بازگشت به صفحه اول

از روز

 
 

نمونه ای از وضع فاجعه آميز دنيای اسلام

احمد زيدآبادی
دوشنبه 14 اسفند 1385 [2007.03.05]

برخي از دوستان ما با اشاره به کشتارهاي غير انساني روزانه در عراق، آن را نشانه فرو رفتن آمريکا در باتلاق تلقي مي کنند و به نظر مي رسد از اين موضوع چندان ناراحت هم به نظر نمي رسند.

به باور من اما، تراژدي عراق بيش از آنکه شکست آمريکا باشد، نشانه هولناکي از انحطاط عميق اخلاقي و فکري در بين بخشي از ما مسلمانان در رويارويي با دنياي جديد است.

در اينجا نمي خواهم در باره درستي يا نادرستي حمله آمريکا به عراق داوري کنم چرا که دلايل له و عليه چنين حمله اي از نقطه نظر تاثير دراز مدت آن بر خاورميانه بسيار است، اما فجايعي که اينک در عراق رخ مي دهد، امري فراتر از حمله آمريکاست و ما مسلمانان وظيفه داريم که در باره آن ژرف تر بيانديشيم، البته اگر امکاني براي انديشيدن ما در فضاي غير منطقي و خشونت آميز حاکم بر دنياي اسلام باقي مانده باشد.

ظاهرا در اين نقطه از جهان همه ما محکوم به آنيم که همه مصائب و پليدي هاي عالم را به آمريکا نسبت دهيم و اگر در اين ميان به ضعفي در درون خود اشاره کنيم، کمترين اتهاممان بازي کردن نقش ستون پنجم براي ايالات تحده آمريکاست.
همين مساله به خودي خود نشان مي دهد که آمريکا با پاره اي از سياست هاي نادرست خود بويژه در موضوع فلسطين، تا چه اندازه به صورت مانعي در راه انديشه آزاد ما در آمده است. لابد برخي از آمريکايي هاي منطقي در جواب اين نکته خواهند گفت که سياست نادرست ما چه ربطي به فکر کردن شما دارد؟ و برخي از آمريکايي هاي تندروتر هم خواهند گفت که از اين به بعد براي رفاه حال شما مسلمانان و بخصوص فراهم کردن شرايط انديشه برايتان، نه فقط از تعقيب منافع خود صرف نظر مي کنيم که سعي مي کنيم از روي کره زمين هم محو شويم.

شايد بتوان به تندروهاي آمريکايي پاسخ داد که بي زحمت منافع خود را از راههاي منصفانه تر دنبال کنيد، اما به منطقي هاي آنها چه مي توان گفت؟ بگذريم.

در بين منتقدان حمله آمريکا به عراق، کساني هم از اين منطق دفاع مي کنند که صدام حسين هر چند که با به کارگيري حداکثر خشونت، اما به هر حال، امنيت عراق را حفظ مي کرد و مهارگروههاي فرقه اي و قومي اين کشور را در دست خود داشت، گروههايي که هنوز آگاهي ملي پيدا نکرده اند ومستعد درگيري هاي خونين با يکديگر بر سر منافع قومي و فرقه اي خود هستند.

از منظر واقع بيني، اين شايد مهمترين استدلالي است که در نقد سرنگوني رژيم صدام حسين مي توان مطرح کرد، اما اين نقد تا چه اندازه وارد است؟

البته ناگفته نگذارم که به باور من هم، ديکتاتوري و استبداد با همه فجايع مترتب بر آن، بر هرج و مرج و جنگ داخلي حتي در اندازه محدود آن، ارجحيت تام دارد و کسي که خلاف اين مي انديشد، يا هرج و مرج و بي قانوني را تجربه نکرده و يا از انديشه در باره کنه آن عاجز است.

سخن من اما اين است که با توجه به روند جهاني شدن، رژيمي مانند رژيم صدام حسين تا کي مي توانست با تکيه بر اقليتي سرکوبگر، اکثريت ناراضي را خاموش کند؟

ترديدي نيست که صدام حسين دير يا زود، اگر نه در يک کودتا يا توطئه، دست کم به مرگ طبيعي از دنيا مي رفت و عراق از چنبره دستگاههاي امنيتي مخوف او رها مي شد.

بسيار مشکل مي توان تصور کرد که جابجايي قدرت پس از مرگ صدام حسين به طور مسالمت آميز و بدون بروز خشونت صورت مي گرفت و عدي يا قصي بدون دردسر به جاي پدر مي نشست و به راه او ادامه مي داد.

به ياد داريم که در سال 1991 پس از آنکه ارتش عراق بر اثر جنگ کويت تضعيف شد، چگونه شيعيان مناطق جنوبي و مرکزي سر به شورش گذاشتند، شورشي که دهها هزار کشته بر جا گذاشت و در نهايت سرکوب شد.

آيا بعيد است که با مرگ صدام حسين، شورش هايي با دامنه وسيعتر در عراق اتفاق مي افتاد؟ شورش هايي با صبغه فرقه اي و قومي و بدون کمترين رحم و شفقتي نسبت به يکديگر، مانند آنچه امروز بين فرقه هاي گوناگون در عراق جريان دارد.

منظورم اين است که نسبت دادن تمام مشکلات جهان اسلام به عوامل بيروني چشم بستن بر واقعيت است و از فاجعه اي که در عمق جوامع اسلامي در حال گسترش است، ما را غافل مي کند.

در واقع، بي رحمي هاي شايع در عراق و قتل و عام هاي کور و بي منطقي که با هيچ امر انساني سازگار نيست، پيش از آنکه محصول کار آمريکا و يا نتيجه اقدام هاي آنان در عراق باشد، نشانه يک بيماري تاريخي در بين ما مسلمانان و ناتواني مان از پيشبرد اهدافمان به شيوه هاي اخلاقي و انساني است.

اين يک تراژدي واقعي است که حيات ما مسلمانان را از ريشه تهديد مي کند.

چه مصيبت بار است وضع ما که ديروز در چشمم همه چيز کميک آمد و امرو تراژيک.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه