|
آنچه
در زیر می آید سرمقاله مجله سخن به قلم زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری در تیرماه
1336
است که دوست فرهیخته آن را در اروپا عینا بدون کم ترین تغییر و دخالتی بازنویسی
کرده و برای درج در این تارنما فرستاده است. وی با اشاره به نوشته دکتر خانلری در
مقاله زیر که مینویسد: «. . . ما
طلخکیم .سالهاست که بر غربال خود لگد میزنیم.هم آنرا شکسته ایم و هم خود را مجروح
کرده ایم .اکنون وقت آن است که دمی بنشینیم و نفسی تازه کنیم و بیندیشیم که با
غربال چه باید کرد.» در پیغام
الکترونیک خود پرسیده است:
آیا ما
همچنان
لگد به غربال نمیزنیم؟
________________________________________
سخن
سال هشتم تیر ماه
1336 شماره سوم
پاک باخته
بعضی از نویسندگان اروپائی قرن اخیر که در تاریخ
دیرین کشور و ملت ما تاملی کرده اند از نیروی فرهنگ ایران بشگفت آمده و با عجاب و
تحسین گفته اند که این ملت در طی زندگانی دراز خود آنهمه هجوم و استیلای بیگانگان
را،از یونانی و تازی و ترک و تاتار و مغول،تحمل کرد و از همه شکستها پیروز برآمد
یعنی نه همان رنگ و فرهنگ خاص خود را نگهداشت و ایرانی ماند،بلکه بسیاری از آن
کردنکشان را برنگ خویش در آورد و ایرانی کرد.
ما این نکته را شنیدیم و از آنجا که غرور آدمی است
آنرا باب طبع خود یافتیم و نزد خویش و بیگانه مکرر کردیم و سخت بخود بالیدیم که ما
آن پهلوان شکست ناپذیریم که هرگز دست روزگار پشت ما را بخاک نیاورده است.
راستی هم ، گرچه این سخن از مبالغه خالی نیست،در آن
حقیقتی هست.روزگاری بود که ما بر اقوامی که باما سروکار داشتند برتریهائی
داشتیم.هرگاه که در پیکار دست و بازوی ما ازکار میماند اندیشه و ذوق و هنر ما
بمیدان می آمد.مثل ما مثل آن مارافسای بودکه اگر نمیتواند با مار درآویزد باری
میتواند اورا بنوای نی مسحور کند و برقص در آورد.
در آن روزگاران برای زندگی اجتماعی آدابی داشتیم.در
نشست و برخاست و خورد و خواب و رابطه با کسان و خویشان و امور اخلاقی رسم و آئینی
میان ما روان بود که بآن خو کرده بودیم و دیگران اغلب رسم مارا می پسندیدند و می
پذیرفتند . خلاصه آنکه «ایرانی » بودیم،باین صفت می بالیدیم یا ، باری،بآن خرسند
بودیم.
یونانیان که آنهمه بادب و دانش خود میبالیدند چون
بایران آمدند خوی و آئین مارا آموختند.در خلافت اسلامی،با آنهمه رونق و شکوه که
داشت،تشکیلات دولتی و آداب اجتماعی همه از ایرانیان تقلید و اقتباس شده بود.نام
ایران چنان دارای شان و اعتباربود که برای جاری ساختن رسمی یا برقرار کردن آئینی
باین نام متوسل میشدند و میگفتند که این رسم ایرانیان است و ایشان چنین میکرده اند
.
در مدت شش قرن بعد از اسلام ،ایرانیان اگرچه دین
نوی پذیرفته بودند آداب اجتماعی خود را همچنان نگهداشتند و بعضی از آنرا بدیگران
نیز آموختند.هجوم مغول اگر چه ایران را زیر و زبر کردوبسیاری از رسوم را برانداخت
باز نتوانست درخت تناور ملیت مارا ریشه کن کند.
در طی این دوران متمادی تاریخ ایران،ما در دانش و
فرهنگ اگر از دیگران پیش نبودیم چندان هم خودرا واپس نمی دیدیم .آنچه را که دیگران
بهتر و بیشتر از ما داشتند بشوق تمام می آموختیم و بر اندوخته فرهنگ و آداب خود می
افزودیم. هنر دیگران را میگرفتیم و ازآن خود میکردیم بی آنکه خود را در این کار
زبون و بی مایه حس کنیم.آموختن هنر و دانش استعداد و قابلیت می خواهد و باین سبب نه
همان مایه سرافکندگی نیست بلکه همیشه موجب افتخار است. ما از دیگران چه می آموختیم؟
در فلسفه و طب ازیونانیان و در دین از تازیان و در عرفان و اخلاق از هندیان و در
هنر از چینیان بهره بردیم و با این بهره مندیها فرهنگ ایرانی را رونق و جلوه بیشتر
بخشیدیم. اینگونه اقتباس ها همیشه سبب سرافرازی ماست، خاصه آنکه در همه حال ایرانی
ماندیم و بر هر چه از دیگران گرفته بودیم مهر مالکیت زدیم .
سر انجام نیروی ما سستی گرفت. چندی سر در پوستین
کشیدیم و از تماشای جهان غافل شدیم.اتفاق چنان بود که درست در همین دوران سیر جهان
بسوی دانش و تمدن بسیار تند تر شده بود.شاید آنچه ما را از جنبش و کوشش باز داشت
فقر و ناتوانی مادی بود. بهر حال روزگاری،مانند مردم بهت زده پیشرفت دیگران رابچشم
بی اعتنائی نگریستیم بی آنکه از خود،برای رسیدن بایشان شوقی نشان بدهیم.برای کاهلی
خود نیز گاهی بهانه های شرم آور تراشیدیم . گفتیم که بگذاردیگران از نعمت دنیا بهره
مند شوند.ایشان کافرند و بآتش دوزخ خواهند سوخت.چه غم که در این جهان ما از آسایش و
سعادت نصیبی نداریم؟ ما مومنیم و درهای بهشت بروی ما گشوده است و از هم اکنون صحن
آنرا برای قدوم مبارک ما آب و جارو کرده اند.
چندی در این بهت و بی غمی بسر بردیم . ناگهان چشم
گشودیم و دیدیم که روز بر آمده و کاروان دورست.سراسیمه و وحشت زده سر در پی همراهان
دوشین گذاشتیم.
اما این بار،بجای آنکه با تامل و اندیشه
راه را بشناسیم و با قدم استوار پیش برویم مانند مستان و پری زدگان دست و پا زدیم و
بچپ و راست تاختیم.آنچه را که خار راه رهروان است راهنما پنداشتیم و چنان خود را
باختیم که همه تکاپوی ما نومیدی ببار آورد.
حاصل این گمراهی و نومیدی احساس زبونی شد.گمان
بردیم که هر چه ما داشته ایم و داریم ناپسندست و موجب واپس ماندگیست و داشته دیگران
یکباره حسن و کمال است.خواستیم همه چیز خود را نو کنیم.بعضی از متفکران ما ، که با
تمدن و فرهنگ کشورهای اروپا اندکی آشنائی یافته بودند،در شور و شتابی که داشتند
مجال تامل نیافتند تا راه را بشناسند و هموطنان خود را درست رهبری کنند.گفتند که
باید یکباره فرنگی شد و همه چیز را از فرنگیان آموخت. از میان این همه چیز، آموختن
علم و صنعت که بنیاد همه ترقیات دیگران بود مدت و فرصت و همت می خواست.ما شتابزده
بودیم و همت ما پستی گرفته بود. ناچار از کارهای آسانتر آغاز کردیم.نخست جامه پدری
را از تن بیرون کردیم و چنانکه گوئی یگانه مایه بدبختی ما همان بوده است با نفرت و
لعنت بدورش انداختیم. رخت فرنگی پوشیدیم و نفسی براحت کشیدیم که خدا را شکر از آنچه
مانع پیشرفت ما بود آسوده شدیم .هیچ ندیدیم که ملتهای دیگر، مانند ژاپونیان ،با
همان جامه های کهن خویش در راه تمدن چه چالاک پیش میروند.
اندکی گذشت و کاری از پیش نرفت.باز گرد خود
نگریستیم تا ببینیم دیگر چه داریم که مارا چنین در رنج و بدبختی نگه میدارد.یکی که
خود را سخت خردمند میدید و وظیفه رهبری قوم را بر گردن خود می پنداشت کشفی کرد.قلم
برداشت و نوشت که اگر ما هواپیما نساخته ایم سببی جز این ندارد که پدران ما شعر
خوب می سروده اند.پس باید دفتر و دیوان ایشانرا بسوزانیم تا آسوده شویم.جشنی گرفت و
کتابهای بسیار را در آتش انداخت.شراری برخاست.اما باز خانه بخت ما از آن روشن نشد.
هوشمندی دیگر برخاست و بگمان خود دریافت که اگر
دانش ما رونق و جلوه ای ندارد بآن سبب است که در زبان فارسی لغتهای بیگانه هست.همه
گناه برگردن این لغتهاست. باید آنها را از دروازه زبان بیرون ریخت.هیچ نیندیشید که
در دنیای امروز رایجترین زبان که انگلیسی است آمیخته ترین زبان است و اینهمه لغت
بیگانه که در آن هست هیچ مانع رواج و انتشارش نشده است و کسانی که بآن زبان سخن
میگویند از کسب دانش و پیشرفت در تمدن باز نمانده اند.تنور لغت سازی و لغت بازی
چندی گرم شد اما کسی نان دانش و فرهنگ در آن نپخت.
دیگری گفت که جوانان ما در مدرسه درس بسیار
میخوانند و ازکارو کوشش اجتماعی باز میمانند. این همه درس تاریخ و زبان بچه کار می
آید؟ باید علم و عمل توام باشد .سخنی فریبنده بود.برای کم کردن مواد درس و اصلاح
فرهنگ مسابقه آغاز شد.خواستند میان علم و عمل موازنه ای بوجود بیاورند. مثل
آن بوزینه را شنیده اید که قاضی شد تا پنیری را
بعدالت میان دو گربه تقسیم کند؟ آنرا دوپاره کرد و در دو کفه ترازو گذاشت،یکی سنگین
تر شد.بوزینه در ایجاد موازنه گاهی ازین و گاهی ازآن خورد تا از پنیر چیزی
نماند.مصلحان فرهنگ ماهم با برنامه مدرسه ها چنین کردند.
چون پیشوایان قوم چنین فرمودند،مردم هم بآرزوی ترقی
و تمدن در فرنگی مآبی بر هم پیشی گرفتند.
هر عادتی را که خود داشتند نشانه وحشیگری و مایه
شرمساری پنداشتند و هر رسمی را که بفرنگیان منسوب بود اگر چه بر آئین ایرانی هیچ
رجحانی نداشت یا گاهی سراسر ناپسند بود آن را علامت تمدن فرض کردند.از آداب سلام
گفتن و تشکر کردن و نشست و برخاست تا شیوه غذا خوردن و مهمان پذیرفتن و معاملات با
دیگران،در همه جا و همه چیز ، ادای فرنگی در آوردند.هرچه ایرانی بود
«عامیانه» قلمداد شد و مایه خجالت،و هرچه نسبتی
بفرنگ و فرنگی داشت دلیل تجدد و تربیت.ظرفهای غذا را ،بجای آنکه یکباره بر سفره
بچینند بدست «سکینه باجی» یا «مشهدی علی» دادند تا « سرو » کند.فسنجان را «سوس»
خواندند تا شانش بالا برود.بجای اینکه« وعده دیدار»بهم بدهند «رانده وو»
گذاشتند.برای پرهیز از فال بد گفتن عبارتهائی مانند «رویم بدیوار» و «هفت قرآن در
میان» را ننگ آور و علامت «امّلی» دانستند،اما دست بچوب زدن را بسیار «شیک» و دلیل
تجدد و ترقی گرفتند.
هر کودک از مکتب گریخته ای که چند کلمه از یک زبان
اروپائی آموخته بود زبان مادری خود را ، که نمیدانست،پست و ناقص شمرد و در باره
نارسائی آن داد سخن داد.بکار بردن کلمات خارجی در گفته و نوشته برهان فضل و دانش
شد.کار بجائی رسید که برای دانستن قدر و ارزش آنچه خود داشتیم چشم بدهان بیگانگان
دوختیم.هر شاعر فارسی زبان را که شعرش بیکی از زبانهای فرنگی ترجمه شد بمقام اعلی
ترقی دادیم وآنها را که چنین طالعی نداشتند فرو گذاشتیم .برای اثبات عظمت تخت جمشید
و زیبائی مسجد های اصفهان کتابهای سیاحان بیگانه را ورق زدیم.حتی آخوندهای ما برای
آنکه حنای خود را نزد «فکلی ها» رنگی بدهند از قول یک فرنگی بیمایه بر حقانیت اسلام
دلیل آوردند.
در این هنگامه صفاتی را که از داشتن آنها همیشه
بخود بالیده بودیم نیز از کف دادیم.جوانمردی و گذشت و بلندنظری را بدون همتی و تنگ
چشمی و بخل بدل کردیم .وسعت مشرب که از خصوصیات فکری و ملی ما بود به تعصب مبدل
شد.فرزندان پیر مغان که « جام می بکف کافر و مسلمان» میداد بتعلیم بیگانه آموختند
که بر سر یک مسلک بی پروپای سیاسی پدر را بکشتن بدهند و از برادر سخن چینی کنند .
دلبر مغربی چنان مارا مفتون و مسحور کرد که از انتساب بهر خویش و آشنا شرمگین شدیم
و کوشیدیم که بر هر چه داریم لگد و پشت پا بزنیم .اکنون می بینیم که از اینهمه
تکاپو و لگد پرانی جز خستگی و ناتوانی بهره ای نبرده ایم.
طلخک روزی از خانه بیرون آمد.غربالی پیش در بود.پا
بر کمانه آن گذاشت.غربال برجست و بساقش خورد و مجروحش کرد.طلخک خشمگین شد.لگد قوی
تر بر آن زد.غربال بیشتر جستن کرد و به پیشانی او خورد و خون از آن جاری شد.هرچه بر
خشمش افزود بیشتر و محکم تر لگد زد و ازجستن غربال مجروح تر شد.آخر با سر و پای
خونین و خسته در کنار غربال شکسته افتاد و فریاد برآورد که ای مسلمانان! بدادم
برسید.غربال مرا کشت ... ما طلخکیم .سالهاست که بر غربال خود لگد میزنیم.هم آنرا
شکسته ایم و هم خود را مجروح کرده ایم .اکنون وقت آن است که دمی بنشینیم و نفسی
تازه کنیم و بیندیشیم که با غربال چه باید کرد.
راستی آنست که در این شور و شوق ترقی که داشته ایم
خود را پاک باخته ایم . دیگر بآسانی نمی توان دانست که در زندگی ما،در خلق و خوی
ما،در روش و آئین ما آنچه ایرانیست چیست؟ اگر در این میان بکلی فرنگی شده بودیم باز
جای خرسندی بود.اما غبن آنجاست که هرچه با ارزش است از دست بدهیم و هر چه بی بها و
بی معنی است بجای آن بگیریم .
عجب آنست که هنوز این عبارت را طوطی وار تکرار
میکنیم که فرهنگ ایران نیرومند است و عوامل بیگانه را در خود حل میکند.با این
خیال،آسوده نشسته و خاطر جمع کرده ایم و می پنداریم که از دیوان قضا خط امانی بما
رسیده است . راستی اگر خدای ناکرده ،روزی پای آزمایش بمیان بیاید چه داریم که پیش
سیل حادثه پایداری کند و هستی مارا در مقابل استیلای بیگانه نگهدارد؟ آیا جای آن
نیست که در این باب دمی اندیشه کنیم ؟
پرویز ناتل خانلری
|