| |
جشن كتابسوزان، نمودِ عصبانیت از خويشتن
دكتر اميرحسين خنجی
http://www.irantarikh.com
شنبه ٩ دی ١٣٨٥
اسکندر مقدونی وقتی استخر (پایتختِ شاهنشاهی ایران) را گرفت از آنهمه شکوه و شوکت و عزت و سربلندی که ایرانیان در جهان داشتند چندان به رشک شد که دچار نوعی دیوانگی گشت، و چنانکه تاریخنگارانِ یونانی نوشتهاند، شبانگاه، پس ازآنکه خود و سربازانش از باده سرمست شدند، مشعل دردست به سربازانش نعره زد که بهپیش برای سوزاندنِ استخر. و خود بهجلو افتاد و سربازان مستش مشعل بهدست در دنبالش، و غريدند و دویدن گرفتند و آتش در همه چیز زدند، بهخیال آنکه تمدن شکوهمند ایرانی را نابود کنند. روز دیگر از استخر که بهنوشتهی تاریخنگارانِ یونانی زیباترین و شکوهمندترین و ثروتمندترین شهر در زیر آسمان بود چیزی جز خاکستر برجا نمانده بود.
نيز در کتابهای تاریخ آمده است که اسکندر همهی کتابهای ایرانیان را سوزاند بهخیال آنکه شاید هرآنچه مايهدهِ فرهنگ ایرانی است نابود شود و با نابودی آنها چیزی بهنام ایران برجا نماند. او نمیتوانست بداند كه ايرانزمین مادری است اهورايی كه هميشه همان فرزندان را بازمیزاید. او نمیدانست كه ایران دارای چنان کرشمای اهورائییی است که فرزندان همان ایرانستیزان در آینده كه ايران را بهدرستی شناختند و عاقلتر شدند به ایرانی بودن افتخار خواهند كرد و از ذات و سرزمین خودشان هیچ یادی نخواهند نمود.
٩٧٠ سال پس از جنایات مقدونیها، عربها وقتی ایران را گرفتند، باز تلاش مشابهی از روی رشک و کینه برای نابود سازی تمدن و فرهنگ ایرانی بهعمل آمد. داستان کتابسوزانِ عرب را از قلم ابن خلدون میخوانیم که یکی از پر دقتترین تاریخنگاران و از برجستهترین جامعهشناسان دنیای کهن است:
«عربها وقتی بر سرزمینهائی دست یابند آن سرزمینها با شتاب رو بهویرانی میرود؛ زیرا که عربها ذاتا خوی وحشیگری دارند و این خو در آنها ریشهدار است و تبدیل به خلقیات و رفتارهای جمعیشان شده است. … و این بهآنسبب است که آنها اهل یکجانشینی نیستند بلکه در نقل انتقال برای دستیابی به غنائماند، و این امر با آبادسازی منافات دارد، زیرا که آبادسازی لازمهاش سکونت است. بهعنوان مثال، سنگ در نظرِ آنها ابزاری برای ساختن کانون آتش است تا دیگ بر رویش بگذارند؛ ازاینرو سنگِ دیوار خانه را بَرمیکنند تا کانون آتش بسازند؛ یا کاربردِ تیر چوبین بهنظر آنها برای ستون خیمه است، و ازاینرو سقف خانه را خراب میکنند تا تیرش را برداشته تیرک چادر کنند. … این حالتِ عمومی عرب است. عرب طبیعتا گرایش به تاراجگری دارد و میخواهد آنچه دردست دیگران است را ازآنها بگیرد؛ زیرا روزیاش را توسط نیزهاش بهدست میآورد. عرب در گرفتن اموالِ دیگران هیچ حد و مرزی برای خودش نمیشناسد، و همینکه چشمش به مال و متاعی افتاد تاراج میکند. … آنها ساختههای اهل حرفه و صنعت را بهزور میگیرند و برای این ساختهها بهائی قائل نیستند و پاداش و قیمتی نمیشناسند. و چنانکه میدانیم هدف ازصنایع و پیشهها کسبِ مال است؛ و اگر قرار باشد که هرچه ساخته شود بی مزد و قیمت برود دیگر تشویقی برای صنعتگر باقی نمیماند و دستها از ساختن بازمیمانند و صنعت ازبین میرود. همچنین آنها عنایتی به بازداری مردم از فساد و جلوگیری از بعضی بهوسیلهی بعضِ دیگر ندارند؛ بلکه همهی هدفشان آنست که اموال مردم را بهزور یا بهانه از دستشان بیرون بکشند؛ و وقتی این هدف برایشان تحقق یابد از پرداختنِ به اصلاحِ امور مردم و اندیشه دربارهی مصالح و منافعِ آنها خودداری میکنند و کسانیکه فساد میکنند را از فسادکاری بازنمیدارند. اگر عقوباتی هم وضع کنند برای آنست که مال ازدست دیگران بیرون بکشند؛ و طبیعتِ آنها این است. …»
«بنگر به سرزمینهائی که توسط آنها تسخیر شد چهگونه تمدن درآنها فروپاشید و مردم درآنها تهیدست شدند و زمینهای آنجاها وضعیتِ اصلیاش را ازدست داد! … در عراق عرب همهی آن ساختههای تمدنی که ایرانیان بنا کرده بودند نابود شد.» [مقدمه ابن خلدون: صص ١٤٨- ١٤٩.]
«ازآنهمه علومِ ایرانیان که عمر در هنگام فتح دستور داد تا نابودش کردند چه مانده است؟ [همان: ٤٤.] وقتی زمینهای ایران فتح شد کتابهای بسیار زیادی درآنجا یافتند، و سعدِ ابیوَقّاص بهعمر ابن خطاب نامه نوشت تا دربارهی آن کتابها و انتقالشان به مُسلِمین ازاو اجازه بگیرد. عمر بهاو پاسخ نوشت که آنها را درآب اندازید؛ زیرا اگر چیزهائی درآنها هست که برای راهیابی است، ما را الله با بهتر ازآنها راهنمائی کرده است؛ و اگر گمراهی است الله شرِ آنها را ازسرِ ما برداشته است. پس آنها را یا درآب یا درآتش افکندند؛ و آنچه از علوم ایرانیان درآنها بود نابود شد و بهدست ما نرسید.» [همان: ٤٤٣.]
چهارسده پس از حملهی عرب، وقتی جماعاتِ تورک بيابانی بهدرون سرزمین سغد سرازير شدند، از آنهمه شکوه و شوکتی که امیران سامانی ساخته بودند هیچ چیزی برجا نماند، و سغد به برهوت تمدنی تبدیل گشت. ازآن کتابخانهی بزرگِ بخارا که بهنوشتهی ابنسینا «کتابهائی درآنجا وجود داشت که در هیچ کتابخانهئی در جهان یافت نمیشد» اثری نماند، و کتابهایش را تورکان بهجای هیزم مورد استفاده قرار دادند، که از فرهنگ و اندیشه میهراسیدند.
همزمان با اینها لشکریانِ ازبیابان آمدهی تورک بههمراه محمودِ سبکتگین بهدرون ایران سرازیر شدند. ری از نیمهی قرن دوم هجری بهبعد به همتِ فرزندان برمک بلخی به دومین مرکز فرهنگی جهان (پس از بغداد) تبدیل کرده بودند، به همتِ آنها، بزرگترین کارخانهی کاغذ سازی در خاورمیانه، بزرگترین بیمارستان جهان که محمد ابن زکریای رازی سرپرستش شد، و بزرگترین کتابخانهی ایران در شهر ری دائر گردید. ری با فراز و نشیبهائی که پشت سر گذاشت، این مرکزیت را تا پایان پادشاهی فرزندان بویه (شاهان دیلمی) حفظ کرد. محمود غزنوی و تورکانش وقتی ری را گرفتند چشمِ دیدن آنهمه شکوه و شوکت را نداشتند، و همان داستان اسکندری و عمری را تکرار کردند. اینرا از نامهی آن سلطان تورک به خلیفهی عرب میخوانیم که ابن جوزی از روی متن موجود در آرشیوِ خلافت عباسی در بغداد رونویسی کرده است. متن نامهی سلطانِ تورک به خلیفهی عرب چنین است:
«سلام بر سید و مولایمان امام امیرالمؤمنین القادر بالله . غلامتان این نامه را در روز اول جمادی الثانی سال ٢٠ [دوم تیرماه ٤٠٨خ] از اردوگاهش درکنار شهر ری بهحضورتان میفرستد؛ درحالیکه خدای تعالی دستهای ستمگران را ازاین سرزمین کوتاه کرده و آنرا از تبلیغات باطنیهای کافر و بدعتگذاران فاجر تطهیر ساخته است. چنانکه حضرتتان اطلاع دارید، این غلام پیش ازاین همهی تلاش و اجتهادش را در راه جهاد با اهل کفر و ضلالت و سرکوب باطنیهای فاجری که در بلاد خراسان بهفتنهگری مشغول بودند بهکار گرفت. شهر ری بهیکی از پناهگاههای این گروه تبدیل شده بود و درآن بهتبلیغ عقاید کافرانهشان مشغول بودند و با معتزلیهای بدعتگذار و رافضیهای تندرو دست یکی کرده با قرآن و سنت بهمخالفت برخاسته دشنام بهاصحاب پیامبر را شعار خودشان کرده و عقیدهی کفر و مذهب اباحی را گسترش میدادند. رهبرشان رستم ابن علی دیلمی [مجدالدوله] بود. غلامتان عنان بهجانب این دیار گرداند تا بهگرگان رسید و موسم زمستان را در گرگان گذراند و آنگاه رخ بهجانب دامغان کرد و [سپهسالار] علی حاجب را در یک لشکر پیشتاز بهری گسیل کرد؛ رستم ابن علی از کمینگاهش خارج شده مجبور بهتسلیم گردید، و اورا با افسرانش که همه از اعیان مذهب باطنی بودند دستگیر کرد. روز دوشنبه ششم جمادی الاول پرچمهای غلامتان بهکنار دیوارههای ری رسید. دیلمیها بهگناهانشان اعتراف نموده اقرار بهکفر و رافضی بودن خودشان کردند. دربارهی آنها بهآرای فقها مراجعه کردم، و اتفاق برآن رفت که همهشان از طاعت بیرون شده و اهل فسادند و راه عناد درپیش گرفتهاند، و باید بهتناسب جنایتهایشان یا کشته گردند یا دست و پاهایشان بریده شود و یا تبعید شوند؛ و اگر اینها معتقد بهالحاد نیستند چهگونه است که عقایدشان از سه وجهی که درروز قیامتْ انسان را روسیاه میکند، یعنی تشیع و رفض و باطنیگری بیرون نیست؟ فقیهان گفتند که اینها نماز نمیخوانند، زکات نمیدهند، شرائط اسلام را نمیشناسند، حلال را از حرام تمییز نمیدهند، وآشکارا بهدشنام صحابه و اتهامزنی بهآنها میپردازند و آنرا جزو دینداری خودشان بهشمار میآورند. اغلب اینها معتقد بهمذهب اعتزالاند، و آنها که باطنیاند بهخدای عز وجل و بهملائکه وکتابهای آسمانی و پیامبران و روز قیامت ایمان ندارند و معتقدند که ادیان الهی ساختهی فیلسوفان است، و اساس عقیدهشان را اباحیگری تشکیل میدهد و از دستدرازی بهاموال و ناموس و خونهای مردم ابائی ندارند. همچنین فقها حکم دادند که رستم ابن علی [مجدالدوله] درخفا عقیدهی دیگری دارد، و ازاینرو از پیشینیانش متمایز است؛ ولی پنجاه زنِ عقدی درخانه دارد و دارای ٣٣ فرزند پسر و دختر است. و وقتی دراینباره مورد سؤال واقع شد و دانست که هرکس چنین کاری را جایز بداند از حدود حلال و حرام تجاوز کرده است گفت که اینها همسران او و فرزندانشان فرزندان اویند، و از زمان نیاکانش چنین رسمی وجود داشته و او برآن شیوه رفته وکاری خلاف شیوهی پیشینیان انجام نداده است.»
«دیگر آنکه یک ناحیه از سرزمین ری بهقومی از مزدکیها اختصاص یافته بود. اینها تظاهر به مسلمان بودن میکردند و شهادتین میگفتند؛ ولی فاشافاش تورک نماز و روزه و زکات و غسل کرده بودند وگوشت مردار میخوردند. حمایت ازدین خدا اقتضا میکرد که اینها از باطنیه متمایز باشند؛ پس درکنار خیابان شهری که مدتها آنرا اشغال کرده و املاکش را میان خودشان قسمت کرده بودند بردار آویخته شدند. آنها کوشیدند که اموال بسیاری بپردازند و جانشان را بازخرند، ولی دانستند که هدفْ گرفتن جانشان است و مال نمیتواند نجاتشان دهد.
«رستم ابن علی و پسرش و جماعتی از دیلمیها را بهخراسان فرستادم، و اعیان معتزلیها و غلات رافضی را نیز بهآنها ملحق کردم تا مردم از فتنهشان برهند. آنگاه بهاندوختههای رستم پرداختم و حدود ٥٠٠هزار دینار جواهرات و٢٣٠هزار دینار نقدینه و ٣٠هزار دینار زیورآلات طلا و ٥٣٠٠ دست رخت و معادل ٢٠هزار دینار پارچه حاصل گردید. اعیان دیلمی ٢٠٠هزار دینار پرداختند. پنجاه بار شتر کتاب بهخراسان حمل کردم، ولی آنچه از کتابهای معتزلیها و فلاسفه و رافضیها بود، چونکه اصل بدعت بود، همه را درزیر دارهائی که اجسادشان برآنها آویخته شده بود بهآتش کشیدم. درنتیجهی این اقدامات، این سرزمین از مبلغان باطنی و معتزلی و روافض پاکسازی شده سنت پیروز شد. اینک غلامتان مراتب پیروزیهائی که خدای تعالی نصیب دولت اسلام کرده است را بهخدمتتان گزارش نوشت.» [منتظم ابن الجوزی: جلد ١٥ / صص ١٩٤- ١٩٦.]
داستان دربهدر شدن بزرگانِ اندیشهی ایرانی که سلطانِ تورک درصدد گرفتنِ جانشان بود، ازجمله فردوسی و بوعلی سینا و ابوریحان را، نیز همه خواندهایم، و نیازی به تکرارش نیست.
محمود سبکتگین راهگشای خزش بزرگ همنوعانش بهدرون ایران شد. چیزی از این جنایتها نگذشته بود که جماعات بزرگ تورکان اوغوز در پشت سرِ طغرلبیگ سلجوقی از ژرفای بیابانهای بیروزی آسیای میانه بهدرون ایران سرازیر شدند، و آنچه برجا مانده بود ویران کردند؛ و سپس برای تکمیل ستیزه با تمدن و فرهنگ ایرانی، بهکمک عربتبارهای ایراننشین که فقهای بزرگ خاورمیانه بودند، نظامیهها تأسیس شد، کتابهای تهافت الفلاسفه و احیاء العلوم تدوین گردید، تا جز آنچه ریشه در فرهنگ بیابانی تورک و عرب دارد اثری از فکر و اندیشهی انسانی در ایران برجا نمانَد. و داستان دربهدری بزرگان اندیشه در ایران، ازجمله حکیم عمر خیام نیشابوری در زمان آنها نیز همه خواندهایم.
فرزندان و نوادگانِ این بیابانگردانِ ضد تمدن که درایران پیدایش و پرورش یافتند تازه با فرهنگ ایرانی آشنا شده و نامهای کیکاووس و کیقباد را برخودشان نهاده بودند (نامهای سلاطينِ قونيه) که خزش بزرگ دیگر بیابانیان تورک بههمراه چنگیز به درون ایران صورت گرفت. اینها وقتی بهدرون ایران سرازیر شدند داستانشان داستان سرازیر شدن افواج ملخ بهدرون کشتزار بود، و داستان افتادنِ آتش به درون جنگل، که نه خشک را برسرِ پا باقی میگذارَد و نه تر. و نابودگری خوی ذاتی آنها بود، زیرا که چشمِ دید تمدن و فرهنگ و شکوه و شوکت را نداشتند. شهرهای بزرگی چون نیشابور و ری پس از عبور كردنِ آنها به گورستان اشباح تبدیل شده بود، و داستان اندوهبارشان در کتابهای تاریخ آمده است.
از نوادگان اینها قزلباشان بودند که فقهای عظامشان فتوا داده بودند که دردست گرفتن مثنوی مولوی و کلیات سعدی و دیوان حافظ از معاصی کبیره است، و هرکه آنها را بهدست بگیرد نجس میشود و باید غسل کند؛ و کردند با فرهنگِ ایرانی آنچه کردند، هرچند که برای خودشان کاخ و بارگاه و «نقش جهان» ساختند تا وسائل عشرت خویش را با چکیدهی خون ایرانی فراهم کنند. و نوادهشان آغامحمد خان قاجار بود که به هر شهری میرفت بزرگترین افتخارش ساختن کلهمناره از سرهای ایرانیان و برکندن چشم به هزاران جُفت بود، و همه برخاسته از کینی که در اعماق روحش نسبت به شکوه و شوکتِ ایرانی نهفته بود.
و امروز نوادگان همانها که دیروزها از ژرفای بیابانها آمده بودند، همانها كه صدها سال است در اين سرزينِ اهورائی روزی میخورند، در آذربایجانِ ما، در سرزمین آترپادگان، در جائی که مهد آذر بوده، جشن بزرگ کتابسوزان بهراه میاندازند، تا به خیال خودشان اندیشهی تمدنساز و فرهنگپرورِ فردوسی و سعدی و حافظ و عطار و مولانا و بوعلی سینا و رازی و فارابی و خوارزمی و، بهکوتهسخن، اندیشهی ایرانی، را براندازند!!
اینهمه کینه نسبت به ایران و ایرانی در ژرفای روانِ این تورکانِ آذربایجاننشین که معلوم نیست در چه زمانی از سدههای ششم و هفتم بعد از اسلام بهدرون ایران خزیدهاند، و معلوم نیست که آیا از اوغوزهایند یا مغولان یا تاتارها یا قزلباشان، یا از آن جماعاتی که سلطان سلیمان عثمانی دردوران اشغال درازمدتِ آذربایجان بهدرون آذربايجان کوچاند!! اینها حتی ریشههای خودشان را نیز نمیتوانند بازشناسی کنند. نمیدانند که از چه سرزمینی آمدهاند. و همین است که کینهئی فرونخفتنی در عمق روانشان نسبت به میراث فرهنگ بشری ایجاد کرده است، و به خیال خودشان با سوزاندن چندتا کتاب میشود تمدن و فرهنگ و گذشتهی یک قوم را نابود کرد.
ایرانی بخشایشگر است، همهی جنایاتی که عرب و تورک به تمدن و فرهنگش کرده را به پستوی تاريک ذهن افكنده است و دیگر نمیخواهد ازآنها یادی کند. ولی چرا این بیخردهای بیآزرمِ آذربايجاننشين هردم دست به جنایاتی میزنند و شعار نابوگری را سرمیدهند (شعاری كه يادآور هولوكاست هيتلری و قتلِ عام ارامنه توسط توركانِ عثمانی است) که آن درد و رنجها که پدران و نیاکانشان بر مردم این مرزو و بوم اهورائی مرتکب شدند را بهیادِ همگان بیاورند؟؟
اینها زندگی در قبیله را میطلبند و راه و رسم قبیلهئی را میجویند. ولی نمیدانند که دیری است که جهان از آن مرحله گذشته است. طرز فکر قبیلهئی دیگر احیاء شدنی نیست آهای تورکان آذربایجاننشین که با سوزاندنِ چند جلد كتاب خیال میکنيد که تمدن و فرهنگ و شکوه و شوکتِ دیرینهی ما را نابود توانید کرد.
شما برای آنکه دلتان را خنک کنید، بهجای آنکه دست به این بازیهای تورکانه بزنید، بروید کتابهای ایرانستیزی که مردی بهنام پورِ پیرار (يعنی فرزندِ دوران ديرينه) مینویسد را بخوانید. خواندنِ آنها دلتان را خنک میکند. زیرا او بهخیال خام و کودکانه و ابلهانهی خودش درتلاش است تا ثابت کند که ایران و ایرانی هم مثل نیاکانِ خودش هیچ گذشتهئی ندارد؛ نه زرتشت داشته است نه مانی و نه مزدک. نه کوروش داشته است و نه داریوش و خشیارشا، نه اردشير بابكان و انوشهروان و برزويه و بزرگمهر؛ و نه فردوسی و فارابي و ابن سینا و رازی و خوارزمی و خیام و نظامی و سعدی و حافظ و مولوی، و نه این کاروان هزاران سالهی تمدنی که جادهی تمدن بشری را آبادان داشته است ازانِ ایرانی است. میخواهد ثابت کند که ایرانی نیز همچون او بیگذشته است. بروید کتابهای اورا بخوانید كه دلتان را خنك میكند و شما را به خلسه میبَرَد و اندكی از كينتان نسبت به شكوه ديرينهی ايران را فرومینشانَد. شما هم همانگونه كه ترياكیها به افيون پناه میبرند به آن نوشتهها پناه ببريد نوشتههای آن «فرزندِ دورانِ ديرينه» (و نه فرزندِ دورانِ حاضر) را بخوانيد كه همچون كودكی كه چشمانش را میبندد تا خورشيد را نبيند خيال میكند تاريخ را میشود با نوشتن چرندياتِ دشنامآميز انكار كرد.
اگر هم میخواهید دلتان بیشتر خنک بشود بروید داستانهای جنایات محمود سبکتگین و طغرل و چنگیز و هولاکو و تیمور و قزلباشان و سلاطین عثمانی را بخوانید از گزارشهای تاريخی. بروید بخوانید که سلاطین عثمانی سرزمین پهناور آسیای صغیر را چنان از بومیان تهی کردند که دیگر هیچ عنصری از عناصر بومی درآن سرزمین برجا نماند، و جز تورکانِ خزنده هیچ قومی در بخش اعظمِ آن سرزمین نمانده است. برای آنکه دلتان را خنک کنید بروید داستان کشتار میلیونی ارمنیها توسط برادرانِ عثمانیتان را بخوانید. بروید روزنامههای امروز تورکیه را بخوانید که بومیان کرد آسیای صغیر، اين نوادگان هوخشتره را که زیر اشغالِ چندصدسالهی توركان پرپر میزنند، تورک کوهی مینامند. بروید بخوانید و دلتان را خنک کنید. با تمدن و فرهنگ و اندیشهی والای انسانی چه کار دارید که کودکانه خیال میکنید با آتش زدن کتاب میشود نابودش کرد!!
اگر هم میخواهید عصبانی شوید و فریاد بکشید بروید سرودههای نظامی و مولانا را بخوانید که چه دردی از سیاهکاری ترکان دردل داشتند و چه واژگان اهانتآمیزی نسبت به ترکان بهکار بردهاند، که مؤدبانهترینش رهزن و تاراجگر است. با گنجینهی اندیشهی بشری چهکار دارید که جشن کتابسوزان بهراه میاندازید!!
میخواهید بهآمریكا بگوئید كه اگر درصدد نابودسازی ایران است شما برای خدمتگذاری آمادهاید؟ همچنانكه دیروز پیشهوریتان به استالین گفت؟؟ میخواهید خامخیالی پیشهوری را تكرار كنيد؟؟ او فرمانبر استالين بود، عاشق جنايتهای استالين بود؛ شما فرمانبرانِ كيستيد؟؟ شما كه با انديشهی ايرانی اينگونه رفتار میكنيد اگر دستتان برسد، در ايران چه هولوكاستی بهراه خواهيد افكند؟؟ اگر دستتان برسد، همچون آغامحمدخان چه كلهمنارههائی برپا خواهيد كرد؟؟ آيا دلتان میخواهد كه ايران دهلی بود و شما نادر افشار؟؟ چه رؤياهائی درسر داريد شما آهای آتش زنندگان در فرهنگِ بشری!!
تصادفی نيست همزمانیِ شكستن سرباز ٢٥٠٠ سالهی ايرانی در تخت جمشيد و به آتش كشيدن فرهنگ ايرانی در آذربايجان.
نمیشود باور كرد كه در دورانی اينچنين كه بشريت پس از آنهمه تجربهاندوزی بهآن رسيده است، در عصری كه دورانِ يگانه شدنِ اقوام و ملل و از ميان برداشتن مرزهای كشورها و تشكيل اتحاديههای بزرگ فرا كشوری است، مردمی چون شما در جائی از جهان يافت شود!! ولی شما يافت شدهايد، و ما وقتی شما را بهچشمِ سر میبينيم به ديدههای خودمان كه نمیتوانيم بیاعتماد باشيم. ما با ديدنِ شما توركانِ آذربايجاننشين يقينمند میشويم كه چنگيز هنوز زنده است؛ هولاكو هنوز زنده است، استالين هنوز زنده است، هيتلر هنوز زنده است. من گمان نمیكنم كه حتی يک آذربايجانی اصيل هم بتوان يافت كه از فرهنگستيزی شما شرمنده نباشد.
ای جناب آقای دكتر رضا براهنی كه از اينها دفاع میكنيد، بازهم بكنيد دفاع از آتشزنندگان در فرهنگ بشری!! سكوت شما در برابر جنايتی اينچنين بزرگ و سترگ نشانهی چيست؟!
ای بابک خرمدين! ديدگانت را بگشا و بنگر كه چه مردمی پس ازتو از بيابانها آمدهاند و در سرزمين تو مأوی گرفتهاند و با ميراثی كه تو با خونِ خود سرشتی چه میكنند؟!
| |
|