|
ذهنيت استبداد زده
حميد حميدی حاكميت استبدادي فرهنگ شخصي و جمعي ويژهاي را متناسب با الزامات خود بر
جامعه تحميل ميكند تا ازطريق استبدادپذير كردن مردم بقاي خويش را مستمر دارد.
جنبهاي از استبدادپذير كردن مردم زمينهسازي ايجاد و رشد ذهنيتي در ميان آنان است
كه در اين جا «ذهنيت استبداد زده» خوانده ميشود. به برخي از ويژهگيهاي چنين
ذهنيتي اشاره ميشود:
ذهنيت استبداد زده قايل به اين است كه هر فردي، شخص خاص است و از اين
نقطهنظر به وجود «نوعي» ي انسان اعتقاد ندارد.انسان خودمدار، هر كس و از جمله خود
را در انتزاع از ديگران مييابد و ميسنجد. او به مرحلهاي از تعالي فردي و اجتماعي
نرسيده كه بتواند از خود به عنوان موجود نوعي شناخت يابد و نه همچون عضو گروه، قشر
و يا طبقهاي كه به آن تعلق دارد. انسان خودمدار هنوز به مرحلهاي نرسيده كه به
«فرد خود» به عنوان مجموعهاي از «من» خويش به اضافهي مناسبات اجتماعياش بينديشد.
مناسبات اجتماعياش به مثابهي آنچه نسبت به او خارجي است مورد ارزيابياش قرار
ميگيرد. چه بسا او چنين مناسباتي را به عنوان تاواني برانداز كند كه بايد به خاطر
زيستن در ميان ديگران بپردازد. نتيجه اين كه دهنيت استبداد زده چنان در خويش به
عنوان شخص خاص خلاصه شده است كه نميتواند به طخودآگاهي» برسد.
در عين حال، حكومت استبدادي با تكتك مردم به عنوان شخص خاص برخورد ميكند،
شخص يكهي متنزع از ديگران. در برابر استبداد هر كس فقط ميتواند سخنگوي شخص خويش
باشد. اين امر كه مانع از درك خود به عنوان موجود نوعي ميگردد به الگوي برخورد هر
كس با ديگري تبديل ميشود. در حكومت استبدادي، «خاص»ترين شخص،همان فرمانرواي مستبد
است. او با در نظر گرفتن جامعه و سياست به عنوان عناصر حوزهي شخصي فعاليت خويش در
برابر توده ي مردم قرار ميگيرد. او «يكي» است در برابر همه. يكي» متمايز از همهي
مردم. و اين به الگوي برخورد انسان خودمدار با ذهنيت استبداد زده به خود و ديگران
تبديل ميشود.
ذهنيت استبداد زده
مي كوشد
هرامرو موضوع عمومي و اجتماعي را به آنچه شخصي و خصوصي است درآورد. به طور مثال در
ايران عمدتاً مهم نبوده است كه انسان خودمدار در حرفهي اجتماعياش چه و چگونه كار
ميكند. بلكه موضوع اصلي در حرفهاش اين بوده كه رئيساش چه كسي بوده است. او
ازطريق و با واسطهي رابطهي شخصي و خصوصي با رئيس خويش بوده كه به تعيين وضعيت
حرفهاش ميپرداخته است. و يعني كه رابطهي حرفهاي و كار به عنوان امر اجحتماعي
وابسته ميشود به شخصيت خاص رئيس و مرئوس و رابطهي خاص ميان اين دو. يا اين كه
براي ذهنيت استبداد زده درستي يا نادرستي انديشهاي از سنجش آن انديشه با واقعيت
دريافتني نيست. بلكه او با در نظر گرفتن يك جانبهي اين كه هر انديشهاي (به
مثابهي موضوع اجتماعي) از سوي چه شخص خاصي ابراز شده راجع به درستي يا نادرستي آن
قضاوت ميكند. مثال ديگر را ميتوان در زمينهي برخورد انسان خودمدار با ذهنيت
استبداد زده به مسئلهي آزادي د رنظر گرفت. آزادي- حتي آزادي فردي- موضوع اجتماعي و
عمومي است. انسان خودمدار اما آزادي را با امكان انتخاب شخصي تعريف ميكند. يعني او
هر چه بيشتر بتواند مطابق منافع و مصالح خود مدارانهاش دست به انتخاب بزند خويش را
آزادتر ميداند.روي ديگر اين ويژگي ذهنيت استبداد زده د رعمومي و اجتماعي جلوه دادن
امر شخصي و خصوصي است. فرمانرواي متبد معرف تام و تمام اين ويژگياست. همهي
انديشهها و كردار او مبتني بر منافع و مصالح خود كامانهاش است و او پيوسته اعلام
ميكند آنچه ميگويد يا انجام ميدهد فقط و فقط بازتاب منافع و مصالح عمومي و
اجتماعي است. هر انسان خودمدار نيز صرفاً با ابراز اين كه «همه، هميناند.» منافع و
مصالح و كردار خودمدارانهاش را جلوه' اجتماعي و عمومي ميدهد.
شيوهي برخورد ذهنيت استبداد به واقعيت و ادارك آن از واقعيت، غير علمي و
غير عقلاني است. غلبهي ناعقلانيت و خردگريزي،ذهنيت استبداد زده را از ابهام،رمز و
رازآميزي و افسانهپردازي برخورد ميكند.مفاهيم در ذهنيت استبداد زده، تعريف و مرز
روشن و فهميدني ندارد. در ذهنيت استبداد زده، عقيده، همان «گمان» است و انديشهورزي
همان «گمانه زني»
گرايش غير عقلاني
و خردگريز و حتي ميتوان گفت خرد ستيز- كه از قرن پنجم و ششم هجري و پس از زوال
جنبش عظيم علمي- فلسفي در اين دو قرن، در ايران رشد يافت و مستولي شد، ذهنيت
استبداد زدهي ايرانيان را در برخورد با واقعيت عيني از ويژهگيهاي خاصي برخوردار
كرده است. از جمله اين كه ذهنيت استبداد زده واقعيت را فقط در قطبيت تام و قطعي
ميتواند درك كند. او پيوند و وحدت متضادها و تبديل متضادها به يكديگر را درك
نميكند. براي او فقط جدايي و تقابل اضداد وجود دارد و به ادراك درميآيد. براي
ذهنيت استبداد زده هر امري يا نيك و خير است يا بدو شر. او هر موضوعي را يا دربست
ميپذيرد و يا به تمامي رد ميكند. همچنان كه همين سياه با سفيد ديدن واقعيت در
برخورد به انسانهاي ديگر در اين كليشه بروز ميكند كه ديگري يا دوست است و يا
دشمن. بالطبع دوست، فردي است يكسان (و نه يگانه)د رعرصههاي كرداري، فكري و عاطفي و
دشمن، فرد نايكسان در همين عرصهها، ديگر انديش براي ذهنيت استبداد زده، دشمن است و
يكسانانديش، دوست. اما محتوا و حقيقت انديشهي اين دوست و دشمن براي ذهنيت استبداد
زده اساساً مطرح نيست.
"مر ا د ی
،144،1380 و يعني كه ميزان
سنجش درست و نادرست يا نيك و بد، صرفاً منافع و مصالح خودمدارانه است و ضرورتهاي
برجسته از واقعيت عيني در داوري او نقش موثري ندارد. ويژهگي ديگر ذهنيت استبداد
زده در برخورد به واقعيت عبارتست از ساده سازي واقعيت. اين كه در روند شناخت واقعيت
پيچيبده و چند سويه، اجزاي آن جدا از هم در نظر گرفته شده و با يكسويهنگري، شناخت
از كل واقعيت با شناسايي مجزاي يك يا چند جزء از اجزاي آن، يكي و همطراز پنداشته
ميشود. شناسايي جزيي را به عنوان شناخت كلي در نظر آوردن بخشي از روندي است كه
شناخت از واقعيت را در قالبها و كليشههاي فكري قرار ميدهد، آنچه كه ابراز ذهنيت
استبداد زده براي شناسايي واقعيت ميباشد.
ويژهگي ديگر ذهنيت استبداد زده در شناخت واقعيت مبتني بودن آن بر شناسايي
لحظهاي و آني است.انساني با ذهنيت استبداد زده، شناسايي اوليه و آني خود را پي
دريافت اولين نمودها از واقعيت و يا نخستين ادراك حسي خود از موضوع را حقيقيترين
شناسايي دانسته و حاضر به تجديد نظر نسبت به آراء و شناساييهاي خود نميگردد.
سه ويژگيپيش گفتهي ذهنيت استبداد زده در ارتباط با واقعيت، آن را از رخصلت
مهمي برخوردار ميكند كه تعصب فكري است. اشاره ميشود كه تعصب، قضاوت و طرز برخورد
از پيشي است كه ارتباط خود را با تجربهي واقعي فردي و گروهي از دست داده است. از
اين رو تعصب به دليل مبتني نبودن بر شناخت و عمل، به باورهاي و سنتهايي كه بدون
برخورد انتقادي در ذهنيت گروه و جامعه و بنابراين در ذهنيت فرد رسوب كرده متكي
گرديده، با معتقدات يا دريافتهاي كليبشهاي و قالبي تعين يافته و از طريق تلفين و
تقليد نشر يافته و تداوم مييابد. گرايش متعصبانه جايگزين شناخت حقيقي شده،كردار
فرد و گروه را سمت داده و باعث احساس امنيت و ثبات و رهايي از استيصال و ندانم كاري
ميشود.تعصب ورزيدن، جهان را ثابت و لايتغير در نظر گرفتن است. آنچه كه هم حكومت
استبدادي و هم انسان خودمدار در مخاطرهي بيثباتي و ناامني جهان پيراموناش، براي
حفظ خود به آن نياز دارند. تعصب ورزيدن با سادهسازي مفرط جهان خارجي در يك سري
باورهاي كليشهاي،كوششي است نااميدانه براي سازگار كردن ذهن غير علمي- فلسفي با
دنياي واقعي. انسان خودمدار در تعصب ورزي كوركورانهاش ناگريز است از جمله به قدسي
كردن هر چه بيشتر افكار و باورها و كردارهاي كليشهاي بپردازد. با اين قدسي كردن،
شناسايي واقعيت از روند «شناختي»به يك روند صرفاً«ارزشي»تغيير ماهيت ميدهد.ذهنيت
استبداد زدهي متعصب، ذهنيتي است فاقد نيروي انديشه ورزي. هر چند كه شيوهي تفكر
ذهنيت استبداد زده از عامل «استدلال»تهي نيست، اما براي او اين استدلال كه هدف از
آن از پيش معين است ويژهگي «توجيه» را مييابد: توجيه و تبيين متعصبانهي منافع و
مصالح خودمدارانهاش.
ذهنيت استبدادي از نظر فكري عمدتاً گذشته گراست. علاوه
بر اين كه عامل پيشداوري در تعصبورزي، گرايش به گذشته را تشديد ميكند، انسان
خودمدار در زندگي عملي، مستغرق زمان حال ميباشد بي كه آن را تحت نظارت خود داشته
باشد. آينده را نيز نميتواند بشناسد و در نظام استبدادي، آينده اساساً براي او
غيرقابل پيشبيني و بنابراين، مخلطرهآميز است. براي انسان خودمدار، دلبستگي به
گذشته، آن تحت نظارت نداشتن و اين ترس و پيشبيني ناپذيري را تا حدي تعديل ميكند.
انسان خودمدار با
تعصب ورزيدن نسبت به آنچه نسبت به او خارجي است سعي ميكند آن را دروني كرده و از
اين طريق به احساس هويت دست يابد. امام مهم اين است كه«قدرت» خصلت غايي امري است كه
انسان خودمدار با آن به احساس هويت ميرسد. براي ذهنيت استبداد زده، قدرت معيار
حقيقت است و «زور» همواره برتر از«حق». همين مسئله مبين اين نكته است كه ذهنيت
استبداد زده بر خلاف ظاهر سرسخت آن، بسيار شكننده است. ذهنيت استبداد زده به مواضع
اتخاذ شدهاش پايبندي دروني ندارد. پايبندي او فقط به قدرت و فرمانبرداري از آن
ميباشد تا با همذات پنداري با منشاء قدرت به حس توهمي هويت داشتن دست يابد. انسان
خودمدار، براي اين كه به حس هويت دست يابد از جمله حاضر ميشود با گرايش به
تعصبورزي، به استبدادزدگي تن دهد. برده كردن انسانها از جمله با رشد گرايشات
تعصبآلود در ذهنشان انجام ميپذيرد. هر چند كه بايد گفت در تعارض ميان تعصب ذهني
و منفعت و مصلحت طلبي خودمدارانه در جامعهي ذرهاي شدهي استبدادي، او همراه به
موضع دفاع از منافع و مصالح خودمدارانهاش ميگرايد. امري كه استبدادپذيري و
تعصبورزي انسان خودمدار را تا حد زيادي تعديل ميكند. پس بايد نتيجه گرفت در شرايط
جامعهي ذرهاي شده، حكومت استبدادي هر چه تعصبورزي بيشتري را در ميان مردم تبليغ
كرده و ترويج دهد در عمل، آنها را بيشتر به منفعت و مصلحت طلبي خودمدرانهشان سوق
ميدهد. آنچه كه در نهايت به سست كردن پايههاي قدرت استبدادي ميانجامد.
(هما ن ،130
)
- ذهنيت استبداد
زده، رابطهي اجتماعي را مبتني بر اصل«سلطه» دانسته و استحكام آن را با ميزان
سلطهگري موجود در آن ميسنجد. اين ادراك كه در تاريخ اجتماعي ايران بسيار آشناست
صورتهاي متفاوتي مييابد:«خدايگان- بنده»، «پادشاه- رعيت»،
پا د شا
ه- ر
عیت». «رهبر-
پيرو»(منظور، آن رهبر كه فقط رهبري ميكند و پيروي كه فقط پيرو است) و.... «مراد-
مريد». در واقعيت اجتماعي تمايز و نابرابري ميان انسانها وجود دارد. ذهنيت
استبدادي با مطلق كردن اين تمايز و نابرابري، آن را با سلطهطلبي يك سو و
سلطهپذيري سوي ديگر سنجيده و اين اعمال سلطه را مطلق ميكند. از جمله به همين دليل
است كه ذهنيت استبدادزده به طرفداري از حكومت استبدادي ميپردازد. چرا كه معتقد است
اگر نيروي مستبدي حاكم بر مردم نباشد آنها در تهاجم و ستمگري نسبت به يكديگر حد و
مرزي نخواهند شناخت. ذهنيت استبداد زده شايستگي حق تربيت سرنوشت را براي خود و ديگر
مردم قايل نيست. او و همهي ديگراني كه يقيناً مثل خود ميداند به راه نميآيند مگر
هميشه تحت سلطهي مرجعي باشند كه آنها را به پيروي از دستورات تجويزياش مجبور
ميكند.
در پي سلطه پذيري است كه ذهنيت استبدادزده خود را از هر مسئوليتي مبرا
ميداند. او براي خود هويت ماموري را قايل است همواره معذور. مامور معذور بودن
بازتايب اصل سلطه در روابط بينا شخصي و اجتماعي است. تلاش هر ايراني خودمدار در
توجيه شخص خود عمدتاً معطوف به اين است كه بتواند مامور بودن خود را اثبات كند. اين
اصل مبين فقدان هر گونه مسئليت پذيري است. در تاريخ ايران، اين اصل چنان فراگير
بوده كه هر شاه مستبدي نيز تا هر گونه مسئليت پذيرياش را رفع و دفع كند خود را
مامور خدا بر زمين معرفي ميكرده است. اما آنچه در اين ميان همواره فراموش شده اين
است كه در نظام استبدادي هيچ ماموري، معذور نيست.
ذهنيت استبداد زده
بقاي هر جمعي را متكي به وجود رهبر خودكامه و بلامنازع بر فراز آن جمع ميداند،
رهبري كه بتواند همه را به اطاعت بيچون و چرا از خواستههاي شخصي خويش فراخواند.
چنين سلطهي خودكامانهاي فقط با جدايي ميان سلطهگر و سلطهپذير متحقق ميگردد و
اين جدايي ارتباط مستقيم با گسترش جدايي ميان خودمداران دارد. جدايي ميان رهبر و
پيروان را ذهنيت استبدادزدهي پيرو ميپذيرد و لازم ميداند. ذهنيت استبداد زده
نياز به ستايش و تمجيد و عشق ورزيدن به شخصي دارد كه به عنوان رهبر، آرماني ميشود.
رهبر آرماني براي ذهنيت استبدادزده،«منجي» است. ذهنيت استبدادزده كه چگونگي رهايي
خويش از فلاكت را نميشنايد به منجي در هيات يك شخص نيازمند است كه يك ويژگي اساسي
دارد: ميتواند با اقتدار تام، فرمانبرداري مطلق را توام با رضايتمندي در او
برانگيزد. منجي، مراد است و همهي انسانها با ذهنيت استبدادزده،مريد.رابطهي مريد
و مرادي رابطهاي است مبين آرمان عاطفي ذهنيت استبدادزده.(در تصوف و عرفان ايران
نيز، عشق عمدتاً عشق خاكسارانه است.) گرايش ذهنيت استبدادزده به منجي و مراد ناشي
از قيموميتپذيري اوست. چه بسا خودمد
اراني
كه مخالفتشان با اين يا آن قدرت استبدادي نه بروز تضادشان با استبداد به طور كلي،
بلكه از اين روست كه يا آن قدرت نميتواند متابعت تام و قيموميت پذيري را توام با
رضايتمندي در آنان برانگيزد و يا با انحصاگري بيحد و مرز قدرت و در اختيار گرفتن
انحصاري امكانات اجتماعي، فرصت سلطهگري و تجاوزگري متناسب با ميزان خواستها و
اميال خودمدرانهيشان را محدود ميكند.
- ذهنيت استبدادزده، زور و خشونت را مناسبترين وسيله براي حل و رفع مشكلات
اجتماعي و برقراري امنيت،ثبات، نظم و عدالت ميداند. اين دريافت حاصل قرنها زندگي
تحت سلطهي استبداد ميباشد و حاصل قرنها شناسايي از خود به عنوان موجودي آزمند و
تجاوزگر. ذهنيت استبدادزده حق كاربرد زور و خشونت را به هر حكومتي ميدهد. مخالفتي
نيز اگر باشد با چگونگي اعمال زور و خشونت است. در ميان ايرانيان فرياد«ميزنم،
ميبندم،ميكشم.»فرياد اقتدار است و پيروزي. عمدهي ايرانيان براي بسياري از
نابسامانيهاي اجتماعي فقط راه حلي را ميتوانند ارائه دهند كه محور آن، استفاده از
زور و خشونت است. هرج و مرج فراگير در پي سقوط هر نيروي مستبدي در طول تاريخ ايران،
ايرانيان را جز به آرزوي سركوبگر مستبد ديگري توانمند در به كارگيري زور و خشونت
نكشانده است.
- ذهنيت استبدادي در رويارويي با مشكلات يا تجويزگر است يا تجويز پذير.
تجويز به عنوان دستورالعملي كه براي مواجهه با موقعيتي از سوي فرد يا مرجعي كه ناظر
بر موقعيت است به فرد يا گروه درگير در موقعيت، تكليف ميشود بي كه خودانگيختگي و
ادارهي آزاد و مستقل اين فرد يا گروه، در عمل در نظر گرفته شود. تجويز حامل تحميل
اداره و نظر تجويزگر به تجويزپذير و متضمن استبداد ميباشد. تجويزگر چنين
مينماياند كه صاحب و مالك اداراكي است كه تجئيزپذير فاقد آن است. تجويز مبين جدايي
از پيش ميان تجويزگر و تجويزپذير است. حاكميت استبدادي، حاكميتي تجويزي است.
يكي از مهمترين زمينههاي تجويزگري، زوال و نابودي حق و حقوق و اختيارات
قانوني فردي و اجتماعي و جايگزين شدن اينها با«تكليف» است. با استقرار حقوق و
اختيارات فردي و اجتماعي، وظايف و مسئوليتها در پيوند با آنها قرار ميگيرد. اما
در فقدان حقوق و اختيارات فردي و اجتماعي مردم، وظايف و مسئوليتهاي آنها نيز
متحقق نخواهد شد. آنچه ميماند تحميل تكليف است به مردمي كه به هيچ روي نميتوانند
پذيرندهي وظايف و مسئوليتهاشان باشند. اما اگر حق و اختيار هم چنان كه وظيفه و
مسئوليت، خصلت اجتماعي دارد، تكليف، فرااجتماعي است و از طريق دستگاه استبدادي به
تك تك مردم تحميل ميشود. ذهنيت استبدادزده به واسطهي فقدان هويت فردي به شدت
تكليفپذير ميباشد. اين تكليف پذيري ذهني، در عمل به خصلتي بسيار مهم در روانشناسي
مردم ايران ميانجامد كه تحريك پذيري است. ايرانيان به علت فقدان هويت فردي و
نيازمندي به تكليف پذيري براي رهايي از بيثباتي و ناامني، سرگشتگي و ندانم كاري
و..... بسيار تحريك پذير ميباشند.
بالطبع اما خودمداري و منافع و مصالح خودمدارانه، تكليف و تحريك پذيري انسان
خودمدار را تعديل ميكند. در تضاد ميان تكليف با منافع و مصالح شخصي و خصوصي، انسان
خودمدار به دومي ميگرايد. از همين رو اگر هر حكومتي ميتواند به وظيفهمندي و
مسئوليت پذيري اتباع خود اعتماد كرده و متكي شود اما هيچ حكومتي نميتواند به تكليف
پذيري اتباع خود اتكا داشته باشد. بين تكليف كننده و تكليف پذيري، بي اعتمادي و
جدايي حاكم است. از اين روست كه حكومت استبدادي ميكوشد كه تا حد ممكن با تاكيد بر
يكي ديگر از ويژگيهاي ذهنيت استبدادزده- يعني اغواپذيري- تا حدي تكليفپذيري اتباع
خود را در آنها دروني كند. ذهنيت استبدادزده با تملق شنيدن به سرعت فريب خورده و
اغوا ميشود.
- ذهنيت استبدادزده، مساوات طلب است و نه آزادي خواه. انسان خودمدار چون هيچ
تجربه و شناختي از آزادي و دمكراسي ندارد، نميتواند به ازادي و دمكراسي به
مثابهي«غايت» برخورد كند. ذهنيت استبدادزده اگر هم به ازادي توجهي داشته باشد يا
آزادي دروني(در مفهوم عرفاني) را مورد نظر دارد كه با جدايي او از محيط اجتماعي
دريافتني شده و بنابراين هيچ ارتباطي با آزادي و دمكراسي به مفهوم نوين آن ندارد و
يا آزادي را در ابتذال آن يعني امكان انتخاب خودمدارانه ميفهمد. جدا از اين او
خواهان مساوات و يكساني است. و آن هم نه مساوات در فرصت استفاده از امكانات، بلكه
مساوات در بهره بردن از امكانات موجود. رفتار يكسان حكومت استبدادي با اتباعاش است
كه يكساني خواهي يا مساوات طلبي را به يكي از مهمترين درخواستهاي آنها در ميآورد.
از نظر اينان يا اذهان استبدادزده،«ظلم بالسويه عدل است». اين دريافت عقل سليم
ايرانيان، بروز تام مساوات طلبي است.
تكيه روشنفكران
خودمدار به حقيقتهاي شخصيشان اينان را عميقاً از شخصيت خاص برخوردار ميكند. براي
روشنفكر خودمدار اين شخصيت خاص عمدتاً خاصل وجود دو عامل است: يكي آگاهي( و نه
شناخت)روشنفكر و ديگري عمل گرايي او.(دانسته است كه عمل گرايي به معناي فعاليت عملي
نيست). آگاهي روشنفكر حاصل ثبت فكري دانستههايي است كه به طرق گوناگون به روشنفكر
منتقل ميشود.آنچه كه چون ناشي از تلفيق تئوري عام با شرايط خاص نيست اساساً معناي
شناخت نداشته و به كار تحليل شرايط خاص نيز نميآيد. عملگرايي او نيز
ناشي از استغراق در زندگي روزينهي سياسي- اجتماعي است. اعمالي خود به خودي كه
اساساً به كار تغير كيفي شرايط خاص اجتماعي نميآيد.از اين رو آگاهي و عملگرايي
روشنفكر خودمدار اساساً از هم جدا هستند. اين دو امكان پيوند با يكديگر را
نمييابند.و اين در حالي است كه روشنفكر خودمدار ميانديشد كه آگاهي و عملگرايي او
همان پيوند تئوري و پراتيك در فعاليت او ميباشد.اين مسئله دست كم دو نتيجه دارد:
اول كه كيفيت آگاهي به گونهاي است كه چون برآمده از تلفيق تئوري عام با شرايط خاص
نيست بنابراين بسيار شخصي است. هر فرد حتي در يك موضوع خاص آگاهايي را از منابعي
اتخاذ ميكند كه ميتواند با آگاهيهاي برگرفته شدهي ديگران از منابع ديگري متمايز
باشد. اين امر به معناي شخصي بودن آگاهي يا محفوظات فكري است.اين يعني كه روشنفكر
خودمدار تنها آن آگاهيهايي را درست ميداند كه براي او همچون حقايق شخصي اعتبار
مييابند. روشنفكر خودمدار فقط حرف خودش را ميزند و فقط حاضر است حرف خودش را از
زبان ديگران بشنود. دوم كه او به طور ذهني همين آگاهيهاي خود را ناظر بر عملگرايي
خويش دانسته و به طور مكانيكي سعي ميكند تا توجيه به اصطلاح تئوريكي براي
عملگرايي خويش دست و پا كند.هر دوي اين نكات از جلوههاي بارز ذهنيت استبداد زدهي
روشنفكر خودمدار ميباشد.اين ذهنيت استبداد زده هم از اين رو تشديد ميشود كه او
توجيه فكري عملگرايي خود را با واسطهي آگاهياش – كه دريافتي شخصي است.- به عنوان
ادراك عمومي و اجتماعي مطرح و بر آن تاكيد ميكند.
جلوهي ديگري از
ذهنيت استبداد زدهي روشنفكران خودمدار در تاكيد تام بر اين نكته است كه اعتبار
دريافتهها و دان
س
تههاي او در اين
است كه از سوي چه شخصي ابراز شدهاند. روشنفكر خودمدار نميتواند درستي يا نادرستي
دانستهاي را از سنجش آن با واقعيت عيني تشخيص دهد. از جمله به اين دليل كه اين عمل
به «شناخت» متكي است كه او ندارد. بنابراين او تا مادامي كه به اين يا آن شخص
اعتماد دارد تمام گفتههاي او را درست ميداند و تنها دليل او براي درستي آن
گفتهها نيز اين است كه فلان يا بهمان شخص گويندهي آنها بوده است. ذهنيت استبداد
زدهي او در اين امر بروز مييابد كه نيازمند مرجعي شخصي است كه به جاي او فكر كند
و راه درست و غلط را به او بنماياند، روشنفكر خودمدار ميخواهد خود نبينديشد و اين
بروز تام ذهنيت استبداد زدهي اوست.
ذهنيت استبداد زدهي روشنفكران خودمدار آنها را در ارتباشان با مردم به
رابطهي مبتني بر سلطهي «رهبر- پيرو» يا «مراد – مريد» سوق ميدهد. روشنفكر
خودمدار شيفتهي سيماي و رهبري و مرادي شخصياش است. و در همان حال شيفتهي كسي است
كه او را به عنوان رهبر و مراد خويش پذيرفته است. و اين، سازوكاري است به تمامي
استبدادي. در اين سازوكار استبدادي از تجويزپذير است و با تجويزگر، تجويزگري از
خصايص بسيار بارز ذهنيت استبداد زدهي روشنفكران در برابر مردم است. روشنفكر
خودمدار تجويز گر كسي است كه به جاي مردم فكر ميكند، به جاي آنها تصميم ميگيرد و
اين تصميم را به آنها تجويز و ابلاغ ميكند. تجويز پذيري روشنفكر با ذهنيت استبداد
زده نيز همان «دنبالهروي» فكري او از شخص يا مرجعي است كه به عنوان رهبر و مراد
خويش پذيرفته است.
روشنفكران خودمدار با ذهنيت استبدادزده از جمله با فقدان تساهل و رواداري
نسبت به روشنفكران ديگر انديش مشخص ميگردند. هر ديگر انديش براي ذهنيت استبداد
زده، مخاطرهي بالفعلي است كه بايد طرد شود. چرا كه شخصي بودن آگاهي روشنفكران با
ذهنيت استبداد زده از جمله باعث ميشود كه ديگر انديش فقط به عنوان دشمن شناخته
شود. از جمله به همين دليل است كه روشنفكر با ذهنيت استبدادزده نميتواند به نگرش
ديگرانديش برخورد انتقادي داشته باشد. از نظر او انتقاد كردن به معناي برچسب زدن،
فحاشي و افشاگري است، ان چه كه به تمامي باعث حقانيت شخصي براي روشنفكر خودمدار
ميشود. جستجوي حقانيت شخصي از مهمترين ويژگيهاي روشنفكر با ذهنيت استبدادزده است
كه هر گونه مشاركت اجتماعي روشنفكران را ناممكن ميكند.
|