|
|
|||
سوال بی جا و پاسخ ماسه شنبه، ۷ تیرماه ۱۳۸۴
آقایی که ما هر روز صبح از ایشان روزنامه می گیریم و ایشان هر روز صبح
کنکاش می کند تا مخ ما را بزند و مغز ما رو َاروِت کتنند و افکار ما را انشا
کنند ، فرمودند : " انتخابات را چه دیدید؟" عرض کردیم:"انتخابات را انتخابات دیدیم." فرمودند: " منظور این است که انتخابات را چگونه دیدید ؟" عرض کردیم:"انتخابات را همانگونه که بود دیدیم." فرمودند : نسبتا چطور بود ؟
عذض کردیم : نسبتا همانطور بود که بود فرمودند با این کمالاتی که شما دارید ، حدس می زنید که با این انتخابات ، آینده به کجا می رسد ؟" فرمودند: " پیچیده می گویید و ما حرف های شما را خوب حالی نمی شویم." عرض کردیم:" می توانیم برای شما مثالی بزنیم که موضوع را حالی تر بشوید." فرمودند:"بزنید" عرض کردیم:"دوست ما خوش غذا بود. می گفتند چه می خوری ؟ می گفت : برنج مغز پخت. برنج مغز پخت برایش آماده می کردم. لقمه آخر را می خورد، می گفت: َاه شفته است. قابل خوردن نیست!یک روز غذا را که آماده کردند ، گفتند : صبر کن برادر ! این طوری معامله مان نمی شود. اول تست کن، اگر قابل خوردن نیست ، همین حالا اعلام کن که بعدا دیگر غرغر نباشد. دوست ، قاب پلو را پیش کشید و آستین را بالا زد و گفت: قبل از خوردن هیچ معلوم نمی شود که شقته است یا نه !" آن آقا قصه ما را با دقت گوش کرد و گفت:"بالاخره نفرمودید با این انتخابات آینده به کجا می رسد؟" عرض کردیم :"اگر بخواهید می توانیم یک بار دیگر قصه را تعریف کنیم !" آن آقا نه "ها" و نه "نه". معلوم بود که هنوز هم خوب حالی نشده است. |
||||
|