بازگشت به صفحه اول

 

 
 

روشنفکری یا سیاست ورزی؛ لزوم تفکیک نقش ها

کريم ازغنده پور

این یادداشت در شماره جدید هفته نامه مشارکت منتشر شده است.

هفته گذشته یکی از بزرگان اندیشه و فلسفه در باب خصائص روشنفکری دینی سخن گفت و درقسمتی از سخنان خود به سیاست ورزی هم اشارتی داشت. این یادداشت با تاکید بر اهم آن سخنان بهانه ای یافته است تا سوالی را پیرامون آن مطرح کند. سوال این است که آیا مبانی روشنفکری به طور کلی (دینی یا لائیک) با اصول سیاست ورزی منافات دارد؟ به عبارت دیگر آیا روشنفکر می تواند درآن واحد سیاست ورز هم باشد؟ برای پاسخ به این سوال باید به پاره ای اشتراکات و اختلافات این دو نحله بپردازیم.
روشنفکری یک مفهوم بسیط است و گستره وسیعی را در خود پوشش می دهد. کار یک روشنفکر جهد مداوم در حوزه اندیشه به مفهوم گسترده کلمه است و دغدغه اش رهانیدن حوزه اندیشه از سکون و ایستائی است. درواقع پویائی مهمترین وجه ممیزه یک روشنفکر از سایر فعالان در حوزه فکر است. از این زاویه روشنفکری همه عرصه های فکری از جمله معرفت اندیشی، علم، فلسفه، تاریخ و سیاست و اقتصاد را شامل می شود. اولین و مهمترین اصل روشنفکری نقادی است. روشنفکر هم نقد قدرت و هم اندیشه می کند بدون نقد روشنفکری محقق نمی شود. یک روشنفکر برای آنکه بتواند تحقیق کند و سپس به نقد بپردازد و متهورانه به چالش سنت برود، با آن درآویزد و سخن نو بگوید باید خود را از هر قید و بندی آزاد کند. روشنفکر وابسته در هر شکل آن- فارغ از آنکه از آن بار معنائی منفی اراده کنیم- به ماهیتش آسیب رسانده و واجد هویتی ناقص و بلکه متناقض است.

با مقدمه کوتاه بالا باید گفت جنس سیاست ورزی اصولا از روشنفکری جداست و قیاس آنها قیاس مع الفارقی است. سیاست ورزی یک فن متکی بر دانش و تاریخ و تجربه است در حالی که روشنفکری نه فن است و نه حوزه دربرگیری محدودی دارد. از این رو باید گفت سیاست هم، چون به طریق حکومت و نحوه اعمال قدرت می پردازد البته یکی از موضوعات روشنفکری است و اساسا نقد قدرت و حکومت از بایسته های کار روشنفکری است ولی روشنفکری به آن محدود نیست. در حالی که موضوع سیاست از آنجا که به قدرت مربوط می شود اگرچه بسیار مهم و در سرنوشت انسانها تاثیرگذار است ولی محدوده روشن و خاصی دارد. نکته دیگر اینکه سیاست عرصه منافع است و وقتی پای منفعت در میان است سخن از سازش و ستیز مطرح می شود درحالی که جهد روشنفکر برای رسیدن به یک منفعت عرفی–مثلا رسیدن به قدرت- نیست بلکه همانطور که پیشتر اشاره شد او رسالتش نوعا متفاوت و عزیمتگاه دیگری را دنبال می کند. او وظیفه اش نقد هر قدرتی ولو قدرتی است که به آن رای داده و آن را بر دیگران مرجح دانسته است. شاخصه دیگر موضوع مسوولیت است. تعهد و مسوولیت یک روشنفکر تنها به عقلانیت فردی و راهی است که طی می کند. گسترش وابستگی نافی و ناهی در طریق روشنفکری است درحالی که سیاست ورزی عرصه تعهد به تشکیلات و یک مرام مشخص است. یک روشنفکر اگر به این نتیجه برسد که چیزی اشتباه است آنرا بی پروا مطرح می کند ولی یک سیاست ورز شرایط زمانی و محیطی و تشکیلاتی را برای بیان نظرات خود درنظر می گیرد.

این مختصر در مقام ارزش گذاری بر هیچیک از دو امر روشنفکری یا سیاست ورزی مقایسه نیست. روشنفکری و سیاست ورزی هر دو از مطلوبات یک جامعه سالم هستند. نه رسیدن به قدرت و مصلحت اندیشی و منفعت خواهی برای حاکم کردن یک طرز فکر یا روش لزوما مذموم است –سهل است که اگر راهش به درستی طی شود ممدوح نیز هست و به تحقق اراده عمومی یا دموکراسی کمک می کند- و نه روشنفکری به معنای جهد و کوشش در نقد آنچه هست و شجاعت در ارائه نظرات جدید به سبب انتزاع از متن جامعه و در نظر نگرفتن شرایط مطرود است. این یادداشت تنها بر این نکته تاکید داشت که موضوع سیاست به مثابه یک اندیشه و روش می تواند در زیرمجموعه بزرگ روشنفکری واقع شود ولی قیود سیاست ورزی به مثابه یک فن از قیود روشنفکری متفاوت است. در کشور ما یکی از آسیبهای اساسی تداخل نقش ها و تقاطع وظایف است و به همین ترتیب به نظر می رسد مرز بین این دو نیزکاملا درهم آمیخته است بدین معنا که بسیاری از افرادی که در احزاب کار سیاسی می کنند علائق روشنفکری هم دارند و جمع بین این دو در یک نفر همین وضعی می شود که امروز مشاهده می کنیم. یعنی هویتها درهم ادغام می شوند و سردرگمی ها در خود فرد و مخاطبان او افزایش می یابد. به نظر من عضویت در یک حزب سیاسی نباید در بطن خود نوعی فورکاهیدن نقش روشنفکری تلقی شود. سیاست ورزی لازمه رقابت و مقدمه اصلاح جامعه به نحوی است که هر فردی اراده می کند و این از حقوق اساسی افراد و تشکل هاست. و از همین زاویه عضویت در احزاب سیاسی می تواند نشانگر توسعه یافتگی افراد باشد. روشنفکری هم حوزه دیگری است که وجودش برای تکامل و پیشرفت جامعه و فکر لازم است. این دو موضوع می توانند به یکدیگر یاری رسانند ولی جمع کردن نقشهای مختلف در افراد واحد اشتباه است و مفاهیم را مخدوش می کند و به مطلوبیت نتایج آسیب می رساند.
البته ضرورت تفکیک نقش ها و جایگاهها مربوط به زمانی است که دقت لازم در معانی مورد لحاظ قرار می گیرد. در متن جامعه معمولا مفاهیم با تسامح به کار می روند و اشکال چندانی هم پیش نمی آید.

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه