بازگشت به صفحه اول

 

 
 

پارسی را پاس میداریم

لطیف ناظمی (افغانستان)

ساربانا بار محمل بند سوى قلعه تاريخ‏
سوى كاجستان سبز چامه‏هاى پارسى‏
باز بگشا «نامه‏هاى پارسى»
ما همان چاووش خوانان خراسانيم‏
مِهترى را گر به كام شير باشد
باز بستانيم‏
«يا بزرگى بعد ازين يا مرگ روياروى»
اين سرود كهنه را با كاروان پيوسته مى‏خوانيم‏
عاشق آن سيستانى زاده عيّار صفّاريم
پارسى را پاس مى‏داريم.

ساربانا!
«بوى جوى موليان آيد همى»
«ياد يار مِهربان آيد همى»
خِنگ ما را سوى جيحون بر
«ريگ آمو و درشتيهاى» آن را
بوسه مى‏بخشيم‏
بوى جوى موليان را،
ياد يار مِهربان،
از نسيم گيوان روزهاى رفته مى‏آريم.
پارسى را پاس مى‏داريم.

ما چنان آواره يمگان‏
«قيمتى دُر درى را»
زير پاى گله خوكان نمى‏ريزيم‏
پاسبانان نگهداريم‏
پارسى را پاس مى‏داريم‏

ساربانا!
پارسى ما را كهن عشق است.
«عشق او باز اندر آوردم به بند
كوشش بسيار نايد سودمند»
سالها را در «حصار ناى» پوسيديم‏
عاشق و شيداى گنج مادرى بوديم‏
با دراى «كاروان حلّه سوى سيستان» اينك،
پرنيانى را هوار خويش مى‏دانيم.
همصدا با بيهقى غمنامه مى‏خوانيم.
ما عجم را زنده مى‏سازيم با اين پارسى.
شعر را تابنده مى‏سازيم با اين پارسى.
لشكرى از ابرهاى آسمان آبى دوريم.
مثل باران روى گندمزارهاى واژه مى‏باريم.
پارسى را پاس مى‏داريم.

ساربانا! بانگ بر زن ـ
«كاى خداوندان مال، الاعتبار الاعتبار»
ما دل از هر اعتبار و جاه بركنديم‏
از دل غرناطه تا بنگاله اينك راهپيماييم‏
شهروند بلخ و غزنين و هرى ماييم ـ
عاشق مرو و نشابور و بخاراييم‏
خورجينِ ما زقند پارسى، لبريز است‏
شعر ما از شهدِ ناب پارسى يكسو شكر خيز است‏
ما كجا ساحل نشينان سَبكساريم؟
پارسى را پاس مى‏داريم.

ساربانا!
پارسى گوييم، تازى را بهل‏
«بشنو از نى چون حكايت مى‏كند
«و زجدايى‏ها شكايت مى‏كند»
«كز نيستان تا مرا ببريده‏اند...».
آه، ياد آن نيستان مى‏كشد ما را
زنده مى‏سازد خيال روزهاى رفته از كف را
«ياد باد آن روزگاران ياد باد»
روزگار مستى خيام‏
نعره آن رند دُرد آشام‏
نعره آن رند را از جان هوا داريم‏
پارسى را پاس مى‏داريم.

از نسيم دوره گرد كوچه دلدار مى‏پرسم‏
«كاى نسيم كوى معشوق اين چه بوى خرم است»
از كجا مى‏خيزد اين باد سحرگاهى؟
از ديار عطرخيز سُغد و فرغانه؟
از «گلستان» يا «بهارستان»؟
از «حديقه» يا زطرف «بوستان» سعدى شيراز؟
راست گو بوى نسيم عطر افشان از كجاست؟
در هواى اين نسيم عطر افشان سخت بيماريم.
پارسى را پاس مى‏داريم.

ساربانا!
«ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزيد»
بار محمل بند سوى باروى تاريخ.
«بس كه در جان حزين و جسم بيمارم تويى»
آن دليل راه پندارم تويى‏
«شب كه توفان جويى چشم ترم آمد به ياد»
در هجوم خوابهايم، گريه‏هايم با تو مى‏گفتم:
ساربانا بار محمل بند؛
از ميان كوچه باغ سيستان بگذر؛
راه ابريشم به زير گامهاى استوار خويشتن طى كن‏
از كنار مرقد بودا ز شهر باميان بگذر
در خجند و كاشغر يك روز منزل كن‏
از ختن تا طالقان بگذر
كاروانيهاى بيداريم‏
پارسى را پاس مى‏داريم.

ساربانا!
«گرچه هندى در عذوبت شكّرست‏
طرز گفتار درى شيرينتر است»
كيست ميدانى كه اين دُرّ درى‏
آن كلام نغز تاجيك است‏
اين همان ديرينه قند پارسى است‏
نغمه سعدى، نواى رودكى است‏
ناله‏هاى جانگداز مولوى است‏
رو «عنب» خوان يا «اُزم»
اين همان «انگور» شهد آلوده در چرخُشت تاريخ است.
رو «حرير» و «پرنيان» گوى و «پرند»
اين همان ابريشم تابيده در انگشت تاريخ است‏
اين پرند و پرنيان را
وين حرير زرفشان را
از دل و از جان خريداريم‏
پارسى را پاس مى‏داريم.

 

دى 1381

بخارا مجله فرهنگى و هنرى

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه