بازگشت به صفحه اول

از زنستان

 
 

جاه طلبی/منزه طلبی در کمپین یک میلیون امضا

نوشین احمدی خراسانی

از يكصدوشصت سال پيش‎ كه ”‎‎تاج‎ زرين“ جنبش زنان ايران، دكترين ”تساوي زن و مرد“ و روش مسالمت‎آميز تحقق آن را در اشعار ”كوچه به كوچه، كو به كو“ ي خود متجلي ساخت تا زمان حاضر كه اين دكترين در ”واگن‎ به واگن“ متروي ”زينب“‎ها و ”نسيم“‎ها و ”فاطمه“‎هاي كمپيني متبلور شده است، نسل‎هاي مختلف فمينيست‎هاي ايراني راه درازي را پشت سر گذاشته‎اند، هرچند هنوز به آن خواسته‎ي اوليه خود (حقوق برابر) دست نيافته‎اند. خواسته‎ها هنوز پابرجاست اما در بسترهاي متفاوت و در جامعه‎اي كه مدام در تحول است و هر زمان شكلي به‎خود مي‎گيرد، و در خلال اين تحولات، ما را نيز با تناقض‎هاي جديدي روبه‎رو مي‎سازد، تناقضاتي كه هرچند رگ‎ و ريشه‎اي در قرون و اعصار دارد اما اكنون بانگي و رنگي ديگر به‎خود گرفته است.
درباره‎ي تناقض‎ها‎ي حركت فعالان زن در كمپين يك ميليون امضاء (كمپين برابري) پيش‎تر قضاوت و برداشتم را درباره بعضي مسايل مطرح كردم از جمله: آيا اصالت با ”هدف“ است يا ”وسيله“؟ و سعي كردم نشان دهم كه چطور كمپين در بين اين ”دوگانه“ به جلو گام برمي‎دارد و موفق شده كه بين اين دو، تعادلي ايجاد كند. اما در نوشته‎ي حاضر به تناقض ديگري در كمپين مي‎پردازم يعني تناقض ميان ”جاه‎طلبي“ با ”منزه‎گرايي“ و قصد دارم نشان دهم كه در اين مورد هم توانسته‎ايم به راه حلي نسبي، ميان اين ”دوگانه“ دست بيابيم و احتمالا به تعادل برسيم.
البته بحث اين تناقضات و دوگانگي‎ها و نيز روش حل و فصل اين تناقضات را از اين‎رو مطرح مي‎سازم كه به‎نظرم مي‎آيد اين مباحث به فعالان كمپين منحصر نيست بلكه در همه‎ي حوزه‎هاي فعاليت جنبش زنان ايران مي‎تواند مطرح باشد. اما در كمپين يك ميليون امضاء، با وجود حجم گسترده نيروي جوان، اين تناقضات مبتلا به جامعه‎ي بزرگتر، در يك اشل كوچك‎تر (و البته ملموس‎تر) مطرح شده است.

حضور نسل‎ها و فضاهاي متفاوت در كمپين
نسل‎هاي جديدي از زنان جوان ايراني به ميدان مبارزات فمينيستي وارد شده‎اند، نسل‎هايي كه زاده‎ي فضاي 25 ساله‎ي بعد از انقلاب‎اند. فضايي كه در آن، آرمان‎گرايي‎ها يا با سركوب روبه‎رو شد و يا ترس از داشتن آرمان‎ها، برخي از مادران ما را به انزوا يا پشيماني واداشت. اين نسل جديد، پرورده‎ي نسل گذشته‎اي است كه با هزاران اميد حركت كرد، فداكاري كرد، اما به خواسته‎هاي خود نرسيد. در عين حال اين نسل جديد، پرورده‎ي فضاي متناقضي است كه از يك سو مادران منزوي، ”منيت و خودمحوري“ را به آنان تلقين مي‎كرد ولي از سوي ديگر، در سطح جامعه ”فرديت“ زنان و تشخص آنان توسط دولت‎هاي اقتدارگرا و ايدئولوژيك به شدت تحقير مي‎شد و سياست‎هاي ”يك‎دست‎سازي‎“ از زنان، بر جامعه تسلط يافته بود.
يعني اين نسل جوان (نسل پنجمي‎ها) نسلي است كه با ارزش‎هاي متفاوت از نسل مادران‎اش پرورش يافته است. هم از اين‎روست كه ما در كمپين يك ميليون امضا شاهد تناقضي آشكار ميان ”ارزش‎ها/ ضد ارزش‎ها“ي چند نسل از فمينيست‎هاي ايراني هستيم كه در فضاهايي متفاوت از يكديگر رشد كرده‎اند.
اگر گرايش مسلط در ميان نسل سوم فمينيست‎هاي ايراني بر پايه تاكيد و تقدس ”جمع‎گرايي رشديافته“‎ و فراگير بود، اما به نظر مي‎رسد گرايش مسلط در نسل پنجم، ”فردگرايي رشديافته“ و فراگير است (هرچند نگرش پرستش گمنامي و نخبه‎كشي متاسفانه در بخشي از دختران جوان نيز وجود دارد).
در نگرش افراطي نسبت به جمع‎گرايي ، گاهي اين گرايش به ”فرديت‎ستيزي“ منجر مي‎شود، ولي در گرايش فردگرايي (به شكل افراطي آن)، گاه به ”من‎گرايي“ و خودشيفتگي و نگاهي ”ضدجمع“ مي‎انجامد. از اين رو تمركز بحث اين مقاله عمدتا بر نقد ”گرايش‎هاي افراطي“ در دو سر اين طيف قرار دارد و خواهي نخواهي به تقويت گرايش ميانه و معتدل (كه بخش بزرگ فعالان كمپيني را شامل مي‎شود) منتهي خواهد شد.
”من‎گرايي“ شايد تا حدود زيادي دهن‎كجي به فضاي ”فرديت كش“ جامعه‎ي بسته‎اي است كه اين نسل جديد در آن پرورش يافته است، و تقديس جمع‎گرايي كه به فرديت‎كشي مي‎انجامد حاصل دوراني است كه ” آرمان‎ها“ و كلان‎روايت‎ها، بيش از ”افراد انساني“ ارزش و اعتبار داشتند و شايد براي طي كردن مسيري كه به ”انقلاب‎هاي خونين“ ختم مي‎شد ضروري بود.
اما اين تناقض، خود را در قالب رابطه‎ي دو بني: ”منزه‎طلبي / جاه‎طلبي“ نيز بروز مي‎دهد. در نگاه تنزه‎طلبانه كه ”جمع‎“ اصل قلمداد مي‎شود و اين اعتقاد ”اخلاقي ـ ارزشي“ وجود دارد كه افراد بايد خود را در جمع ذوب كرده و نبايد هيچ انتظار يا توقع و تشخص فردي (چهره شدن) را از كار گروهي دنبال كنند، طبيعتا فردگرايي يكسره ”جاه‎طلبي“ قلمداد مي‎شود و در نتيجه ”ضدارزش“ جلوه مي‎كند. در كنار اين گرايش، ديدگاه ”من‎گرايي“ وجود دارد كه گويي كار و فعاليت جمعي صرفا براي اين به‎وجود آمده‎ است كه به افراد سرويس بدهد و امتياز ببخشد و گويا هر نوع حركت هماهنگ و جمعي، مانع شكوفايي”فرديت“ كنشگران است در نتيجه سعي مي‎كنند به‎شدت فردي عمل كنند و فقط در موقع امتيازگيري، خود را متعلق به جمع نشان دهند.

بستر حل اين تناقض؟
تجربه‎هاي ارزشمند نسل‎سومي‎ها (تجربه‎هايي كه گاه با پرداخت هزينه‎هاي سنگين به دست آمده) در وحدت و آميزش با جهان پر شتاب و شورانگيز نسل‎پنجمي‎هاست كه مي‎تواند راهي نوين نه تنها به جنبش زنان كه به كل جنبش جامعه مدني نشان دهد. اما اين نتيجه وقتي به‎دست مي‎آيد ‎كه زمينه رشد تشخص فردي در تك به تك كنشگران جنبش زنان واقعا فراهم شود.
اگر جنبش مستقل زنان در خلال اين دو سال كه به جمع‎آوري يك ميليون‎امضا مي‎پردازد بستري فراهم آورد تا از ميان خيل جوانان داوطلب در تهران و شهرستان‎ها بتواند به‎طور پيوسته از ميان فعالان تازه كار خود، ”چهره‎هاي شاخص“ (شاخص به خاطر آثار قلمي‎شان، فعاليت‎هاي مستقل اجتماعي‎شان و عشق شورانگيز‎شان براي تغيير) به افكار عمومي داخل و خارج معرفي و بشناساند، آن‎گاه مي‎توان با افتخار ادعا كرد: كمپين، گامي موفق و ماندگار در راه كسب استقلال و اعتلاي جنبش زنان برداشته‎است.
ولي متاسفانه برخي نه تنها به ”چهره شدن“ فعالان زحمتكش جنبش زنان اهميت چنداني نمي‎دهند بلكه گمنامي و فروتني تنزه‎طلبانه را يك پرستيژ و امتياز مي‎دانند!

انگيزه‎ي جنبش مستقل زنان
پرسش اين است كه مگر انگيزه‎ي اصلي جنبش مستقل زنان به‎جز اعتلاي هويت منحصر به‎فرد كنشگران است؟ مگر نه اين‎كه جنبش مدني زنان قصد دارد زن‎هايي توانمند و داراي فرديتي نيرومند و يكه، به جامعه هديه كند؟ زن‎هايي كه بتوانند در فضاي بي‎برگي، لااقل ”روياي آزادي“ را در قلب خود نگه دارند و بارور سازند، كه بتوانند تخيلي نيرومند از عشق و حقيقت را به فرزندان‎شان منتقل كنند، كه در سخت‎ترين شرايط، با فرديت قوام‎يافته و ريشه‎دار خود، با پلشتي‎ها به‎ستيزند و در مقابل زورگويي‎ها مقاوم بايستند و خود را نبازند؟.... يعني فرديتي كه همواره از زنان ستانده شده است.
زن ايراني در فضاهاي اجتماعي و خانوادگي همواره مستحيل و فرودست بوده است، در فعاليت‎هاي گروهي مشترك با مردان، همواره در سايه قرارش داده‎اند، در موقعيت‎هاي مهم اداري و مراتب تصميم‎سازي، جايگاه درخوري نداشته است، از مشاركت برابر در عرصه‎هاي زندگي اجتماعي، خانوادگي و سياسي محروم بوده است، هميشه به صرفه‎جويي در عقل و شجاعت تشويق شده است، و ... اكنون ما وارثان اين تاريخ مذكر و پدرسالار در جمع‎هاي زنانه‎مان چه بايد بكنيم؟ آيا منصفانه است كه بار ديگر اين روند ”فرديت كش“ را باز توليد كنيم و اجازه ندهيم دختران جوان، با هويتي شاخص و يكه، اسم و رسمي براي خود پيدا كنند و چهره شوند؟ آيا نبايد كمك كنيم تا در خلال فعاليت‎هاي جمعي‎مان صدها زن نويسنده، هنرمند، كنشگر، مدير، سازمان‎‎ده، نخبه و داراي هويت مستقل به وجود آيد و به جامعه معرفي شود؟ يا محكوم هستيم كه با فرهنگ ايدئولوژيك و فضاي نخبه‎كش حاكم، همنوايي و همراهي كنيم؟
فضايي كه زنان، پيوسته در گمنامي و با ايثار و بدون كمترين چشم‎داشت، در فعاليت‎هاي گروهي، هويت مستقل خود را مثل دوره‎هاي پيش كه در احزاب ايدئولوژيك منحل كردند اين‎بار در جنبش زنان ذوب كنند و بعدها در سنين كهولت، (چونان سرباز گمنام باز‎نشسته) بي هيچ نشاني از اين كه چه كرده‎اند و كه بوده‎اند در آپارتماني محقر ، چشم بر زندگي فرو بندند.
اين تواضع‎گرايي تنزه‎طلبانه، اين اخلاق حسنه، اين پرستش گمنامي، كه به نظر مي‎رسد ريشه‎‎هاي كهنسال فرهنگي (حتا در عرفان شرق) دارد و به شدت ايدئولوژيك است براي جنبش مستقل زنان، سمي مهلك است. زيرا جنبش زنان يك حزب ايدئولوژيك نيست. نهادها و احزاب ايدئولوژيك، آفريدگار نظريه‎ي ”سرباز گمنام“ هستند چون كه آن‎ها به فداكاران بي‎نام و نشان احتياج دارند، شايد چون كارهاي‎شان بزرگ و خطرناك و خيلي جدي است پس به انبوه سربازان گمنام محتاجند، ولي جنبش ما زنان، بخشي از جنبش جامعه‎ي مدني است يعني حركت دموكراتيك و داوطلبانه مردم است، اتحاد آزادانه‎ي ”شخصيت“هاي داوطلب كه به اختيار خود و براي رسيدن به اهداف كوچك و از راه‎هاي مسالمت‎آميز، گرد هم مي‎آيند. پس بر خلاف ساختارهاي بوركراتيك و نخبه‎كش، نه به ”سرباز“ احتياج دارند ( آن‎هم از نوع گمنامش) و نه به سلسله‎مراتب آهنين تشكيلاتي و نه به تقدس جمعيت‎گرايي!
فرهنگ تقديس گمنامي، در تحليل نهايي به تقويت و غلبه‎ي نظام فرماندهي (استبدادي) منتهي مي‎شود. اين فرهنگ استبدادي و ايدئولوژيك اگر بر روابط گروه‎هاي فعال در جنبش زنان غلبه يابد به يقين مرگ زود‎هنگام جنبش زنان (تهي شدن از درون) را در پي خواهد داشت چون‎كه افراد را بي‎هويت و مطيع بار مي‎آورد، شخصيت‎كش است، فضاي صميمي جمع‎هاي ما را به غبار مسموم توتاليتاريسم آغشته مي‎كند، به متولي‎گرايي و اقتدار پدرسالاري ختم مي‎شود، جمع بزرگ فعالان كمپين را در مرگ كثرت‎گرايي و رنگارنگي به سوگ خواهد نشاند،... در اين رابطه كافي است يك آن به احساس زنانه‎مان رجوع كنيم، قلب مادرانه‎ي كدام‎يك از ما به سراشيب استحاله فرد در جمع، رضايت مي‎دهد؟ ظرفيت عاطفي كدام‎يك از ما تحمل دارد كه براي چندمين بار در تاريخ معاصر شاهد كرنش و گردن‎فرودي جوانان در ”پيشگاه“ جمع باشد؟ واقعا چه‎طور دلمان مي‎آيد بار ديگر شاهد ذوب هموطن‎مان در يك حزب ايدئولوژيك يا شخصيت فرهمند باشيم؟ آيا اگر اين واقعه در جنبش مستقل زنان هم اتفاق بيفتد يعني خود ما باعث ايجاد باغ ”بي برگي“ و كوير ”بي نامي“ شويم، هرگز خودمان را خواهيم بخشيد؟

”من‎گرايي“ روي ديگر سكه‎ي ”فرديت‎ستيزي“ است
اما روي ديگر سكه‎ي ”جمع‎پرستي“، من‎گرايي يا همان ”من‎پرستي“ جاه‎طلبانه است كه فعاليت اجتماعي و جمعي ما را به بن بست مي‎رساند. تجربه نشان داده كه ”من‎گرايي“برخي دختران جوان نيز سرانجام افرادي را به‎وجود خواهد آورد كه به‎دليل آن‎كه نمي‎توانند پذيراي جمع باشند و حركتي جمعي را در كنار ”من‎“هاي ديگر سازمان دهند و از آن‎جا كه ”منيتي“ نه ”براي خود“ و جامعه‎ي خود بلكه ”در خود“ دارند، آينده‎اي لبريز از اضطراب، تنهايي، شكنندگي، و سوء‎ظن در انتظارشان خواهد بود.
من‎گرايي نيز استعدادكش است و قادر نيست زنان مستعد و پرشور را به آفرينندگان خلاق ارتقا دهد. مي‎خواهم بگويم كه تجربه نشان داده ”من‎گرايي“ و خودشيفتگي نيز هرگز نتوانسته به عروج و اعتلاي فرديت و تشخص فردي و ”ريشه‎دار شدن“ فردگرايي خلاق و زاينده در ميان جامعه زنان بيانجامد. بلكه اين ”من‎گرايي“ سنتي و مرسوم زنانه، اتفاقا باعث سركوب و خاموشي اطرافيان نيز مي‎شود (كه اين سركوب، معمولا ناخواسته بر اطرافيان اعمال مي‎شود).
من‎گرايي با فاصله‎گرفتن از ”سرشت اجتماعي“ انسان و ناديده گرفتن غريزه گروهي آدمي، مي‎تواند به پوك‎شدن تدريجي ”استقلال فردي“ كنشگران نيز منتهي شود به اين دليل ساده كه ”فرد“ (آن‎هم يك زن) در مواجهه با قدرت عظيم وفراگير نظم موجود پدرسالار، هرگز به تنهايي قادر نيست نوگرايي و ارزش‎هاي انساني و حق‎خواهانه خود را به كرسي بنشاند و اگر بخواهد در تنهايي و به صورت انفرادي، به كاري چنين سترگ دست بزند هم‎چون ميليون‎ها زن هموطن‎مان، خرد و خمير مي‎شود پس روشن است كه براي يك زن تنها، دو گزينه باقي مي‎ماند: يا خرد و منزوي مي‎شود يا به گردن‎فرودي و دنباله‎روي از نظم‎موجودپدرسالار تن مي‎سپارد. كه البته نتيجه‎ي گزينه اول نيز در تحليل نهايي، تمكين به وضع ناعادلانه و تحقيرآميز موجود است. همان‎طور كه روحيه و منش ”نخبه‎كشي“ (ضديت با فردگرايي) نيز سر آخر به اطاعت و دنباله‎روي از نخبگان مستبد مي‎انجامد.
در واقع هر دوي اين مدل‎ها: چه تواضع‎گرايي‎تنزه‎طلبانه كه فرديت ”خود“ را سركوب مي‎كند، و چه ”من‎گرايي“ و خودشفتگي كه قادر نيست خودش را با محيط و اطرافيان‎اش تعريف بكند و از برقراري ارتباط و كار گروهي با هم‎جنس‎هاي خود ناتوان است و صرفا از منظر ”مبادله“، به دنبال امتيازگيري است، اين هر دو مدل، به ناديده گرفتن اطرافيان و سركوب تشخص‎گرايي (نخبه‎كشي) منتهي مي‎شود. اين در حالي است كه جنبش مستقل زنان به شدت محتاج رشد انبوه شخصيت‎هاي مستقل و نخبه (فرديت‎هاي خودبنياد) يعني پرورش افرادي متفكر، مقاوم، يكه، مغرور و معتدل است. در واقع مي‎خواهم بگويم كه شايد يكي از وظايف اصلي ما در كمپين يك ميليون امضاء اين باشد كه براي اعتبار بخشيدن هرچه بيشتر به كمپين، كافي نيست كه فقط به جذب نخبگان موجود در جامعه بيانديشيم بلكه بيش از آن بايد به فكر پرورش نخبه‎هاي زن و تبديل زنان جوان نسل پنجمي به نخبگان مطرح در سطح جامعه باشيم.
اما با تاسف بايد گفت كه تجربه ثابت كرده زنان فعالي كه به ايام جواني در ساختار سلسله مراتب احزاب ايدئولوژيك، تحت نظام ارزش‎هاي منزه‎طلبانه و ”قداست بخشيدن به جمع“، پرورش يافته‎اند در ميانسالي بر اثر همين سركوب ”خود“، از بروز و شكوفايي ”خودهاي“ ديگران نيز ممانعت مي‎كنند يعني همين تواضع‎گرايي تنزه‎طلبانه از قضا فرهنگ نخبه‎كشي را در جامعه مدني و به خصوص در جنبش زنان باز توليد مي‎كند.

ارزش‎گذاري بر عشق و شوريدگي
ما سه نسل فعال در كمپين، مي‎توانيم از گذشته عبرت بگيريم و همه‎ي كنشگران جنبش زنان ـ به‎خصوص جوانان نسل پنجمي ـ را به‎رغم تفاوت فكري‎شان با ما، در سطح افكار عمومي مطرح ‎سازيم. اينان به ميزاني كه از جان و جواني و نبوغ فكري ــ عاطفي و وجود نازنين‎شان براي جنبش زنان و كمپين يك ‎ميليون ‎امضا مايه مي‎گذارند به همان نسبت بايد قدر ببينند، منزلت يابند و در صدر نشينند. آري ما زنان باتجربه‎تر، مي‎توانيم سبب‎ساز باشيم كه نام و تصوير و چهره‎ي اين جوانان، افكار منتقدانه و صداي مستقل‎شان، آثار و مقالات‎شان و استعداد رهبري و نبوغ سازماندهي‎شان در سطحي وسيع مطرح شود چون با اين عمل مسئولانه، از يك طرف پيوند اين جوانان با جنبش خودشان محكم‎تر مي‎شود و از سوي ديگر، كثرت‎گرايي، و استقلال جنبش زنان تقويت مي‎گردد.
همين كمپين يك‎ميليون‎امضا مصداق روشني است از حضور غيرمنفعلانه و مديريت خلاق (و انكار ناپذير) نسل پنجمي‎ها. اين كمپين، فرزند نسل‎پنجمي‎هاست، يعني ايده‎اش مخلوق ذهن و نبوغ آن‎هاست، آغاز حركت‎ش، تداوم آن، سازماندهي ناشيانه‎اش، ايجاد سايت براي كمپين و اداره كردن دسته‎جمعي و موفق آن، تثبيت فضاي دموكراتيك در سايت‎ها و حتا در وبلاگ‎هاي شخصي، ايجاد ارتباط‎هاي گسترده ــ چهره به چهره ــ با مردم، پايه‎گذاري سيستم دمكراتيك و نوين (سيستم ارتباط‎هاي متكثر و كاملا هموزن و متقابل) بين مركز با شهرستان‎ها، پرداخت مداوم هزينه و مواجهه‎ي تقريبا هر روزه با ماموران نيروي انتظامي، با ماموران حراست مترو، با دادگاه انقلاب،.... همه و همه عمدتا متعلق به جوانان نسل‎پنجمي است.
هرچند كه مجموعه‎ي اين فرآيند متعالي و سرنوشت‎ساز، متاسفانه با آزمون و خطا به جلو مي‎رود چون به لحاظ سنت مبارزاتي، به شدت بي‎پشتوانه است. نه جنبش جامعه‎ي مدني و نه جنبش معاصر زنان، تجربه‎ي قابل اتكايي براي پيش‎برد آن ندارد. با اين اوصاف، پس ما چه داريم كه به نسل‎پنجمي‎ها بدهيم جز آن‎كه براي‎شان بسترسازي بكنيم. يعني سبب‎ساز شويم. اين كار كه ديگر از دستمان بر مي‎آيد.

كافي است كمي توجه نشان بدهيم
سبب‎ساز شدن هم نبايد كار چندان مشكلي باشد. كافي است در رفتار روزمره و نحوه‎ي برخوردمان با اين جوانان تجديد نظر كنيم يعني روحيه سركش و پر غرورشان را درك كنيم، توانايي‎هاي حيرت بر انگيزشان را در: برقراري رابطه با مردم، در راه‎اندازي و اداره‎ي دمكراتيك خبرنامه‎ها، و مجله‎ها و سايت‎هاي الكترونيكي، در قدرت تحليل ”فوقالعاده سريع“ شرايط، در توانايي تحسين‎برانگيز قلم‎شان، و نگاه تيز و منتقدانه‎شان نسبت به وضعيت نابرابر موجود، را صادقانه بپذيريم پس كم‎تر ازشان ايراد بگيريم و از اين‎كه حرف ما را گوش نمي‎كنند و كارها و تصميم‎هاشان را بدون مشورت با ما اتخاذ مي‎كنند ناراحت نشويم، اتفاقا به جنبش زنانه و مستقل‎مان بباليم كه فرزنداني چنين مغرور و متكي به‎خود، دارد.
بنابراين در سمينارها و مراسم مختلف كمپين (در تهران و شهرستان‎ها) اجازه دهيم خودشان جلسات را مديريت كنند، در ايراد سخنراني‎ها اجازه دهيم سخنران‎هاي اصلي باشند و به طرح عقايد جديدشان بپردازند، به جد تلاش كنيم تا جمع‎هاي مطالعاتي (به مديريت خودشان) شكل بگيرد، فرآورده‎هاي هنري‎شان و مقالات و پژوهش‎هاي‎شان را به هر طريق ممكن چاپ و منتشر سازيم و در صورت امكان حتا به زبان‎هاي زنده دنيا ترجمه كنيم تا جهانيان با افكار برابري‎خواهانه و سلوك روحي نسل جوان جنبش زنان ايران آشنا شوند، از همه مهم‎تر اين كه نوشته‎هاي تحليلي‎شان را با حساسيت مورد نقد قرار دهيم، همچنين از فضاي باز و دمكراتيك وبلاگ‎هاي شخصي‎شان تقدير به‎عمل آوريم چون‎كه به‎نظر من يكي از برجستگي‎هاي اين جوانان كه به وضوح در آثار مكتوب‎شان (در سايت كمپين) و در وبلاگ شخصي‎شان نيز بازتاب دارد و لايق احترام است گستره‎ي باز و كثرت‎گراي نگاه آنان به امور، پديده‎ها و گرايش‎هاي مختلف فكري است.
هر چند كه متاسفانه تعداد انگشت‎شماري از دختران فعال كمپين، آرا و تجارب خود را مي‎نويسند يا وبلاگ‎شخصي دارند با اين حال مروري حتا گذرا بر همين تعداد انگشت‎شمار، به روشني: سعه‎ي‎صدر آن‎ها را در نوشته‎هاي انتقادي و شجاعانه‎شان، و نيز غناي عاطفي و وسعت‎نظرشان را باز مي‎تاباند.

پايان سخن
فراموش نكنيم كه فرصت ناب و طلايي كه ‎اين كمپين در اختيار همگي‎مان قرار داده، به‎شدت محدود است (چشم بر هم زديم، چهار ماه‎اش گذشت!) بنابراين از اين فرصت بهره ببريم و حضور پرطراوت جوانان كه فضاي جنبش زنان را بهاري كرده است مغتنم شماريم و نهال نورسته‎ي باور و تعهد اجتماعي‎شان را به ياري تجربه‎هاي غني و ارزشمند زنان پيشكسوت (نسل سومي‎ها)، آبياري كنيم. سرشار باشيم از لذت حضور نسل‎پنجمي‎ها كه سفره‎ي رنگين كمپين را متواضعانه گسترده‎اند و همه‎ي شهروندان ايران‎زمين را با هر عقيده و مرامي، به بهره‎گيري از اين خوان گسترده فرا مي‎خوانند.
هر شهروندي هم مي‎آيد تا به نسبت مليت و مذهب و جنسيت ــ و انگيزه‎ي خاص خود ــ از اين خوان نعمت لقمه بر گيرد، باز‎خواست نمي‎شود، نه كسي از ايدئولوژي‎اش مي‎پرسد و نه به گذشته‎اش كار دارد. سفره‎ي كمپين به مانند افكار صاحبان آن (نسل پنجمي‎ها) گشوده و متنوع است.
شايد همين روش دمكراتيك و منش انساني بالاخره روزي بتواند ارزش‎هاي فمينيستي خود را در فضاي كشور چنان گسترده سازد تا ديگر حوزه‎هاي جنبش زنان نيز تشويق شوند كه خود را از زير سايه‎ي امنيت‎بخش و قدرتمند احزاب ايدئولوژيك و ارزش‎هاي دولتي برهانند.
كمااينكه تا همين حالا كه فقط چهارماه از حيات كمپين مي‎گذرد موفق شده افكار عمومي داخل و خارج كشور را واقعا تكان دهد و متوجه خواسته‎هاي حقوقي و مستقل جنبش زنان گرداند، موفق شده محفل‎هاي منفعل‎تر جنبش زنان را به حركت ــ حداقل به اظهار نظر ــ تشويق كند، موفق شده برخي از نيروهاي نسبتا نزديك به دولت را به تكاپو براي يافتن راه‎حل و شكستن بن‎بست‎هاي قانوني و تفسيرهاي تازه از متون ديني، و بعضي كسان را نيز به تكاپوي تدوين لايحه براي ارائه به مجلس، وادارد. همه‎ي اين پيامدهاي مثبت و اميدوار كننده، از بركت حضور فعالان مستقل و جوان جنبش زنان است.
پس با اين حساب، مسئوليت ما قديمي‎ترها براي رشد و ارتقاي چنين نسلي، صد چندان مي‎شود. حتا مهم اين نيست كه اين جوانان متعهد و پرشور، (با آن چهره‎هاي بي‎آلايش و مضطرب‎شان)، براي چه مدتي در جنبش زنان كشورشان فعال خواهند ماند و دوام خواهند آورد بلكه مهم آن است كه در اين مدت، به‎خوبي ببالند و تعهد ‎اجتماعي و اخلاقي‎شان براي تغيير به‎سوي برابري، با دانش و تعقل (آگاهي جنسيتي) درآميزد و ريشه بگيرد. تا اگر روزي به هر دليل مجبور به ترك جنبش خود شدند، دست‎هاي ظريف‎شان، پر و پيمان باشد.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه