بازگشت به صفحه اول

 

 
 

آخرين ديدار مصدق با شاه!

(2)

محمد حسيبی

 28 مرداد 1385 برابر با نوزدهم  اوت 2006

شعبان بي مخ ـ حسن شمشيری ـ کريمپور شيرازی ـ قالی دکتر غلامحسين مصدق زير پای فرمانده نظامی ـ کشف دستگاه فرستنده در خانه مصدق . . .   

در بخش يکم به شرح تباني محمد رضا شاه و هندرسن سفير امريکا برای کشتن مصدق در روز نهم اسفندماه 1331 توجه کرديم. لازم به توضيح است که هندرسن که پس از تصويب طرح براندازی مصدق و دولت قانونی وی توسط سياستمداران انگليس و امريکا برای اجرای طرح به تهران اعزام شده بود. از نهم اسفند 1331 تا 28 مرداد 1332 ( کم تر از شش ماه) تلاش دربار وفرستادگان دولت های انگليس و امريکا نه تنها بر سرنگون ساختن دولت او، بلکه بر متلاشی کردنِ نهضت ملی ايران متمرکز شده بود.

اکنون به صفحه 116 کتاب خاطرات دکتر غلامحسين مصدق در رابطه با مشاهدات وی در صبح 28 مرداد مراجعه مي کنيم. او می نويسد:

من روز 28 مرداد، بين ساعت 8 و 9 صبح، در بيمارستان نجميه يک عمل        جراحی داشتم و قرار بود، پس از انجام عمل، به دکتر ميرسپاسی ملحق شوم و عازم کرج گرديم. حدود ساعت 9 صبح آماده حرکت بودم که يکی از دوستان بازاری تلفن کرد و پس از احوالپرسی پرسيد: خبر تازه ای داری؟ گفتم:  چه خبری؟ هم اکنون عازم کرج هستم. گفت: مگر از وضع شهر اطلاع نداری؟ تهران شلوغ شده، عده ای جلوی بازار به نفع شاه شعار مي دهند، بی آنکه پاسبانها و مأمورين انتظامی مزاحم آن ها شوند. عده ای هم وارد ساختمان های دولتی شده اند و عکس های شاه را به در و ديوار نصب ميکنند. اين ها دار و دسته شعبان بی مخ و افراد جنوب شهر هستند. در شميران هم دسته ديگری هستند که اتومبيل ها را متوقف مي کنند و عکس شاه را روی شيشه اتومبيل ها می چسبانند. در ميدان بهارستان هم تظاهراتی له و عليه دولت در جريان است. . . . .

گفتم: اين روزها، با فرار شاه، بايد در انتظار اين گونه تظاهرات بود.

گفت: تظاهرات روزهای قبل، عليه شاه و به نفع دولت و نهضت ملی بود، اما امروز شهر حال و هوائی غير از چند روز گذشته دارد. صلاح نيست به کرج برويد،  منظورم از تلفن کردن به شما اين است که مواظب خودتان باشيد.

به دکتر مير سپاسی تلفن کردم، جواب نداد. در اين موقع چند تن از پزشکان و پرستاران بيمارستان نزد من آمدند و خبر نا آرامیِ غيرعادی شهر را تأييد کردند. چون در بيمارستان کاری نداشتم، برای اطلاع از وضع شهر، بخصوص خيابان های مجاورِ منزل پدر، عازم خانه شدم. همسرم در مسافرت بود و پسر کوچکم حميد، در منزل تنها بود. در مسير عبورم خبری نبود، ولی سربازان محافظ خانه پدرم راههای منتهی به خيابان کاخ را بسته بودند و از ورود افراد غير ساکن به خيابان مزبور جلوگيری می کردند. صبح پدر را ديده بودم، به منزلم که در مجاورت خانه 109 بود وارد شدم. حميد را برداشتم و عازم منزل کيکاوس ميرزا ملک منصور (که از بستگان است) در خيابان باغ شاه سابق شدم. از آنجا به برادرم احمد تلفن کردم، او نيز خبرهای بدی داشت و حدود يک ساعت بعد به من ملحق شد. سعی کرديم با پدر تماس بگيريم، تلفن او مشغول بود. سرانجام قرار شد که برادرم با حميد به گلندوک برود؛ خودم هم حدود ساعت يازده و نيم عازم شميران، منزل آقای حسن عنايت شوهر دختر دائي ام شدم.

در مسير تهران ـ شميران خيابان ها خلوت تر از روزهای ديگر بود، اغلب مغازه ها بسته بود و برخی از دکانداران در جلو دکان ها جمع شده بودند و حرف می زدند. از مأمورين انتظامی خبری نبود. در ميدان تجريش جمعيت زيادی ديده مي شد و گاه شعارهائی له و عليه شاه به گوش مي رسيد. . . . پس از رسيدن به مقصد برای اطلاع از اوضاع به پدر تلفن کردم. باز تلفن مشغول بود. با محمد بيات پسر سهام السلطان تماس گرفتم. او خبر داد که ساعتی پيش نزد پدر رفته و غيرعادی بودن وضع شهر، تظاهرات جلوی بازار و خيابان های اطراف را به اطلاع او رسانيده است. پدرم به او گفته بود: « مي دانم با رئيس ستاد ارتش تماس دارم، او گفته است اوضاع در کنترل ارتش و نيروهای انتظامی است خيالتان راحت باشد.»

تا ظهر در شميران بودم، خبرها همچنان نگران کننده بود، بيشترِ تلفن ها کار نمي کرد يا جواب نمي داد. راديو برنامه عادی اش را پخش مي کرد. بي خبری، بلاتکليفی و نگرانی کلافه ام کرده بود. قصد داشتم به شهر برگردم و به پدرم ملحق شوم، از منزل عنايت به رغم اصرارش که مي گفت:شهر امن نيست و تا عصر آنجا بمانم عازم شهر شدم. مشاهداتم در بين راه بيش از پيش به نگراني ام افزود. در توقف هايي که برای کسب خبر کردم معلوم شد در اطراف خانه پدر، زد و خورد سختی در جريان است. ناچار به خانه واٍق نوری برادر همسرم رفتم. در آنجا خبر دادند که کودتا شده و راديو به دست کودتاچيان افتاده و افراد لشگر گارد، با تانک و توپ خانه پدر را محاصره کرده اند.

انسان بايد اعصابش از فولاد باشد که بتواند اين نوع خبرها را تحمل کند و بشنود که نظاميان خانه پدرش را به توپ بسته اند. سخت نگران او بودم و فکر مي کردم چه بر سرش خواهد آمد؟ مادرم کجاست؟ آنهائی که با پدرم بودند چه شدند؟ خانواده مان چه سرنوشتي خواهند داشت؟ خانه و زندگی خودم در چه وضعی است؟

. . . . عصر روز 28 مرداد، دارو ندار پدر را در خانه 109 کاخ غارت کردند، حتی کاشی های ساختمان و سيم های برق را کندند و بردند. خانه برادرم احمد و نيز خانه من که مجاور خانه پدرمان بود تاراج شده بود و آنچه برای من باقی مانده بود، يکدست لباس تنم به اضافه کليدِ همان خانه غارت شده بود. مادرم را با سه چهار دختربچه يتيم که از احمد آباد آورده بود و از آن ها نگهداری مي کرد مقارن ظهر روز 28 مرداد با اصرار از خانه اش به خانه خواهرم منصوره برده بودند. چند روز بعد، با فراهم آوردن اثاث مختصری به خانه کوچکی که در خيابان حشمت الدوله داشت نقل مکان کرد.

اکنون بايد اين حقيقت را فاش کنم که بيشتر غارتگرانِ خانه های ما نظاميان بودند؛ يعنی افسران و درجه داران گارد سلطنتی که عده ای لباس غير نظامی پوشيده بودند؛ حتی چند تن از افسران ارتش هم از اين غارت و چپاول بی نصيب نماندند.

دوران دربدری

از غروب روز 28 مرداد تا حدود يک ماه بعد، من و احمد در منازل فاميل و دوستان زندگی می کرديم. من طی چند روز اول، مخفی بود، ابتدا منزل برادر خانمم آقای واثق نوری بودم. يک هفته پس از کودتا، اردشير زاهدی به اتفاق مجيد بختيار که رفيق اشرف بود و بعدها با بالانچيان، با هواپيما در رامسر سقوط کرد، همراه پسر صارم الدوله (اصغر ميرزا) و عده ای سرباز برای دستگيريم آمدند، آنها پيغام دادند پدرم مرا در باشگاه افسران خواسته است! ترديد نداشتم که دروغ مي گويند، زيرا ابلاغ چنين پيامی نياز به يک کاميون سرباز نداشت. قبل از اينکه وارد خانه شوند از ديوار به منزل همسايه که خانه آقای مهندس نصير سميعی بود رفتم. سميعی که از دوستانم بود از من پذيرائی کرد. سربازها تا صبح درخانه برادر خانم ماندند و پس از بازديد اطاقها مراجعت کردند.

پس از رفتن مأمورين انتظامی، به منزل آقای واثق نوری برگشتم. ادامه آنگونه زندگی امکان نداشت. تصميم گرفتم با مادرم و احمد مشورت کنم، روز جمعه بود که پياده عازم محل اقامت برادرم که او نيز در شميران بود شدم. . . . . حدود ساعت 10 صبح در منزل احمد بودم. مادرم هم با حال پريشان حضور داشت. وی که از مشاهده وضع من و احمد ناراحت شده بود گفت: « غلام، تا کی مي شود پنهان زندگی کردو هرشب يک جا به سر برد، به فرمانداری نظامی برويد و خودتان را معرفی کنيد؛ شما که کاره ای نبوديد . . . مرگ يکبار، شيون يکبار . . . »

سر ناهار بوديم که باز سروصدا بلند شد، يک کاميون سرباز و يک افسر شهربانی دنبالمان آمده بودند، آنها مأموريت داشتند ما را به شهربانی ببرند. پس از صرف ناهار با مأمورين به اتفاق احمد عازم شهربانی شديم و به حکم فرمانداری نظامی، ما را به طبقه دوم ساختمان، در يک اطاق بزرگ راهنمائی کردند. پس از ورود به آن اطاق که زندانمان بود، مشاهده کرديم عده ای از مليون مانند مهندس احمد زنگنه، بهاءالدين کهبد، معدل شيرازی و سرتيپ مظفری و چند تن ديگر نيز آنجا هستند. . . . دوسه روز بعد حسن شمشيری و کريمپور شيرازی و عده ای ديگر راهم آوردند. کريمپور چند ساعتی بيشتر آنجا نماند. آه در بساط نداشت. کتک فراواني خورده بود. عصر همان روز او را بردند؛ هنگام وداع؛ مقداری پول و خوراکی به او دادم؛ مدتی بعد خبر رسيد که در زندان لشکر زرهی او را آتش زده اند.

دوسه روز بعد سرتيپ دادستان احضارم کرد، همين که وارد اطاقش شدم مشاهده کردم يکی از فرش های خانه ام زير پای آقای فرماندار نظامی است، يک قالی 3X4 بافت کرمان، که هنوزهم آن را دارم؛ قبل از اينکه شکايت خود را مطرح کنم، گفتم: تيمسار دادستان! لابد شما اطلاع داريد که روز 28 مرداد خانه و زندگی من و پدر و برادرم را غارت کرده اند؛ حالا، با تعجب می بينم يکی از قالي های خانه ام در اين اطاق زير پای شماست.

سرتيپ دادستان که انتظار شنيدن چنين مطلبی را نداشت گفت: به چه دليل چنين ادعائی می کنيد؟

گفتم، من هم مثل همه مردم فرش خانه ام را می شناسم، اين قالی را با ديگر وسائل زندگيم عصر روز 28 مرداد غارت کرده اند؛ سرهنگ 2 خسرو پناه و چند تن ديگر از نظاميان در آنجا حضور داشته اند و شاهد و ناظر چپاول اثاث زندگی ما بوده اند. به دستور سرهنگ افرادی را که وسايل قيمتی ما را از خانه بيرون مي آوردند متوقف می کردند، سپس اثاث را از آنها مي گرفتند و به منزل والاحضرت شمس که در همسايگی ما هستند می بردند و در يکی از اطاقهای نزديک درِ ورودی و مجاورت خيابان می گذاشتند. بعداً که سروصدا ها خوابيد و خيابان خلوت شد وسائل ما را بين خودشان تقسيم کردند. لابد اين قالي هم قسمت فرمانداری نظامی شده است.

داستان دوچرخه مخصوص ورزش را هم به سرتيپ دادستان گفتم؛ من در جوانی ورزش مي کردم و وسائل اين کار را فراهم کرده بودم، از جمله يک دوچرخه مخصوص ورزش پا که با باطری هم کار مي کرد. روز 28 مرداد اين دوچرخه را هم برده بودند و چون تا به آن روز چنان دستگاهی را نديده بودند به گمان اينکه فرستنده است تصميم گرفته بودند از آن به عنوان وسيله تبليغاتی عليه پدرم استفاده کنند. چند روز بعد از 28 مرداد شبی در روزنامه های عصر عکس اين دوچرخه را چاپ کرده و زير آن نوشته بودند: اين دستگاه فرستنده از خانه مصدق کشف شده و به وسيله آن با خارجيان ارتباط برقرار می کرده است!  . . . .

. . . سه روز بعد (5 آبان) سرتيپ حسين آزموده دادستان احضارم کرد. برخوردش مودبانه بود، پس از احوال پرسی گفت: چون شما تقصيری نداشته ايد، در پرونده تان قرار منع تعقيب صادر شده تشريف ببرند. از آنجا به زندان که محل خوبی بود و با دوستان حشر و نشر داشتم، برگشتم و پس از خداحافظی با آنها آزاد شدم و به منزل مادرم رفتم . . . .

. . . صبح روز بعد به بانک ملي رفتم تا از موجودی يکهزار و دويست تومانی خود برای تهيه لباس و ديگر وسائل مورد نياز پول بگيرم. همينکه وارد بانک شدم کارکنان بانک و عده ای از مشتريان به طرفم آمدند، احوال پدر را پرسيدند و بسيار محبت کردند. روز اولی که به بيمارستان نجميه رفتم، بيش از 30 سبد گل در انتظارم بود. اطاقم، راهروها، سالن انتظار پوشيده از گل هائي بود که از دانشگاه، بازار، پزشکان و شاگردانم فرستاده بودند.

چند روز بعد دوباره يک افسر شهربانی به بيمارستان آمد و گفت بايد به شهربانی بيائيد. گفتم: آقا پرونده من با صدور قرار منع تعقيب بايگانی شده، ديگر چه مي گوئيد؟ گفت: برای امنيت خودتان است. ممکن است مردم شما را بکشند!. معلوم شد لطف و محبت مردم به خانواده مصدق دستگاه را ناراحت کرده است. چمدان و رختخوابم را برداشتم و به شهربانی رفتم . . .

دو هفته بعد ابلاغ کردند که مرخص هستم ولی بايد در احمد آباد زندگی کنم! . . . . . پس از کودتای 28 مرداد 1332 پدر 880000 تومان مقروض بود، با پايان يافتن کار دادگاه و محکوميت برای اينکه بدهي اش را ادا کند تصميم گرفت باغچه خيابان کاخ و چند قطعه زمين های مجاور آن را بفروشد.        سربازان منزل دکتر مصدق را اشغال کردند

       

حمله کودتاچيان به خانه دکتر مصدق – 28 مرداد 1332

 

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه