بازگشت به صفحه اول

 

 
 

من، دولت موقت و ارتباط با آمريکا، همه قانونی بوديم

گفتگوی صريح ابراهيم نبوی با عباس امير انتظام در سال ۱۳۷۷

کاملاً من معتقدم که سفارت آمريکا و C.I.A توطئه کرده بودند که ملّيون را از صحنه‌ی سياست ايران خارج کنند. دولت موقت متهم شد به اين که طرفدار آمريکاست و من هم متهم شدم که رابط بين دولت آمريکا و دولت موقت بودم

خوانندگان محترم

اين مصاحبه در ارديبهشت ماه سال ۱۳۷۷ با روزنامه جامعه انجام و در تاريخ ۷ و ۸ و ۹ همان ماه در روزنامه جامعه منتشر شد. و هم اکنون در وب سايت اينجانب برای آگاهی مردم ايران منتشر می‌گردد.

در اين مصاحبه نه تنها به اتهامات بی محتوای وارد بر اينجانب توجه خواهيد فرمود، بلکه به پيشنهادات سازنده‌ای که تقريبا ده سال قبل برای نجات ملت ايران و کشور عزيزمان برای اولين بار از طرف يک زندانی وطن پرست مطرح شد عنايت خواهيد فرمود.

عباس امير انتظام
۲۹ بهمن ۱۳۸۵

***

گفتگو از سيدابراهيم نبوی - روزنامه جامعه

اگر يک روز خيلی عصبانی شديد، می توانيد ملحفه سفيدی را با دست هايتان محکم بگيريد و از پنجره بيرون بپريد. کافی است به کارتان مطمئن باشيد، پرواز کردن بر فراز شهر تهران کار دشواری نيست. اگر چه در نوزده سال گذشته تأخير هواپيماها امری کاملاً عادی محسوب می شود، اما طی الارض چندان خارق اعاده به نظر نمی رسد.

ملاقات کردن با عباس امير انتظام در يک آپارتمان شيک يکی از برج های شمال شهر تهران به اندازة ديدن هزاران رمديوس زيباروی که با ملحفه های سفيدشان بر فراز تهران پرواز می کنند عجيب است؛ عجيب نيست؟

امير انتظام سخنگوی هيئت دولت در دولت موقت به نخست وزيری مرحوم مهندس بازرگان، مدتی پس از اشغال سفارت آمريکا به دليل جاسوسی برای ايالات متحده آمريکا به حبس ابد غير قابل تغيير محکوم شد، اما وی معتقد است تمام ملاقات هايش با آمريکاييها قانونی و رسمی بوده است.

امير انتظام پس از پانزده سال (سال۱۳۷۳) زندانی بودن در اوين و... نخست در يک بازداشتگاه کوچک چند اتاقه در شمال تهران زير نظر بود و سپس آزاد شد.

او می گويد: " مرا از زندان اخراج کردند." (سال ۱۳۷۵) روزنامه های تندرو وی را جاسوس ميدانند و برخی محافل دولتی خواستار بازگشت او به زندان هستند. راديو های بيگانه هر از گاهی مصاحبه هايی سراسر مخالفت با وی را منتشر می کنند، اما اميرانتظام خواستار تشکيل دادگاه اعاده دادرسی خود است. نهضت آزادی نظرياتش را نادرست می داند. از نظر وزارت اطلاعات او آزاد است و از نظر دادستانی همچنان زندانی. امير انتظام می گويد که حق خروج از کشور را دارد، اما دوست ندارد ايران را ترک کند. او می گويد: " اين توطئه است." حالا ديگر اينکه چيزی را توطئه بدانيم يک موضوع ملی است.

عباس امير انتظام، فارق التحصيل دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۴، مدتی پس از پايان تحصيلات به عنوان مهندس پيمانکار ساختمانی به کار پرداخت، در آغاز دهه چهل، يکسالی به پاريس رفت و پس از آن در دانشگاه برکلی کاليفرنيا تحصيل کرد و فوق ليسانس در محاسبات Structure گرفت. وی پس از سه سال کار در آمريکا به ايران بازگشت و از اوايل دهه پنجاه شرکت ساختمانی تأسيس کرد. او همزمان با پيروزی انقلاب در کنار مهندس بازرگان و در جريان فعاليت کميته‌ی حقوق بشر، ارتباطاتی با آمريکاييان برقرار کرد و پس از پيروزی انقلاب نيز به عنوان معاون نخست وزير (بازرگان) و سخنگوی هیأت دولت به کار خود ادامه داد. مدتی بعد امير انتظام سفير ايران در سوئد شد (سفير ايران در پنج کشور اسکانديناوی شامل سوئد، نروژ، دانمارک، فنلاند و ايسلند ).

ال.بروس لينگن کاردار موقت سفارت آمريکا در ايران، در دهم ژوئيه ۱۹۷۹ در مورد او، طی نامه‌ای به سفير آمريکا در سوئد چنين نوشت:

« آقای سفير عزيز!

شما به زودی همکاری ايرانی به نام عباس امير انتظام، معاون سابق نخست وزير و سخنگوی دولت را در کنار خواهيد داشت. او توسط دولتش به مقام سفير در کشور سوئد با اعتبار‌نامه برای نروژ، فنلاند، دانمارک و ايسلند منصوب شده است. چه مرد خوشبختی! »

خوشبختی امير انتظام ديری نپاييد و پس از بازگشت به ايران محاکمه شد و هفده سال از عمرش در زندان گذشت. او امروز در تهران زندگی می کند؛ و اين نخستين گفت و گويی است که من با يک زندانی رسمی انجام داده ام.

قسمت اول

آقای عباس امير انتظام! شما به دليل جاسوسی برای بيگانگان سالها زندان بوديد. حکم دادگاه و اتفاقاتی که حول اين موضوع پيش آمد چيست، و تا چه حد خودتان را در اين ماجرا مقصر می دانيد؟
امير انتظام: سؤال بسيار بجايی است. در نوزده سال (از سال ۱۳۵۸تا سال ۱۳۷۷) گذشته منتظر چنين فرصتی بودم که اين سؤال در داخل کشور از من پرسيده شود و من بتوانم مسائل را به اطلاع هموطنانم برسانم. شما اطلاع داريد که در دولت موقت من معاون نخست وزير، سخنگوی دولت و مسئول مذاکره و مکاتبه با تمام سفارتخانه ها در داخل کشور بودم، از جمله آمريکا ؛ و ما با آمريکا بيشترين قراردادها را داشتيم، چيزی حدود ۱۲۰۰ قرارداد ؛ بنابراين مراجعه ی آنها برای ارتباط با دولت بيشتر با نخست وزيری انجام شد. چه آقای سوليوان به طور شخصی و يا کاردار ايشان و يا از طريق مکاتباتی که با ما صورت می‌گرفت. بنابراين ملاقات ها به صورت روزانه يا چند بار در هفته انجام می شد.

ملاقات ها به چه صورت بود؟
امير انتظام: ملاقات ها کاملاً رسمی و در دفتر نخست وزيری انجام می گرفت و معمولاً در حضور عده ای از همکاران من که در قسمت سياسی کار می کردند در دفتر خودم اتفاق می افتاد. نامه‌هايی را که نمايندگی های دولت های خارجی در ايران به نخست وزيری می نوشتند، من مطالعه می کردم و نتيجه را به مهندس بازرگان، نخست وزير، اطلاع می دادم. اين مسئوليت را آقای بازرگان به من داده بودند. ما با همه ی سفارتخانه ها مکاتبه می کرديم و جواب نامه‌های آنها را می داديم. از جمله سفارت آمريکا. بعدها وقتی در آبان ۱۳۵۸ سفارت آمريکا اشغال شد و اسمش را گذاشتند جاسوس خانه، تمام مکاتباتی را که از آنجا به دست آوردند، به عنوان اسناد لانه‌ی جاسوسی تلقی کردند، در حالی که اين اسناد مکاتباتی رسمی و قانونی است که بين دولت آمريکا و دولت ايران انجام شده و بخشی از آنها را من از طرف نخست وزير امضاء کردم، اما آنهايی که سفارت را اشغال کردند، اين نامه ها را به عنوان اسناد جاسوسی عليه دولت وقت و شخص من مورد استفاده قرار دادند.

غير از اين، هيچ مورد ديگری نبود؟
امير انتظام: مطلقاً چيز ديگری نبود، مطلقاً.

يعنی ملاقاتی بدون نظر دولت صورت نگرفته بود؟
امير انتظام: مطلقاً صورت نگرفته بود.

قبل از پيروزی انقلاب چطور؟ آن زمان که شما مسئوليت نداشتيد.
امير انتظام: ببينيد! قبل از انقلاب من در کنار آقای مهندس بازرگان بودم و به عنوان مترجم ايشان در ملاقات با آقای سوليوان يا سفير آلمان يا ساير سفرايی که با ايشان ملاقات می کردند حاضر می شدم. اين ملاقات ها در دفتر من انجام می شد، خود آقای بازرگان هم بودند. گاهی آقای سوليوان بودند، گاهی آقای استمپل در آن جلسات حاضر می شدند و من هم کار خودم را به عنوان مترجم انجام می دادم. ملاقات ديگری انجام شد که در آن ملاقات آيت الله اردبيلی، آقای بازرگان، آقای سوليوان، آقای استمپل و من بوديم. اين ملاقات در منزل آقای دکتر بيژن سحابی انجام شد.

ملاقات خصوصی نداشتيد؟
امير انتظام: هيچ ملاقات خصوصی وجود نداشت. تمام ملاقات ها با اطلاع مهندس بازرگان بود.

بازرگان در آن زمان هنوز عهده دار دولت نبود و موضع رسمی نداشت. لذا شما نمی توانيد نمايندگی خود را رسمی بدانيد.
امير انتظام: در آن زمان هنوز ما نمی دانستيم حرکتی که در ايران انجام گرفته چيست و به همين دليل دنبال اين بوديم که دلايل و علت آن را کشف کنيم. ضمن اين که ما افراد سياسی بوديم و فعاليت سياسی می کرديم و می خواستيم بدانيم که حرکت ما چه حرکتی است؟

شما از طريق آمريکاييها می خواستيد اين مسائل را بفهميد؟
امير انتظام: نه. اجازه بدهيد، توضيح می دهم. منظورم اين است که ما در تماس با دولت های خارجی مثل دولت آلمان، روسيه يا آمريکا ديدگاه های آنها را در می يافتيم، اين ملاقات ها بين مهندس بازرگان با سفرای اين کشورها اتفاق می افتاد و من به عنوان مترجم در اين ملاقات ها حضور داشتم، از جمله ...

اين که می گوييد ملاقات ها رسمی بود، اين رسميت از کجا حاصل می شد، آيا شما به عنوان دولت جانشين ملاقات می کرديد؟
امير انتظام: بله. به عنوان دولت جانشين مذاکره می کرديم. در آن زمان بحث من اصلاً مطرح نبود. در اواخر آذر ماه ۱۳۵۷ ملاقاتی هم دست داد که هیأت کميته‌ی حقوق بشر آمريکا به ايران آمد و ما در دفتر آقای دکتر تابنده جلسه داشتيم. اين دفتر در ساختمانی مقابل حسينيه‌ی ارشاد، ابتدای خيابان مسجد قبا بود که به عنوان دفتر دفاع حقوق بشر از آن استفاده می کرديم. جلساتی در زمينه حقوق بشر تشکيل می‌شد. يادتان هست که در زمان شاه کميته‌ی دفاع از حقوق بشر تشکيل شده بود. اين نخستين جلسه‌ای بود که نمايندگان حقوق بشر آمريکا به ايران آمدند. آقای مهندس بازرگان از من خواستند به نمايندگی ايشان در آن جلسه شرکت کنم. در آن جلسه جز من آقايان دکتر عبدالکريم لاهيجی، حسن نزيه، دکتر علی اصغر حاج سيد جوادی و مهندس بنافتی هم بودند. از طرف آمريکا ريچارد کاتم، ريچارد فالک و يک نفر ديگر بودند که من اسم نفر سوم در خاطرم نيست. بعد از اتمام آن جلسه ريچارد کاتم که به عنوان مسئول امور حقوق بشر آمريکا به ايران آمده بود، خواست که جلسات بين حقوق بشر ايران و آمريکا ادامه پيدا کند و از طرف آقای بازرگان من مأمور شدم که در اين جلسات شرکت کنم. تا پيروزی انقلاب در ۲۲ بهمن، چند جلسه از اين کميته برگزار شد که من به نمايندگی از آقای مهندس بازرگان در آن شرکت می‌کردم و نظرات ايشان را به اطلاع کميته‌ی حقوق بشر آمريکا – که استمپل نماينده‌ی آن در ايران بود – می رساندم. آقای استمپل هم به نمايندگی از طرف کميته حقوق بشر آمريکا با من صحبت می کرد و من نظرات ايشان را به اطلاع شخص آقای بازرگان می رساندم. بعداً آقای مهندس بازرگان نتيجه‌ی تصميمات خودشان را دو مرتبه به من می گفتند تا به اطلاع حقوق بشر آمريکا برسانم. مطلقاً ملاقات خصوصی وجود نداشت، مکاتبات خصوصی وجود نداشت. به هيچ وجه گفت و گوی خصوصی صورت نگرفت. هميشه تمام گفت و گو های ما در حضور ديگران بود. هميشه سند داشت، هميشه صورت مجلس داشت و در دوران نخست وزيری هم، اصل نامه‌های تمام اين مذاکرات و تمام اين اسناد که در کتاب شماره ۱۰ اسناد لانه جاسوسی منتشر شده، در دفتر نخست وزيری است. بنابراين نامه‌ها تماماً رسمی و قانونی است و ملاقات‌ها، ملاقات و گفت و گوی نماينده‌ی رسمی دولت ايران با نماينده‌ی رسمی دولت آمريکا بوده، نه ملاقات يک جاسوس ايرانی با دولت آمريکا.

خود دولت مهندس بازرگان متهم ارتباط با آمريکاست.
امير انتظام: ما نماينده‌ی يک دولت قانونی بوديم و دولت بازرگان يک دولت قانونی بود و يک دولت قانونی را نمی‌شود متهم به جاسوسی يا ارتباط با جايی کرد. يک دولت قانونی حق دارد با هر دولتی که لازم دانست ارتباط برقرار کند.

آيا نظر سفارت آمريکا نسبت به شخص شما، در قضاوتی که در دادگاه شد، دخيل نبود؟
امير انتظام: چرا، کاملاً من معتقدم که سفارت آمريکا و C.I.A توطئه کرده بودند که ملّيون را از صحنه‌ی سياست ايران خارج کنند. دولت موقت متهم شد به اين که طرفدار آمريکاست و من هم متهم شدم که رابط بين دولت آمريکا و دولت موقت بودم.

اين اتهام از طرف آمريکائيها مطرح شد؟
امير انتظام: اين اتهامات را آمريکا درست کرد و در سفارت آمريکا باقی گذاشت، و وقتی سفارت آمريکا اشغال شد، آنها اين اتفاق را پيش بينی می کردند، بنابراين تا توانستند به دليل بی اطلاع بودن اداره کنندگان جمهوری اسلامی ايران از اينها، عليه ملّيون و شخص من استفاده کردند.

چه دليلی برای اثبات اين نظر خود داريد؟
امير انتظام: دليلش اتهاماتی است که به من زده شده است. يکی از اتهامات من در دادگاه اين بود که تمامی دستگاه های مخابراتی ايران را به دولت آمريکا داده ام. اصل اين داستان که در مدافعات من هست، موضوع جالبی دارد.
موضوع چه بود؟
امير انتظام: در اسفند ماه ۱۳۵۷ من در دفتر نخست وزيری بودم. در آن زمان هفته‌ای سه شب در دفتر نخست وزيری می‌خوابيدم. معمولاً تا دير وقت بيدار بودم و تا دوازده شب، پاسخگوی اتفاقاتی بودم که در سراسر کشور اتفاق می افتاد و ساعات کمی را استراحت می کردم. ساعت يازده شب سوليوان به اتفاق استمپل آمدند آنجا. يک نامه خطاب به نخست وزير نوشته بودند. به من گفتند که در شرکت خليج در خيابان ضرابخانه‌ی آن زمان و پاسداران فعلی، يک کيوسک بوده که در مدخل آن يک فرد آمريکايی نشسته و مسئول رفت و آمد به داخل شرکت بوده است. سوليوان در نامه شان ذکر کرده بودند و به طور شفاهی هم توضيح دادند که گروهی انقلابی ريختند و آن فرد آمريکايی را که در کيوسک بوده گرفتند و گذرنامه‌ی او و يک دستگاه تلفن را هم که روی ميز بوده برده‌اند. اين اتفاق در ده روز آخر اسفند ماه ۱۳۵۷ روی داد. آنها از من خواستند که از آقای نخست وزير بخواهم دستور آزادی اين فرد را بدهند. من به خانه‌ی آقای بازرگان تلفن کردم، ايشان خواب بودند، اما از خواب بيدارشان کردم و ماوقع را گفتم. آقای بازرگان به من گفتند هر کمکی می توانی بکن تا آن فرد آزاد بشود، گذرنامه اش را به او بدهند و تلفنش را هم به او برگردانند. من به آقای مهدوی کنی که آن زمان در رأس کميته‌ی مرکزی تهران بودند تلفن کردم و از ايشان کمک خواستم. ايشان گفتند من نيرويی ندارم که در اختيار شما قرار دهم به شما کمک کنم، ناچار به فرمانده‌ی نيروی هوايی تلفن کردم و از ايشان خواستم به ما نيرو بدهند. ايشان قسم خوردند که شش نفر در ستاد نيروی هوايی هستند که چهار نفرشان را به من دادند و بدون اين که من آن آقايان را ببينم، آنها از ستاد نيروی هوايی به طرف شرکت خليج در خيابان ضرابخانه سابق رفتند و بعد از چند ساعت به من تلفن کردند که فرد مورد نظر آزاد شد. تلفنش را هم به او داديم و گذرنامه‌اش را هم به او برگردانديم.

علت اظهارات آقای مهدوی کنی چه بود؟
امير انتظام: نمی دانم، ايشان گفتند که من هيچ گونه نيرويی ندارم که در اختيار شما قرار بدهم. احتمالاً يک روز ايشان جواب می دهند.

بعد چه شد؟
امير انتظام: صبح سوليوان و استمپل دوباره به دفتر من آمدند و نامه ای برای تشکر به من دادند. اين نامه به روال ديپلماتيک در تمام جهان نوشته شده بود. که وقتی خطاب از يک شخصيت سياسی به يک شخصيت سياسی در کشور ديگر نوشته می شود، هميشه واژه ی Dear را در آن به کار می برند و با اين جمله نوشته می شود:
Dear Mr. Entezam, Deputy Prime Minster Of Iran
اين Dear بعد ها به عنوان يکی از دلايل همکاری من با دولت آمريکا و يکی از اسناد جاسوسی من تلقی شد. حالا من خيلی خوشحالم که اين فرصت را دارم تا دقيقاً درباره‌ی اتهاماتم صحبت کنم. ببينيد! مسخره ترين اتهامات و ننگين ترين اتهاماتی که می شود در تاريخ بشريت به شخصی زد، همين اتهاماتی است که به من زده اند. از جمله يک اتهام اين بود که سوليوان برای من نوشته اند Dear ، و آقای محمد گيلانی رئيس دادگاه اين چنين تعبير کردند که حتماً من سابقه‌ی آشنايی و دوستی قديمی با آقای سوليوان داشته ام. هر چه به ايشان توضيح دادم که آقا! اين الفبای ديپلماسی در جهان است و هر گاه دو نفر ديپلمات برای هم نامه می‌نويسند هميشه از لغت Dear استفاده می کنند، اين برای آقايان قابل درک و فهم نبود و از اين امر به عنوان يکی از اسناد خيانت من و رابطه‌ی دوستی من با آقای سوليوان استفاده شد. به هر صورت اين همان چيزی بود که آقای سوليوان درست کرده بودند. اتهام ديگری که به من زدند اين بود که تمامی دستگاه های مخابراتی ايران را به آمريکاييها داده ام. اين دستگاه های مخابراتی عبارت بود از يک دستگاه تلفن که آن زمان ۱۲۰ تومان ارزش داشت و هر کس در خانه‌اش چند نمونه از آن را داشت، ضمن آنکه دستگاه مزبور، از کيوسک شرکت خليج، که به خود آمريکاييها تعلق داشت گرفته شده بود و ما به آنها پس داديم.

به نظر خودتان اظهارات تان منطقی است؟ آيا ما بايد باور کنيم که حرف شما در مورد تلفن درست است؟ واقعاً دليل همين بود؟
امير انتظام: بله، بله، شما می توانيد به اسناد دادگاه مراجعه کنيد. من اميدوارم چنين بشود. من ۱۹ سال (از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۷۷) است دارم می جنگم که اين اتهامات در يک دادگاه علنی با حضور وکلای مدافع و هیأت منصفه تشکيل بشود. نظّار بين المللی شرکت بکنند و اين اسناد روی ميز گذاشته بشود و مردم دنيا بدانند چه اتهاماتی به من زده اند.

از بحث اصلی منحرف شديم. شما گفتيد توطئه ای در سفارت آمريکا عليه شما و ديگر چهره های ملی شکل گرفته بود. در اين مورد توضيح بدهيد.
امير انتظام: درست است. اين موضوع به يک نظريه‌ی سياسی بر می گردد و من بايد ساعت ها برای شما توضيح بدهم تا آن را روشن کنم. آن نظر اين است که کشور های صنعتی به رهبری آمريکا با کمال تأسف از حرکت اصيل و مردمی ايران و نارضايتی هايی که در دوران ۲۵ سال حکومت خفقان محمد رضا شاه در بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ايران به وجود آمده بود و باعث حرکت اصيل و مردمی ايران در سال های ۵۶ و ۵۷ به نام انقلاب اسلامی شد، سوء استفاده کردند؛ يعنی دقيقاً حرکت‌ها را شناختند و خودشان را در مسير آنها قرار دادند و حرکت را منحرف کردند. اين توطئه‌ای بود [...] عليه ايران که ابتدا از ملّيون شروع کردند. CIA برای آنها اسناد و مدارکی تهيه کرد و در سفارت آمريکا گذاشت. به همين دليل بود که تمام اسناد شاه و حکومت او را از بين بردند و تنها مکاتبات بين دولت موقت و دولت آمريکا در آنجا باقی ماند.

اظهارات شما بر اين فرض قرار دارد که آمريکايی ها حدس می زدند ايرانی ها سفارتشان را می گيرند. آيا می توانيد اين را ثابت کنيد؟
امير انتظام: بله، می توانم. اسناد و مدارکی هست که من در دادگاه ارائه دادم و امروز هم می توانم ارائه دهم.

آيا آن اسناد مورد قبول دادگاه قرار گرفت؟
امير انتظام: دادگاه هيچ چيز را قبول نکرد چون اصلاً با مسائل سياسی جهان آشنايی نداشت.

آن اسناد مورد اشاره ی شما چيست؟
امير انتظام: آنها اتهاماتی صد در صد کذب به من وارد کردند و بعد خودشان با تأييد همان اتهامات، مرا به حبس ابد غير قابل تغيير محکوم کردند. توجه می‌کنيد؟ اسناد همين نامه‌هاست که به دفتر نخست وزيری نوشته شد، و بر اساس همين اسناد و مکاتباتی که نسخه‌ی اصلی آنها در نخست وزيری موجود است مرا به اتهام خيانت و رابطه با آمريکايی ها محکوم کردند، در حالی که هيچ کدام از اين اتهامات اصالت ندارد.

شما در مورد سؤال من توضيح نداديد. چطور می خواهيد ثابت کنيد که آمريکايی ها می دانستند سفارتشان مورد حمله واقع می شود و به اشغال در می آيد؟
امير انتظام: من کتابی نوشتم که حدود هزار صفحه است و فصلی از آن درباره‌ی گروگانگيری است و بايد به تمام اسناد اين کتاب مراجعه شود. اين کتاب هنوز چاپ نشده، شرايط چاپ آن هم فعلاً وجود ندارد. در خارج از ايران امانت گذاشته ام که زمانی چاپ بشود، و چاپ خواهد شد. در آنجا آنچه را که من به عنوان سند می‌گويم می توانيد ببينيد. دقت داشته باشيد که سفارت آمريکا سه بار اشغال شد. نه يک بار. دفعه‌ی اول در ۲۵ دسامبر ۱۹۷۸ که می شود ۵ دی ماه ۱۳۵۷، اين روز، روز تولد و روز معراج حضرت مسيح (ع) است و جنبه‌ی مذهبی دارد. آنهايی که آنجا را گرفتند، افراد سازمان چريک‌های فدايی خلق بودند و گروه‌هايی ديگر از مردم که آنجا را مسلحانه گرفتند و بعد با کمکی که دولت وقت در آن زمان به سفارت آمريکا کرد آنها را آزاد کردند و از چنگ افراد اشغالگر نجات دادند. دفعه‌ی دوم در روز ۲۴ بهمن بود که روز سن والنتين است؛ يک روز مذهبی. در آن روز هم چريک های فدايی آنجا را گرفتند و به مسلسل بستند و من اسناد و مدارک مربوط به اين اشغال را در کتابم ارائه کرده ام که اينها برنامه های قبلی خود آمريکا بود. نه اين که چريک های فدايی يا کسانی که سفارت آمريکا را در ۲۵ دسامبر اشغال کردند، آمريکايی باشند، ولی برنامه ها طوری ترتيب داده شده بود که از احساسات پاک جوانان ما سوء استفاده شود. آنها برای نجات مملکت سفارت را گرفتند در حالی که سفارت آمريکا از اين حرکت به سود خودش بهره برداری کرد. حتی در مورد وقايع ۱۳ آبان سال بعد هم من شما را به روزنامه‌ی اطلاعات سيزدهم خرداد سال ۱۳۵۸، ارجاع می دهم، در آنجا جان کلی معاون وقت وزارت امور خارجه‌ی آمريکا در نيويورک سخنرانی کرد و گفت که برنامه های اشغال سفارت آمريکا مال خودمان بوده و برنامه ی اشغال مجدد سفارت آمريکا هم برنامه‌ی خودمان است تا بتوانيم از آن بهره برداری سياسی بکنيم. اين بحث مفصلی می طلبد.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه