بازگشت به صفحه اول

 

 
 

متد فشار رسمي

عماد بهاور

Embahavar2000@yahoo.com

پس از چند سال چالش و درگيري عملي و نظري ميان اصلاح طلبان و محافظه كاران، اكنون به نظر مي رسد به تازگي و در اين مقطع زماني اين دو گروه به بلوغ فكري خود نزديك شده و از جايگاه و خواسته هاي خويش آگاه گشته اند. اين دو گروه همچنين مرزبندي هاي خود را بايكديگر آشكار مي كنند و انتظارات خود را نيز براي يكديگر شفاف تر مي سازند. اين فرايند شايد حتي با نوعي اعتماد سازي متقابل همراه باشد. آيا اين به معني يك مصالحه ميان اين دو جناح عمده سياسي ايران است و آيا اين مصالحه، صلحي و سازشي در پي دارد؟ لزوما اينگونه نيست؛ حتي اگر افرادي از ميان اين دو جناح به فكر برپاسازي يك «دموكراسي خودماني» باشند.

پيش از آنكه ذهن خود را همچون هميشه آزادانه رها كنيم تا به دنبال آنچه برود كه خود مي خواهد، مي توان در يك سطح تحليل خردتر، به اين مسئله پرداخت كه رفتار دو جناح در انتخابات 24 آذر بيش از هر چيز نشان دهنده گرايش ايشان به درك واقع بينانه تر از شرايط و البته نگاه عملگرايانه تر به موضوعات است. از اين زاويه، واقعي تر شدن نگاه دو جناح (شامل شفاف تر شدن مرزبندي ها، درك محدوديت هاي عمل، آگاهي از سطح انتظارات متقابل و تحليل عملگرايانه از شرايط) نه تنها لزوما به مصالحه نمي انجامد كه حتي امكان دارد به برخورد جدي و نهايي اين دو جناح عليه يكديگر نيز منجر شود. بديهي است كه ما براي پيش بيني آنچه رخ خواهد داد تنها مي توانيم به احتمالات موجود از وقوع سناريوهاي مختلف بسنده كنيم. با اين حال اين به آن معني نيست كه ناتوان از تغيير وزن احتمالي يك سناريو نسبت به سناريوي ديگر مي باشيم. اين همان چيزي است كه استراتژي ها و تاكتيك هاي صحيح مي تواند براي گروههاي دموكراسي خواه به ارمغان آورد.

تولد يك استراتژي واقع گرايانه

ذوق كودكانه ما از داشتن يك استراتژي كامل در بهار اصلاحات نشان دهنده آن است كه گاهي در ذهن جمعي خود به يك ايده ارضاكننده به چشم يك استراتژي مي نگريم؛ ايده اي كه نسبتي از نظر و عمل را در ساختار طراحي خود به گونه اي گنجانده است كه در نگاه اول عملگرايانه و واقعي به نظر مي رسد. در اين لحظه ذهن با فريب كاري خاص خود، ما را از درك واقع بينانه و نگاه عميق تر به آن ايده باز مي دارد چرا كه ترس از فروريختن استراتژي و در نتيجه نبودن يك راهبرد عملي از نظر روشنفكران بسيار ترسناك است. در طراحي يك استراتژي، پيش از هر كاري ابتدا نقاط قوت و ضعف داخلي و فرصت ها و تهديدات خارجي بررسي و تحليل  مي شود. يعني استراتژي ها از همان ابتدا و در مقدمه «واقع بينانه» متولد مي شوند و در حقيقت استراتژي غيرواقع بينانه وجود ندارد.

اكنون آشكار گرديده است كه استراتژي «فشار از پايين، چانه زني از بالا»، آنگونه كه سعيد حجاريان طرح كرد، چه در بخش اول و چه در بخش دوم، غيرواقع بينانه بوده است و در نتيجه نمي توانست به عنوان يك استراتژي مطرح شود. شايد عجيب به نظر برسد اگر بگوييم كه اين ايده براي ما حداكثر يك «هدف» مي توانست باشد. يعني رسيدن به آن سطحي از جامعه مدني كه در آن نخبگان با سازوكارهاي چانه زني و نفوذ و بدنه جامعه نيز با اعمال فشار مدني قدرت را وادار به پذيرش افكار و ايده هاي خود سازند. اگر توان انجام چنين كارهايي را داشتيم، جامعه مدني تا حدي خود محيا بود. درحاليكه ما به دنبال يك استراتژي مبارزاتي اصلاح طلبانه براي رسيدن به جامعه مدني مي گشتيم. ما به جاي پاسخ دادن به سوال، صورت سوال را بازنويسي كرده بوديم. نه اصلاح طلبان ظرفيت و توان لازم را براي چانه زني در بالا داشتند و نه بدنه اجتماعي داراي احزاب و نهادهاي مدني قدرتمندي بود تا فشار از پايين را سازماندهي كند.

تلاش هاي حجاريان براي طرح يك استراتژي كامل البته خالي از قدرداني نيست. او بسيار به مقصد نزديك شده بود و دموكراسي خواهان ايران بخشي از بينش كنوني خود را مرهون هم انديشي متفكراني چون او هستند. ما براي رسيدن به «وضعيت چانه زني از بالا، فشار از پايين»، (يعني وضعيتي كه صرفه نظر از آنكه قانون اساسي چه باشد، حاكميت نسبي دموكراتيك حكم فرماست) كافي است تقرير واقعي شده از هر بخش از ايده حجاريان را به عنوان «استراتژي» عملي خود براي مبارزه «اصلاح طلبانه» و مسالمت آميز برگزينيم.

تقرير واقعي شده «چانه زني از بالا» را مي توان از ميان تجارب اصلاح طلبان در انتخابات 24 آذرماه 85  بازيابي كرد. اكنون برخي ازاصلاح طلبان صراحتا مي گويند كه حضور اكثريتي در بخش عاري از قدرت حكومت، نه تنها هيچ مزيتي براي ايشان ندارد كه حتي همانگونه كه از سرنوشت دولت اصلاحات پيداست، بار مسئوليت سيستم ناسالم حكومتي را نيز بر دوش ايشان خواهد انداخت. در نتيجه اصلاح طلبان رو در روي مردم قرار گرفته و درواقع مردم را عليه خود مي شورانند، درحاليكه قدرت واقعي در دستان ايشان نيست و در مكان ديگري قرار دارد. اينگونه است كه در حال حاضر ازنظر اصلاح طلبان حضور «اقليت موثر» در حكومت بسيار مفيدتر از «اكثريت ناتوان» است. «الگوي شوراي شهر تهران» (پس از انتخابات 24آذر) يك الگوي مناسب براي فعاليت هاي اصلاح طلبان در آينده است. اقليت موثري كه مسئوليت تصميمات و سياست ها را برگردن اكثريت شورا (محافظه كاران) مي اندازند و درعين حال قدرت تاثيرگذاري بر تصميمات و سياستگذاري ها را نيز دارا مي باشند. هم مي تواند در مقام يك منتقد تمام عيار از سياست هاي جاري ظاهر شود و هم مي تواند به چانه زني در بالا بپردازد.

اما هنگامي كه نوبت به بررسي بخش دوم ايده حجاريان يعني «فشار از پايين» مي رسد، ناگهان سكوتي بر اذهان حكم فرما مي شود. اين البته اصلاح طلبان را به ياد انتقادات فراواني مي اندازد كه به نحوه عملكرد ايشان در بسيج عمومي اشاره دارد. ضعف اصلاح طلبان داخل حاكميت در استفاده از پتانسيل و نيروهاي مردمي در حمايت از اصلاح طلبي همواره مورد انتقاد اپوزيسيون و اصلاح طلبان خارج از حاكميت بوده است. در واقع ايشان هيچگاه تلاشي جدي براي سازمان دهي فشار از پايين به طور مسالمت آميز و در جهت اهداف اصلاح طلبي صورت ندادند. با اين حال همواره از مردم انتظار داشتند كه تنها در زمان انتخابات از خانه بيرون آمده و به اصلاح طلبان راي دهند.

اما گروه هاي ديگري نيز هستند كه سال ها درانديشه سازماندهي مردم براي اعمال فشار بر حاكميت بوده اند، هرچند كه تاكنون به توفيقي در اين باره دست نيافتند. برنامه اپوزيسيون راديكال براي بسيج مردم با ايده عمل غيرخشونت آميز و ايجاد انقلاب رنگين و يا با ايده يك انقلاب تمام عيار، تنها بر روي كاغذ معنا داشته است. دلايل زيادي وجود دارد كه چرا پروژه راديكاليسم در ايران شكل نمي گيرد و يا تنها در شرايط بسيار استثنايي (و احتمالا با تحميل هزينه هاي گزاف براي كشور) بوجود مي آيد. برخي از اين دلايل به شرح زير است:

1- فقدان اپوزيسيون متحد، 2- فقدان انگيزه مشترك در ميان گروه هاي اپوزيسيون، 3- عدم وجود رهبري موثر در ميان اپوزيسيون، 4- ضعف ساختاري و تشكيلاتي سازمان هاي اپوزيسيون، 5- نفوذ نيروهاي امنيتي در بين نيروهاي اپوزيسيون، 6- فقدان انسجام تشكيلاتي در احزاب و سازمان هاي اپوزيسيون، 7- عدم توان مالي و تداركاتي، 8- در اختيار نداشتن رسانه و كانال ارتباطي براي برقراري ارتباط با مردم عادي، 9- اعمال فشار و محدوديت زياد از طرف حكومت، 10- عدم امكان عضوگيري، 11- هزينه بالاي فعاليت سياسي براي اعضاي سازمان هاي اپوزيسيون، 12- انتظار بيهوده از مردم عادي براي پرداخت هزينه بالا براي اهداف سياسي، 12- وضعيت خاص بين المللي ايران و ...

در چنين شرايطي تنها يك معجزه مي تواند تمام موانع را برطرف ساخته و اپوزيسيون راديكال را پيروز گرداند. البته به غير از معجزه، دخالت خارجي و جنگ داخلي هم مي تواند به سود اهداف گروه هاي راديكال باشد، اما قطعا منطبق با منافع ملي نخواهد بود. از آنجا كه در انتظار معجزه و يا دخالت خارجي نشستن نه عاقلانه است و نه منطبق با مصالح ملي، بسياري از گروه ها با پذيرش ريسك ها و محدوديت هاي پروسه اصلاح طلبي، هم در روش و هم در هدف اعتدال بيشتري به خرج داده اند. در اين پروسه اگرچه مسير طولاني تر است اما رسيدن به هدف (حاكميت قانون و دموكراسي) با حفظ حداكثر منافع ملي مي تواند تاحدي تضمين شده باشد.

در نهايت به اين نتيجه مي رسيم كه نه اصلاح طلبان داخل حاكميت و نه اپوزيسيون راديكال هيچكدام راه حل واقع بينانه اي براي سازماندهي و اعمال «فشار از پايين» ارائه نكرده اند. با اين حال شايد بتوان با تلفيق عنصر «قانونگراي» اصلاح طلبي و ايده «عمل غيرخشونت آميز» بخشي از نيروهاي راديكال به تقرير واقعي تري از «فشار از پايين» دست يافت كه بتواند به عنوان يك روش ميانه مورد توافق بسياري از گروه هاي سياسي باشد. اما پيش از آن بايد به رفع برخي از موانع ذهني موجود در اين زمينه اقدام نمود. منظور آن دسته از كليشه هاي ذهني است كه سالها امكان طرح ايده ها و نظرات جديد را از فعالين سياسي گرفته است.

كليشه هاي ذهني اپوزيسيون آرمان گرا

ذهن آرمانگراي اپوزيسيون راديكال، براي هر عملي ارزشي ثابت قايل است. آن ها به اعمال و كنش هاي سياسي به شكل هنجاري مي نگرند. اين لزوما به معناي نگاه اخلاقي به امور نيست بلكه منظور اختصاص ارزشي خاص و تغيير ناپذير به هر امري است. ذهن فريبكار، اين نوع نگاه ارزشي را به تدريج و در طول زمان تفسير به «اصولگرايي» يا «اخلاق مداري» مي كند درحاليكه اينگونه نيست و هر ارزشي لزوما و ذاتا اخلاقي نيست.

طرح يك مثال ما را در فهم اين مسئله ياري مي كند؛ توصيه پيامبرگونه و هنجاري بسياري از گروه هاي راديكال، تحريم انتخابات است. از اين زاويه، شركت كردن در انتخابات ارزشي برابر با مشروعيت بخشي به نظام سياسي دارد. پس صرفه نظر از اينكه شرايط برگزاري انتخابات چگونه باشد (آزاد يا غيرآزاد)، تحريم توصيه مي شود. گزاره فوق در طول زمان و به تدريج تبديل به يك اصل اخلاقي مي شود، يعني شركت در انتخابات عملي غيراخلاقي، سودجويانه و حتي خيانت آميز محسوب مي شود. وقتي چنين طرز فكري فراگير مي شود، كسي ديگر به اصل موضوع بازنمي گردد تا منشاء آن را بيابد. اين تصور (يا توهم) به تدريج تبديل به يك كليشه ذهني مي شود كه حتي مردم كوچه و بازار نيز به راحتي و قاطعانه آن را بيان مي كنند بدون آنكه حتي اندكي به منشاء شكل گيري آن شك كنند. (اين كليشه هاي ذهني عوام لزوما با گفتمان عمومي يكي نيست.)

حال در مورد مثال انتخابات مي توان با طرح سوالاتي به منشاء گزاره مذكور شك كرد؛ 1- آيا عدم مشاركت لزوما به معناي از دست رفتن مشروعيت يك نظام سياسي است؟ چه نوع مشاركتي؟ در چه سطحي؟ كدام نوع مشروعيت؟ 2- آيا از دست رفتن مشروعيت به معناي فروپاشي يك نظام سياسي است؟ تاثير عوامل ديگر به غير از مشروعيت در فروپاشي چقدر مي باشد؟ كدام مشروعيت و كدام فروپاشي؟ 3- آيا از بين بردن مشروعيت دموكراتيك نظامي كه مبناي مشروعيت خود را الهي (سنتي يا غير دموكراتيك) مي داند، تاثيري در ثبات نظام دارد؟ آيا تركيب نسبي از انواع مشروعيت نمي تواند به سود نظام باشد و نمي تواند از اهميت تاثير مشروعيت دموكراتيك بر ثبات سياسي تا حدي بكاهد؟ 4- آيا تحريم امكان پذير است؟ تحريم يعني چه؟ تا چه حد عدم مشاركت به معناي تحريم است؟ تحريم چه زماني پيروز است؟ تحريم فعال و غيرفعال چه فرقي مي كنند؟ آيا عدم مشاركت يك «عمل سياسي» است؟ آيا عدم مشاركت به معناي تحريم است؟ چطور مي توان ميزان كمي عدم مشاركت منتهي به تحريم را تخمين زد؟ منشاء نارضايتي منتج به تحريم چند نوع است؟ آيا هدف و انگيزه هاي تحريم يكسان هستند؟ آيا هر نوع تحريمي خواهان فروپاشي ساختاري نظام است؟ هدف تحريم اعتراض به موضوعي خاص است يا يك اعتراض به كل سيستم؟ و ...

اين ها تنها بخشي از سوالاتي است كه مي توان درباره گزاره «شركت در انتخابات، مشروعيت دادن به نظام است»، مطرح نمود. هر كدام از اين سوالات مي تواند موضوع ده ها تحقيق آكادميك باشد و مي تواند صدها نظر علمي و كارشناسي متفاوت را در پي داشته باشد. در اين لحظه متوجه مي شويم كه با يك شك، تمام بنايي كه بر روي يك كليشه ذهني ساخته ايم ناگهان فرو مي ريزد.

با تعميم گزاره فوق الذكر به مسائل ديگر عمق فاجعه رخ مي نمايد. از نظر اپوزيسيون راديكال شركت در هر مراسم رسمي، مشروعيت بخشيدن به نظام سياسي است. از نظر ايشان حتي هرگونه عمل در چارچوب قوانين حاكم در نظام سياسي نيز مشروعيت بخشيدن به نظام است چرا كه به عقيده ايشان با عمل به قانون درحقيقت به آن قانون و سپس به پديدآورندگان آن قانون مشروعيت داده شده است. حتي راديكال ترها هر حزب قانوني و رسمي را نيز تاييد كننده نظام مي دانند و معتقدند كه بايد سازمان هاي غيررسمي (آن ها مي گويند مردمي) و حتي مخفي تشكيل داد. ايشان تاحدي پيش مي روند كه پيشنهاد مي كنند تمام سازمان هاي رسمي را منحل كنيم و در متن جامعه مدني حركت نماييم.(!؟) جالب اينجاست كه برخي حتي از مطالبه حقوق قانوني خود نيز طفره مي روند چرا كه مطالبه حقوق قانوني نيز نوعي مشروعيت دادن به قانون است. (در عوض اينگونه تظاهر مي كنند كه قوانين بين المللي و حقوق بشري را مطالبه مي كنند و نه قوانين داخلي را؛ درحاليكه قوانين بين المللي نيز ناظر بر قوانين داخلي كشورهاست.) آيا مي توان تصور كرد كه اين تخيلات اگر ادامه پيدا كند به كجا خواهد انجاميد؟ تمام اين ها بر پايه هاي ذهنيتي بنا مي شود كه خود سست بنياد است. همانطور كه توضيح داده شد مي توان به تمام مباني نظري افكار فوق به راحتي شك كرد و آن ها را زير سوال برد.

نتيجه چه خواهد بود؟ يك اپوزيسيون دست و پا بسته كه بيش از 25 سال با تكرار كليشه هاي ذهني خود، در دام نهادهاي حكومتي گرفتار آمده است. اپوزيسيون خانه نشين همچون پيردختري افتخار مي كند كه رنگ آفتاب را هم نديده است. او فكر مي كند كه اگر بيرون بيايد به نگاه هاي نامحرم مشروعيت داده است، در حاليكه نمي داند اينگونه خود را اسير كرده است. اپوزيسيون ايران اسير كليشه هاي ذهني خود است و نه اسير حكومت.

تقرير واقع گرايانه از «فشار از پايين»

 «فشار از پايين» چه در تفسير محافظه كارانه اصلاح طلبان حكومتي و چه در تفسير راديكال اپوزيسون، هيچ كدام نمي تواند واقع گرايانه باشد. مي توان ميان اين دو پلي زد و تلاشي كرد تا متدي عملي تر و واقعي تر تقرير نمود. مي توان اين متد را «متد فشار رسمي» نام نهاد.

اكنون به مثال هاي پيشين باز  مي گرديم. شركت يا عدم شركت در انتخابات به خودي خود حامل هيچ ارزش مشخصي نيست. حتي نمي تواند نشانه يا پيام خاصي هم داشته باشد. شركت يا عدم شركت بسته به آنكه در پس زمينه آن چه برنامه سياسي در جريان باشد، حاوي معني و مفهوم خواهد بود. لذا گاهي شركت در انتخابات بسيار راديكال تر از عدم شركت است، بسته به آن كه هدف از شركت چه باشد و تا چه حد اين هدف راديكال باشد. مهم آن است كه اين شركت يا عدم شركت تا چه حد بتواند مردم را براي رسيدن به هدفي خاص سازمان دهي كند و يك عمل جمعي معنا دار را به نمايش بگذارد. در حقيقت واكنش نسبت به انتخابات زماني داراي ارزش و اهميت است كه توان آن در سازماندهي فشار از پايين قابل اندازه گيري باشد؛ حال اين واكنش مي تواند از طريق مشاركت صورت گيرد يا عدم مشاركت.

بنابراين همانطور كه در يادداشت پيشين نگارنده نيز برآن تاكيد شده بود، عمل جمع شدن مردم براي انداختن برگه اي درون يك صندوق، لزوما به معناي شركت در يك انتخابات (آنگونه كه در غرب مطرح است) نمي باشد. عدم استفاده از فرصت و فضاي انتخاباتي در ايران به معناي اين است كه اپوزيسيون يك فرصت مناسب را براي شكل دهي به عمل جمعي معنا دار از دست داده اند و در عوض هيچ عمل سياسي جايگزين را پيشنهاد نداده و تنها مردم را به خانه نشيني دعوت كرده اند. اين دقيقا در جهت نقض هدف (سازمان دهي فشار از پايين) مي باشد. عوامل غيردموكرات حاكميت بسيار خوشحال خواهند شد اگر آن 40 درصد مردم ناراضي همواره در خانه هاي خود بنشينند و در فرايند هاي رسمي به اظهارنظر نپردازند. در چنين شرايطي حكومت مي تواند با حضور حدود 50 الي 60 درصد مردم يك دموكراسي تضمين شده، با ثبات و خودماني را براي جهانيان به نمايش بگذارند. اتفاقا از ديد افكار عمومي ساير كشورها اين درصد مشاركت خيلي هم مناسب است.

نتيجه آن است كه عدم مشاركت گروه هاي اپوزيسيون در فرايند هاي جمعي و رسمي با اتكا به ايده غيرموجه و غيرعلمي عدم مشروعيت بخشي به نظام، نه تنها موجب تضعيف ساختارهاي سياسي نظام نگرديده است، بلكه به فرايند استقرار يك دموكراسي «شرم آور»، خودماني و باثبات كمك كرده و به آن سرعت بخشيده است. حال با فراتر رفتن از بحث انتخابات مي توان به فرصت هاي از دست رفته ديگر نيز اشاره كرد. بيش از 25 سال است كه گروه هاي اپوزيسيون از شركت در راهپيمايي هاي رسمي امتناع مي ورزند. حاكميت همواره در طول سال هاي گذشته اينگونه القا و تبليغ كرده است كه هراندازه حضور مردم در راهپيمايي هاي رسمي بيشتر باشد پشتوانه مردمي نظام و ايدئولوژي رسمي آن نيز بيشتر مي باشد. اين صد در صد يك ترفند رواني است كه باآگاهي از ساختار فكري اپوزيسيون طراحي شده است. به همين دليل است كه همواره پيش از مراسم هاي رسمي نظير انتخابات و يا راهپيمايي هاي دوره اي، از تريبون هاي رسمي و رسانه هاي عمومي (مخصوصا صدا و سيما) اينگونه القا مي شود كه شركت در اين مراسم ها به معناي تاييد نظام و ايدئولوژي آن است. (اين دقيقا همان چيزي است كه گروه هاي اپوزيسيون مي گويند.) همانطور كه پيشتر گفته شد، فرايند مشاركت به خودي خود حاوي معني، مفهوم، پيام و يا ارزش خاصي نيست. اين معني كه شركت در راهپيمايي به معناي تاييد نظام است را حاكميت القا كرده است نه آنكه ذاتا شركت در راهپيمايي داراي چنين معني و مفهومي باشد. سوالاتي مشابه آنچه در مورد انتخابات مطرح شد در اينجا نيز مطرح است و به سادگي مي توان به صحت ايده مشروعيت بخشي مشاركت در راهپيمايي ها شك نمود. اگر در راهپيمايي هاي رسمي ده ها هزار نفر به سياست ها و يا ايدئولوژي رسمي نظام اعتراض كنند، هيچ كس نمي تواند ادعا كند شركت مردم در راهپيمايي براي تاييد سياست هاي نظام بوده است.

درشرايط كنوني به نظر مي رسد تنها از طريق مراسم هاي رسمي مي توان اقدام به سازمان دهي فشار از پايين نمود. اين بسيار واقعي تر است. هيچ كس را نمي توان به جرم شركت در راهپيمايي 22 بهمن و يا 13 آبان بازداشت كرد. مخصوصا اگر شيوه شركت در راهپيمايي آرام و مسالمت آميز باشد و جمعيت زيادي هم در آن شركت كنند. همه ساله اينگونه راهپيمايي ها در مقابل دوربين هاي صدها خبرنگار داخلي و خارجي چنان برگزار مي شود كه خروجي اخبار مخابره شده به سراسر دنيا از برگزاري يك راهپيمايي باشكوه حكايت دارد. حال هر چقدر كه اپوزيسيون بگويند كه اين راهپيمايي ها نمايشي است و آدم هاي شركت كننده در آن اجاره اي هستند (آنگونه كه 25 سال گفته اند) تاثير چنداني نخواهد داشت. اما تصور كنيد كه درهمان راهپيمايي چند هزار نفر به طرح شعارهاي آزاديخواهانه بپردازند و يا به سياست هاي جاري نظام انتقاد كنند. مي توان حدس زد كه در برابر آن تعداد خبرنگار خارجي كه به ايران دعوت شده اند، اين حركت چه بازتاب جهاني خواهد داشت. درواقع هم بخش ناراضي مردم براي اولين بار موجوديت و حضور خود را در انظار عمومي و در برابر افكار عمومي ساير كشور ها عينيت مي بخشند و هم هدف حاكميت در برپايي راهپيمايي ها و مراسم هاي نمايشي و تبليغاتي (و جايگزيني آن ها به جاي همه پرسي) تقريبا بي اثر خواهد شد. هزينه چنين حركتي نيز درصورت داشتن فرم اصلاح طلبانه و مسالمت آميز كم تر از هرگونه برنامه آلترناتيو مشابه است.

بنابراين شاهد هستيم كه حاكميت چگونه با استفاده از ترفندهاي رواني و با آگاهي از ذهنيت كليشه اي و قابل پيش بيني اپوزيسيون، شرايطي را پديد آورده است كه گروه هاي مخالف با دستان خويش اقدام به محو خود از انظار عمومي و از ديده جهانيان كرده و خانه نشين شده اند.

اپوزيسيون ايران در طي سالهاي گذشته مي توانست در راهپيمايي 22 بهمن به سياست هاي غيردموكراتيك نظام اعتراض نمايد و يا از جمهوريت نظام دفاع كند؛ در راهپيمايي 13 آبان از برقراري رابطه با دنياي آزاد سخن بگويد ودر راهپيمايي روز قدس خواهان صلح خاورميانه و حل بحران فلسطين شود؛ براي انجمن هاي صنفي وجنبش هاي اجتماعي مانند كارگران، دانشجويان و زنان نيز كه تاكنون توان سازماندهي اعتراضات خود را نداشته اند اين مي تواند نقطه شروع مناسبي براي بيان علني خواسته هايشان باشد. با وجود چنين مزايايي چنان كه شاهديم يك ايده غيرعلمي كه منشاء القاء آن نيز مشكوك است، با ايجاد مانع ذهني دست اپوزيسيون را در استفاده از فرصت ها بسته است. ذهن هاي كليشه اي قابل پيش بيني اند و برنامه ريزي براي سركوبشان نيز ساده است. وقتي در برابر يك پديده اجتماعي، كليشه و فرمولي از قبل تعيين شده داشته باشيم، حاكميت با اطلاع از موضع از پيش تعيين شده ما به راحتي مي تواند در جهت حذف و سركوبمان برنامه ريزي و اقدام كند. هنگامي كه به عقب بازمي گرديم و مي بينيم كه چگونه آزادترين انتخابات دو دهه اخير (دور دوم شوراها) توسط اپوزيسيون تحريم شد و در پس آن آبادگران متولد شدند و يا چگونه آگاهي حاكميت از رفتار قابل پيش بيني اپوزيسيون، گروه هاي دموكرات را در دام كودتاي چند لايه محافظه كاران در انتخابات دور نهم رياست جمهوري گرفتار ساخت، متوجه خواهيم شد كه تا چه حد واقع گرايي در سياست مي تواند براي گروههاي سياسي حياتي باشد. لزومي ندارد كه از ترس فرو افتادن در سياست ماكياولي (واقع گرايي افراطي) خود را اسير كليشه هاي ذهني سازيم. اين كليشه هاي ذهني لزوما اخلاقي نيستند. اين مغالطه بزرگترين اشتباه تئوريك اپوزيسيون در طي سال هاي گذشته بوده است. نتيجه آن نيز چيزي جز انفعال، بن بست، سركوب، از دست دادن فرصت ها و شكست هاي پياپي در مقاطع حساس تاريخي نبوده است.

*  *  *

در نهايت و به عنوان جمع بندي بايد گفت كه براي رسيدن به «وضعيت چانه زني از بالا و فشار از پايين» مي توان تقرير واقعي شده آن يعني «چانه زني اقليت موثر در بالا و فشار رسمي از پايين» را به عنوان استراتژي برگزيد. شركت فعال اپوزيسيون در تمام مراسم هاي رسمي با برنامه اي از پيش تعيين شده و معنادار بسيار مي تواند راهگشا باشد. اولين مزيت آن علني شدن حضور آن 40 درصد از مردم ناراضي و خاموش است كه در طي سال هاي گذشته خانه نشين بوده اند. مزيت ديگر آن مي تواند اين باشد كه پروژه تثبيت دموكراسي خودماني به محاق فراموشي خواهد رفت. همچنين برخلاف تصور اپوزيسيون راديكال نه تنها مشروعيت سيستم غيردموكراتيك افزايش پيدا نمي كند بلكه شكافهاي داخلي آن نيز علني شده و با بحران مواجه خواهد شد. درچنين شرايطي لزوم انجام اصلاحات براي نظام به منزله امري حياتي خواهد بود چرا كه با چنين محتوايي ادامه كار به معناي از دست رفتن ثبات و در نتيجه فروپاشي مي باشد. اين يعني تحميل شرايط اصلاحات به سيستمي كه هيچ گاه داوطلبانه تن به اصلاحات نداده است.

اما در انتها تاكيد بر دو نكته ضروري است: 1- لزوم مواجهه با متد فشار رسمي به عنوان يك استراتژي نه يك تاكتيك، 2- لزوم اجرا و برنامه ريزي براي اعمال فشار رسمي با ديد اصلاح طلبانه، مسالمت آميز و درچارچوب قانون. عدم رعايت اين دومورد نيل به هدف را براي استراتژي مورد بحث با مشكل مواجه خواهد ساخت.

3/11/85

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه