بازگشت به صفحه اول

از اعتماد ملی

 
 

اقوام و پاره فرهنگ‌ها در چالش‌با فرهنگ رسمي

گفت‌وگو با دكتر ناصر تكميل همايون

‌از  جواد ماهزاده

24/8/1385

 

ناصر تكميل همايون متولد 1315 در شهر قزوين است. وي دكتراي خود را در رشته‌هاي تاريخ و جامعه‌شناسي در سال 1356 از سوربن فرانسه اخذ كرد و تاكنون نزديك به 150 مقاله در زمينه‌هاي تاريخي و جامعه‌شناختي در مجلات گوناگون علمي و پژوهشي منتشر كرده است. از جمله مهم‌ترين آثار او مي‌توان به "تاريخ اجتماعي و فرهنگي تهران" 33 جلد" )تحولات قشون در تاريخ معاصر ايران"، "مشروطه خواهي ايرانيان" 22جلد" )نظام و نهاد آموزشي در ايران باستان" و ده كتاب از مجموعه "از ايران چه مي‌دانم؟" با عناوين تاريخ در يك نگاه، خليج‌فارس، خوارزم، آموزش و پرورش، گندي شاپور و ... نام برد.

 دكتر تكميل همايون عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي و مدير مجموعه كتاب‌هاي "از ايران چه مي‌دانم؟" دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، سوم آذرماه 1385 هفتاد ساله مي‌شود. اين گفت‌وگو با محوريت مسائل و رويدادهاي فرهنگي و اجتماعي چند سال اخير ايران و نيز موضوع پاره فرهنگ‌ها با وي انجام شده است. ‌ براي ورود به بحث مورد نظرمان در ابتدا نياز به ارائه تعاريف از كلياتي داريم تا در ادامه راه مجبور به گريز و بازگشت به عقب نشويم. آنچه در اينجا مورد نياز است به دست دادن تعريفي كوتاه از فرهنگ و خرده فرهنگ از منظر جامعه ‌شناختي است كه بدون شك مدخل اصلي بحث قوميت‌ها و خرده فرهنگ‌ها به شمار مي‌رود.

درباره فرهنگ در جامعه‌شناسي و مردم شناسي تعاريف زيادي وجود دارد كه شايد تعداد آنها متجاوز از سيصد يا چهارصد تعريف باشد. اين تعاريف بعضا مبتني بر ايدئولوژي‌هاي گوناگون است. مثلا تعريف يك ماركسيست با تعريف يك كاتوليك مومن تفاوت دارد يا تعريفي كه يك آلماني ژرمني نژاد ارائه مي‌كند با تعريف يك انگليسي فونكسيوناليست فرق مي‌كند. يعني ايدئولوژي‌ها در تعريف فرهنگ اثر گذارند. ضمن اينكه اين تعاريف با علم هم در ارتباطند. مثلا علم مردم‌شناسي تعريف خاصي از فرهنگ ارائه مي‌دهد و جامعه‌شناسي تعريفي ديگر. همين طور ادبيات و تاريخ و باستان‌شناسي و ساير علوم هم تعاريف خاص خود را دارند. ‌

 بنابراين تعريف جامع و كامل و هميشگي كه همه صاحب‌نظران به آن معتقد باشند وجود ندارد و من نيز تعريف شخص خودم را از فرهنگ دارم. به اعتقاد من گاهي اوقات تعريف فرهنگ با تعريف آثار فرهنگي يكسان فرض شده است. درست مثل زماني كه خورشيد را كه كره‌اي آتشين با مختصات خاص خودش است به عنوان آفتاب نام مي‌بريم، در حاليكه آفتاب اثر خورشيد است و نبايد آن را خورشيد در نظر گرفت. همين گونه است اختلاط دو مفهوم فرهنگ و آثار فرهنگي. ‌

 با اين تعريف موسيقي و آداب و رسوم و سنن و روش‌هاي اجتماعي و اخلاقي آثار فرهنگي هستند. حالا اگر آنها را فرهنگ بناميم پس آثار فرهنگ كدامند و اگر بگوييم آثار فرهنگي هستند پس فرهنگ به چه معنا است؟ به همين دليل تصور مي‌كنم نخست بايد تعريفي از فرهنگ ارائه كرد: فرهنگ عبارت از ديناميسم يا پويايي خاصي است كه در يك جامعه پديد مي‌آيد و پديد آمدنش با جامعه در پيوند مستقيم است؛ با اين تفسير كه جامعه بدون فرهنگ وجود ندارد و فرهنگ هم تنها در جامعه شكل مي‌گيرد و در فراگرد زمان جامعه را تبديل به "خود" مي‌كند و آن را در "خود شدن" نگاه مي‌دارد. ‌

 اين خود شدن با خود بودن تفاوت دارد. خود بودن به معني ماندن در خود نوعي ارتجاع است و خود شدن يعني آن خود بودن‌هايي كه در حركت تاريخي قرار مي‌گيرند. در واقع "شدن" با "بودن" تفاوت دارد. هر بودني شدني نيست ولي هر شدني به دنبال بودن‌ها پديد مي‌آيد و جامعه را جامعه مي‌سازد. آن زمان كه فرهنگ بدين سان با جامعه ادعام مي‌شود و جامعه را جامعه مي‌كند، پديدارهاي فرهنگي در زمينه‌هاي علم و هنر و اخلاق و دين و رفتارها و... به‌وجود مي‌آيد. اين پديدارها نشأت گرفته از فرهنگ‌اند اما خود فرهنگ و همه آن نيستند. فرهنگ زاينده اين مصاديق است. ‌

 پس فرهنگ پويايي خود شدن جامعه در فراگرد تاريخ است. اين فرهنگ تعلق به جامعه دارد. حال در جوامع بزرگ مثل ايران فرهنگ با مناطق جغرافيايي متعددي مواجه است. در زماني كه مردم مراوداتي در سطح امروز نداشته و رفت و آمد آسان نبوده، محيط‌هاي متعدد هر يك ويژگي‌هاي جغرافيايي خود را داشتند كه اين ويژگي‌ها پديد آورنده ويژگي فرهنگي هم بوده است. در آن زمان‌ها مردمي يافت مي‌شدند كه در مناطقي با فواصل پنج كيلومتر هم زبان يكديگر را نمي‌فهميدند. اما به تدريج پيشرفت‌هايي حاصل شده و ارتباطات وسعت يافته و همه همديگر را مي‌فهمند. در تاريخ داريم وقتي كه ناصرخسرو به تبريز مي‌آيد و با قطران تبريزي صحبت مي‌كند قطران و ناصرخسرو به فارسي سخن مي‌گفتند اما به سختي يكديگر را مي‌فهميدند. در واقع ناصرخسرو بدخشاني فارسي صحبت مي‌كرد، قطران نيز همين طور ولي عدم رابطه ميان مناطق مانع از فهم كلام آنها مي‌شده است. ‌

 ولي امروز چنين مشكلاتي وجود ندارد يك زبان رسمي مسلط شده است و به ندرت در شهرها لهجه‌هاي غليظ سابق را مي‌شنويم و همه به سمت نوعي وحدت زباني حركت كرده‌اند. پس محيط جغرافيايي زبان و حتي دين و اعتقادات را هم، رنگ و بو و ظاهر ديگري مي‌دهد. اقليم جغرافيايي حتي روي رنگ‌ها تاثيرگذار است. مثلا كردها به رنگ سرخ علاقه دارند و بلوچ‌ها سفيد را مي‌پسندند. اين تفاوت در لباس پوشيدن‌ها هم كاملا به چشم مي‌خورد. پس اين‌ها همه داراي فرهنگ واحد ايراني هستند اما از ويژگي‌ها و خصلت‌هاي خاصي هم بهره‌مي‌برند كه متعلق به قوميت آنها است و من تعبير پاره فرهنگ را براي آن به‌كار مي‌برم. يعني در عين اين كه زير پوشش فرهنگ واحدي قرار دارند از اضافات و تعلقات ناحيه‌اي هم برخوردارند كه به آن پاره فرهنگ مي‌گوييم. ‌

 در اين تعاريف يك فرهنگ كلي و عام‌شمول را مي‌توان استنباط كرد كه بسته به قدمت، قوت و ريشه‌هايش مي‌تواند در ذيل خود خرده فرهنگ‌هايي را شامل شود. اين خرده فرهنگ‌ها اگرچه متمايز از يكديگرند اما به دليل وجود پاره‌اي عناصر و اشتراكات، در جايي وابسته به هم هستند. آيا اين همان فرهنگ رسمي و داراي مركزيتي است كه به‌واسطه يك قدرت يا حكومت تمركزگرا پديد آمده و موجب اتصال خرده فرهنگ‌ها به يكديگر شده است؟

 ابتدا بايد توضيح دهم كه اين عبارت را به اشتباه خرده فرهنگ ناميده‌اند چرا كه خرده فرهنگ به تكه‌اي از فرهنگ مي‌ماند كه به منبعي واحد متصل نيست ولي پاره فرهنگ نشان مي‌دهد كه پاره‌اي از يك كليت فرهنگي است. ‌

 حال ممكن است عناصر پاره فرهنگ‌ها با بسياري عناصر فرهنگي مردم نقاط ديگر نيز مشترك باشند؛ اما مصاديقي هم دارند كه مخصوص خود آ‌نها است و آن را فرهنگ ملي در صبغه قومي همان منطقه مي‌دانيم. آنچه در آن منطقه است علاوه بر اينكه در شمول فرهنگي مي‌گنجد، پاره فرهنگ يا فرهنگ قومي آن منطقه قلمداد مي‌شود. ‌

 يعني عوامل پيوند دهنده‌اي چون بوميت و جغرافيا و آداب ملي باعث مي‌شود از لفظ خرده فرهنگ چشم‌پوشي كنيم؟

 من با ترجمه فرهنگ بومي هم موافق نيستم چرا كه از سوي استعمارگران در ايران رايج شد و مورد استفاده قرار گرفت. آنها تلاش كردند با ترويج اين واژه نوعي تحقير و توهين به ملت ايران روا دارند. بايد به جاي اين كلمه از واژه قومي يا منطقه‌اي استفاده كنيم. فرهنگ ملي در تمام پاره فرهنگ‌ها وجود دارد ولي فرهنگ قومي صورتي از فرهنگ ملي است كه در هر منطقه با توجه ويژگي‌هايش شكل متفاوتي را به نمايش مي‌گذارد. ‌

 فرهنگ ملي در هر منطقه و بوم وبر، به شكل آن منطقه جلوه مي‌كند. مثلا آيين نوروز نزد كرد و لر و خراساني و بلوچ و ... وجود دارد ولي تجلي آن در هر منطقه متمايز از ديگري است و عناصر مشخص متعلق به خود را دارد. در واقع چون آن اقوام همگي ايراني هستند داراي فرهنگ ملي و با اشكال مختلف قومي متنوع است. مهاجران خارج از كشور هم به همين ترتيب هستند. ‌

 چنين مولفه‌هايي هم در پاره فرهنگ‌ها قابل رويت است و امكان تشابه دارد و هم در ساير فرهنگ‌هاي بشري غيرايراني، چرا كه انسان‌هاي غيرايراني هم چه بسا با اوضاع جغرافيايي هم شكل، فرهنگ‌هاي مشابهي با نقاط ديگر پيدا كنند. به عنوان نمونه ممكن است زندگي انسان‌هايي كه كنار رود سند ساكن‌اند با مردم همجوار با رود فرات داراي تشابه باشند. بنابراين نمي‌توان فرهنگ‌ها را به كل متفاوت و خالي از نقاط مشابه با يكديگر قلمداد كرد. ‌

 به اضافه اين كه ايران از لحاظ جغرافيايي در مركز عالم واقع بوده است؛ به اين دليل كه ايران در ميان فرهنگ‌هاي بزرگ چين، هند، آسياي مركزي، مصر، بين‌النهرين و يونان و روم قرار دارد، داراي مركزيت و با همه آنها مرتبط بوده است. بسياري از اين فرهنگ‌ها در عين عبور به نقاط ديگر مجبور به عبور از ايران بوده‌‌اند و مسلما از آن تاثير مي‌گرفته‌اند. يعني ايران هم ناقل فرهنگ‌هاي بشري بوده است و هم از خود بر آنها افزوده است. ‌

 وقتي اسلام از ايران به آسياي مركزي و سپس چين مي‌رود به اندازه‌اي تاثير مي‌گذارد كه در مساجد اين كشور نماز صبح را پگاه و نماز عشاء را شام خطاب مي‌كنند. اين در حالي است كه شايد معني آن را هم ندانند. در بخارا هم سال‌ها نماز را به زبان فارسي مي‌خواندند. بنابراين پديده دين در عبور از ايران و صدور به مناطق ديگر به اصطلاح "ايرانيزه> مي‌شود و خواه ناخواه تاثير مي‌پذيرد. ‌

 مطلب ديگر اين كه بين تمدن و فرهنگ هم تفاوت عميقي وجود دارد. در تمدن اين امكان وجود دارد كه اشتراكات زيادي با فرهنگ‌هاي مختلف داشته باشيم ولي در فرهنگ صاحب اختصاصات خودمان باشيم. كما اينكه از تمدن غرب به عنوان انگليس و فرانسه و آلمان و آمريكا و محدوده‌هاي خاص نام مي‌بريم ولي در عين حال هر كدام از اين كشورها فرهنگ خاص خودشان را دارند. ‌

 فرهنگ در رابطه با طبيعت، ماديت، صنعت و ابزارهاي بشر، تمدن را شكل مي‌دهد. از سوي ديگر ايران و مصر و سوريه و عراق و تركيه را هم در يك تمدن اما با فرهنگ‌هاي متفاوت دسته‌بندي مي‌كند. ضمن اين كه در فرهنگ‌ها يافتن نقاط مشترك دور از ذهن نيست. بنابراين محققان تعداد تمدن‌هاي جهان را منحصر به چهل يا پنجاه تمدن كرده‌اند ولي زماني كه بخواهيم فرهنگ‌ها را بشماريم به عدد چندين هزار يعني به تعداد جماعت‌ها و جامعه‌هاي بشري بايد اشاره كنيم. ‌

 با اين احتساب تمدن‌ها بسيار محدودتر از فرهنگ‌ها هستند. اين طور نيست؟

 همين جا بايد تصريح كنم كه در دوره‌هايي فرهنگ وجود دارد ولي از تمدن خبري نيست. مثلا آفريقاي پانصد سال پيش صاحب فرهنگ اما فاقد تمدن بود و همچنين است سرگذشت مردم سيبري. ايران هم در دوراني فرهنگ داشته و خالي از تمدن بوده تا اينكه علي‌التقريب در دوره مادها وارد عرصه تمدني مي‌شود. ‌

 معيارهاي تمدن كدام هستند؟ آيا با وضعيت كنوني جهاني كه در آن متفكران از برداشته‌شدن مرزها و نابودي دولت - ملت‌ها سخن مي‌گويند، مي‌توانيم باز هم تمدن به معناي كلاسيك‌اش داشته باشيم؟

 معيارهاي تمدن را ايجاد شهرهاي بزرگ، ساختار شهري، حكومت و پديدآمدن نوشتار يا نويساشدن انسان مي‌دانند؛ حال بايد ديد كشورها چه زمان به اين معيارها دست پيدا كرده‌اند. به‌عنوا نمونه عربستان در زمان حضرت رسول از تمدن بي‌بهره بوده و به لحاظ ساختار شهري و نوشتار و نوع حكومت واجد ويژگي‌هاي تمدني به شمار نرفته است، اما به تدريج وارد تمدن اسلامي گرديده و بسيار مترقي و پيشرفته هم مي‌شود.

 اصطلاح عاميانه "بي‌فرهنگي> هم كه معمولا به جاي بي‌فضيلتي و فرومايگي به‌كار مي‌رود، اصطلاح درستي نيست، هر كشور و مردمي صاحب فرهنگ است و هيچ جامعه‌اي بدون فرهنگ پديد نمي‌آيد. فرهنگ ماده برسازنده هر تجميع انساني است و همزمان با شكل‌گيري جوامع پديد مي‌آيد. جامعه و فرهنگ با هم يگانگي يافته‌اند. با اين وجود تعريف ارائه شده من در نگاه بسياري از مردم‌شناسان و جامعه‌شناسان ممكن است نادرست باشد و نمي‌توان آن را قطعي توصيف كرد.

يكسان‌سازي و جهاني‌سازي فرهنگي به علت تحولات تكنولوژيك همه اين تعاريف را بر هم بريزد، ولي قادر به نابودسازي همه فرهنگ‌ها نخواهد بود. يك فرهنگ غالب يافت نمي‌شود كه همه انسان‌ها ذيل آن با يك زبان صحبت كنند، يك شكل و همسان بينديشند و... حتي امكان بوجود آمدن تمدني واحد هم دور از ذهن است. همين امروز تمدن اروپايي تفاوت‌هاي فراواني با تمدن آمريكايي دارد و در اين ميان مسائل فرهنگي هستند كه در ايجاد تمدن‌ها دخالت مي‌كنند.

 اكنون آنچه دلخراش است،‌اين است كه از ناحيه تكنولوژي غربي، اقوام و فرهنگ‌هاي مختلف دچار تزلزل فرهنگي شده‌اند. ممكن است عشق به آداب و رسوم و سنن و مليت كه امروزه در ميان ماست، در ميان نسل‌هاي بعد به چشم نيايد، اما اگر اين تحول به طور طبيعي در جهان حادث مي‌شد، امكان مقبوليت و پذيرش آن از سوي جوامع وجود داشت، ولي امروز اين روند با زور و تحميل در حال اعمال‌شدن است و اين نوعي امپرياليسم فرهنگي است كه به ياري شبكه‌ها و فرستنده‌هاي غربي و ابزار تبليغاتي قصد دارد جهان را مجبور به دگرگوني كند. ممكن است مقداري در اين امر موفق شود، ولي در مقابل، مقاومت‌هاي فراواني هم بر سر راه خود خواهد ديد.

من گمان مي‌كنم در آسيا و حوزه‌اي متشكل از چين و هند و سپس ايران - و به‌خصوص ايران از منظر جايگاه اسلامي‌اش - تسليم‌شدن به امپرياليسم حادث نشود. نمونه اين مقاومت را در هند و چين مشاهده مي‌كنيم، هر كدام كشورهاي متعددي را زيرشاخه فرهنگ و مشي سياسي و اجتماعي خود دارند و هر يك بر مناطق مختلفي تاثيرگذارند، همانگونه كه ايران در آسياي مركزي و مناطق فارسي زبان داراي حوزه تاثير تمدني است. اين سه منطقه بزرگ فرهنگي محورهاي اساسي هستند كه مي‌خواهند پافشاري كنند تا نابود نشوند.

 البته اين مقاومت نبايد مانع از پذيرش دستاوردهاي مثبت بشري از ناحيه غرب باشد. به هر حال ردكردن دستاوردها و اختراعات و پژوهش‌ها امري منطقي هم نيست و حساب كار آن از فرهنگ جداست. آن مصاديقي كه برهم زننده زندگي و روند حيات فرهنگي جوامع است، نبايد به آساني پذيرفته شود.

 ظاهرا اينجا به بحث هميشگي نزاع سنت و تجدد برمي‌خوريم. همان بحثي كه يكصد سال در برزخ آن گرفتار مانده‌ايم و به هر سمتي كه مي‌رويم، به بن‌بست مي‌خوريم.

 متاسفانه امروزه با كشورهايي روياروييم كه مي‌توان آنها را سنتي خواند و نه مدرن. اينان در وضعيتي متزلزل، معلق و آسيب‌پذير قرار دارند كه به راحتي‌مي‌توانند لقمه‌اي دندانگير امپرياليسم باشند. به‌عنوان نمونه ما در ايران ارتش منظمي نداشتيم، اما در جنگ جهاني اول هر شهر و منطقه با درايت خان‌ها و روحانيون و شخصيت‌هاي توانمند منطقه‌اي كه داشتيم، در برابر بيگانگان دست به مقاومت مي‌زديم، ولي در جنگ دوم كه صاحب ارتش منظم بوديم، مقاومت ما به يك شب هم نرسيد. اين واقعيت نشانگر اين است كه ما مدرن نشده بوديم، اما از قالب سنتي هم كنده شده بوديم. اكنون هم در چنين وضعيتي به سر مي‌بريم، به طوري كه مولفه‌هاي فرهنگي را كه تثبيت‌كننده فرهنگ ملي به شمار مي‌روند، حفظ نكرده و اروپايي هم نشده‌ايم. اين يك بيماري است كه از نفوذ استعمار و فرهنگ امپرياليسم ريشه گرفته است كه در زمان شاه بيشتر به چشم مي‌خورد و زنان و مردان ما اگر خود را متظاهر به غربي شدن مي‌كردند، در خانه و آداب و رسوم‌شان پايبند سنت‌ها بودند. همين طور است نحوه زندگي ما در آپارتمان كه در آن ساكنيم، اما فرهنگ به‌اصطلاح آپارتمان‌نشيني نداريم. اين مساله نشان‌دهنده نوع دوگانگي و فقدان فرهنگي تثبيت شده است.

 بايد نكاتي را كه با فرهنگ، سلايق و علايق جمعي ما همخوان نيست رها كنيم و بي‌جهت تظاهر به آن نكنيم. نمونه چنين حياتي را مي‌توان در تركيه مشاهده كرد كه ظاهري كاملا غربي، اما باطني ترك و شرقي دارد. بايد در يك نقطه ايستاد و بي‌ترس و محابا اعلام كرد كه "من هستم، ايراني‌ام، مسلمانم، شرقي‌‌ام، آسيايي‌ام و به سان همه جهان انسانم."

 از ورود به بحث مليت و عوامل يكسان‌سازي فرهنگي مي‌خواهيم به نحوه يكپارچگي و چگونگي انسجام پاره فرهنگ‌ها برسيم. به نظر شما چه عواملي در ايجاد اختلاف ميان اقوام يك ملت (يا فرهنگ) و يا وسعت يافتن دامنه افتراق‌ها به جاي اشتراك‌ها نقش دارند؟

 درباره چالش‌ها و تنش‌هاي خاصي كه در مناطق مختلف ايران به وجود مي‌آيد، به چند عامل مي‌توان اشاره كرد. اول عامل خارجي است كه در دوران معاصر از شورش شيخ عبيدا... كرد در عهد ناصري و مسائل مربوط به كردستان به همچنين غائله‌هاي مربوط به آذربايجان (پيشه‌وري و غلام يحيي) و گاهي اوقات سيستان و بلوچستان و خوزستان به راحتي نقش عوامل خارجي را مي‌‌توان در آنها برجسته ديد. يعني اسنادي كه اكنون محققاني چون كاوه بيات و ديگران منتشر كرده‌اند، كاملا دست‌داشتن استالين را در ماجراي آذربايجان نشان مي‌هد. همين اتفاقات را انگليسي‌ها در خوزستان و سيستان هم بارها به وجود آورده‌اند.

امروز ممكن است شوروي بزرگ وجود نداشته باشد و روسيه هم فعلا كاري به اين مسائل نداشته باشد، اما آمريكا به‌عنوان يك قدرت حاضر در منطقه به تكه‌تكه‌شدن ايران معتقد است و از هيچ كوششي هم در اين‌باره فروگذار نمي‌كند تا بتواند آذربايجان و كردستان و خوزستان مستقلي بسازد و بعد با اينها تك تك مراوده داشته باشد و اهداف سلطه‌گرانه و اعمال نفوذ خود را كامل كند. طبيعي است كه دستيابي به اين هدف در مقابل كشوري بزرگ دشوار و ديرامكان است.

 اين مسال هوشياري ما را مي‌طلبد. خارجي هيچ‌گاه به اسم تجزيه‌كردن يك كشور قدم پيش نمي‌گذارد، بلكه روش سياستمدارانه‌اي را اتخاذ مي‌كند و بالفرض اعلام مي‌كند كه آذربايجان آذري است و خوزستان عرب است و فارس سلطه‌گر است و شما ارتباطي با يكديگر نداريد و بايد به عنوان انسان‌هاي آزاد و سربلند به استقلال برسيد. در واقع در آنها احساسات قوم‌گرايي تلقين و تزريق مي‌كنند تا عليه وحدت ملي بشورند. متاسفانه حكومت‌ها هم به جاي اينكه قوم‌هاي مختلف ايراني را با يكديگر موتلف‌تر و نزديكتر كنند و بر يگانگي‌هاي آنها انگشت بگذارند، خواه ناخواه تفرقه و جدايي به وجود آورده‌اند.

 به عنوان مثال مي‌توان در سيستان و بلوچستان نام اشخاص و مشاهير اهل تسنن و قابل احترامي چون زكرياي رازي و امام محمد غزالي و حتي سعدي و مولانا و حافظ را انتخاب كرد كه هم شخصيت‌هايي مورد قبول شيعه‌اند و هم اهل تسنن. آسمان و زمين هم به هم بافته نمي‌شود.

 اگر از سر لجبازي و تعصب، اصرار بر مولفه‌هاي سليقه‌اي خود داشته باشيم و علايق قومي را كتمان كنيم، طبيعي است كه اين اختلافات سر باز مي‌كند. قدر مشتركاتي در اين سرزمين وجود دارد كه مي‌توان با پررنگ كردن آنها دامنه اين قبيل تنش‌ها را تقليل داد.

 يا وقتي در آذربايجان اسامي ميادين را ستارخان و باقرخان و مشاهير قومي منطقه انتخاب كنيم، چه گزندي به فرهنگ رسمي وارد مي‌آيد؟ آنها قهرمانان ملي هستند؟ اين كارها باعث پيوند ميان حكومت مركزي و اقوام و پاره فرهنگ‌ها و دلگرمي آنان مي‌شود. اين واقعيت است كه گاه به احساسات اقليت‌هاي مذهبي در كشور ما توهين شده است و البته گاهي هم نشده و عده‌اي بيهوده دم از توهين زده‌اند.

 نامگذاري خيابان‌ها با نام شهداي ارامنه و بوستان‌هايي با اسامي حضرت مريم و... اقداماتي قابل تمجيد است، ولي اين كار را براي اهل تسنن هم بايد انجام داد. شايد در حدود 10ميليون يا كمتر سني مذهب در ايران داشته باشيم. يهودي‌ها كه در تعداد به مراتب اندك هستند، در تهران نزديك به 10 عبادتگاه (كنيسه) دارند. مسيحيان و زرتشتيان هم به همين ترتيب داراي كليسا و آتشكده هستند و بايد شرايطي را ايجاد كرد كه براي همه پاره‌فرهنگ‌ها و مذاهب فرصت‌هاي برابر و ارزشمند در زمينه مراكز تحقيق و پژوهش و عبادتگاه قابل دسترس باشد.

 //www.roozna.com

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه