|
قصه دال نمادین آمریکا
محمد جواد کاشی
خشم از آمریکا، یک خشم نمادین در ایدئولوژی انقلاب بود. این خشم در نظم نمادین گفتار انقلاب، نقش آن دیگری را بازی میکرد که هویتی مشترک به همه ما میبخشید. با خشم از آمریکا، حرکت انقلابی مردم بعد و گسترهای جهانی مییافت. با این خشم جستجوگر هویتی یگانه با همه جنبشهای آزادیبخش عالم بودیم.
بعد جهانی هویت ما، نشان از حقیقت بزرگ و جهان شمول انقلاب داشت. مستمراً در تبلیغات سیاسی خود، از این بعد سخن میگفتیم تا سرشت نورانی و درخشان انقلاب را برجسته کرده باشیم. بزرگترین دشنام در فضای اول انقلاب نزدیکی به آمریکا بود.
اما تداوم، قدرت و کارکرد وجه نمادین این دشمن خارجی، با پیوندی میسر شده بود که آمریکا با دو بعد داخلی و درونی یافته بود و به مدد آنها از یک امر خارجی به یک معضل و مشکل فوری و داخلی بدل شده بود. نخست آنکه آمریکا یادآور ثروت و قدرت و زورگویی و فساد اخلاقی بود. برای طبقات متوسط و طبقات فرودست، شاه کاخ نشین، ثروتمندان شمال شهر، آنها که خوب داشتند و خوب میخوردند مصادیق آمریکا بودند. آمریکای شیک، مثل خیابانهای شیک، مثل ویترینهای فاخر مغازهها، فاصله طبقاتی و ظلم و نابرابری را به یاد میآورد. مشروب فروشیها، خانههای فساد، فقر و تنگدستی همه و همه یادآور آمریکا بود. آمریکا عامل اصلی عقب ماندگی ما بود، عقب ماندن از همه آن پیشینههای درخشان که از آن سخن میگفتیم.
از این همه میتوان بیشتر به عمق و درون رفت. آمریکا به عنوان یک عامل و بازیگر بیرونی، نشان گسستی عمیق در درون ما نیز بود. شهر پر از مظاهر گناه بود. ما همه در فضای شهر، یا دامن به گناه آلوده کرده بودیم، یا دست کم در درون پر از وسوسه گناه بودیم. وسوسه گناه، مثل یک ساختار اجتناب ناپذیر، دامان همه را گرفته بود. رهایی از این همه وسوسه امکانپذیر نبود، مگر با یافتن عاملی که ما را در ورطه فساد انداخته باشد. شهر مظهر زندگی به سبکی بود که آمریکا مصداق و نماد تام و تمام آن به حساب میآمد. چنین بود که ستیز با آمریکا و خشم از او، با احساسی معنوی و حس پرهیزکاری در درون همراه بود. ما با آن خشم و نفرت از گسیختگی درون نیز رهایی مییافتیم.
با پیروزی انقلاب و استقرار یک نظام سیاسی جایگزین، مبارزه و ستیز با آمریکا، به منزله یک رسالت و یک استعاره با کارکردهای فراوان، همچنان در ساختارهای سخن رسمی تداوم یافت. اما به تدریج، آن وجوه پیوند زننده درونی سست و سستتر شد. کم کم امکان توضیح گسیختگیهای اجتماعی و فرهنگی و عقب ماندگیهای ملی از یکسو و گسیختگیهای درونی و هویتی از سوی دیگر، به مدد آن دیگر ستمکار ناممکن شد. نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی هیچگاه رخت بر نبست. فساد و گسیختگیهای اجتماعی و فرهنگی همچنان باقی بود. مظاهری از ظلم و ستم در عرصههای گوناگون اقتصادی و سیاسی تداوم یافت. قطع نظر از برخی ظاهرسازیها، شهر همچنان پر از مصادیق گناه ماند. علاوه بر آنکه با جلوههای بدیع و پیچیدهای از ریا نیز همراه شد.
علاوه بر این، نظام سیاسی از زمانی که عهده دار روایت سازندگی و توسعه و پیشرفت شد، خود ترویج کننده بسیاری از همان مظاهر شد. دولت از یکسو برای ایفای وظایف خود به عنوان یک دولت مدرن، همان مظاهر را ترویج و تشویق میکرد و از سوی دیگر، جناحهایی را در خود میپرورد که به این مظاهر یورش میبردند و میخواستند این مدرن سازی، بدون آن مظاهر نفرت انگیز رخ بنماید. به عبارتی آمریکا به عنوان مهمترین و عالیترین مصداق نظم مدرن و شیک و شهری، به نحوی ناگفته در تخیلات اجتماعی ترویج و توزیع میشد. اما این تخیلات مستمراً توسط کسانی دیگر موضوع یورش و حمله قرار میگرفت. آنها با موتورسیکلت به خیابانها میریختند تا این صور خیالی را آرایش کنند و به عالم نجس شده خیال مردم، اسید معنویت و تقوی بپاشند. اما هجوم موتورسواران معترض در خیابانهای شیک و در کنار تابلوهای بزرگ تبلیغاتی، ناسازه شالوده شکنی تولید میکرد.
هر چه میگذشت دال نمادین آمریکا، مدلولهای درونی خود را بیش از پیش از دست میداد. تا جایی که به یک دال بی پشتوانه در صورتبندی رسمی گفتار سیاسی بدل شد و به مساله و مشکلی که به آنها مربوط است نه به ما. به تابویی در نظام گفتار رسمی بدل شده بود، تابویی که چندان پشتوانهای در ساحت باورهای عمومی نداشت. شکافی بنیادین پدید آمد: میان آن دالی که در گفتار رسمی همچنان تداوم داشت و مدلولات بنیادیناش در زندگی روزمره مردم. نظام سیاسی همواره چشم از این شکاف پوشیده یا از آن غافل مانده است. فاجعهبارتر آنکه آن دال بی مدلول شده در داخل، به خارج برده شد و در بسیج و ساماندهی به جنبشهای ضد آمریکایی به کار بسته شد. آن دال، مدلول خود را بیرون از مرزهای ایران پیدا کرد و غفلت از شکافی که در داخل ایجاد شده بود دوچندان شد.
آقای خاتمی تنها چهره مهمی بود که تلاش کرد از این شکاف در ساختار گفتار رسمی بکاهد، بی آنکه به شالوده شکنی ساختار گفتار رسمی بیانجامد.
امروز به نقطه حساسی رسیدهایم و آن شکاف که همواره نادیده گرفته شد، رخ نشان داده است. با طیف عجیبی مواجهیم. گروهی در آنسوی طیف از آمریکا جانبداری میکنند، گروهی دیگر نیز در اینسوی طیف، همچنان خشم آمریکا را در دل میپرورند. اما در فاهمه عمومی مردم، نشانی از آن همه حب یا آنهمه بغض نیست. مردم بیشتر نگاهی از سر تحیر و استیصال و پرسش دارند. البته تجربه عراق، آن سوی مشتاق به آمریکا را کم پشتوانه و لاغر کرده است. اما از کینه انباشته نیز دیگر خبری نیست.
اینک به یک نقطه حساس و خطرناک رسیدهایم که از آن شکاف نشات میگیرد. به واسطه همین شکاف است که برخورد و مواجهه عقلانی با تحولات جهانی برای نظام سیاسی دشوار و پرهزینه مینماید و به مهمترین سد برای عقلانیت در سیاست خارجی بدل شده است. اینک زمانی است که باید بهای تصلب ساختار گفتار رسمی را بپردازیم.
من این اعتقاد را ندارم که مردم طرفدار آمریکا شدهاند. حتی باور دارم که هنوز نطفههایی از خشم و نفرت نیز میتوان در اقشاری از مردم یافت. اما مطمئن هستم خشم و نفرت در آن حدی وجود ندارد که در یک ستیز پر دامنه با آمریکا امکان بسیج گسترده مردم را فراهم کند. کنش سیاسی بیش از آن ظرفیتی که اینک در فضای عمومی وجود دارد، عدم عقلانیتی است که تنها به واکنشهای ناعقلانی در عرصه عمومی منجر میشود و آن شکاف به یک نزاع عینی در عرصه داخلی بدل خواهد شد.
هنوز هم برای واکنش عقلانی و متناسب با ظرفیتها دیر نشده است
نویسنده استاد دانشگاه علامه طباطبایی می باشد
|