هويت ايرانی، درختی تناور که به تيغ اين رشته را نتوان بريدن
بيژن
صف سری
به راستی چنين مردمی که
با هويت خود پيوند تاريخی دارند و بدون اين چراغ گامی از گام نمی توانند بر دارند
چگونه اين کهنه ديار را می توان "ايرانستان" ساخت؟ اين درخت تناور هويت را چه می
کنيد؟ که قطع ناشدنی است
بی گمان در شرايطی که بازار اخبار و تحليل ها در باره انتخابات پيش رو (انتخابات
خبرگان و شوراها) گرم است و اظهار نظر در شرکت کردن و يا حضور نيافتن در پای صندوق
های رای وجه همت بسياری از قلم بدستان و دلسوزان مام وطن شده است، شايد باز کردن
بحث "هويت" و "هويت شناسی" در چنين شرايطی کمی نامونس به نظر آيد در حالی که به
دليل ناآگاهی نسل امروز از "هويت" خود، انسجام و يک پارچگی بين قوميت های ايرانی به
شدت در حال متزلزل شدن است و اين معضل همچون ويروسی کشنده در بين اقوام ايرانی
منتشر می شود، از همين رو آگاهی دادن به نسل امروز که اسير شانتاژهای سياسی قرار
گرفته و بيم آن می رود که با فريب وطن فروشان "هويت" خود را ناديده بگيرد، موضع به
مراتب با اهميت تر از انتخاباتی است که از همين حالا نتايج آن بر همگان روشن است.
موضوع تقسيم ايران و يا به قولی ايرانستان شدن اين کهنه ديار اخيرا تا بدان جا
رسيده است که صرف نظر از دسيسه بيگانگان که نمی خواهند ايرانی يک پارچه و منسجم
باقی بماند، امر بر برخی از هم وطنان جوان و ناآگاه، هم مشتبه شده است و با دست
آويز قراردادن عرق قوميت، دم از جدايی از مام وطن می زنند طرفه آن که در يک تلاش
مذبوحانه در دنيای مجازی هم با راه اندازی وبلاگ و سايت هايی به زبان قومی و مادری
خود، سعی در القا فراموشی هويت ايرانی در نسل جوان آذری زبان، کرد، بلوچ و اهوازی
اين آب و خاک را دارند. و از اين رهگذر هر از گاهی دشمنان اين گستره تاريخی هر بار
با يک اشتباه عمدی ميزان قبول اين فريب را در نسل امروز محک می زنند که آخرين آن
همين ماجرای اشتباه عمدی گوگل در مورد شهر تبريز است که اين شهر تاريخی ايران زمين
را به کشور همسايه منصوب دانسته بود.
آن چه پيش رو داريد مجملی از شناخت چراغ هويت ايرانی است که بحث کارشناسانه آن
وظيفه صاجب نظران است و اهلش، نه من روزنامه نگار که تنها از سر وظيفه به وسع بضاعت
قلم خود برای آگاهی نسل جوان امروز اين کهنه ديار می نويسم.
فرازنه ای می گفت "درخت هويت ايرانی شاخه هايش از جيحون تا اسکندريه سايه افکن
است و بنابر اصلی که در بين کشاورزان و باغداران رايج است، هر درختی به اندازه شاخه
هايش ريشه در زمين دارد، ريشه هويت ايرانی هم در تمام اين سر زمين ها آبشخور دارد
بسان درخت انجير معابد که هر جا شاخه گذارد، خودش درختی تازه می شود و آخر کار معبد
را هم می بلعد."
برای مفهوم هر چه بيشتر شناخت هويت ايرانی شايد نقل حکايتی مرتبط با موضوع خالی
از لطف نباشد تا نسل جوان اين مرز بوم را، به آن چه دارد آگاه تر سازد.
نقل است مرحوم تقی زاده همان سياست مرد دوران مشروطيت در يک سخنرانی به نقل
خاطره ای می پردازد که در عين عجيب بودن ماجرا، نشان دهنده روحيه ايرانی تبار است
که در هر کجا باشد از هويت خود دمی غافل نبوده است.
مرحوم تقی زاده سال ها قبل از انقلاب در يک سخنرانی گفت: در قضايای مشروطه
تبريز، من از تبريز آواره شدم و به قفقاز پناه بردم و در راه خطر زيادی در کمين
بود، سه روز در راه بودم تا به جلفا رسيدم و روز آخر در قريه "سو جا" نزديک جلفا،
بيتوته کردم تا فردا صبح به رود "ارس" رسيده و از آن رد شوم، در آن جا از اهالی ده
که در قهوه خانه جمع شده بودند اين حکايت را از يکی شنيدم که می گفت: روزی به قريه
مجاور ساحل روسی "ارس" به نام "باجی" رفته بودم و در ميدان ده گروهی از پيرمردان را
ديدم که به دور هم جمع شده بودند و ضمن صحبت با هم درختان تازه کاشته شده چنار را
آبياری می کردند، و گويا وظيفه هر روزشان همين بود. به يکی از پيرمردها گفتم: عمو
جان شما که سنتان زياد است، فايده صرف اوقات برای نهال چناری که رشد آن سال ها زمان
نياز دارد، چيست؟ با اين سوال همه پيران که شنيده بودند ناگهان گريه کردند و يکی در
ميانشان گفت: تنها آرزوی ما در زندگی اين است که اين درختان چنار بزرگ شوند و اين
جا (روستای باجی از سر حدات شوروی سابق) باز ملک ايران شود، و مامورين ماليه ايران
برای جمع کردن ماليات به اين جا بيايند و ما قادر به پرداخت ماليات نباشيم و آن ها
پاهای ما را به اين درختان چنار ببندند و چوب بزنند... آری برای ماليات عقب افتاده
تمام سال هايی که روستای ما جز قلمرو شوروی بوده، و ما نپرداخته بوديم ما را بزنند،
به اين درخت ها آويزانمان کنند و مدام به زبان فارسی به ما فحش بدهند که پدر سوخته
ها چرا ماليات نمی دهيد و زود ماليات عقب مانده را حاضر کنيد ما هم در حالی که شانه
هايمان از ضرب تازيانه سياه شده است، مدام به ترکی فرياد بزنيم، به خدا نداريم،
والله نداريم، به سر قبله عالم قسم که نداريم.
بگذاريد به نقل يک خاطره ديگر بپردازم و بعد اين مقال را در يک جمله جمع کنم،
باستانی پاريزی حکايتی مشابه ای از زمان راه اندازی "مس سر چشمه" دارد که نشان
دهنده قوت ريشه هويت در نهاد ايرانيان است، استاد پاريزی نقل می کند قبل از انقلاب
وقتی که معدن مس سرچشمه، که يکی از بزرگ ترين معادن مس در دنيا محسوب می شود، با
کمک يکی از شرکت های انگليسی راه افتاد و شروع به کار کرد، طبعا يک کوهستان بايد می
رفت در دل کوره معدن، از اين رو ساکنان کوهستان به خاطر گازهای آلوده کننده و باران
های اسيدی کوره معدن، يا می مردند و يا بار و بنه را به شهرهای اطراف مثل کرمان و
رفسنجان می بردند و در آن جا مقيم می شدند، علاوه بر اين مردم در اطراف کوهستان،
مردم بی بضاعتی هم بودند که با کندن دل زمين بيغوله های می ساختند که روی آن را با
شاخه های چوب می پوشاندند و با بوته و خاک آن را اندود می کردند و يک دريچه کوچک هم
برای رفت و آمد می گذاشتند. شرکت انگليسی هر کدام از اين بيغوله ها را در آن زمان
به مبلغ شش هزار تومان خريد و فروشندگان هم راضی بودند، پير زنی بود که دو، سه
بيغوله داشت و فروخت، درخت توت جلوی بيغوله اش را هم جداگانه فروخت، اجاقی که بيرون
بيغوله داشت را هم به قيمت بالايی فروخت و پولش را گرفت چون دبه آورده بود که اجاق
روی بيغوله نبايد حساب شود و دو سه بار دبه کرد و باز فروخت حتی چوب های اضافی را
که در اطراف بيغوله بود، حساب کرد و از شرکت انگليسی پولش را گرفت و دمادم آخر که
می خواست بر روی وانت سوار شود و به شهری ديگر برود، نگاهی به قبرستان آبادی خود که
بيش از چند قبر در آن نبود، انداخت و با اشاره به قبر مادرش، با قطره اشکی گفت: نمی
دانم اين يکی را چه کنم.
حال با عنايت به آن چه آمد اين پرسش از آنهائی که خواب تقسيم ايران به بهانه های
واهی قوميت و چه و چه را دارند، مطرح است که به راستی چنين مردمی که با هويت خود
پيوند تاريخی دارند و بدون اين چراغ گامی از گام نمی توانند بر دارند چگونه اين
کهنه ديار را می توان "ايرانستان" ساخت؟ اين درخت تناور هويت را چه می کنيد؟ که قطع
ناشدنی است، بيائيد به جای قطع درخت هويت، خود را محکم تر به آن ببنديم. که به تيغ،
اين رشته را نتوان بريدن.
بيژن صف سری
|