از يكصدوشصت سال پيش كه ”تاج زرين“ جنبش زنان ايران، دكترين ”تساوي زن و مرد“ و روش مسالمتآميز تحقق آن را در اشعار ”كوچه به كوچه، كو به كو“ ي خود متجلي ساخت تا زمان حاضر كه اين دكترين در ”واگن به واگن“ متروي ”زينب“ها و ”نسيم“ها و ”فاطمه“هاي كمپيني متبلور شده است، نسلهاي مختلف فمينيستهاي ايراني راه درازي را پشت سر گذاشتهاند، هرچند هنوز به آن خواستهي اوليه خود (حقوق برابر) دست نيافتهاند. خواستهها هنوز پابرجاست اما در بسترهاي متفاوت و در جامعهاي كه مدام در تحول است و هر زمان شكلي بهخود ميگيرد، و در خلال اين تحولات، ما را نيز با تناقضهاي جديدي روبهرو ميسازد، تناقضاتي كه هرچند رگ و ريشهاي در قرون و اعصار دارد اما اكنون بانگي و رنگي ديگر بهخود گرفته است.
دربارهي تناقضهاي حركت فعالان زن در كمپين يك ميليون امضاء (كمپين برابري) پيشتر قضاوت و برداشتم را درباره بعضي مسايل مطرح كردم از جمله: آيا اصالت با ”هدف“ است يا ”وسيله“؟ و سعي كردم نشان دهم كه چطور كمپين در بين اين ”دوگانه“ به جلو گام برميدارد و موفق شده كه بين اين دو، تعادلي ايجاد كند. اما در نوشتهي حاضر به تناقض ديگري در كمپين ميپردازم يعني تناقض ميان ”جاهطلبي“ با ”منزهگرايي“ و قصد دارم نشان دهم كه در اين مورد هم توانستهايم به راه حلي نسبي، ميان اين ”دوگانه“ دست بيابيم و احتمالا به تعادل برسيم.
البته بحث اين تناقضات و دوگانگيها و نيز روش حل و فصل اين تناقضات را از اينرو مطرح ميسازم كه بهنظرم ميآيد اين مباحث به فعالان كمپين منحصر نيست بلكه در همهي حوزههاي فعاليت جنبش زنان ايران ميتواند مطرح باشد. اما در كمپين يك ميليون امضاء، با وجود حجم گسترده نيروي جوان، اين تناقضات مبتلا به جامعهي بزرگتر، در يك اشل كوچكتر (و البته ملموستر) مطرح شده است.
حضور نسلها و فضاهاي متفاوت در كمپين
نسلهاي جديدي از زنان جوان ايراني به ميدان مبارزات فمينيستي وارد شدهاند، نسلهايي كه زادهي فضاي 25 سالهي بعد از انقلاباند. فضايي كه در آن، آرمانگراييها يا با سركوب روبهرو شد و يا ترس از داشتن آرمانها، برخي از مادران ما را به انزوا يا پشيماني واداشت. اين نسل جديد، پروردهي نسل گذشتهاي است كه با هزاران اميد حركت كرد، فداكاري كرد، اما به خواستههاي خود نرسيد. در عين حال اين نسل جديد، پروردهي فضاي متناقضي است كه از يك سو مادران منزوي، ”منيت و خودمحوري“ را به آنان تلقين ميكرد ولي از سوي ديگر، در سطح جامعه ”فرديت“ زنان و تشخص آنان توسط دولتهاي اقتدارگرا و ايدئولوژيك به شدت تحقير ميشد و سياستهاي ”يكدستسازي“ از زنان، بر جامعه تسلط يافته بود.
يعني اين نسل جوان (نسل پنجميها) نسلي است كه با ارزشهاي متفاوت از نسل مادراناش پرورش يافته است. هم از اينروست كه ما در كمپين يك ميليون امضا شاهد تناقضي آشكار ميان ”ارزشها/ ضد ارزشها“ي چند نسل از فمينيستهاي ايراني هستيم كه در فضاهايي متفاوت از يكديگر رشد كردهاند.
اگر گرايش مسلط در ميان نسل سوم فمينيستهاي ايراني بر پايه تاكيد و تقدس ”جمعگرايي رشديافته“ و فراگير بود، اما به نظر ميرسد گرايش مسلط در نسل پنجم، ”فردگرايي رشديافته“ و فراگير است (هرچند نگرش پرستش گمنامي و نخبهكشي متاسفانه در بخشي از دختران جوان نيز وجود دارد).
در نگرش افراطي نسبت به جمعگرايي ، گاهي اين گرايش به ”فرديتستيزي“ منجر ميشود، ولي در گرايش فردگرايي (به شكل افراطي آن)، گاه به ”منگرايي“ و خودشيفتگي و نگاهي ”ضدجمع“ ميانجامد. از اين رو تمركز بحث اين مقاله عمدتا بر نقد ”گرايشهاي افراطي“ در دو سر اين طيف قرار دارد و خواهي نخواهي به تقويت گرايش ميانه و معتدل (كه بخش بزرگ فعالان كمپيني را شامل ميشود) منتهي خواهد شد.
”منگرايي“ شايد تا حدود زيادي دهنكجي به فضاي ”فرديت كش“ جامعهي بستهاي است كه اين نسل جديد در آن پرورش يافته است، و تقديس جمعگرايي كه به فرديتكشي ميانجامد حاصل دوراني است كه ” آرمانها“ و كلانروايتها، بيش از ”افراد انساني“ ارزش و اعتبار داشتند و شايد براي طي كردن مسيري كه به ”انقلابهاي خونين“ ختم ميشد ضروري بود.
اما اين تناقض، خود را در قالب رابطهي دو بني: ”منزهطلبي / جاهطلبي“ نيز بروز ميدهد. در نگاه تنزهطلبانه كه ”جمع“ اصل قلمداد ميشود و اين اعتقاد ”اخلاقي ـ ارزشي“ وجود دارد كه افراد بايد خود را در جمع ذوب كرده و نبايد هيچ انتظار يا توقع و تشخص فردي (چهره شدن) را از كار گروهي دنبال كنند، طبيعتا فردگرايي يكسره ”جاهطلبي“ قلمداد ميشود و در نتيجه ”ضدارزش“ جلوه ميكند. در كنار اين گرايش، ديدگاه ”منگرايي“ وجود دارد كه گويي كار و فعاليت جمعي صرفا براي اين بهوجود آمده است كه به افراد سرويس بدهد و امتياز ببخشد و گويا هر نوع حركت هماهنگ و جمعي، مانع شكوفايي”فرديت“ كنشگران است در نتيجه سعي ميكنند بهشدت فردي عمل كنند و فقط در موقع امتيازگيري، خود را متعلق به جمع نشان دهند.
بستر حل اين تناقض؟
تجربههاي ارزشمند نسلسوميها (تجربههايي كه گاه با پرداخت هزينههاي سنگين به دست آمده) در وحدت و آميزش با جهان پر شتاب و شورانگيز نسلپنجميهاست كه ميتواند راهي نوين نه تنها به جنبش زنان كه به كل جنبش جامعه مدني نشان دهد. اما اين نتيجه وقتي بهدست ميآيد كه زمينه رشد تشخص فردي در تك به تك كنشگران جنبش زنان واقعا فراهم شود.
اگر جنبش مستقل زنان در خلال اين دو سال كه به جمعآوري يك ميليونامضا ميپردازد بستري فراهم آورد تا از ميان خيل جوانان داوطلب در تهران و شهرستانها بتواند بهطور پيوسته از ميان فعالان تازه كار خود، ”چهرههاي شاخص“ (شاخص به خاطر آثار قلميشان، فعاليتهاي مستقل اجتماعيشان و عشق شورانگيزشان براي تغيير) به افكار عمومي داخل و خارج معرفي و بشناساند، آنگاه ميتوان با افتخار ادعا كرد: كمپين، گامي موفق و ماندگار در راه كسب استقلال و اعتلاي جنبش زنان برداشتهاست.
ولي متاسفانه برخي نه تنها به ”چهره شدن“ فعالان زحمتكش جنبش زنان اهميت چنداني نميدهند بلكه گمنامي و فروتني تنزهطلبانه را يك پرستيژ و امتياز ميدانند!
انگيزهي جنبش مستقل زنان
پرسش اين است كه مگر انگيزهي اصلي جنبش مستقل زنان بهجز اعتلاي هويت منحصر بهفرد كنشگران است؟ مگر نه اينكه جنبش مدني زنان قصد دارد زنهايي توانمند و داراي فرديتي نيرومند و يكه، به جامعه هديه كند؟ زنهايي كه بتوانند در فضاي بيبرگي، لااقل ”روياي آزادي“ را در قلب خود نگه دارند و بارور سازند، كه بتوانند تخيلي نيرومند از عشق و حقيقت را به فرزندانشان منتقل كنند، كه در سختترين شرايط، با فرديت قواميافته و ريشهدار خود، با پلشتيها بهستيزند و در مقابل زورگوييها مقاوم بايستند و خود را نبازند؟.... يعني فرديتي كه همواره از زنان ستانده شده است.
زن ايراني در فضاهاي اجتماعي و خانوادگي همواره مستحيل و فرودست بوده است، در فعاليتهاي گروهي مشترك با مردان، همواره در سايه قرارش دادهاند، در موقعيتهاي مهم اداري و مراتب تصميمسازي، جايگاه درخوري نداشته است، از مشاركت برابر در عرصههاي زندگي اجتماعي، خانوادگي و سياسي محروم بوده است، هميشه به صرفهجويي در عقل و شجاعت تشويق شده است، و ... اكنون ما وارثان اين تاريخ مذكر و پدرسالار در جمعهاي زنانهمان چه بايد بكنيم؟ آيا منصفانه است كه بار ديگر اين روند ”فرديت كش“ را باز توليد كنيم و اجازه ندهيم دختران جوان، با هويتي شاخص و يكه، اسم و رسمي براي خود پيدا كنند و چهره شوند؟ آيا نبايد كمك كنيم تا در خلال فعاليتهاي جمعيمان صدها زن نويسنده، هنرمند، كنشگر، مدير، سازمانده، نخبه و داراي هويت مستقل به وجود آيد و به جامعه معرفي شود؟ يا محكوم هستيم كه با فرهنگ ايدئولوژيك و فضاي نخبهكش حاكم، همنوايي و همراهي كنيم؟
فضايي كه زنان، پيوسته در گمنامي و با ايثار و بدون كمترين چشمداشت، در فعاليتهاي گروهي، هويت مستقل خود را مثل دورههاي پيش كه در احزاب ايدئولوژيك منحل كردند اينبار در جنبش زنان ذوب كنند و بعدها در سنين كهولت، (چونان سرباز گمنام بازنشسته) بي هيچ نشاني از اين كه چه كردهاند و كه بودهاند در آپارتماني محقر ، چشم بر زندگي فرو بندند.
اين تواضعگرايي تنزهطلبانه، اين اخلاق حسنه، اين پرستش گمنامي، كه به نظر ميرسد ريشههاي كهنسال فرهنگي (حتا در عرفان شرق) دارد و به شدت ايدئولوژيك است براي جنبش مستقل زنان، سمي مهلك است. زيرا جنبش زنان يك حزب ايدئولوژيك نيست. نهادها و احزاب ايدئولوژيك، آفريدگار نظريهي ”سرباز گمنام“ هستند چون كه آنها به فداكاران بينام و نشان احتياج دارند، شايد چون كارهايشان بزرگ و خطرناك و خيلي جدي است پس به انبوه سربازان گمنام محتاجند، ولي جنبش ما زنان، بخشي از جنبش جامعهي مدني است يعني حركت دموكراتيك و داوطلبانه مردم است، اتحاد آزادانهي ”شخصيت“هاي داوطلب كه به اختيار خود و براي رسيدن به اهداف كوچك و از راههاي مسالمتآميز، گرد هم ميآيند. پس بر خلاف ساختارهاي بوركراتيك و نخبهكش، نه به ”سرباز“ احتياج دارند ( آنهم از نوع گمنامش) و نه به سلسلهمراتب آهنين تشكيلاتي و نه به تقدس جمعيتگرايي!
فرهنگ تقديس گمنامي، در تحليل نهايي به تقويت و غلبهي نظام فرماندهي (استبدادي) منتهي ميشود. اين فرهنگ استبدادي و ايدئولوژيك اگر بر روابط گروههاي فعال در جنبش زنان غلبه يابد به يقين مرگ زودهنگام جنبش زنان (تهي شدن از درون) را در پي خواهد داشت چونكه افراد را بيهويت و مطيع بار ميآورد، شخصيتكش است، فضاي صميمي جمعهاي ما را به غبار مسموم توتاليتاريسم آغشته ميكند، به متوليگرايي و اقتدار پدرسالاري ختم ميشود، جمع بزرگ فعالان كمپين را در مرگ كثرتگرايي و رنگارنگي به سوگ خواهد نشاند،... در اين رابطه كافي است يك آن به احساس زنانهمان رجوع كنيم، قلب مادرانهي كداميك از ما به سراشيب استحاله فرد در جمع، رضايت ميدهد؟ ظرفيت عاطفي كداميك از ما تحمل دارد كه براي چندمين بار در تاريخ معاصر شاهد كرنش و گردنفرودي جوانان در ”پيشگاه“ جمع باشد؟ واقعا چهطور دلمان ميآيد بار ديگر شاهد ذوب هموطنمان در يك حزب ايدئولوژيك يا شخصيت فرهمند باشيم؟ آيا اگر اين واقعه در جنبش مستقل زنان هم اتفاق بيفتد يعني خود ما باعث ايجاد باغ ”بي برگي“ و كوير ”بي نامي“ شويم، هرگز خودمان را خواهيم بخشيد؟
”منگرايي“ روي ديگر سكهي ”فرديتستيزي“ است
اما روي ديگر سكهي ”جمعپرستي“، منگرايي يا همان ”منپرستي“ جاهطلبانه است كه فعاليت اجتماعي و جمعي ما را به بن بست ميرساند. تجربه نشان داده كه ”منگرايي“برخي دختران جوان نيز سرانجام افرادي را بهوجود خواهد آورد كه بهدليل آنكه نميتوانند پذيراي جمع باشند و حركتي جمعي را در كنار ”من“هاي ديگر سازمان دهند و از آنجا كه ”منيتي“ نه ”براي خود“ و جامعهي خود بلكه ”در خود“ دارند، آيندهاي لبريز از اضطراب، تنهايي، شكنندگي، و سوءظن در انتظارشان خواهد بود.
منگرايي نيز استعدادكش است و قادر نيست زنان مستعد و پرشور را به آفرينندگان خلاق ارتقا دهد. ميخواهم بگويم كه تجربه نشان داده ”منگرايي“ و خودشيفتگي نيز هرگز نتوانسته به عروج و اعتلاي فرديت و تشخص فردي و ”ريشهدار شدن“ فردگرايي خلاق و زاينده در ميان جامعه زنان بيانجامد. بلكه اين ”منگرايي“ سنتي و مرسوم زنانه، اتفاقا باعث سركوب و خاموشي اطرافيان نيز ميشود (كه اين سركوب، معمولا ناخواسته بر اطرافيان اعمال ميشود).
منگرايي با فاصلهگرفتن از ”سرشت اجتماعي“ انسان و ناديده گرفتن غريزه گروهي آدمي، ميتواند به پوكشدن تدريجي ”استقلال فردي“ كنشگران نيز منتهي شود به اين دليل ساده كه ”فرد“ (آنهم يك زن) در مواجهه با قدرت عظيم وفراگير نظم موجود پدرسالار، هرگز به تنهايي قادر نيست نوگرايي و ارزشهاي انساني و حقخواهانه خود را به كرسي بنشاند و اگر بخواهد در تنهايي و به صورت انفرادي، به كاري چنين سترگ دست بزند همچون ميليونها زن هموطنمان، خرد و خمير ميشود پس روشن است كه براي يك زن تنها، دو گزينه باقي ميماند: يا خرد و منزوي ميشود يا به گردنفرودي و دنبالهروي از نظمموجودپدرسالار تن ميسپارد. كه البته نتيجهي گزينه اول نيز در تحليل نهايي، تمكين به وضع ناعادلانه و تحقيرآميز موجود است. همانطور كه روحيه و منش ”نخبهكشي“ (ضديت با فردگرايي) نيز سر آخر به اطاعت و دنبالهروي از نخبگان مستبد ميانجامد.
در واقع هر دوي اين مدلها: چه تواضعگراييتنزهطلبانه كه فرديت ”خود“ را سركوب ميكند، و چه ”منگرايي“ و خودشفتگي كه قادر نيست خودش را با محيط و اطرافياناش تعريف بكند و از برقراري ارتباط و كار گروهي با همجنسهاي خود ناتوان است و صرفا از منظر ”مبادله“، به دنبال امتيازگيري است، اين هر دو مدل، به ناديده گرفتن اطرافيان و سركوب تشخصگرايي (نخبهكشي) منتهي ميشود. اين در حالي است كه جنبش مستقل زنان به شدت محتاج رشد انبوه شخصيتهاي مستقل و نخبه (فرديتهاي خودبنياد) يعني پرورش افرادي متفكر، مقاوم، يكه، مغرور و معتدل است. در واقع ميخواهم بگويم كه شايد يكي از وظايف اصلي ما در كمپين يك ميليون امضاء اين باشد كه براي اعتبار بخشيدن هرچه بيشتر به كمپين، كافي نيست كه فقط به جذب نخبگان موجود در جامعه بيانديشيم بلكه بيش از آن بايد به فكر پرورش نخبههاي زن و تبديل زنان جوان نسل پنجمي به نخبگان مطرح در سطح جامعه باشيم.
اما با تاسف بايد گفت كه تجربه ثابت كرده زنان فعالي كه به ايام جواني در ساختار سلسله مراتب احزاب ايدئولوژيك، تحت نظام ارزشهاي منزهطلبانه و ”قداست بخشيدن به جمع“، پرورش يافتهاند در ميانسالي بر اثر همين سركوب ”خود“، از بروز و شكوفايي ”خودهاي“ ديگران نيز ممانعت ميكنند يعني همين تواضعگرايي تنزهطلبانه از قضا فرهنگ نخبهكشي را در جامعه مدني و به خصوص در جنبش زنان باز توليد ميكند.
ارزشگذاري بر عشق و شوريدگي
ما سه نسل فعال در كمپين، ميتوانيم از گذشته عبرت بگيريم و همهي كنشگران جنبش زنان ـ بهخصوص جوانان نسل پنجمي ـ را بهرغم تفاوت فكريشان با ما، در سطح افكار عمومي مطرح سازيم. اينان به ميزاني كه از جان و جواني و نبوغ فكري ــ عاطفي و وجود نازنينشان براي جنبش زنان و كمپين يك ميليون امضا مايه ميگذارند به همان نسبت بايد قدر ببينند، منزلت يابند و در صدر نشينند. آري ما زنان باتجربهتر، ميتوانيم سببساز باشيم كه نام و تصوير و چهرهي اين جوانان، افكار منتقدانه و صداي مستقلشان، آثار و مقالاتشان و استعداد رهبري و نبوغ سازماندهيشان در سطحي وسيع مطرح شود چون با اين عمل مسئولانه، از يك طرف پيوند اين جوانان با جنبش خودشان محكمتر ميشود و از سوي ديگر، كثرتگرايي، و استقلال جنبش زنان تقويت ميگردد.
همين كمپين يكميليونامضا مصداق روشني است از حضور غيرمنفعلانه و مديريت خلاق (و انكار ناپذير) نسل پنجميها. اين كمپين، فرزند نسلپنجميهاست، يعني ايدهاش مخلوق ذهن و نبوغ آنهاست، آغاز حركتش، تداوم آن، سازماندهي ناشيانهاش، ايجاد سايت براي كمپين و اداره كردن دستهجمعي و موفق آن، تثبيت فضاي دموكراتيك در سايتها و حتا در وبلاگهاي شخصي، ايجاد ارتباطهاي گسترده ــ چهره به چهره ــ با مردم، پايهگذاري سيستم دمكراتيك و نوين (سيستم ارتباطهاي متكثر و كاملا هموزن و متقابل) بين مركز با شهرستانها، پرداخت مداوم هزينه و مواجههي تقريبا هر روزه با ماموران نيروي انتظامي، با ماموران حراست مترو، با دادگاه انقلاب،.... همه و همه عمدتا متعلق به جوانان نسلپنجمي است.
هرچند كه مجموعهي اين فرآيند متعالي و سرنوشتساز، متاسفانه با آزمون و خطا به جلو ميرود چون به لحاظ سنت مبارزاتي، به شدت بيپشتوانه است. نه جنبش جامعهي مدني و نه جنبش معاصر زنان، تجربهي قابل اتكايي براي پيشبرد آن ندارد. با اين اوصاف، پس ما چه داريم كه به نسلپنجميها بدهيم جز آنكه برايشان بسترسازي بكنيم. يعني سببساز شويم. اين كار كه ديگر از دستمان بر ميآيد.
كافي است كمي توجه نشان بدهيم
سببساز شدن هم نبايد كار چندان مشكلي باشد. كافي است در رفتار روزمره و نحوهي برخوردمان با اين جوانان تجديد نظر كنيم يعني روحيه سركش و پر غرورشان را درك كنيم، تواناييهاي حيرت بر انگيزشان را در: برقراري رابطه با مردم، در راهاندازي و ادارهي دمكراتيك خبرنامهها، و مجلهها و سايتهاي الكترونيكي، در قدرت تحليل ”فوقالعاده سريع“ شرايط، در توانايي تحسينبرانگيز قلمشان، و نگاه تيز و منتقدانهشان نسبت به وضعيت نابرابر موجود، را صادقانه بپذيريم پس كمتر ازشان ايراد بگيريم و از اينكه حرف ما را گوش نميكنند و كارها و تصميمهاشان را بدون مشورت با ما اتخاذ ميكنند ناراحت نشويم، اتفاقا به جنبش زنانه و مستقلمان بباليم كه فرزنداني چنين مغرور و متكي بهخود، دارد.
بنابراين در سمينارها و مراسم مختلف كمپين (در تهران و شهرستانها) اجازه دهيم خودشان جلسات را مديريت كنند، در ايراد سخنرانيها اجازه دهيم سخنرانهاي اصلي باشند و به طرح عقايد جديدشان بپردازند، به جد تلاش كنيم تا جمعهاي مطالعاتي (به مديريت خودشان) شكل بگيرد، فرآوردههاي هنريشان و مقالات و پژوهشهايشان را به هر طريق ممكن چاپ و منتشر سازيم و در صورت امكان حتا به زبانهاي زنده دنيا ترجمه كنيم تا جهانيان با افكار برابريخواهانه و سلوك روحي نسل جوان جنبش زنان ايران آشنا شوند، از همه مهمتر اين كه نوشتههاي تحليليشان را با حساسيت مورد نقد قرار دهيم، همچنين از فضاي باز و دمكراتيك وبلاگهاي شخصيشان تقدير بهعمل آوريم چونكه بهنظر من يكي از برجستگيهاي اين جوانان كه به وضوح در آثار مكتوبشان (در سايت كمپين) و در وبلاگ شخصيشان نيز بازتاب دارد و لايق احترام است گسترهي باز و كثرتگراي نگاه آنان به امور، پديدهها و گرايشهاي مختلف فكري است.
هر چند كه متاسفانه تعداد انگشتشماري از دختران فعال كمپين، آرا و تجارب خود را مينويسند يا وبلاگشخصي دارند با اين حال مروري حتا گذرا بر همين تعداد انگشتشمار، به روشني: سعهيصدر آنها را در نوشتههاي انتقادي و شجاعانهشان، و نيز غناي عاطفي و وسعتنظرشان را باز ميتاباند.
پايان سخن
فراموش نكنيم كه فرصت ناب و طلايي كه اين كمپين در اختيار همگيمان قرار داده، بهشدت محدود است (چشم بر هم زديم، چهار ماهاش گذشت!) بنابراين از اين فرصت بهره ببريم و حضور پرطراوت جوانان كه فضاي جنبش زنان را بهاري كرده است مغتنم شماريم و نهال نورستهي باور و تعهد اجتماعيشان را به ياري تجربههاي غني و ارزشمند زنان پيشكسوت (نسل سوميها)، آبياري كنيم. سرشار باشيم از لذت حضور نسلپنجميها كه سفرهي رنگين كمپين را متواضعانه گستردهاند و همهي شهروندان ايرانزمين را با هر عقيده و مرامي، به بهرهگيري از اين خوان گسترده فرا ميخوانند.
هر شهروندي هم ميآيد تا به نسبت مليت و مذهب و جنسيت ــ و انگيزهي خاص خود ــ از اين خوان نعمت لقمه بر گيرد، بازخواست نميشود، نه كسي از ايدئولوژياش ميپرسد و نه به گذشتهاش كار دارد. سفرهي كمپين به مانند افكار صاحبان آن (نسل پنجميها) گشوده و متنوع است.
شايد همين روش دمكراتيك و منش انساني بالاخره روزي بتواند ارزشهاي فمينيستي خود را در فضاي كشور چنان گسترده سازد تا ديگر حوزههاي جنبش زنان نيز تشويق شوند كه خود را از زير سايهي امنيتبخش و قدرتمند احزاب ايدئولوژيك و ارزشهاي دولتي برهانند.
كمااينكه تا همين حالا كه فقط چهارماه از حيات كمپين ميگذرد موفق شده افكار عمومي داخل و خارج كشور را واقعا تكان دهد و متوجه خواستههاي حقوقي و مستقل جنبش زنان گرداند، موفق شده محفلهاي منفعلتر جنبش زنان را به حركت ــ حداقل به اظهار نظر ــ تشويق كند، موفق شده برخي از نيروهاي نسبتا نزديك به دولت را به تكاپو براي يافتن راهحل و شكستن بنبستهاي قانوني و تفسيرهاي تازه از متون ديني، و بعضي كسان را نيز به تكاپوي تدوين لايحه براي ارائه به مجلس، وادارد. همهي اين پيامدهاي مثبت و اميدوار كننده، از بركت حضور فعالان مستقل و جوان جنبش زنان است.
پس با اين حساب، مسئوليت ما قديميترها براي رشد و ارتقاي چنين نسلي، صد چندان ميشود. حتا مهم اين نيست كه اين جوانان متعهد و پرشور، (با آن چهرههاي بيآلايش و مضطربشان)، براي چه مدتي در جنبش زنان كشورشان فعال خواهند ماند و دوام خواهند آورد بلكه مهم آن است كه در اين مدت، بهخوبي ببالند و تعهد اجتماعي و اخلاقيشان براي تغيير بهسوي برابري، با دانش و تعقل (آگاهي جنسيتي) درآميزد و ريشه بگيرد. تا اگر روزي به هر دليل مجبور به ترك جنبش خود شدند، دستهاي ظريفشان، پر و پيمان باشد.