .

خانواده شلتون گروهي به نام فنز تشکيل داده اند که نام آن از ابتداي اسم هريکي از آن ها گرفته شده است ؛ فرانکي ، اگنس ، نانسي و ساني . اين گروه به رهبري فرانکي هر کاري براي تيمش و در واقع خودش مي کند . او پيوسته يادآور مي شود که کساني را که با آن ها نيبستند بايد کشت و کلمه کشتن از زبان او نمي افتد و حتي وقتي که يکي از اعضاي گروه به خاطر اختلاف به طور موقت گروه را همراهي نمي کند همين لفظ درباره اش به کار مي رود. فعاليت آن ها منحصر به طرفداري نيست ، آن ها با رقيبان قرمز پوش هاي منچستر مي‌جنگند و رقيب را دشمن تلقي مي کنند .
رحمانيان در اين کار که در فضاي انگلستان مي گذرد ، ديکتاتور کوچک و خشني را به تصوير کشيده است که با توجه به فضاي سياسي ايران مي توان براي آن مابه ازاي بيروني تصور کرد . او البته با بردن داستانش به انگليس خواسته است از ساخته شدن چنين تصويري پيشگيري کند.

کارکرد استعاري نمايش يکي از مهم ترين دلايل جذابيت اين نمايش شده است ؛ نمايشي که به نظر منتقدان شعار نمي دهد اما به راحتي مي تواند يادآور فضايي باشد که ما را در برگرفته است . با اين همه اين نمايش به لحاظ هنري کاري محکم و بي عيب و نقص است ؛ با داستاني ساده و سر راست و بازي هايي درخشان .
نکته ديگري که در اين نمايش به چشم مي خورد رگه هايي از فمنيسم است که بيش تر بيننده را به ايران مي کشاند و به فضاي ايران . اگنس خواهر کوچک فرانکي که علاقه عجيبي به بازي فوتبال دارد و مي خواهد عضو تيم بانوان منچستر شود ، با مخالفت شديد فرانکي روبه رو مي شود و وقتي فرانکي در مي يابد که يواشکي به باشگاه مي رود ، شديدا کتک مي خورد . او حتي حاضر به ازدواج با خواستگاري لمپن و بد دهن مي شود به شرطي که با عضويتش در تيم فوتبال موافقت کند ، اما خواستگار سمج هم مي گويد :" مي خواي لخت بشي بري وسط و مردا داد بزنن اگي قربون قدت ؟" او بالاخره به اين کار تن مي دهد و آن دو. فرار مي کنند و اگي به تيم مورد علاقه اش مي پيوندد ، اما انگار کتک خوردن سهم اوست و همه زنان ، در دنيايي که ديکتاتور مستبدي چون فرانکي ساخته است .

از همين منظر فمنيستي شايد مظلوم ترين شخصيت نمايش، نانسي باشد ، همسر بيمار فرانکي که گوينده فال راديوست و با اين که هيچ علاقه اي به تماشاي فوتبال به سبک فرانکي ندارد ، تاريخ مجسم منچستر ، چنان با زندگي اش آميخته است که حوادث مستقل از هم معنايي ندارند . او به ناگزير به ورزشگاه مي رود و گاهي به خاطر اگي . او تجسم مظلوميت زني است که در سايه ديکتاتور زندگي مي کند ، اما بالاخره ديکتاتور را ترک مي کند ؛ پس از بيماري و درگيري با فرانکي که به طور اتفاقي به جام جهاني دست يافته و حاضر نيست آن را به تيم انگلستان برگرداند . او جام را به خانه آورده و آن را هديه‌اي از طرف خداوند مي‌داند. ساني هم به خاطر همين جام برادر را ترک مي گويد ، اما ترک گفتن او شکلي متفاوت دارد .

او که 30 سال سن دارد ، عقب ماندگي ذهني دارد ، اما وقتي دقيق تر مي شويم در مي يابيم بخشي از کند ذهني او به خاطر قرار گرفتن در مسيري است که به او تحميل شده است . او به دليل ناتواني در حفظ کردن تاريخ دقيق حوادث تيم منچستريونايتد براي شركت در آزمون و دريافت كارت عضويت طرفداران باشگاه، مدام از فرانکي كتك مي‌خورد. برادرش مدام به او يادآوري مي کند که روزي بايد کار بزرگ زندگي اش را بکند و منظورش البته قبولي در آزمون است ؛ اما ساني کار بزرگ زندگي اش را به گونه اي ديگر به پايان مي برد ، پاياني که با پايان زندگي اش همراه است . او شبي جام را دور از چشم برادر به سگ‌هاي پليس مي‌دهد و بعد در آغوش برادر مي ميرد و ديکتاتور تنها مي ماند که گويي تنهايي سرنوشت ديکتاتور هاست .

طنز تلخي که در اين نمايش موج مي زند با شيريني هايي که گاهي از ساني و گاهي از جي جي سر مي زند ، قابل تحمل مي شود و روزنه اي در فضاي تيره نمايش گشوده مي شود.

جي جي راننده بي سواد تاكسي است که روزي ساني را که مشکل پيدا کرده به خانه مي رساند و عاشق اگي مي شود ، عشقي تلخ که عشقي ديگر (عشق اگي به فوتبال ) را پشتوانه خود مي کند ؛ اما بازهم تغيير چنداني در زندگي اگي ايجاد نمي شود جز تغيير کسي که او را مي زند .

فنز طنزي است که پاياني تلخ دارد . ديکتاتور که تنها مانده است، به تنهايي زير تابلو فنز (پارچه اي که قبلا اعضاي گروه آن را روي سرشان بلند مي کردند ) مي رود و هيچ کس کنار او نيست . آيا تنهايي سرنوشت تمام ديکتاتور ها ست ؟

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه