سخنم این است خلاصه: وقتی قيمت نفت بالا می رود حاکمان ما به خيال
دنياگیری و درس دادن به جهان می افتند و بر ارتفاع شعارهای آرزومندانه می
افزايند. البته که خيالاتی که دارند گاه به نفع مملکت است اگر جامه عمل
بپوشاند. اما گرفتاری اين است که چون بر اثر خوش خيالی و خودخواهی حاصل می
شود، برآورده نشده بر جا می ماند و تنها هزينه خيال پردازی ها بر دوش ملت
است.
اين خود يکی از دلايل عقب ماندن ايران نسبت به نقطه ای است که بايد در آن
باشد.
در جست و جوی اسنادی برای اثبات اين که افزايش بهای نفت بر ارتفاع ادعاهای
حکمرانان افزوده به طور طبيعی نمی توان خيلی دور رفت. نفت از صد سال پيش در
ايران استخراج شد و از هشتاد و پنج سالی پيش سهم قطره چکانی از درآمد آن به
خزانه راهی گشود و در دوران رضاشاه سرنوشت نامعلومی داشت تا بعد از جنگ جهانی
دوم هم همچنان رابطه مالی ايران و شرکت انگلیسی نفت محو بود تا به دنبال
کشمکش هائی که همه می دانند، بعد از کودتای 28 مرداد و ناکام ماندن نهضت ملی،
کنسرسیومی از مجموعه ای از شش شرکت وارد صحنه عمليات نفتی ايران شد. از اين
زمان می توان از نفت و درآمدش و تاثير مشخص آن در برنامه و بودجه کشور سخن
گفت. تا ده سالی بعد که تحولات جهانی، کمک آمريکا و شرايط داخلی ايران امکان
شانه انداختنی را در برابر نفتی ها برای حکومت ايران فراهم آورد. پس ديگر از
همين جا که حدود پنجاه سال پيش است، نمی توان دورتر رفت و نشانه جست.
اولين پرش در اوايل دهه هفتاد ميلادی رخ داد. دومی گام را می توان بعد از
انقلاب ايران سراغ کرد. پرش سوم پانزده سالی بعد اتفاق افتاد. و آخرينش همين
داستان نفت بشکه هفتاد دلاری شش ماه قبل بود.
هر کدام از اين اتفاق ها ادبيات و نحوه بيان سخنگویان حکومت ايران را
تغيير اساسی داد.
شاه سابق ايران تا زمانی که حادثه بزرگ اوايل دهه هفتاد ميلادی رخ داد به
اين گونه با مردم سخن می گفت "امروزه روز اعضای جامعه بشری مدام در جست وجوی
آنند که راه هائی برای تفاهم با هم پيدا کنند زيرا شرايط مادی و معنوی به
گونه ای شده که اقويا نمی توانند اراده خويش را بر طرف ضعيف تر تحميل کنند
برخلاف تمام دوران گذشته تاريخ بشری.... البته دیکتاتورهای کوچکی هنوز در
گوشه و کنار جهان وجود دارند که چون شايد چنان که بايد به جاه طلبی ها و قدرت
طلبی هایشان پاسخ داده نشده درس عبرتی را که لازم است نگرفته اند و متوجه
واقعيات نیستند ولی مسلم است که سرنوشت ايشان بهتر از سرنوشت ديکتاتورهائی که
خيلی بزرگتر بودند نخواهد بود... وقتی حکومت ها حقيقتا واقع بينی و توجه به
شرايط اجتماعی حاضر را اساس کار خود قرار دهند مسلما راه برای توسعه تفاهخم و
همکاری بين المللی بازتر خواهد شد. [صفحات 191 و 2 کتاب انقلاب سفيد نوشته
محمدرضا پهلوی. چاپ اول سال 1345]
پنج شش سالی بعد از اين ماجرا هم شاه در مصاحبه ای با بی بی سی عدم رضایت
خود را از کنسرسیوم نفت چنين بيان کرد " هرگاه متوجه می شوم که مرا فريب داده
اند و بدانم که می توانم در مقابل کاری بکنم ولی نکنم، مرگ را هزار بار ترجيح
می دهم. اگر من اقدامی برای رفع ظلم نکنم حتما شخص دیگری خواهد کرد. اگر اين
اقدام در ايران نشود در کشور ديگری خواهد شد و چنان که مسوولان کشورهای توليد
کننده نفت در اين زمينه عملی نکنند توده ملت ها دست به کار خواهند شد.... اگر
دولت های متبوع از کمپانی های نفت پشتيبانی کنند اين ناپسندترين نوع استعمار
جديد خواهد بود. بهترست که چنين نکنند و به فکر آن باشند که مردم ايران هم حق
دارند که به سوی پيشرفت گام بزنند"[ بهمن سال 1349 شبکه جهانی بی بی سی]
اما دو سال، آری فقط دو سال بعد از اين گفتار، نفت ناگهان از جا پريد و
بهايش تا چهار برابر رفت، همزمان لحن و رفتار شاه، هم با مردم ايران و هم با
جهان تغيير پذيرفت. با مردم همان شد که سرانجام از گفته سابقش در مورد ترجيح
حکومت دو حزبی دست برداشت و اعلام کرد بايد همه در يک حزب عضو باشند با
التزام عملی به سلطنت و شخص وی . با تاکيد بر اين که هر کس نمی خواهد عضو حزب
رستاخيز باشد گذرنامه بگیرد و برود. پيش از آن اخبار مربوط به درگيری دستگاه
امنيتی با چريک ها از افکارعمومی پنهان داشته می شد اما ناگهان غره شدن به
جائی رسيد که هر روز روزنامه ها خبر از درگيری و کشته شدن جوانانی داد که در
ذهن مردم قهرمان شده بودند.
دو سال، آری دو سال بعد از آن گونه سخن به قاعده گفتن در ارتباط با مسائل
جهانی، شاه در سفری به اروپا با اشاره به اعتصاب های آن روزی معدنکاران
بريتانيا هشدار داد که چشم آبی ها بهترست که حکومتداری را از وی بیآموزند.
اين زمانی بود که بهای نفت به جائی رسيده بود که می توانست به اروپائی ها وام
بدهد و اين همان سفرست که در ميانه اش به جد گفت مخالفانش چند تا تروريست
هستند که هر عمل با آن ها می شود رواست.
فوران بهای نفت صف دراز فروشندگان و دلالان اسلحه و کالا و خدمات را در
برابر اتاق کار شاه قرار داد – گفته می شد و اين شايعه حتی در گزارش های
ساواک و بازرسی شاهنشاهی هم آمده که رييس دفتر شاه برای آن که نوبت ملاقات
افراد مهم خارجی و داخلی را جلو بيندازد رشوه های کلان می گرفت، سران کشورهای
دنيا هم تا یک سال بعد، نوبت ديدارشان از تهران ذخیره و معین شده بود. در اين
زمان بود که شاه هر سال پيشنهادهای جديدی به جهان می داد، برای مبارزه با بی
سوادی، برای کمک به فقرا، برای تشکيل اتحاديه های سياسی و ... و همين زمان
بود که به صرافت افتاد تا فاش کند که بدون مشاور مملکت را اداره می کند و
نيازی به هيچ مشاوری ندارد و ايران در پنج سال به تمدن بزرگ می رسد و جزء پنج
قدرت بزرگ جهانی خواهد شد.
اين اثر مخرب در رفتار و گفتارها، سالی بعد از انقلاب هم خود، در پرش دوم
بهای نفت خودنمائی کرد. دعوت از مبارزان جهانی برای حضور در تهران، اعلام بی
نيازی به جهان، چنگ انداختن به صورت هر قدرت موجود، با صدای بلند اعلام اين
که انقلاب به جهان صادر خواهد شد. چنان باوری ساخت که سازندگیش که می توان
اعتماد به نفس سازد بر جا نماند اما زيان هایش به صورت تندروی بی منطق در
سياست خارجی هنوز جاری استد. گذری بر مطبوعات آن دوران نشان می دهد که تصور
ثروتمندی، بدون تصوری از موقتی بودن آن، چه فکرها که در سر انقلابيون نينداخت
و چه سخن ها که بر لب ها ننشاند. هم امروز چه بسيارند از گويندگان آن سخنان
که روزگارشان پخته و کارآزموده کرده و به گفته های آن روزی خود انتقاد
دارند.
جهش بعدی قابل اعتنا که به اندازه فوران های قبلی نبود هنگامی رخ داد که
دولت اصلاحات سرکار بود و زمان آن رسيده که حاصل همه پختگی ها و تجربيات
مديران انقلابی به ميدان عمل درآید ، موقع آن که برنامه ای به قاعده و به
اندازه برای توسعه کشور و هم اتنش زدائی از سياست خارجی نوشته و عملی شود.
شرايط جهانی هم مهيا بود. دموکرات هائی که امروز پيروزی شان در انتخابات
مياندوره ای از زبان تندروها پيروزی ملت ايران به حساب می آید، در آمريکا بر
سر کار بودند. اما باز فوران بهای نفت دل ها را بیهوده قوی داشت و همان شد که
همه می دانيم و حتی عذرخواهی وزير خارجه آمريکا [ بابت کودتای 28 مرداد] هم
باعث نشد که آن فرصت غنيمت شمرده شود. به باد رفت.
در يک قلم کوچک، جز همه فرصت های از دست رفته، همين يارانه بنزين که اينک
گريبانگير همگان است و به صورت غده ای چرکين بر پيکره اقتصاد و برنامه ريزی
کشور افتاده و اراده را از همه گرفته، در حقيقت يادگار غره شدن به افزايش
بهای نفت در آن زمان است.
و سرانجام اين بار آخر، يک سال قبل. فوران نفت هفتاد دلاری به زمانی که از
نظر منافع ملی بدتر از آن متصور نبود، یعنی به روزگاری که جوانان تازه به
دولت رسيده آمده اند که باز مشق حکومت کنند و غيرت فروشی و فرياد. اين بار
ضرب افزايش بهای نفت در وضعيت داخلی و دولت پوپوليستی آشوبی را تحميل می کند
که به گفته خبرگان سال ها بايد تا چاره شود.
همچون روزهائی که شاه درس حکمرانی به چشم آبی ها می داد، اين بار هم احمدی
نژاد ده بيست و حداکثر صد نامه از فقيران آمريکائی را به حساب ملت آمريکا
نوشته و می گويد که مردم آمريکا از وی دعوت کرده اند که برايشان نامه بنويسد.
می گويد همه جهان از ما راه حل برای مشکلات خود می خواهند. و اينک ديگر بر
اساس روان شناسی قابل مطالعه ای، فواره به اوج رسيده و دو روز پيش اعلام کرده
است که جهان به سوی احمدی نژادی شدن پيش می رود.
اين حد تازه ای از اوج آن بيماری است که افزايش جهانی بهای نفت زمينه سازش
می شود.
در هر يک از گام هائی که گفته شد، غره شدگان از سر فروتنی و يا احساس
سياستمداری، علاوه بر بزرگ ديدن خود، تعارفاتی هم با توده ها کرده و کوشيده
اند بيماری مهلک را به مردم هم منتقل کنند. جملاتی شبيه به اين که ايرانی
شايسته بالاترین جايگاه ها در جهان است [ بدون اشاره به اين که لازمه اش کار
بيش تر و نظم مدام است]، اغراق هائی شبيه به اين که هيچ مردمی به اندازه شما
[ اشاره به مردم محروم مناطقی در نظرآباد و ياخچی آباد و يا روستاهای تربت
جام] شايسته زندگی بهتر و مرفه تر نیستند. حق شما خورده شده است، ما حق شما
را به شما برمی گردانيم و ... شعار و تبليغات يکسانی است که در هر يک از اين
دوره ها، ثبت شده و باقی مانده است. شعارهائی که سم مهلک جامعه ای است که
نياز به مداوا دارد و اين ها برايش داروی سکرآورست که باز هم بيش تر از
کوشیدن برای رسيدن بازش می دارد.
تصويری که با مطالعه ماجرای واردات بنزين در همين شش ماهه [نه در سال ها]
به دست آمده الگوی مناسبی است برای اثبات سخن و اتمام کلام .
سال قبل، بهای نفت با هر گفته ای از رييس جمهور تازه رسيده ايران دلاری
بالا می پريد. خبر رسيد که نودولتان به فکر افتاده اند که رساندن آرزومندان و
فقيران به آرزوهايشان چه آسان است. رييس سخنی از امری مانند هولوکاست میگويد
هم شهرت جهانی به دست می آید هم بهای نفت افزون می شود که هر دو به نفع ماست.
واقعا چنين ساده ديدن مسائل پيچيده جهانی فقط مخصوص کسانی است که به زودی زود
دچار افسردگی غريبی خواهند شد. سال قبل اقتصاددانان محافظه کار در گوش دولت
گفتند پس چه شد تغيير و اصلاح الگوی مصرف و کاستن از واردات بنزين، پاسخشان
اين بود که قيمت نفت از چهل به بشکه ای شصت رسيده گيرم ده در صدش صرف خريد
بنزين شود، مهم نيست. چرا کام مردم تلخ شود. ندانستند – و نشنيدند وقتی که
آگاهان پيش بينی کردند – که بهای نفت بزودی شروع به کاهش می کند اما بهای
بنزين همان جا می ماند و در نتيجه ديگر شش میلیارد دلار براي واردات بنزين و
گازوئیل کافی نيست در حالی که درآمدحاصل از فروش نفت خام هم به آن اندازه
سابق نیست.
در آن سال استثنائی 1973 هم اتفاقی مشابه افتاد. در اولش ايران مجيز اروپا
را شنيد و وام های ارزان داد و تحسين خريد. در آخر سال برای اجرای چند پروژه
– از جمله مخابرات – وام لازم آمد و با نرخ بهره ای دو برابر آن که داده شده
بود از کنسرسیومی از بانک های اروپا و آمريکا گرفته شد. به نوشته همين فريدمن
که هفته پيش درگذشت، ايران نمونه جالبی شد از کشوری که هاضمه اش يک باره چنان
رشد کرد که شش ماه تراز مالی اش بستانکار بود و به سرعت دوباره بدهکار شد.
بدهکاری غرور باخته در انتظار انقلاب.
اينک نيز نفت رو به کاهش نهاده و دارد درس های روزگار یک به یک ظاهر می
شود. گيرم نودولتان را سر باز ايستادن نيست و همچنان به هر جا می روند وعده
بخشايش می دهند حال آن که بايد نگاهی به صندوق تامين اجتماعی کنند، نگاهی به
بودجه عمرانی که در برابر بودجه اجرائی لاعز می شود، نگاهی به تورم که درک و
فهمش از عهده اقتصاد تخوانده ها برنمی آید و با گرانی اش خلط می کنند. چنان
که همين الان بايد فکری به حال بودجه سال آينده کنند که خواهيم ديد با چه
وضعيتی بسته خواهد شد.
اما از اين همه ماجرا، فقری مزمن برای مردم می ماند و البته شعار "دنيا
دارد به سوی احمدی نژاد شدن می رود". در گذشته از هيچ يک از مغرورشدگان بيمار
چنين جمله ای صادر نشده و حتی شاه سابق که متهم است به نارسيسسم و خودخواهی،
بدين مرتبه نرسيده بود و تا جائی که می دانيم در هيچ يک از سرزمين های محروم
ديگر - که معمولا چنين اوهامی در بينشان خريدار دارد – چنين مجامله ای با خود
سابقه ندارد.