|
|
|||
مساله قوميت و ناسيوناليسم پلوراليستيمهندس حسين شاه اويسي دير زماني نيست كه مساله قوميت موضوع روزنامه ها و رسانه ها شده است آنچه مرا بر آن داشت مطالب زير را بر روي كاغذ بياورم برخوردها و نقطه نظراتي است كه اين روزها در پاره اي جرايد با احساس مسئوليت نشر يافته است . در اين نوشتار و بررسي بسيار مجمل برآنم از زاويه اي ديگر, از نگاه ناسيوناليسم كثرت گرا به مساله مليت و قوميت در ايران بپردازم (كه اين روزها مطبوعات در راستاي تنوير افكار همگاني ميدان برخورد آرا مختلف در اين باره شده است .) با ديدي انتقادي و نو، نظريه ها، مفاهيم، و مولفه هاي ناسيوناليسم ايراني را به دقت مدنظر قرار داده تا بتوانيم در انتها در تبين تحـولات سياسـي كشورمـان به پاسخـي شـايسته برسـيم . از آنجا كه مشاركت و رقابت سياسي و دموكراسي نيازمند آموزش مدني و انتقال آگاهي ها و ديدگاهها به عامه مردم است و در سايه برخورد آرا موافق و مخالف, در جوامع نهادينه مي شود، از اينرو براي يافتن راهكاري علمي و دقيق، نخستين گام شنيدن سخن مخالف به دور از هرگونه تنگ نظري و يا يكسونگري است شوربختانه از ديرباز تصورات تهـي از بن پايه هاي خردمندانه و خردورزانه ي نابرابري نژادها و برتري يكي بر ديگري از انديشه هاي بسيار كهن و ر ايج در سير تاريخي انديشه هاي سياسي، اجتماعي بوده است، شگفت انگيز آنكه متفكري چون "ارسطو" برخي نژادها را ذاتاً سرور و برخي ديگر را ذاتاً برده مي پنداشته است . اينگونه انديشه ها و تلقي از نژادها و تبعيض قائل شدن ها و ندانم كاريهاي سلطه ورزانه، پي آمدهاي سياسي مهم و كشمش هاي پرشمار به همراه آورده است، چرا كه تسلط يك نژاد يا قوم بر دستگاه دولتي يك كشور در حمايت از يك قوم و رها كردن بقيه, سرچشمه نارضايتي و رنجش هاي قومي خواهد بود . ( بعنوان مثال برخورد پشتون هابا ساير قومهاي هزاره و تاجيك و ... در افغانستان ) تاريخ مي گويد : كشورهاي بزرگ همواره در برگيرنده قومها و نژادهاي گوناگون بوده اند از اينرو امروزه هم تمامي كشورهايي كه داراي گذشته امپراتوري بوده اند، داراي مجموعه اي از قومهاي گوناگون با فرهنگ هاي ويژه خود كه از همساني هايي هم برخوردارند, هستند، در چنين كشورهايي فقر اقتصادي و سركوب هاي سياسي، فرهنگي و اعمال تبعيض قومهاي مسلط بر اقليت، زمينه ي رودررويي هاي نژادي و قومي را فزوني بخشيده است كه منجر به نفاق بيشتر و نابودي هست و نيست ملت و يا مركزگريزي اقوام اقليت شده است . درست از اينروست كه با اينگونه رفتار, ديگر قومها را با دست خودمان مي گريزانيم . ( همچون ايرلند كه از سلطه انگليسي ها گريزان است ) عده اي برآنند كه شايد "بزرگترين ناقضين حقوق بشر دولت هاي متمركز استبدادي كه رياستي و با تكيه بر يك قوم يا گروه يا يك حزب اداره مي شده اند، هستند." فراواني ويژگي هاي قومها و با اندوه بسيار دقيق نبودن بسياري از آثار سبب مخدوش شدن مفهوم عام قوميت و مولفه هاي مربوط به آن شده است بطوريكه هارولد رابرت مي گويد : “در فرهنگي كه لبريز از بي دقتي است واژه قومي نيز بيش از هر چيز نادقيق است .” واژه قوميت به منظور اشاره به ويژگي گروه هاي ساكن در جامعه هاي به اصطلاح كثرت گرا به كار گرفته شده است، گروههايي كه از پاره اي لحاظ, فرهنگ، زبان يا ويژگيهاي فيزيكي با گروه هاي اكثريت كه در جامعه مسلط اند، متفاوت هستند . كه در بعضي از نوشته هاي منتشر شده به اشتباه و تلويحاً گروه هاي قومي را با ملت ها برابر دانسته اند . مهمترين علل بروز چنين مشكلاتي، از يكسوي نداشتن تعريفي دقيق از انسان جديد و ويژگي هاي آن واز ديگر سوي علل عقب ماندگي اجتماعي سياسي جوامع ما از سير تحولات انديشه در جهان پيشرفته است، پس براي آموختن علل اين عقب ماندگي كه بهتر است خوانده شود "عقب نگهداشتگي"، از تاريخ ايران و جهان بياموزيم و بيانديشيم كه هگل فيلسوف بزرگ آلمان گفت : “ آنچه معقول است، حق حيات مي يابد” وبايد باور كنيم كه “ در عصر حاضر انسان محكوم به آزادي است.” بايد بپذيريم كه نگاه انسان جديد به عالم و رفتار و واكنشهاي او از هر جهت عوض شده است . امروز ديگر اقتصاد معناي پيشين را نمي دهد ، نه دولت نه حكومت نه اخلاق هيچيك معناي پيشين خود را ندارد و شايد بتوان گفت قالب مانده و محتوا عوض شده است، ديگر انسان امروز تنها به تفسير جهان قانع نيست و خود را منفعل نمي داند و بر هر آنچه هست معترض است و بر اين باور است تا آنجا كه ممكن است بايد منشأ تغيير و تحول بود . در جهان جديد ، نبايد تفكر ما بر اساس اين هماني و تغيرناپذير باشد، چون جهان در تغيير و تحول است . “ تنها دو گروه نمي توانند افكار خود را عـوض كنند، ديوانگـان تيمـارستان و مـردگـان گـورستان ” ، مـا بـايد انديشه هايمان پا به پاي شيوه زندگي رشد و تكامل يابد . از آنجا كه انسان امروز منتقد، معترض و پر تلاش است از اينرو خواهان تغيير جهان است و فعال است نه منفعل، جوياي زندگي نه ياد مرگ، خواستار حقوق نه وظيفه، دوستدار دنيا نه تارك دنيا، بكار گيرنده عقل نه جبر است، از اينرو در جهان جديد سخن گفتن از حقوق انسان دلپسند و مقبول است چرا كه ما در دوراني زندگي مي كنيم كه انسانها طالب درك و كشف حقوق خود هستند، بطوريكه اگر به راستي بخواهيم سنجشي بين انسان گذشته و انسان امروز دست دهيم، مي توان گفت : انسان گذشته مجبور و مكلف بود , انسان امروز، انسان آزاد، محق و مختار است . “ويل دورانت” در تاريخ فلسفه درباره سير تحول فكري اروپا مي نويسد : “سرپوشي كه بر فكر اروپاي جوان سايه انداخته بود پس از هزار سال كنار رفت و علم پيشرفت كرد، فيلسوف انگليسي “بيكن” اعلام مي دارد : اروپا به سن بلوغ رسيده است با اين جمله اذهان را آماده كار و توليد ساخت . از اين تاريخ بايد آموخت در چنين فضايي است كه بزرگاني چون “ لوتر” بپا مي خيزند تا انديشه هاي جديد را تئوريزه كنند، تا به قرائت هاي نو حتي از كتاب مقدس دست يازند و ديگر به طبيعت به سان جيفه بي ارزش و ناپايدار ننگريستند، بلكه كار وتلاش و فراگيري و دريافت رموز طبيعت، نزديكي به خدا محسوب شد، در پي اين بيداري يا تجديد حيات بود كه ، جسورانه و پرافتخار پاي بر افلاك نهاد . اكنون هم جهان پيشرفته باز هم با سرعتي تحسين برانگيز و بي باكتر از همه زمانها به پيش مي تازد با اينهمه باز هم ورود هر كه را كه مهارتي ويژه دارد به كشورهاي خود، خـوش آمـد مـي گويند, ما پرورش مي دهيم آنها بهره برداري مي كنند تـا بـاز هـم بيشتر بيآموزند و بيشتر پيش روند . در اين زيـر سـاخت حـاصلخيز است كه نوابـغ مي آيند تا در ميدان حيات علمي جهان پيشرفته به مثابه قابله هايي عمل كنند تا آنچه را كه روح زمـان باردار آن است بيآفرينند . در چـنين فضـايي است كه فرزند زمـان خـويش “ دكـارت ” زاده مي شود و خرد را به تخت مي نشاند، “ ولتر” ارزش كار و كار كردن را تبيين مي كند . هگل، كانت، ماركس، شوپنهاور، نيچه، اگوست كنت و روسو ….. وارد اين فضاي فكري ساخته و پرداخته مي شوند، تا تمدن غرب را بنيان نهند و بر اين بسترفراهم آمده، خردگرايي، دانش، كار و آفرينش به هم گـره مي خـورند. به مـوازات ايـن سـير پيشـرفت در جهان، سرزمين ما ايران دوران انحطاط را پشت سر مي گذارد در حاليكه ما فرورفته در منقولات و سرگرم بخود و فقر، گرسنگي، قتل غارت ملت را تهديد ميكرد . در سينه تاريخ است، روزي ناپلئون به فتح عليشاه تذكر داد كه با انديشه قبيلگي نخواهد توانست زندگي در جهان امروز را ادامه دهد . ولي گوشي نبود بدهكار . اين دوران مصادف است با قرن نوزدهم، ايران در خواب ژرف به سر مي برد . از ضعف و بي خبري و بي لياقتي حاكمان ما، دولتهاي روس و انگليس قراردادهاي خفت بار نظامي، سياسي و اقتصادي به ملت ايران تحميل كردند، استانهاي شمالي فـراسوي ارس (آران و شروان) از ايـران جـدا مـي شوند، در هنگـامه اي اين چنين “قائم مقام ” به صدارت مي رسد مردي كه مشكلات زمان خود را به درستي مي شناسد و بر آنست ايران را نجات دهد، ولي روابط و مناسبات حاكم بر جامعه فاسدتر از آن بود كه برنامه هاي قائم مقام مقبول افتد . از ميانش برداشتند . و ميرزا آقاسي نالايق بي كفايت را بر مسندش نشاندند و جامعه را به وضعي كشاند كه مردم به علف خوردن روي آوردند تا اينكه “ اميركبير” بر مسند مي نشيند و در مدت كوتاه سه سال و دو ماه، اين دومين ستاره شب چند صد ساله ايران درخشيدن گرفت . امير كبير شجاع و آگاه در پاسداري از هويت ملي و استقلال سياسي ايران و مبارزه با فساد و اصلاحات سياسي منشأ خدمت شد، او را هم, چون استادش قائم مقام در حمام فين با توطئه سفلگان بيگانه پرست و شاه سست عنصر خاموش كردند و باين ترتيب دومين ستاره شب چند صد ساله ي اين سرزمين خاموش شد . اين زخم ها بايد چيزي را بما بيآموزاند، تا چه اندازه درست است اينكه: “جايي در زمان، ما ايستاديم و فاجعه رخ داد” . و اميركبير را خاموش كردند، “ غافل از اينكه خاموش كردن فرياد امير شايد آسان بود اما مبارزه حيات را چه كسي مانع تواند شد ؟” آيا جز فقر فرهنگي و استبدادزدگي مي توان عاملي بر اينهمه عقب ماندگي هايمان يافت ؟ اروپا رفت و ما ايستاديم ! چون جامعه توسعه نيافته بسياري از فضائل پلوراليسم را بر نمي تابد و كساني چون قائم مقام و اميركبير و محمد مصدق كه حاكميت ملي قانونمندي و تفكيك قوا را از اركان دموكراسي مي دانستند و به كثرت گرايي واقعي در انديشه و عمل باور داشتند حذف ميشوند . در اينجا بي رابطه نيست اگر با گريزي كوتاه به مفاهيمي از "پلوراليسم" يا كثرت گرايي اشاره كنم، آنگاه كه قدرت بسيار در يك جا جمع شود عدالت در او رنگ مي بازد، يعني عدالت و قدرت آشتي ناپذيرند نگاهي به تاريخ استبداد و امپرياليسم گواهيست بر اين مدعا . اگر قدرت در يك طبقه يا قوم و دسته حتي اگر اكثريت عددي هم داشته باشند جمع شود فساد انگيز است. از اين ديدگاه است كه جهان، جهان كثرت است و بايد ملتها و دولتها و دينها و فرهنگها، دركهاي متنوع و متكثر داشته باشند چون مقتضاي طبيعي انديشه انسان است، و در اين صورت است كه وحدت بصورت واقعي نمود مي يابد اگر وجود فرقه هاي گوناگون اسلامي شيعه و سني را (كه بخشي از مشكل قوميتهاي ما را شامل ميشود) طبيعي بدانيم و آنرا بپذيريم . (آنگونه كه جناب مولانا مي فرمايد : “ از نظر گاه است اي مغز وجود اختلاف مومن و گبر و جهود”مي فرمايد : اختلاف اين سه دين بزرگ اختلاف حق و باطل نيست بلكه اختلاف ديدگاه است) . و اگر هر كدام يكديگر را جهنمي ندانيم و با اندوه تا آنجا پيش نرويم كه به هنگام نام بردن از بزرگان طرف مقابل درود و رحمت لفظي هم از خدا برايشان نخواهيم ولي در دنيا به مصلحت با هم صلح كنيم و در ظاهر دشمني نورزيم و بگوئيم "( شيعه و سني فرقي ندارد!؟)" ولي در واقع حقوق پيروان آن آنگونه كه بايد رعايت نشود . چنين وحدت ظاهريي, آتش بسي ناپايدار است . مگر شيعيان و سنيان ، كم در تخطئه ي يكديگر كتاب نوشته اند ؟ ( اين امر البته در تمام اديان نيز مصداق دارد ) اگر اين كثرت به وحدت رسيدني بود ، تا كنون رسيده بود . اين سخن نه از سر احساس كه از روي خرد ، منطق و عشق به يگانگي قومها, عشق به ايران است . بايد آتش بس داد به اينگونه تبعيض ها و خود برتربيني ها ولي نه آتش بسي از سر يـأس و حسـرت ، درد و تـرس و تأسف، بلكه آتش بسـي از سـر درك تـازه از مـاهيت ايـن تبعيض هـا، آتش بسي از سر قبول و باور راستين به كثرت ، همچون كثرت قومها ، رنگها ، انديشه ها و بينش ها . بايد پذيرفت كه تفاوت مذهب مثلاً شيعه و سني دو پاسخ به دعوت پيامبر بزرگ اسلام كه درود خداي بر او باد و لازمه بسط تاريخي اسلامند ، نه محصول توطئه اين و آن، بيش از اين برسر اين گونه تبعيض ها نزاع كردن و اصرار كردن، هست و نيست مان بر بادست و نا رواست، روزي شايد ايندو لازمه ي هويت سيال مسلمانان بودند ولي امروز با اندوه نشان هويتي ركود يافته و متفرق است . بگذريم كه ثواب و عقاب را هم به خداوند بايد واگذارد، كه خداوند به ايمانهاي راستين, خود پاداش مي دهد و اوست بر همه اعمال ما آگاه. در گذريم از اين قال كه حقيقت در انحصار هيچ كس نيست و قرائت هاي گوناگون از حقيقت به معناي بي اعتقادي به حقيقت نيست . بگذريم ، شنيده بودم در ژاپن و به هنگام انقلاب "ميجي" از شعاري پيروي كردند كه گويا از امير كبير بوده است باين مضمون : "اگر ميوه يكساله مي خواهيد ، گندم بكاريد اگر ميوه ده ساله مي خواهيد ، درخت بكاريد اگر ميوه صد ساله مي خواهيد ، انسان تربيت كنيد" آنها از امير ما آموختند و عمل كردند و ما نه تنها از او نياموختيم، رگش را نيز زديم و به فراموشي اش سپارديم، چرا كه جهل و فقر فرهنگي در جامعه اي كه از حاكميت مردم خبري نيست، چنين فجايعي را باعث مي شود، پس از امير كبير، دولتهاي وابسته يكي پس از ديگري بر مسند كار گمارده شدند كه يا تحت حمايه انگليس و يا روس بودند . اواخر عمر قاجار در جهان و ايران تحولات بزرگي رخ مي دهد و جامعه ايراني آرام آرام از خواب غفلت چشم مي گشايد و واكنش خود را در قالب خيزش مشروطه خواهي بروز مي دهد . روشنفكران به نقد حاكميت مي پردازند كه از سوي حاكميت قابل تحمل نيست، غرب زدگي مطرح مي شود، ماركسيسم بروز مي كند، افكار ميهني و آزادي خواهي و استقلال طلبي كه از دوره خيزش مشروطيت مطرح شده بود، پاي مي گيرد و زندانها آرام آرام خانه دوم روشنفكران و آزاديخواهان و اربابان انديشه از همه گروهها مي شود و دموكراسي كه چيزي جز نقد پذيري قدرت و اگر دقيقتر بگوييم توزيع ثروت، قدرت , معرفت و امكانات است، ممنوع مي شود . پس از علل عقب ماندگي ميتوان به نقد ناپذيري حاكميت اشاره كرد . دوره بعد زمان “ دكتر مصدق ” است به واقع بزرگ مردي از تبار اميركبير و قائم مقام شرايط و زمينه مساعدي را ايجاد مي كند تا يك بار ديگر عنوان "ملت" را به مردم محروم باز گرداند و بواقع حاكميت ملي مستقر گردد او نيز در اين سرزمين استبداد زده، شوربختانه با تباني قدرتهاي بزرگ و استبداد داخلي وابسته به زير كشيده شد به اين ترتيب استبداد رياستي و امپرياليستها سومين ستاره درخشان شب چند صد ساله ايران را بر نتافتند، چون خودكامه و استبداد وابسته تاب آزادي, حاكميت مردمي ، چند صدايي و تحمل فكر مخالف را ندارد، پس نفاق و جهل و تبعيض كه ثمره استبداد است از بن پايه هاي از رشد ماندگي ما است و براي ملت آگاه آنقدر كه آزادي ضروري است درد نان عمده نيست كما اينكه در مشروطه هم شعار اصلي، زنده باد آزادي و مرگ بر ديكتاتوري بود . پس نخستين گام در جبران عقب ماندگي هايمان استقرار آزادي و حكومت مردم سالار بر اساس خرد جمعي است . “ مبادا انديشه را با شمشير تعصب در پاي سليقه ها ذبح كنيم ”. پاره اي از نظريه پردازان عناصر تشكيل دهنده "ملت" را در اجزاء مختلفي چون وجود يك سازمان سياسي واحد، فرهنگ و زبان مشترك، پيشينيه تاريخي مشترك و غيره جستجو كرده اند . عده اي "ملت" را مجموعه ي افرادي مي دانند كه تحت حكومت يك قانون به سر مي برند، ، اينان بر اين باورند مجموعه كساني كه در درون نظم سياسي والاتري از قوم و قبيله مي زيند، يك ملت هستند . گروهي, مي گويند براي تكوين هويت ملي، ويژگي هاي فرهنگي لازم است، اما هويت ملي را فراتر از هويت قـومـي ـ فـرهنگي دانسته و وجود چندين قـوميت در درون يك دولت را مانع تشكيل هويت ملي نمي دانند . “ ارنست رنان ” عامل تكوين هويت ملي را داشتن تاريخ مشتركي از دردها و رنج هاي همگاني و خاطرات مشترك تاريخي مي داند . او“ شرط عمده تكوين هويت ملي را در پيدايش اراده با هم زيستن مي داند” و چه وقت اين اراده در ميان اقوام يك ملت متجلي مي شود , آنگاه كه تبعيض و نا برابري در ميان اجزا آن ملت از بين رفته باشد تا نيروي واگرايي اگر هم موجود باشد به جاذبه همگرايي بدل شده و ملت همبسته گردد . در اين صورت ملت را مي توان همچون موزاييكي كه از اجزاء متشكله گوناگونان تشكيل شده كه در رابطه اكمال متقابل با يكديگر قرار گرفته و هويت همبسته و يگانه يي را ارائه ميدهند،دانست، بطوريكه رابطه اين اجزا و نيازهاي آنها از سوي ساير اجزاء بر اساس ضرورت و نياز هر يك برآورده ميشود، در اينصورت گذشت زمان و سابقه تاريخي مشترك آنها نيز بيشتر در همگرايي ملت اثر داشته و درصد ادغام پذيري عناصر تشكيل دهنده ملت رابالا برده و چنين مجموعه اي تا مرز جدا ناشدن از يكديگر به رغم “ تبر تقسيم هاي استعماري ” ، به عنوان يك ملت يكپارچه، يگانه، پويا ، زنده و زايا در عين گونه گوني عناصرش تجلي مي يابد . شوربختانه در پايه ريزي دموكراسي بخاطر برداشتهاي نادرست و تفاسير به راي از واژه برابري و عدالت هرگز موفق نبوده ايم، دموكراسي با نابرابري هاي حقوقي و سياسي سازش ندارد و انسانها در ديدگاه ناسيوناليسم پلورالي به حكم انسانيت خود با هم برابرند و بر يكديگر برتري ندارند و نگاه كثرت گرايانه نيز به مقوله برابري مستلزم عدم تبعيض بين افراد از همه نوع به ويژه از نظر نژاد، قوميت، جنسيت، مذهب و عقيده سياسي و غيره است پس هرگز نمي توان با وجود نابرابريهاي مدني در يك مجموعه از دموكراسي سخن گفت و بدانيم با زير پاي نهادن اصل برابري ، در راه تحكيم پايه هاي استبدادي گام برخواهيم داشت، و برابري در پديده هاي اجتماعي و انساني به معناي بخش كردن مساوي آنچه داريم نيست، بلكه بر اساس نياز و ضرورت, توزيع كردن است، از خود كاستن و به ديگري دادن است تا نيازهاي جامعه در كليت برطرف شود و به تعادل برسد. از ديدگاه سياسي و حقوقي حاكميت به معناي بالاترين اقتدار در دولت هاست، پس حاكم كسي يا نهادي است كه دستي بالاي دست او نيست از اين نظر حاكميت در دموكراسي ها از آن پارلمان است پس به اين ترتيب دستي بالاي دست پارلمان نبايد وجود داشته باشد بايد ميزان راي ملت باشد از اينروست كه از مهمترين اصول حاكم بر دموكراسي همانا حاكميت ملي است و اين امر در دموكراسي هاي راستين جهان نهادينه شده و جزيي از ناخودآگاه نظام سياسي است . “ سيسرون ” جمله اي دارد كه “ حفظ حقوق مردم بالاترين و عاليترين قانون است .” دو گروه از نظريه پردازان از ديدگاه گوناگون به دموكراسي نظر انداخته اند: يكم، گروهي كه بر آزادي فردي، مشاركت همگاني در سياست، و حكومت اكثريت پاي مي فشارند بر اين باورند كه اكثريت اشتباه نمي كند و مهمترين ابزار بهره برداري از دموكراسي را مراجعه به آراي همگاني و انتخابي بودن مناصب مي داند . دوم، جماعت ديگري هستند كه احتمال پيدايش استبداد اكثريت را دور از ذهن نمي دانند كه منجر به سركوب اقليت هاي فكري و قومي و در نتيجه گرايش به تندروي ها مي شود . اينان بر اين باورند در اكثريت هاي عددي امكان ظهور حكومتهاي خودكامه ـ به نام به اصطلاح اراده عمومي (همچون فرانكو، موسوليني، پل پوت،استالين و امثال آنها ) ـ وجود دارد و در نتيجه براي از بين رفتن قانون نگران هستند . از اينرو قدرت را بهر روي خطرناك مي دانند و بايد قدرت از راه قانون محدود، توزيع و قانونمند شود، از اين ديدگاه گوهر دموكراسي را بايد در جهان امروز نه در حكومت اكثريت مردم بلكه در حكومت و رقابت چندين گروه برگزيده يافت . اما پلوراليستها يا تكثرگرايان بر كثرت گروه هاي قدرت در دموكراسي و تمايل قدرت سياسي به پراكندگي تاكيد مي گذارند . پس مساله بنيادين در دموكراسي هاي امروز، نه تنها آزادي فرد بلكه تعادل ميان گروهها، حزب ها، قومها و نيروهاي سياسي است تا با كسب سرچشمه هاي قدرت، پراكنده شوند و زمينه هاي سالم رقابت ميان نيروهاي سياسي سازمان يافته فراهم گردد . در اينصورت در چنين ساختار پلوراليستي قدرت، دولت نيز از فشارها و خواستهاي افراطي يك گروه با يك نيروي سياسي يا يك قوم در امان خواهد بود و در نتيجه سياست نيز به تعادل مي رسد .دموكراسي بدون اقليت و بدون مخالفان و به رسميت نشناختن آنها دموكراسي نيست . هر چند هر يك از قومهاي ايراني, بدون وجود ديگري خود اقليت است، به اين معناست كه كشور ما كشور اقليت هاست . “ تافلر” بر اين باور است: در جهان امروز نمي توان تمامي قدرت را در يك جا متمركز كرد حتي نبايد تسليم سياستهاي عوام و حكومتهاي مبتني بر اكثريت عددي بود. نخبگان راستين گروههاي اجتماعي در سراسر ايران با همبستگي كامل راه را خواهند يافت و از سويي بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه خودشيفتگي از سوي هر جريان يا گروه يا جمعيت يا قومي و اصرار بر برتري آن انسان و مجموعه گروه و قوم را به مسيري مي برد كه ناچار از رويارويي با حقوق بشر، مصالح ملي و تمامي قومهاي ديگر خواهد شد . و اين آغاز بازي خواهد بود كه در نهايت بازنده اصلي آن خود و ملت كهن و با فرهنگ ايران خواهد بود . ايران سرزمين ما كشور اقليتهاست .موضعگيري هاي تند، خام و نه سنجيده ايجاد شكاف در ملت و حميت ملي، يگانگي و هويت ملي مي كند و ما را به ناكجا آباد مي برد . از سويي چه گاه و در چه تاريخي و به چه دليلي ثابت شده است، كردان غيور اين پاسداران راستين مرز و بوم ايران يا هم ميهنان آذري اين بنيان گذاران مشروطه خواهي يا هم ميهنان بلوچ و يا ايرانيان عرب زبان يا هم وطنان مسيحي كمتر از ديگر قومها در راه پاسداري از مام ميهن بزرگ خود كمتر جانفشانی کرده اند ؟ از زمزمه هاي شوم بيگانه بگذريم كه ژاژخايي آنها تاريخي 100 - 150 ساله دارد . بي مناسبت نيست اگر از ايراندوستان راستين اشاراتي را متذكر شوم : ” تجربه هاي گذشته نشان داده است كه كردستان همواره ايراني بوده و ايراني باقي خواهد ماند و خواست مردم كرد نيز جز اين نيست .”(داريوش فروهر) شهيد شيخ محمد خياباني مي گويد : امثال بزرگ و كوچك كاوه ها از شمال و جنوب و شرق و غرب ايران برخاسته اند و ايران عزيز موطن مقدس همه آنان است . يا “ امير توكل كامبوزيا بلوچ ” مي گويد : “ اگر شما فرهنگ زبان پهلوي را مقابل يك بلوچ بگشائيد و واژه هايي از هر صفحه آن پيدا كرده و به او بگوئيد، او خواهد گفت آقا زبان پهلوي يعني زبان بلوچي .” “ شادروان محمد حسين شهريار” شاعر نامدار و بزرگ ايران مي گويد : “ تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو پور ايرانند و پاك آيين نژاد آريان ” يا “ نظامي گنجوي ” سخن سراي نامي ايران مي گويد : “ همه عالم تن است و ايران دل نيست گوينده زين قياس خجل ” يا “ ستارخان سردار ملي” مي گويد : “من مي خواهم هفت اقليم به زير بيرق ايران باشد ، چگونه پناهنده قنسول روس شوم؟ “ و“ عبدالرحيم طالبوف ” انديشه خود را اينگونه بيان مي كند : “ وطنم ايران زمين است و ما ايراني ها ضمن هزار بدبختي ديگر، از محنت مقدسه وطن يكي بيگانه شده ايم، بايد بفهميم اين وطن كه وظيفه ما در حفظ او و ترقي او هر نوع فداكاري و جانسپاري است، ايران است .” ماندگاري و سربلندي ايران تنها از رهگذر وجود حسن نيت دوسويه ميان قومهاي ايراني و گروههاي اجتماعي و همبستگي آنها در عين كثرت است و رسيدگي به حقوق مشروع تمام قومهاست و با توجه نكردن به اين مهم و يا سعي در انكار هر يك خطر جدي بود و نبود كل مجموعه را در پي خواهد داشت، بايد به اين باور كثرت گرايانه برسيم كه ايران به راستي زماني سراي واقعي ماست كه در آن همه با هم فارس، كرد، آذري، بلوچ، تركمن، عرب و … دست در دست هم در راه سربلندي تك تكمان و در نهايت ايرانمان گام برداريم و تبعيض ها را به دور اندازيم و چشم را به راستي بشوئيم و هر كدام در راه باروري هر چه بيشتر فرهنگ ملي ايران زمين بگوشيم و براي خود حق ويژه بيش از ديگران قائل نشويم امروزه طراحان تئوريهاي دموكراسي بر اين باورند پاره اي از معضلات اجتماعي كه به سامان نرسيده، جامعه سياسي و دولت را به چالش خواهد كشيد و از اينرو براي برطرف كردن اينگونه نقيصه ها در برنامه كار دولتها بايد از اصل ضرورت و نياز پيروي شود . ما بايد از رنجي كه از درد مشتركمان مي بريم با هم بگوئيم و به دفاع از حقوق ناديده شده ي ملت از تبعيض هاي روا رفته به اقوام بگوئيم سرهايمان را روي شانه ديگري گذاريم و زير گوش يكديگر از رنجي كه برده ايم نجوا كنيم و در رفع منطقي آن بكوشيم تا هر چه بيشتر يگانه شويم, يك عمر آدرس اشتباه رفته ايم، دريابيم چه كساني اين ظلم ها را بر اقوام, با شدت و ضعف اعمال كرده اند و اين اختلاف از كدامين سوي ساطع مي شود ؟ آيا بزرگترين ناقضين حقوق بشر و بي توجهان به حقوق قومها و انسانها دولت هاي خودكامه در درازاي تاريخ نبوده اند ؟ پس بيائيد گناه تمامي عقب ماندگي ها، ستمها و ظلم ها ، تبعيض ها را بي كم و كاست به گردن ديگر قومها نگذاريم و علت العلل را به فراموشي نسپاريم و آدرس را دوباره و هزارباره به اشتباه نرويم . اينگونه اتهام ها به هم ميهنان آيا آبي نيست به آسياب سوءاستفاده كنندگان و بهره برداران از تفرقه قومها ريخته مي شود ؟ هشداريم اگر حاكميت راستين ملي و بر اساس خواست و اراده ملي اجرا نشود و تحت كنترل ملت نباشد, حقوق قومها ، حاكميت ملت و دموكراسي آرزوي دست نايافتني و نقض حقوق بشر و قومها دغدغه همه گاه ما خواهد بود و ما در عين بي خبري همچنان سرگرم به محكوم كردن يكديگر مشغول خواهيم بود . به قول“ پروانه فروهر” : "بيائيم گله هايمان را براي زمان ديگري بگذاريم، هويتمان، نياخاك ورجاوندمان، گهواره و گورمان، ايران عزيزمان روزگار سختي را مي گذراند ."فكر اساسي بايد كرد . بيائيم دردهاي مشتركمان را كه كم نيستند با هم در ميان گذاريم و بي توجه از كنار آن نگذريم با شركت تمامي ايرانيان در جاي جاي ميهن در درون و برون مرزها مرهم دردمان باشيم تا در سراسر وطن بدون هرگونه تبعيض قومي، جنسي و فرهنگي از كرد، آذري، فارس، تركمن، بلوچ، گيلك، لر و عرب … با هم سرود آزادي ، آزادگي، يگانگي و احقاق حقوق سردهيم, آنگاه كه ملتي به بازشناسي هويت خود علاقه نشان دهد, ماندگاري و تمدن سازي تاريخي خود را تداوم بخشيده است و در واقع استقلال، آزادي شكوفايي و عظمت يك كشور در مناسبات بين المللي به اتخاذ راهبردهاي مناسب در ميدان هاي ملي بستگي دارد . براي نيل به جنين شرايطي دو نكته قابل تامل و تفكر است . الف : چه نبايد كرد ؟ ب : چه بايد كرد ؟ آنچه نبايد كرد اينكه, استفاده ابزاري از قوميت كه مدت هاست توسط شمار اندكي از نخبگان قومي و غير قومي در دستور كار است, متوقف شود . اين گونه نخبگان هر كدام بعضاَ ( از هر دو گروه ) در صدد دستيابي به هدف ها و برنامه هاي خود هستند , نه رفع تبعيض ها . پس آنچه از اهميت ويژه برخوردار است , اينكه نبايد , قوميت به مثابه ابزاري در دست نخبگان و يا گروهها و يا روشنفكران در راستاي مصلحت سياسي خود به كار گرفته شود , از اينرو بايد در آرامش كامل بدور از خشونت به بررسي كامل , در نتيجه رسيدن به رهيافت دقيقي در جهت برطرف كردن هرگونه تبعيض جنسي و قومي اقدام شود. چه بايد كرد ؟ براي دريافت پاسخي درخور به اين پرسش لازم است نيم نگاهي گذرا به انواع حكومتها يا شيوه هاي اداره جوامع انداخت كه از يك سوي با شرايط سياسي ، اجتماعي كشورهاي چون ما تطبيق داشته باشد و از ديگر سوي برآورنده نيازها و ضرورتهاي اينگونه جوامع باشد . اين امر را در كليت مي توان به دو گروه بخش كرد نخست حكومت هاي فدرالي و دوم حكومت هاي پلورالي قانونمند . حكومت فدرالي مناسب است در سرزمين هايي مستقر گردد كه وابستگي هاي قومي و نژادي در يك واحد از آن سرزمين نسبت به واحدهاي ديگر همان سرزمين, چشم گير باشد . به عبارت ديگر حكومت فدراتيو براي كشورهايي مناسب است كه تفاوت هاي قومي و فرهنگي برجسته در هر واحد تشكيلاتي آن نسبت به واحد ديگر وجود دارند . براي مثال آيا انديشيده ايد كه اگر حكومت فدراتيو تشكيل شود، بخش هاي فدرال آن ، كه فرهنگ جدا دارند كدام خواهند بود ؟ بهررو پرسش هاي بي شماري وجود دارد كه پاسخي براي آنها بايد يافت, و تجربه جوامع فدرال بدون توجه به شرايط آنها پاسخي است درخور. دوّم، حكومت هاي پلورالي قانونمند . در دنياي امروز ديدگاهي بطور رسمي مطرح شده است كه آنرا پلوراليسم يا كثرت گرايي گويند . حكومت بر پايه كثرت گرايي در سرزميني قابل استقرار است كه با وجود تفاوتهاي فرهنگي، نژادي، قومي و مذهبي بعلت وجود عواملي نظير تاريخ، درد مشترك و احساس همبستگي از يكپارچگي ملي كم نظيري برخوردار هستند . از اينرو انديشه پلورالي قانونمند و متمركز تنها راه حل توسعه فرهنگي سياسي و اقتصادي در كمال يگانگي و يكپارچگي ملي كشور است، اما اين انديشه حكومت پلورالي قانونمند متمركز چگونه پديده ايست ؟ آنگاه كه از حكومت متمركز سخن به ميان مي آيد، منظورم حكومت قانون است ولي بايد ديد قانون مشروعيت خود را از چه مي گيرد ؟ آيا هر قانوني مشروع است ؟ آيا حكومت مركزي مقتدر با اعمال هر قانوني مشروعيت داخلي و بين المللي خواهد يافت ؟ آنهم در سرزميني كه از نظر قومي، مذهبي اهميت ويژه اي دارد با توجه به اينكه از بن پايه ترين ويژگي هاي جامعه مدني در نظامي پلوراليستي جدي گرفتن و توجه كامل به حقوق تمامي افراد، بدور از نسبت هاي خويشاوندي، مذهبي، زباني، فكري و طبقاتي است. از آنجا كه انسان آزاد و مختار است بايد از تمامي حقوق برخوردار باشد، و از طريق مسالمت آميز و به دور از هر گونه خشونت در ميدان رقابت حكومتي تاثيرگذار باشند . بحث اصلي از اين نكته آغاز مي شود، كه به ويژگيهاي فراواني قومي، مذهبي و فرهنگي جامعه توجه كنيم و براي رشد و توسعه كشور, از يك سوي حفظ يكپارچگي جامعه و از ديگر سوي, حفظ حقوق گروههاي قومي، سياسي و فرهنگي لازم وضروري است و آنچه بسيار مهم است اينكه باور كنيم، اقليتهاي قومي تمايل به جدايي از كشور را ندارند، بلكه ميزان وفاداري اقليتها به دولت هاي مركزي بسته به ميزان سلطه جويي و عدم توجه دولت مركزي به اين اقوام شكل گرفته و مي گيرد . در جوامعي چون كشور ما بايد نقش گروههاي اقليت را در حاكميت تامين كرد، با بررسي نقش گروههاي اجتماعي در مي يابيم كه فارس، آذري با مذهب شيعي در عرصه حكومت فعالند ولي از كرد، تركمن و بلوچ به ويژه اگر اهل سنت باشند خبري نيست در حاليكه مي بايد، آنان و ساير قومها نيز از طريق سازمانها و تشكيلات خود در عرصه حكومت و نظارت اثر گذار باشند تا اين احساس در آنها بوجـود نيايد كه حـكـومت مـركـزي آنها را تشـويـق به جـدا داشتن خود از بقيه ميهـن مي نمايد . اگر دقت كرده و موشكافانه مسائل قوميت ها را مدنظر قرار دهيم، در خواهيم يافت كه عامل وزمينه بوجود آوردنده اين نارضايتي و احساس دوگانگي و خود را جدا دانستن قومها، سياستها و رفتار دوگانه حاكميت هاي مركز نشين بوده است, بگذريم در سرزميني چون ايران با تاريخ سياسي پرسابقه و پيوند چندين هزار ساله، يكپارچگي كم نظيري وجود دارد از اينرو حكومت پلورالي بهترين پاسخ براي بقا و تداوم ناسيوناليسم ايراني و توسعه و رشد جامعه ايران است . حال در این فراگرد ، دو دغدغه از دو سوي وجود دارد: يكم، دغدغه يكپارچگي و همبستگي كه در ميان گروههاي اكثريت قابل رويت است . دوم، دغدغـه ناديـده انگـاشتن حـقوق اقليت هـا كـه در ميان قـومهـاي كـرد، بلوچ، عـرب و آذري بچشم مي خورد . البته هر دو دغدغه, گاهي ريشه در واقعيت هاي تاريخي دارد، چرا كه از يكسوي گروههاي اقليت با واقعيت فقر، سطح پايين زندگي و تبعيض سياسي ـ اجتماعي به مراتب بيشتر دست به گريبانند و از ديگر سوي هرگاه دولتهاي مركزي ضعيف ميشوند منازعات قومي آغاز مي شود و تجربه تاريخي نشان داده است عده اي بسیار اندک از اين فرصت ها سوءاستفاده كرده وبا دادن شعارها و اقدامات در جهت تجزيه گام برداشته اند، كه همواره به زيان قومها بوده، گرچه ظاهري عوامفريبانه نيز داشته است . متاسفانه امروزه دراين برخورد دو تلقي از سوي دو گروه وجود دارد كه با نگاههاي متفاوت به اين امر مي نگرند . يكدسته حفظ يكپارچگي ملي و سركوب حـقوق اقليتها را در دستور دارند كـه از ويژگـي پلوراليستي و قـانوني بودن حكــومت غـفلت مي كنند . دسته دوم كه طرفدار حقوق اقليتها هستند بدون توجه به ضرورت حكومت مركزي تنها به خود مختاري پافشاري مي كنند. در حاليكه شفاف ترين راه براي بقاي ايران و تداوم حيات ملي و آزادي و استقلال همراه با امنيت و توسعه اقليتها, راهبردهاي پلوراليستي است . هويت ملي ايران يعني هر فرد ايراني دريابد كه انسان است و همچون ساير انسانها داراي حقوق و وظايف مشخص و بداند كه ايراني است آنهم با ويژگي متنوع فرهنگي … و احساس كند در چارچوب سرزمين و حكومت ايران زندگي مي كند و در تعيين مقدرات آن نقش دارد . مشكل تاريخي قومهاي ايراني را در فقدان حكومت هاي قانوني و كثرت گرا بايد جستجو كرد نه در تبعيض قومي، مذهبي و يا حتي نبود حكومتهاي فدرالي . (تجربه تاريخي بلوك شرق كه بر اين باور بودند, مشكل تنوع اقوام رابا استقرار حكومت فدرال حل كرده اند؟!! ديديم؟!!) . يا در كشور شوروي سابق براي اداره 100 قوم 15 جمهوري و 20 خودمختاري سامان داده شده آنهم با سلطه همه جانبه كمونيسم در قرن بيستم با اينهمه بيش از 70 سال نپاييد و مشاهده كرديم كه جنگ هويت ها چه بر سر قومهاي اقليت آورد و فراموش نكنيم فاجعه جنگهاي قومي را در بالكان كه به شيوه فدرالي اداره ميشدند (تاريخ براي درس گرفتن است) آنها را فراموش نكنيم و بدانيم در كشورهاي بالكان نه تنها حق تعيين سرنوشت كه حق زندگي هم با مرگ و تهديد روبرو شده است . از واقعيتهاي ايران و جهان درس بگيريم و هم چنان اسير تفسيرهاي ايدئولوژيك و فرماليستي نباشيم و بر آتش كوره برتري هويتها ندميم و يا با تمسك به حكومتهاي افراطي،راه را بر ايجاد حكومتهاي پلوراليستي قانونمند متمركز نبنديم. نخستين پيش زمينه تحقق جامعه مدني تكثرگرا داشتن حق انتخاب براي همه ساكنان ميهن است، پس قوم گرايي افراطي اقليتها و قوم گرايي افراطي اكثريتهاي عددي ، نتيجه اي جز دميدن بر آتش جنگ هويتها، ندارد و اين بزرگترين مانعي است كه جريان حركت جامعه را از قوم مداري به سوي انسان مداري كه لازمه تحقق جامعه مدني است ، مختل كرده و انديشه ناسيوناليسم پلوراليستي را مورد ترديد جدي قرار ميدهد و در نتيجه انديشه ي مدارا ، تحمل و گذشت را كه از ويژگيهاي انديشه و عرفان ايراني است ، تبديل به خشونت و بحران زايي مي كند . با افسوس فراوان در يكصد سال اخير غير از دوره كوتاه دولت ملي و قانوني "دكتر مصدق" هيچ تلاش مشخصي توسط شخصيتها و گروههاي سياسي جهت برقراري دولتي پلورال قانون مدار صورت نگرفت . مصدق تلاش كرد نظام سياسي ايران را بدون تعلقات قومي و مذهبي مستقر سازد و اينكه پس از سالها، مصدق همچنان در وجدان جمعي ايرانيان حضور دارد، نشانه آرزوي شيوه سياستي پلورال قانون مدار، متمركز و مبتني بر حقوق بشراست . در اينصورت پلوراليسم به معناي واقعي آن، وجود حزبها و گروهها و قومها در حاكميت است، بطوريكه احتمال دست به دست شدن قدرت سياسي ميان آنها وجود نداشته باشد . تنوع و تكثر منابع قدرت فرض اصلي ديدگاه پلوراليستي است و از آنجا كه قدرت سياسي فرآيند پايان ناپذير, رقابت و سازش ميان نيروهاي مختلفي است كه نماينده ي علايق و منافع اجتماعي اقتصادي گوناگون گروههاي صنعتي، تجاري ، مذهبي، قومي و غيره هستند و حقوق يكايك مردم در نظر خواهد بود و از اينرو ست ناسيوناليسم پلورالي بعنوان مناسبترين راهكار مشكل قومي و ملي ايران مطرح مي شود . مهندس حسين شاه اويسي تهران 20 ارديبهشت 1384
|
||||
|